زندگی‌نامه‌ ایلان ماسک (فصل هشتم/ بخش سوم)

مریم قمری ۱ آبان ۱۳۹۵ | ۱۹:۰۰

فصل هشتم/بخش سوم

درد، رنج و نجات

Ashleeسال‌ها بعد از توافق [طلاق]، جاستین کماکان تلاش می‌کرد درباره‌ی رابطه‌اش با ماسک صحبت کند. در طول مصاحبه با من، چندین بار گریه‌اش گرفت و به زمان احتیاج داشت تا دوباره افکارش را جمع‌وجور کند. او می‌گفت ماسک در دوران زندگی مشترک‌شان خیلی چیزها را از او پنهان می‌کرده و آخر سر هم در دوران طلاق با او مثل یک رقیب تجاری که باید پشتش را به خاک می‌مالیده، رفتار کرده است. او می‌گفت: “ما تا مدت‌ها با هم در جدال بودیم و وقتی با ایلان وارد جنگ می‌شوی، باید بدانی نبرد ظالمانه‌ای در پیش خواهد بود.

مدتی بعد از به پایان رسیدن داستان ازدواج‌شان، جاستین درباره‌ی رایلی مطالبی نوشت و همچنین یک سری یادداشت درخصوص نحوه‌ی رفتار ایلان با بچه‌ها نوشت. یکی از این پست‌ها که به هفت سالگی دوقلوها برمی‌گشت و اشاره کرده بود که ماسک آوردن حیوان‌های تاکسی‌درمی‌شده را به خانه ممنوع کرده بود، باعث ناراحتی ماسک شد.

” ایلان خیلی سرسخت است. او در فرهنگ خشن و شرایط سختی بزرگ شده است. او نه‌تنها برای موفق شدن، بلکه برای تسخیر جهان باید سرسخت و قوی می‌شد. او دلش نمی‌خواست فرزندانی خیلی خاص ولی میانه‌رو تربیت کند.” به نظر می‌آمد نظرهایی مثل این نشان‌دهنده‌ی این است که جاستین هنوز هم ذات قوی ماسک را تحسین و یا حداقل درک می‌کند.

ماسک نه‌تنها برای موفق شدن، بلکه برای تسخیر جهان باید سرسخت و قوی می‌شد.

ماسک در اواسط ژوئن ۲۰۰۸ و طی اولین هفته‌هایی که درخواست طلاق داده بود، دچار افسردگی شدیدی شده بود. بیل لی کم‌کم نگران اوضاع روحی دوستش شده و به‌عنوان یکی از دوستان ماسک که وقت آزادتری داشت، تصمیم گرفت کاری کند که حال روحی او بهتر شود. هرازگاهی ماسک و لی به‌عنوان سرمایه‌گذار به سفرهای خارجی می‌رفتند و کسب‌وکار و تفریح را در کنار هم داشتند. آن روزها زمان مناسبی برای چنین سفری بود و آن‌ها قرار گذاشتند که اوایل جولای به لندن بروند.

برنامه‌ی رفع مشکلات شرکت خیلی خوب شروع نشد. ماسک و لی به دفاتر مرکزی استون مارتین رفتند تا با مدیرعامل شرکت ملاقات کنند و به یک تور در سراسر کارخانه بروند. مدیر اجرایی شرکت با ماسک مثل یک سازنده‌ی ماشین آماتور رفتار کرد و با حالتی تحقیرآمیز با او حرف می‌زد. او به این موضوع اشاره کرد که بیش‌تر از هرکس دیگری روی کره‌ی زمین درباره‌ی ماشین‌های برقی اطلاعات دارد. آن‌طور که لی می‌گفت، ” او یک عوضی تمام عیار بود.” آن‌ها تمام سعی‌شان را کردند تا هرچه سریع‌تر از آن‌جا خارج شوند و به لندن برگردند. در راه، ماسک غر می‌زد که معده‌دردش شدیدتر شده است. سارا گور، همسر لی و دختر آل گور، معاون رییس‌جمهور سابق، دانشجوی رشته‌ی پزشکی بود؛ به‌همین خاطر لی برای گرفتن راهنمایی و مشاوره به او زنگ زد. آن‌ها حدس زدند که ممکن است ماسک مشکل آپاندیس پیدا کرده باشد، بنابراین لی او را به یک کلینیک پزشکی در یک مرکز خرید برد. وقتی نتیجه‌ی آزمایش‌ها منفی بود، لی دست به کار شد تا ماسک را راضی کند به یک شب‌زنده‌داری در شهر بپردازند. لی می‌گفت: “ایلان حال‌وحوصله‌ی بیرون رفتن نداشت. حقیقتا من هم خیلی مایل نبودم اما پیش خودم فکر می‌کردم «بی‌خیال… این همه راه تا این‌جا آمده‌ایم.»”

لی با چرب زبانی ماسک را وادار کرد تا با هم به یک باشگاه شبانه به نام Whisky Mist در می‌فر بروند. مردم در یک فضای مدرن در هم می‌لولیدند و ماسک بعد از ده دقیقه خواست که از آن‌جا برود. لی دوستان زیادی داشت و به یکی از دوستانش که مدیر برنامه بود، پیامکی فرستاد و از او خواست چند نفر از دوستانش را راهی کند تا با ماسک به قسمت وی‌آی‌پی بروند. دوست دلالش به چند نفر از زیباترین و خوش‌تیپ‌ترین دوستانش، از جمله یک بازیگر بیست‌ودوساله‌ی خوش‌آتیه به نام تالولا رایلی، خبر داد و آن‌ها هم خیلی زود خودشان را به کلوب رساندند. رایلی و دو دوست زیبای دیگرش از یک مهمانی مجلل خیریه می‌آمدند و لباس شب‌ بلند و پرزرق‌وبرقی تن‌شان بود. لی می‌گفت: “تالولا مثل سیندرلا شده بود.” ماسک و رایلی توسط دیگران که در آن کلوب بودند، به هم معرفی شدند و او هم محو درخشش و زیبایی رایلی شده بود.

هرچه ماسک و رایلی بیش‌تر باهم صحبت می‌کردند، لی بیش‌تر آن‌ها را به سمت هم سوق می‌داد. در هفته‌های اخیر، این اولین باری بود که دوستش به نظر خوشحال ‌می‌آمد.

ماسک و رایلی با دوستان‌شان دور یک میز نشستند اما فورا نسبت به هم حس بدی پیدا کردند. رایلی به تازگی به موفقیتی بی‌نظیر در نقش «ماری بنت» در فیلم «غرور و تعصب» دست پیدا کرده و حسابی خودش را دست بالا می‌گرفت. در عین حال ماسکِ مسن‌تر، مثل یک مهندس آرام و خوش‌صحبت شده بود. او تلفنش را درآورد و عکس‌هایی از فالکون ۱و روداستر را نشان داد اما رایلی فکر می‌کرد که ماسک فقط روی آن پروژه‌ها کار می‌کرده و متوجه نشد که ماسک در واقع صاحب کارخانه‌هایی است که آن ماشین و موشک را ساخته است. رایلی می‌گفت:”یادم هست که فکر می‌کردم این مرد جوان احتمالا اصلا نمی‌داند چطور باید با یک بازیگر جوان صحبت کند و کاملا هم مضطرب است. تصمیم گرفته بودم که با او مهربان باشم و عصر خوبی باهم بگذرانیم. آن موقع هیچ فکر نمی‌کردم که او قبلا با یک عالمه دختر خوشگل صحبت کرده است.” هرچه ماسک و رایلی بیش‌تر باهم صحبت می‌کردند، لی بیش‌تر آن‌ها را به سمت هم سوق می‌داد. در هفته‌های اخیر، این اولین باری بود که دوستش به نظر خوشحال ‌می‌آمد. لی می‌گفت: “معده‌اش درد نمی‌کرد و کسل هم نشده بود و این عالی بود.”

علی‌رغم این‌که لباس رایلی یادآور افسانه‌ها بود، اما مثل این داستان‌ها او با اولین نگاه عاشق ماسک نشد. در طی شب، هرچه بیش‌تر می‌گذشت بیش‌تر تحت‌تاثیر قرار می‌گرفت و کنجکاو می‌شد؛ به‌خصوص بعد از این‌که آن مدیر برنامه، ماسک را به یک مانکن بسیار معروف و زیبا معرفی کرد و او خیلی مودبانه فقط گفت “سلام” و دوباره درست کنار رایلی نشست. رایلی می‌گفت: “با خودم گفتم نباید مرد خیلی بدی باشد.” و آخر شب که ماسک رایلی را برای شام فردا شب دعوت کرد، او پذیرفت.

رایلی که ظاهری جذاب و چشم‌گیر داشت، یک بازیگر تازه شکوفاشده بود که اصلا رفتار متکبرانه‌ای نداشت. او در حومه‌ی روستایی در انگلیس بزرگ شده، به یک مدرسه‌ی درجه یک رفته بود و تا یک هفته قبل از ملاقات با ماسک با پدرومادرش زندگی می‌کرد. بعد از آن شب در Whisky Mist، رایلی به خانواده‌اش زنگ زد تا برای‌شان از شخصیت جذابی که تازه با او آشنا شده و موشک و ماشین برقی می‌سازد، تعریف کند. پدرش مستقیم سروقت کامپیوترش رفت تا پیشینه‌ی ماسک را چک کند و فهمید که او یک چهره‌ی معروف و جذاب بین‌المللی است که پنج بچه دارد و زنش را طلاق داده است. پدر رایلی دخترش را به‌خاطر ساده‌لوح بودن سرزنش کرد اما خود رایلی گفت که امیدوار است ماسک توضیحی در این‌باره داشته باشد و درنهایت برای شام با او بیرون رفت.

ماسک، لی را با خود برده بود و رایلی هم دوستش تامسین اجرتون را که او هم یک بازیگر زیبا بود، با خودش برده بود. از آن‌جایی که آن‌ها در یک رستوران خیلی خلوت شام می‌خوردند، همه چیز آرام پیش می‌رفت. رایلی منتظر بود تا ببیند ماسک درمورد چه چیزی صحبت می‌کند. در نهایت او گفت که پنج پسر دارد و در حال طلاق گرفتن است. این اعتراف آن‌قدر برای رایلی باارزش بود که کنجکاو و مشتاق شد تا ببیند این رابطه به کجا ختم می‌شود. در ادامه‌ی غذا خوردن، ماسک و رایلی یخ‌شان آب شد. آن‌ها برای پیاده‌روی به سوهو رفتند و بعد به یک کافه سر زدند. در آن‌جا رایلی که مخالف نوشیدنی‌های الکلی بود، آب سیب سفارش داد. ماسک کماکان از نظر رایلی جذاب به نظر می‌آمد و این رابطه ادامه پیدا کرد.

این دو نفر فردای همان‌شب با هم ناهار خوردند و بعد به یک گالری رفتند و بعدش با هم به هتل ماسک برگشتند. رایلی گفت ماسک می‌خواست که موشک‌هایش را به من نشان بدهد. او می‌گفت: “من خیلی مایل نبودم اما او چندین ویدیو از موشک‌ها به من نشان داد.” وقتی ماسک به ایالات متحده برگشت، آن‌ها چند هفته از طریق ایمیل باهم در ارتباط بودند و بعد رایلی یک بلیت به مقصد لس‌آنجلس خرید. رایلی می‌گفت: “من اصلا درباره‌ی نامزدی یا هرچیز دیگری فکر نمی‌کردم. فقط داشت بهم خوش می‌گذشت.”

یادم نیست که در آن موقعیت چه فکری می‌کردم و تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که فقط بیست‌ودو سالم بود.

ماسک اما نظر دیگری داشت. فقط پنج روز از اقامت رایلی در کالیفرنیا می‌گذشت و آن‌ها در هتل Peninsula در بورلی‌هیلز در حال گپ زدن بودند.” او گفت: «دلم نمی‌خواهد از این‌جا بروی. می‌خواهم با من ازدواج کنی.» اگر درست یادم باشد من به این حرف او خندیدم و بعد او گفت: «نه. من کاملا جدی هستم. اگر قبول کنی، ما حسابی خوش‌بخت می‌شویم.» و ما این کار را کردیم. یادم نیست که در آن موقعیت چه فکری می‌کردم و تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که فقط بیست‌ودو سالم بود.”

رایلی تا آن زمان یک دختر نمونه بود و هیچ‌وقت پدرومادرش را در موقعیتی که نگران چیزی بشوند، قرار نداده بود. او در مدرسه شاگرد خوبی بود و چندین جایزه‌ی بازیگری کسب کرده بود و شخصیتی دوست‌داشتنی و مهربان داشت به‌طوری‌که دوستانش معتقد بودند او سفید برفی زنده است. اما همین دختر آن‌جا روی بالکن هتل ایستاده بود و به پدرومادرش اطلاع می‌داد که قبول کرده با مردی که چهارده سال از خودش بزرگ‌تر است، به‌تازگی درخواست طلاق از همسر اولش را داده و پنج بچه دارد، ازدواج کند. ضمنا این مرد دو شرکت دارد و بعد از گذشت تنها چند هفته می‌تواند بگوید که دوستش دارد. رایلی می‌گفت: “یادم هست که مادرم دچار یک حمله عصبی شد. اما من همیشه به‌شدت رمانتیک و احساساتی بودم و این کار این‌قدرها هم از من بعید نبود.”

رایلی به انگلیس برگشت تا لوازمش را جمع کند و والدینش با او به ایالات متحده برگشتند تا با ماسک، که تازه وقتی کار از کار گذشته بود از پدرش اجازه‌ی ازدواج گرفت، آشنا شوند. ماسک خانه‌ی شخصی نداشت، به همین خاطر آن‌ها در خانه‌ی یکی از دوستان میلیاردر ماسک، جف اسکال ساکن شدند. رایلی می‌گفت: “یک هفته بود بعد از این‌که به آن‌جا رفتم، یک مرد غریبه وارد شد. من پرسیدم: «شما کی هستین؟» و او گفت: «من صاحب‌خانه هستم، شما کی هستین؟» وقتی من خودم را به او معرفی کرد، او از آن‌جا رفت.” ماسک بعدها در بالکن خانه‌ی اسکال از رایلی دوباره خواستگاری کرد و یک حلقه‌ی بزرگ و چشم‌گیر به او داد. ( او به احتساب این حلقه، سه حلقه‌ی نامزدی برای رایلی خریده بود که شامل یک حلقه‌ی خیلی درشت می‌شد که اولین حلقه بود؛ به اضافه‌ی یک حلقه‌ی روزمره و همچنین یک حلقه که خود ماسک آن را طراحی کرده بود و دورتادورش ده یاقوت کبود کار شده بود.)

“به‌خاطر دارم که او می‌گفت: «با من بودن مصادف است با انتخاب مسیر سخت.» من آن زمان درست منظورش را متوجه نشدم اما حالا کاملا می‌فهمم. این کار کاملا سخت و دیوانگی محض است.”

ادامه دارد…

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

مطالب مرتبط:

 

telegram_ad2_1

 

برچسب‌ها :
دیدگاه شما

۳ دیدگاه
  1. امید امید

    سلام و خسته نباشید برای این کار قشنگتون
    یه خواهشی داشتم خواستم ببینم امکانش هست برای دیجیکالا که نسخه ی اصلی انگلیسی این کتاب گرامی رو برای فروش بیاره؟
    چون که خب برای ما که دسترسی بهش اسون نیست اما دوست داریم داشته باشیمش
    گفتم حالا که استارت این کار قشنگو زدین شاید اینم بشه
    البته اگه مقدور نبود من به نسخه الکترونیکشم راضیم
    🙂
    جواب هم بدید لطفا
    با تشکرات بزرگ

  2. Hadi Hadi

    اگر امکان داره فصل های قبل رو به صورت PDF برا دانلود قرار بدین

  3. VahiD VahiD

    بسیار عالی