زندگی‌نامه‌ ایلان ماسک (فصل نهم/ بخش هفتم)

مریم قمری ۲۱ آذر ۱۳۹۵ | ۰۹:۳۰ ۶ بهمن ۱۳۹۵ زمان مورد نیاز برای مطالعه: ۹ دقیقه

فصل نهم/ بخش هفتم

پرتاب

Ashlee

اسپیس‌ایکس اواسط سال ۲۰۰۹ کن باورساکس(Ken Bowersox) ، فضانورد باسابقه‌ای را که معاون ایمنی مسافر فضایی و تضمین ماموریت بود، استخدام کرد. باورساکس تمایل نداشت در این‌باره مصاحبه کند. او کاملا شایسته‌ی استخدام در یک شرکت کلاسیک هوا-فضا بود. مدرک مهندسی فضا را از دانشگاه ناوال آکادمی آمریکا (U.S Naval Academy) گرفته بود و خلبان آزمایش‌کننده هواپیما در نیروی هوایی بود و چندین بار با شاتل فضایی پرواز کرده بود.

بسیاری از کارکنان اسپیس‌ایکس آمدن باورساکس را اتفاق خوبی می‌دانستند. او جزو انسان‌های متین و سخت‌کوش بود که روی بسیاری از عملیات‌های اسپیس‌ایکس نظارتی مستقیم داشت تا مطمئن شود که کارها در کارخانه به روشی امن و استاندارد انجام می‌شوند. در نهایت باورساکس متوجه شد که در کشمکش مداوم اسپیس‌ایکس بین کارآمد بودن و درست انجام دادن کارها و یا غر زدن به‌خاطر روندهای سنتی کاری، گیر کرده است. اختلاف‌نظر او و ماسک بیش‌تر و بیش‌تر می‌شد و بعد از گذشت چند ماه، باورساکس احساس می‌کرد که نظرات او نادیده گرفته می‌شود. به‌خصوص این‌که یک‌بار در جریان یک حادثه، قطعه‌ای با مشکلی جدی، به‌جای این‌که در کارخانه شناسایی شود، تا پای پایه‌ی آزمایشی رسید. به تعبیر یکی از مهندس‌ها مشکل این قطعه مثل یک فنجان قهوه‌خوری بود که قسمت کف آن ساخته نشده باشد. براساس گفته‌ی شاهدان، باورساکس معتقد بود که اسپیس‌ایکس باید کار را در روند بررسی کرده، اتفاقی را که منجر به این اشتباه شده، پیدا کند و در نهایت به دنبال برطرف کردن دلیل اصلی آن باشد. اما ماسک مصمم بود که او می‌داند مشکل از کجاست و باوساکس را بعد از چند سال که در آن‌جا مشغول به کار بود، از کار بیکار کرد. بعدها باورساکس حاضر نبود درباره‌ی دوران کاری‌اش در اسپیس‌ایکس صحبت کند. تعدادی از کارکنان اسپیس‌ایکس ماجرای او را مثالی از رفتار سخت‌گیرانه‌ی ماسک می‌دانستند که اهمیت بعضی از فرآیندهای مهم‌تر را نادیده می‌گیرد .

اما ماسک نگاه کاملا متفاوتی به این ماجرا داشت و باورساکس را در حد و اندازه‌ی نیازهای تخصصی و مهندسی اسپیس‌ایکس نمی‌دانست.

بزرگ‌ترین و جدی‌ترین دشمن ماسک خودش‌ و طرز رفتارش با دیگران خواهد بود.

گروهی از مقامات رسمی بلندپایه نظر صریح‌شان در مورد ماسک را با من در میان گذاشتند و البته از من خواستند که اسمی از آن‌ها نبرم. یکی از آن‌ها رفتار ماسک با ژنرال‌های نیروی هوایی و نظامیان رده‌بالا را ترسناک توصیف کرد. ماسک به این معروف شده بود که اگر معتقد باشد مقامات رسمی بلندپایه هم در مورد مسئله‌ای در اشتباه هستند، خیلی جدی با آن‌ها برخورد می‌کند و اصلا هم در این مورد پشیمان نمی‌شود. یک نفر دیگر می‌گفت باورش نمی‌شد ماسک به بعضی از نابغه‌ها لقب خنگ می‌داده است. همین فرد می‌گفت: “تصور کنید بدترین چیزی را که تصورش را می‌کردید پیش بیاید. زندگی با ایلان مثل این است که یک زوج متاهل خیلی صمیمی باشید. او می‌تواند خیلی آرام و متین و وفادار باشد و بعد در مواقع غیرضروری سخت‌گیری کند.” به نظر یکی از مقامات سابق، ماسک نیاز دارد کنترل بیش‌تری روی رفتارش داشته باشد تا در سال‌های آتی بتواند کماکان با ارتش و آژانس‌های دولتی همکاری کند و رقبا و پیمان‌کارهای این حیطه را کنار بزند. همین شخص می‌گفت: “بزرگ‌ترین و جدی‌ترین دشمنش خودش‌ و طرز رفتارش با دیگران خواهد بود.”

وقتی ماسک دیگران را می‌رنجاند و تار و مار می‌کرد، شات‌ول معمولا آن‌جا بود تا شرایط را آرام‌تر کند. او هم مثل ماسک زبان تند و روحیاتی سرسخت داشت اما سات‌ول تمایل داشت نقش مصلح و میانجی را داشته باشد. این مهارت‌ها به او این امکان را دادند که بتواند به کارهای روزانه‌ی اسپیس‌ایکس رسیدگی کند و ماسک هم فرصت کافی برای تمرکز روی استراتژی کلی شرکت، طراحی‌های محصولات، بازاریابی و انگیزه دادن به کارمندان داشته باشد. مثل بیش‌تر افراد مورد اعتماد ماسک، شات‌ول بسیار تمایل داشت که در پشت صحنه باقی بماند، به کارش برسد و روی اهداف کارخانه متمرکز باشد.

شات‌ول در یکی از محله‌های اطراف شیکاگو بزرگ شده بود؛ او دختر یک هنرمند (مادر) و یک جراح و متخصص اعصاب (پدر) است. او همان دختر باهوش و زیبای خانواده بود که در مدرسه نمره‌های عالی می‌گرفت و سردسته‌ی دختران تشویق کننده‌ی مدرسه شده بود. شات‌ول تمایل زیادی به علم و دانش از خودش بروز نداده بود و فقط یک جور مهندس در ذهنش می‌شناخت: کسی که قطار را هدایت می‌کند. اما گاهی در او نشانه‌های متفاوت بودن دیده می‌شد. او دختری بود که چمن‌ها را کوتاه می‌کرد و در سر هم کردن حلقه‌ی بسکتبال خانواده کمک می‌کرد. در سال سوم دوران مدرسه، شات‌ول به موتور ماشین‌ها علاقه‌مند شده بود و مادرش کتابی درباره‌ی جزییات عملکرد آن‌ها برایش خرید. بعدها، عصر یک روز یکشنبه‌ی تعطیل مادر شات‌ول او را مجبور کرد که در یک سخنرانی در موسسه فناوری ایلینویز (Illinois Institute of Technology) شرکت کند. در حین گوش کردن به صحبت‌های سخنران‌‌ها، او شیفته‌ی یکی از مهندسان مکانیک شد که حدودا پنجاه‌ساله بود. شات‌ول می‌گفت: “آن خانم لباس‌های بسیار زیبایی پوشیده بود. از همان لباس و کفش‌هایی که من دوست داشتم. او قد بلند بود و خیلی راحت با کفش پاشنه بلند راه می‌رفت.” بعد از تمام شدن سخنرانی، شات‌ول کمی با آن خانم مهندس صحبت کرده بود تا درباره‌ی شغلش بیش‌تر بداند. او گفت: “همان روز بود که من تصمیم گرفتم یک مهندس مکانیک بشوم.”

کم‌کم داشتم فکر می‌کردم که این کار آن چیزی که از آن توقع داشتم نیست.

شات‌ول لیسانس مهندسی مکانیک گرفت و بعد مدرک فوق‌لیسانس ریاضیات کاربردی را از دانشگاه نورث‌وسترن گرفت. بعدتر شغلی در شرکت کرایسلر Chrysler نصیبش شد. این شغل درواقع یک برنامه‌ی آموزش مهارت‌های مدیریتی برای تازه فارغ‌التحصیلانی بود که مهارت‌های مدیریتی از خودشان بروز داده بودند. شات‌ول شروع کرد به شرکت در کلاس‌های متعدد مدرسه‌ی مکانیک‌های ماشین – “عاشق‌اش هستم”- و از یک گروه آموزشی به گروه دیگر می‌رفت و آموزش می‌دید. شات‌ول هنگامی‌که مشغول تحقیق درباره‌ی موتور ماشین‌ها بود متوجه شد که دو ابرکامپیوتر بسیار گران‌قیمت کری (Cray) فقط به دلیل این‌که کارآموزان بلد نیستند چطور با آن‌ها کار کنند، بدون استفاده مانده‌اند. کمی بعد، او یکی از کامپیوترها را تنظیم کرد تا کار دینامیک سیالات محاسباتی یا CFD و فرایندهای شبیه‌سازی عملکرد دریچه‌ها و دیگر اجزا را انجام بدهد. این کار شات‌ول را بیش‌تر علاقه‌مند کرد اما کم‌کم محیط اطراف برایش آزاردهنده شد. آن‌جا برای همه‌چیز قانون خاصی وجود داشت که شامل مقررات بسیاری درباره‌ی این بود ‌که چه کسی می‌تواند روی ماشین خاصی کار کند. او می‌گفت: “یک‌بار من یک وسیله را برداشتم و با آن کار کردم و اخطار کتبی گرفتم. بعد یک بطری نیتروژن مایع را باز کردم. باز هم اخطار کتبی گرفتم. کم‌کم داشتم فکر می‌کردم که این کار آن چیزی که از آن توقع داشتم نیست.”

شات‌ول از برنامه‌ی آموزشی کرایسلر بیرون آمد، دوباره به خانه برگشت و به‌آرامی شروع به ادامه‌ی تحصیل در رشته‌ی ریاضی کاربردی در مقطع دکترا کرد. وقتی که به دانشگاه ساوث‌وست برگشت، یکی از اساتیدش درباره‌ی یک فرصت شغلی در شرکت «هوا و فضا» با او صحبت کرد. ساختمان اصلی شرکت «هوا و فضا» که اسمش اصلا برای شات‌ول آشنا نبود، در ال‌سگاندو بود و در سال ۱۹۶۰ تاسیس شده بود. این شرکت یک سازمان بی‌طرف و غیرانتفاعی بود که کار مشاوره به نیروی هوایی، ناسا و دیگر شرکت‌های مشابه و فعال در برنامه‌های فضایی را انجام می‌داد. هوا و فضا قوانین بروکراتیک سرسختی داشت اما طی سال‌ها فعالیت‌های تحقیقاتی و توانایی حمایت از پروژه‌های گران و کم‌طرفدار ثابت کرد که بسیار کارآمد است. شات‌ول در اکتبر سال ۱۹۸۸ کارش را در شرکت هوا و فضا شروع کرد و روی پروژه‌های متنوعی کار کرد. در یکی از پروژه‌ها باید یک مدل حرارتی طراحی می‌کرد که چطور نوسان دما در بخش باری شاتل فضایی، کارایی تجهیزات در محموله‌های باری مختلف را تحت تاثیر قرار می‌دهد. او ده سال در شرکت هوا و فضا کار کرد و مهارت‌هایش را به‌عنوان یک مهندس سیستم‌ها تقویت کرد. در نهایت شات‌ول از ضرب‌آهنگ کند روند انجام کارها در این صنعت زده شد. او می‌گفت: “من متوجه نمی‌شدم که چرا ساخت یک ماهواره‌ی نظامی باید پانزده سال طول بکشد. در آن دوران کمرنگ شدن علایق و اشتیاقم کاملا مشهود بود.”

ادامه دارد…

مطالب مرتبط:

‌ ‌

telegram_ad2_1

برچسب‌ها :
دیدگاه شما