زندگی‌نامه‌ ایلان ماسک (فصل ششم/ بخش پنجم)

مریم قمری ۱۶ شهریور ۱۳۹۵ | ۱۹:۱۰ ۱۲ تیر ۱۳۹۸ زمان مورد نیاز برای مطالعه: ۹ دقیقه

فصل ششم/ بخش پنجم

موش‌های فضایی

Ashleeبعد ناگهان هیچ کدام از این مسایل دیگر مهم نبودند. جاستین یک پسر به دنیا آورد؛ نوادا الکساندر ماسک. او ده هفته‌اش بود، وقتی معامله با eBay اعلام شد و مرد. خانم و آقای ماسک، نوادا را برای یک چرت کوتاه آماده کردند و سپس پسرک را همان‌طور که پدر و مادرها آموزش می‌بینند به پشت، روی تخت خواباندند. وقتی آن‌ها برگشتند تا به او سر بزنند، او دیگر نفس نمی‌کشید و از حادثه‌ای مربوط به آن‌چه دکترها به آن سندرم مرگ ناگهانی نوزاد می‌گویند، رنج کشیده است. جاستین در مقاله‌اش برای مجله‌ی Marie Claire نوشته بود: “زمانی که امدادگران او را احیا کردند، بخاطر این‌که مدت زمان زیادی اکسیژن به او نرسیده بود، مرگ مغزی شده بود. او سه روز در بیمارستانی در Orange Country و در دستگاه بود تا ما بالاخره تصمیم گرفتیم او را از دستگاه جدا کنیم. وقتی که مرد من او را در آغوش گرفته بودم. ایلان خیلی واضح گفته بود که نمی‌خواهد درباره‌ی مرگ نوادا صحبت کنیم. من این را درک نمی‌کردم همان‌طور که او درک نمی‌کرد چرا من انقدر راحت عزاداری می‌کنم و او معتقد بود که این کار «بازی احساسات» است. در عوض من احساسات‌ام را دفن کردم و با مرگ نوادا از طریق مراجعه به یک کلینیک‌ بارداری در کم‌تر از دو ماه بعد، کنار آمدم. ایلان و من تصمیم گرفتیم هرچه زودتر دوباره بچه دار بشویم و در عرض پنج سال بعد، من یک جفت دوقلو، و بعد سه قلو به دنیا آوردم.” بعدها جاستین، عکس‌العمل ماسک را یک مکانیزم دفاعی دانست که او از سال‌های سخت کودکی‌اش یاد گرفته است. او به مجله‌ی Esquire گفت: “او بلد نیست در شرایط غم‌ناک و رنج‌آور چکار باید بکند. او رو به جلو حرکت می‌کند و من فکر می‌کنم این چیزی‌ست که او را نجات می‌دهد.”

ماسک برای چندتا از دوستان نزدیک‌اش دردودل کرده و از میزان غم و رنج‌اش با آن‌ها صحبت کرده بود. او ارزشی در عزاداری‌ در ملاء عام نمی‌دید. ماسک گفت: “صحبت کردن درباره‌ی این موضوع مرا به شدت غمگین می‌کرد. من مطمئن نیستم چرا باید بخواهم درباره‌ی مسایلی که به شدت غمگین کننده هستند صحبت کنم. این اصلا به درد آینده نمی‌خورد. اگر شما بچه‌های دیگر یا مسوولیت‌هایی هم داشته باشید، در آن صورت غوطه‌ور شدن در غم  برای هیچ‌کدام از اطرافیان‌تان خوب نیست. من واقعا نمی‌دانم در چنین شرایطی باید چکار کرد.”

بعد از مرگ نوادا، ماسک خودش را در اسپیس‌ایکس غرق کار کرد و اهداف شرکت را به سرعت گسترده کرد. مکالمات‌اش با پیمان‌کاران هوا-فضا درباره‌ی کار احتمالی برای اسپیس‌ایکس ماسک را سرخورده کرده بود. بنظر می‌آمد که آن‌ها دستمزد کلان گرفته‌اند و کار را به کندی انجام می‌دهند. “در حالی‌که، شرکت غرق در ایده‌های طرح وسیله‌ی نقلیه‌ی قبل از پرتاب از Apollo تا X-34/Fastrac بود، اسپیس‌ایکس به تنهایی تمام موشک فالکون از صفر تا صد، شامل هردو موتور، پمپ توربو، ساختن منبع برودتی و سیستم هدایت را خودش می‌ساخت.” شرکت در وب‌سایت‌اش اعلام کرد: “ساخت صفر تا صد داخلی، سختی‌ها را بیش‌تر می‌کند و مستلزم سرمایه‌گذاری است؛ اما هیچ راه دیگری پیشرفت لازم برای رسیدن به فضا را موجب نمی‌شود.”

مدیران اجرایی اسپیس‌ایکس که ماسک استخدام کرده بود یک تیم پرستاره را تشکیل داده بودند. مولر درجا برای ساخت هر دو موتور (اسم Merlin و Kestrel را از روی دو مدل فالکون برای‌شان انتخاب کرده بودند) دست به کار شد. Chris Thomson که زمانی دریانورد بود و مدیریت تولید موشک‌های Delta و Titan را در شرکت بویینگ بر عهده داشت، به عنوان معاون عملیاتی به آن‌ها ملحق شد. Tim Buzza هم از بویینگ آمده بود؛ او آن‌جا به‌عنوان یکی از بهترین‌های جهان در زمینه‌ی امتحان موشک‌ها شناخته شده بود. Stive Johnson، که در JPL و دو شرکت بازرگانی فضایی کار کرده بود، به عنوان مهندس مکانیک ارشد انتخاب شده بود. Hans Koenigsmann مهندس هوا-فضا هم برای توسعه‌ی سیستم‌های ایویونیک، هدایت و کنترل به مجموعه اضافه شد. ماسک در ادامه، Gwynne Shotwell، یک کهنه سرباز صنعت هوا-فضا را به عنوان اولین کارشناس فروش اسپیس‌ایکس استخدام کرد که در سال‌های آینده به عنوان معاون و دست راست ماسک ارتقا پیدا کرد.

هم‌چنین این روزهای اولیه، به عنوان ورود Mary Beth Brown که این روزها شخصیت افسانه‌ای روایات و داستان‌های هردو شرکت اسپیس‌ایکس و تسلا است، قابل توجه است. براون (یا همان‌طور که بقیه او را صدا می‌کردند MB) تبدیل به دستیار باوفای ماسک شد و نسخه‌ای واقعی از رابطه‌ای که  در فیلم مرد آهنین، بین تونی استارک و پپر پاتز وجود داشت، بنا نهاد. طی سال‌ها، او برای ماسک غذا سرو می‌کرد، جلسه‌های کاری او را تنظیم می‌کرد، لباس‌های‌اش را از خشک‌شویی می‌گرفت، با درخواست‌‌های مطبوعات سر و کله می‌زد و وقتی لازم بود ماسک را از جلسات بیرون می‌کشید تا او از برنامه‌های دیگرش عقب نماند. او به‌عنوان تنها پل ارتباطی بین ماسک و تمام کارها و علایق‌اش بود و مهره‌ی بسیار ارزشمندی برای کارمندان شرکت محسوب می‌شد.

بروان نقش بسیار مهمی در توسعه‌ی فرهنگ ابتدایی اسپیس ایکس بر عهده داشت. او به جزییات کوچک هم توجه می‌کرد؛ مثل رنگ قرمز سطل آشغال ِ طرح ِ سفینه‌ی فضایی در دفتر و کمک به متعادل و خوشایند بودن فضا و چیدمان و ظاهر دفتر. وقتی نوبت کارهایی می‌شد که مستقیما به ماسک مربوط بودند، براون چهره‌اش کاملا جدی می‌شد و هیچ رفتار غیرمعقولی از خود بروز نمی‌داد. بقیه‌ی اوقات او معمولا لبخندی بزرگ و گرم و برخوردی آرام و دوست داشتنی داشت. یکی از تکنسین‌های اسپیس‌ایکس این‌طور تعریف کرد: “همیشه این‌طور بود «اوه، عزیزم چطوری؟»” براون ایمیل‌های عجیب غریبی که برای ماسک آمده بود را جمع کرد و در ایمیلی با عنوان «خوراک هفته» برای بقیه فرستاد تا کارمندان را بخنداند. یکی از بهترین ایمیل‌های وارده یک طرح کشیده شده با مداد از یک سفینه‌ی فضایی خورشیدی بود که نقاط قرمزی روی آن بود. کسی که این نامه را فرستاده بود خودش دور این نقاط قرمز را خط کشیده و کنار آن‌ها نوشته بود: “این‌ها چیستند؟ خون؟” بقیه‌ی نامه‌ها شامل طر‌ح‌هایی برای ماشین‌هایی با حرکت دایمی بودند و یک پروپوزال برای یک خرگوش غول آسای بادی که می‌توانست محل نشت لکه‌های نفتی را بپوشاند. برای مدت کوتاهی، حیطه‌ی وظایف براون به مدیریت کتاب‌‌های اسپیس‌ایکس و رسیدگی به روند کسب‌وکار در زمان غیبت ماسک هم گسترش پیدا کرد. آن تکنسین گفت: “او خیلی خوب از پس کارها بر می‌آمد و آن‌ها را پیش می‌برد. او می‌گفت «این همان چیزی است که ایلان می‌خواست.»”

با این حال بیش‌ترین استعداد او، شاید، در فهمیدن حالت‌های روحی ماسک بود. در هر دو شرکت اسپیس‌ایکس و تسلا، او میزش را چند متر قبل از میز ماسک قرار داده بود؛ در نتیجه دیگران قبل از ملاقات با ماسک باید از جلوی میز او رد می‌شدند. اگر لازم بود کسی برای خرید یک کالای گران قیمت اجازه می‌خواست، آ‌ن‌ها برای چند لحظه جلوی میز بروان مکث می‌کردند و منتظر می‌ماندند تا ببینند براون سری به معنای تایید ملاقات با ماسک تکان می‌دهد، یا سرش را به نشانه‌ی نه تکان می‌دهد؛ یعنی هرچه زودتر از این‌جا برو چون ماسک روز بدی داشته است. این سیستم سر تکان دادن، به خصوص برای دوره‌های سخت عاطفی که ماسک حساس‌تر از همیشه بود، نقش بسیار مهمی داشت.

در اسپیس ایکس ترجیح داده شده بود تا مهندس‌های کارمند، آقایان جوان و ممتاز باشند. ماسک به شخصه سراغ گروه آموزشی هوا-فضا در کالج‌های درجه یک می‌رفت و درباره‌ی دانش‌جویانی که بهترین نمرات امتحانی را کسب کرده‌اند پرس و جو می‌کرد. این‌که او مستقیما به اتاق آن‌ها در خواب‌گاه زنگ بزند و از طریق تلفن استخدام‌شان کند اصلا برای‌اش عجیب نبود. Michael Colonno که وقتی ماسک با او تماس گرفت در استنفورد بود گفت: “اول خیال کردم یک شوخی تلفنی است. برای یک دقیقه باور نکرده بودم که او یک شرکت موشک‌سازی دارد.” همین‌که دانش‌جویان ماسک را در اینترنت سرچ می‌کردند، دیگر آوردن‌شان به اسپیس‌ایکس راحت می‌شد. برای اولین بار در سال‌های اخیر (اگر نخواهیم بگوییم دهه‌ها) نوابغ جوان حوزه‌ی هوا-فضا که برای کاوش در فضا مشتاق بودند، یک شرکت پیش روی‌شان می‌دیدند که می‌توانستند بدون این‌که نیاز باشد مراحل اداری شرکت‌های پیمان‌کار دولتی را طی کنند، به آن بپیوندند و راهی برای طراحی یک موشک یا یک فضا‌نورد شدن‌ پیش‌رو داشتند. همین‌که جاه‌طلبی‌های اسپیس‌ایکس همه جا پیچید، مهندسان درجه یک با ریسک‌پذیری بالا از بویینگ، لاکهید مارتین و اوربیتال ساینسز هم به این شرکت جدید پیوستند.

طی سال اول اسپیس‌ایکس، تقریبا هفته‌ای یک یا دو کارمند جدید به شرکت ملحق می‌شد. Kevin Brogan کارمند شماره ۲۳ و از TRW به آن‌جا آمده بود؛ جایی که او بخاطر قوانین مختلف داخل شرکت تقریبا از انجام هر کاری منع شده بود. او گفت: “من اسم آن‌جا را باشگاه تفریحی گذاشته بودم. تقریبا هیچ کس کاری انجام نمی‌داد.” بروگان اولین روز بعد از مصاحبه‌اش در اسپیس‌ایکس مشغول به کار شد. به او گفته بودند در دفتر، برای خودش یک کامپیوتر گیر بیاورد و از آن استفاده کند. بروگان گفت: “مثل این بود که بگویند به فروشگاه لوازم الکترونیک Fry برو و هرچه نیاز داری بگیر و بعد به فروشگاه لوازم اداری Staples برو و یک صندلی برای خودت بخر.” او به سرعت سرش شلوغ شد و روز اول دوازده ساعت کار کرد، به خانه رفت، ده ساعت خوابید و دوباره مستقیما به کارخانه برگشت. او گفت: “خیلی خسته و به لحاظ ذهنی آشفته شده بودم. اما خیلی زود از این روند خوشم آمد و شیفته‌اش شدم.”

یکی از اولین پروژه‌هایی که اسپیس‌ایکس تصمیم گرفت انجام بدهد، ساختن یک ژنراتور گاز بود؛ دستگاهی شبیه یک موتور موشک کوچک که گاز با حرارت بالا  تولید می‌کند. مولر،  Buza، و چند مهندس دیگر ژنراتور را در لس‌آنجلس سر هم کردند و آن را پشت یک وانت گذاشتند و برای امتحان کردن‌اش تا شهر موهاوی در کالیفرنیا رفتند. این شهر بیابانی کیلومترها از لس‌آنجلس دور بود و محلی برای شرکت‌های فضایی مثل Scaled Composites  و XCOR شده بود. بسیاری از پروژه‌های هوا-فضا در محلی خارج از فرودگاه موهاوی انجام می‌شدند؛ جایی که شرکت‌ها کارگاه‌های خودشان را داشتند و هواپیماها و موشک‌های جدید‌شان را آن‌جا امتحان می‌کردند. گروه متخصصین اسپیس‌ایکس کاملا با این محیط آشنا بودند و از XCOR یک پایه‌ی مناسب تست محصولات که کاملا سایزش برای نگه داشتن ژنراتور گاز مناسب بود قرض گرفتند. اولین احتراق ساعت ۱۱ صبح انجام شد و نود ثانیه طول کشید. ژنراتور گاز کار کرد، اما ابری از دود سیاه تولید می‌کرد که در یک روز غیر بادی، می‌توانست درست بالای برج مراقبت فرودگاه پارک کند. مدیر فرودگاه به محوطه‌ی تست آمد و با مولر و بوزا درگیر شد. مقامات فرودگاه و چند کارمند XCOR که در این پروژه به آن‌ها کمک کرده بودند متخصصین اسپیس‌ایکس را مجبور کردند که آرامش خود را حفظ کنند و برای انجام تست بعدی تا روز بعد صبر کنند. در عوض، بوزا سرگروه مقتدری که آماده بود روحیه‌ی خستگی ناپذیر و با پشتکار اسپیس‌ایکس را بکار بگیرد، چند وانت برای آوردن سوخت بیش‌تر تهیه کرد، مدیر فرودگاه را آرام کرد، و پایه‌ی تست را برای یک آتش‌بازی دیگر آماده کرد. در روزهای بعد، متخصصین اسپیس‌ایکس روالی در پیش گرفتند تا بتوانند روزی چند تست انجام بدهند (اتفاقی بی سابقه در فرودگاه) و طی دوهفته کار مداوم ژنراتور گاز را آن‌طور که می‌خواستند، تنظیم کردند.

ادامه دارد…

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

مطالب مرتبط:

برچسب‌ها :
دیدگاه شما

۲ دیدگاه
  1. Avatar نیما

    دست شما درد نکنه

  2. Avatar سعید

    لطف کنید فونت نوشته ها رو از ب یکان به یه چیزی که قابل خوندن باشه تغییر دهید