زندگی‌نامه‌ ایلان ماسک (فصل هفتم/ بخش ششم/ پایانی)

مریم قمری ۲۰ مهر ۱۳۹۵ | ۱۶:۰۰ ۱۲ تیر ۱۳۹۸ زمان مورد نیاز برای مطالعه: ۱۱ دقیقه

فصل هفتم/ بخش ششم/ پایانی

تماما برقی

Ashleeدر ۳ دسامبر ۲۰۰۷ «زئیو دروری» به‌جای مارکس به سمت مدیرعامل شرکت انتخاب شد. دروری در دره‌ی سیلیکون تجربه‌ی راه‌اندازی یک شرکت را داشت که حافظه‌ی کامپیوتر می‌ساخت و به شرکت سازنده‌ی تراشه Advanced Micro Devices می‌فروخت. دروری اولین انتخاب ماسک نبود- فردی که گزینه‌ی بهتری بود به‌خاطر این‌که نمی‌خواست از ساحل شرقی نقل‌مکان کند، این پیشنهاد کار را رد کرد- و به‌همین‌خاطر دروری شوق و اشتیاق چندانی از کارمندان تسلا ندید. دروری حدود پانزده سال از جوان‌ترین کارمند تسلا جوان‌تر بود و هیچ وجه اشتراکی با این گروه رنج‌کشیده نداشت. او بیش‌تر آمده بود تا مامور اجرای خواسته‌های ماسک باشد تا یک مدیرعامل مستقل و فرمان‌ده.

ماسک برای کم کردن فشار مخرب روی تسلا، شروع کرد به بیش‌تر کردن فعالیت‌های اجتماعی‌اش. او بیانیه‌هایی صادر کرد و مصاحبه‌هایی انجام داد، و قول داد که رود‌استر اوایل ۲۰۰۸ برای مشتریان ارسال خواهد شد. او درباره‌ی ماشینی موسوم به وایت‌استار (WhiteStar)– روداستر قبلا به نام بلک‌استار (BlackStar) شناخته شده بود- که یک سدان خواهد بود و حتی‌الامکان قیمتی حدود ۵۰ هزار دلار خواهد داشت، و یک کارخانه‌ی جدید برای ساخت این ماشین صحبت کرد. ماسک در یک پست وبلاگی نوشت: “حمایت از تغییرات مدیریتی ایجاد‌شده‌ی اخیر، در راستای در نظر داشتن آینده‌ی تسلاست. خبر ما برای آینده‌ی نزدیک ساده و صریح است؛ قرار است سال آینده ماشین‌های اسپرت فوق‌العاده‌ای تولید کنیم که همه عاشق رانندگی با آن‌ها بشوند… ماشین من، محصول VIN1، هم‌اکنون از خط تولید در لندن خارج شده و کارهای نهایی ورودش به کشور در حال انجام شدن هستند.”

ماسک آن شئ را از زمین بلند کرد و با دو دستش نگهش داشت. همین‌طور که آن را نگه داشته بود، می‌لرزید و دانه‌های عرق از پیشانی‌اش سرازیر بود.

تسلا چندین نشست با مشتریان در سالن شهر برگزار کرد و سعی کرد صراحتا مشکلاتش را مطرح کند و شروع به ساخت نمایشگاه‌هایی برای ماشین‌هایش کرد. ونس سولیتو، مدیر اجرایی سابق پی‌پال، مشغول بازدید از نمایشگاه Menlo Park بود که دید ماسک در حال غر زدن درباره‌ی مشکلات و مسائل روابط عمومی است اما حسابی از محصولی که تسلا ساخته بود خوشش آمد. سولیتو می‌گفت: “رفتار و برخورد او فضا را برای ما که برای دیدن موتور ماشین رفته بودیم حسابی عوض کرد.” ماسک که کت چرم و یک شلوار راحت پوشیده بود، شروع کرد به توضیح دادن درباره‌ی خصوصیات موتور و بعد با بلند کردن یک تکه فلز چهل‌وخرده‌ای کیلویی حرکتی درخور کارناوال قوی‌ترین مردان انجام داد.” او آن شئ را از زمین بلند کرد و با دو دستش نگهش داشت. همین‌طور که آن را نگه داشته بود، می‌لرزید و دانه‌های عرق از پیشانی‌اش سرازیر بود. اما آن مراسم خیلی هم درباره‌ی نمایش قدرت به‌عنوان یکی از وجوه زیبایی فیزیکی محصول نبود.” در حالی‌که مشتریان به‌خاطر تاخیرهای شرکت خیلی گله‌مند بودند، به نظر می‌آمد که این شور و اشتیاق را از جانب ماسک حس می‌کردند و در هیجان و علاقه‌اش نسبت به ماشین محصول، با او همراه شده بودند. فقط چند نفر از مشتریان بودند که درخواست پس گرفتن پیش‌پرداخت‌های‌شان شدند.

کارمندان تسلا خیلی زود شاهد همان ماسکی شدند که در طول سال‌ها دیده بودند. وقتی مشکلی مثل پنل‌های مشکل‌دار بدنه‌ی فیبر کربنی روداستر پیش آمد، ماسک مستقیما وارد ماجرا شد. او با جت شخصی‌اش به انگلیس پرواز کرد تا برای پنل‌های بدنه چند ابزار تهیه کند و شخصا آن‌ها را به یک کارخانه در فرانسه برد تا مطمئن شود روداستر در مسیر برنامه‌ریزی شده‌ی تولید باقی می‌ماند. روزهایی که مردم درباره‌ی هزینه‌ی ساخت روداستر خیلی مطمئن نبودند هم گذشت. پاپل می‌گفت: “ایلان حسابی هیجان‌زده شده بود و گفت که قرار است این برنامه‌ی منسجم و سخت را برای کاهش هزینه‌ در پیش بگیریم. او یک سخنرانی کرد و گفت تا وقتی این کار انجام بشود، ما شنبه‌ها و یک‌شنبه‌ها هم کار می‌کنیم و زیر میزها می‌خوابیم. یک نفر از پشت میز بلند شد و گفت که همه تمام مدت سخت کار کرده‌اند تا ماشین ساخته بشود و الان دیگر آماده‌ی استراحت و دیدن خانواده‌های‌شان هستند. ایلان گفت: «من به آن‌ها می‌گویم وقتی ورشکست شدیم، برای دیدن خانواده‌های‌شان خیلی وقت خواهند داشت.» من حسابی شوکه شده بودم اما منظور ایلان را درک کردم. من از یک فرهنگ و محیط نظامی آمده بودم. در آن‌جا باید کاری می‌کردی که هرطور شده ماموریتت به سرانجام برسد.”

کارمندها باید هر پنج‌شنبه ۷ صبح برای به‌روزرسانی و گزارش صورت‌حساب مواداولیه جلسه تشکیل می‌دادند. آن‌ها باید قیمت هر قسمت را می‌دانستند و طرحی متقاعدکننده برای خرید ارزان‌تر قطعات ارائه می‌دادند. اگر هزینه‌ی خرید موتور در نقطه‌ی خرید و در اواخر دسامبر ۶۵۰۰ دلار بود، ماسک می‌خواست تا آوریل قیمتش به ۳۸۰۰ دلار برسد. قیمت‌ها هر ماه جدول‌بندی و تحلیل می‌شدند. پاپل می‌گفت: “اگر از این برنامه عقب می‌افتادی، عواقب بدی در انتظارت بود. همه این را می‌دانستند، و کسانی بودند که نتوانستند طبق این روال پیش بروند و شغل‌شان را از دست دادند. ذهن ایلان کمی شبیه یک ماشین حساب بود. اگر شما در اسلایدهای‌تان عددی می‌نوشتید که کمی غیرمنطقی بود، ایلان فورا می‌فهمید. او هیچ‌وقت جزییات را دست‌کم نمی‌گرفت.” به نظر پاپل سبک ماسک کمی تند و پرخاش‌گرانه بود، اما از این‌که او به نکاتی که به‌خوبی تجزیه و تحلیل و سازمان‌دهی شده بودند، بادقت گوش می‌داد و اگر دلایل خوب و کافی داشت، نظرش را عوض می‌کرد، خوشش می‌آمد. پاپل می‌گفت: “بعضی‌ها معتقد بودند ایلان زیادی سخت‌گیر، بداخلاق یا ظالم است. اما آن روزها روزهای سختی بود و کسانی از ما که از واقعیات و جزییات عملیاتی بیش‌تر خبر داشتند، این را می‌دانستند. به‌هرحال من از این‌که ماسک مسایل را خوب جلوه نداد، از او ممنونم.”

در بخش مارکتینگ، ماسک هرروز خبرهایی را که درمورد تسلا منتشر می‌شد، گوگل می‌کرد. اگر به خبر بدی برمی‌خورد، به یک نفر دستور می‌داد تا به آن جریان رسیدگی کند؛ در عین حال، افراد روابط عمومی تسلا برای دست‌به‌سر کردن خبرنگارها کار زیادی از دست‌شان بر نمی‌آمد. یک‌بار یک کارمند به‌خاطر به‌دنیا آمدن فرزندش نتوانسته بود در مراسمی شرکت کند. ماسک در یک ایمیل تندوتیز نوشته بود: “هیچ بهانه‌ای پذیرفته شده نیست. من بی‌نهایت ناامید شدم. شما باید اولویت‌های‌تان را مشخص کنید. ما در حال تغییر دنیا و تغییر تاریخ هستیم و شما یا به انجام دادن این کار متعهد هستید یا نه!”

در بخش بازاریابی، کسانی که در ایمیل‌های‌شان دچار اشتباهات دستورزبان می‌شدند، اخراج می‌شدند.

در بخش بازاریابی، کسانی که در ایمیل‌های‌شان دچار اشتباهات دستورزبان می‌شدند، اخراج می‌شدند. درست مثل افراد دیگری که هیچ کار “فوق‌العاده‌”ای در ماه‌های اخیر انجام نداده بودند. یکی از مدیران اجرایی سابق تسلا گفت: “گاهی اوقات او می‌توانست بسیار ترسناک شود اما هیچ تصوری از این‌که چقدر می‌تواند باابهت باشد نداشت. ما در این جلسات شرکت می‌کردیم و سر کسی که قرار بود این‌بار کله‌پا شود شرط می‌بستیم. اگر شما به او می‌گفتید که تصمیم به‌خصوصی گرفتید چون روال استاندارد انجام کارها به این دلیل بوده است، از جلسه بیرون‌تان می‌انداخت. او می‌گفت: «من هیچ‌وقت نمی‌خواهم آن عبارت را دوباره بشنوم. کاری که ما باید انجام بدهیم سخت است و کارهای سرسری و نصفه‌نیمه پذیرفته نخواهند شد.» او کاملا شما را ویران می‌کرد و اگر جان سالم به در می‌بردید، تازه تصمیم می‌گرفت که می‌تواند به شما اعتماد کند یا نه. او باید می‌فهمید که شما هم به‌اندازه‌ی خودش دیوانه هستید.” همه در سرتاسر کارخانه از این فیلتر اخلاقی عبور کردند و همه خیلی زود فهمیدند که نیت ماسک فقط کاری است.

گاهی استرابل در پایان یک انتقاد تند و تیز، از اخلاق سخت‌گیرانه‌ی ماسک استقبال می‌کرد. پنج سالی که طول کشید تا او به این مرحله برسد، برایش در حکم سخت‌کوشی لذت‌بخشی بوده است. استرابل تبدیل به یک مهندس آرام و ساکت و توانا شده بود که در مقابل مهم‌ترین عضو تیم فنی همیشه سرش پایین بود. او در مورد باتری‌ها و انتقال‌دهنده‌ها بیش‌تر از هرکس دیگر در کارخانه می‌دانست. او همچنین کم‌کم تبدیل به یک سپر بلا بین کارمندان و ماسک شده بود. هوش مهندسی استرابل و اخلاق کاری‌اش احترام ماسک را برانگیخته بود و استرابل متوجه شده بود که می‌تواند به‌جای دیگر کارمندان، خبرهای ناخوشایند را به ماسک برساند. همان‌طور که در سال‌های آینده‌ هم همین‌کار را می‌کرد، استرابل ثابت کرد که غرورش را خارج از کارخانه می‌گذارد. تنها چیزی که اهمیت داشت، رساندن روداستر و بعد از آن سدان به بازار بود تا ماشین‌های برقی فراگیر شوند و گویا ماسک بهترین کسی بود که می‌توانست این کار را شدنی کند.

دیگر کارمندان هم از هیجانی که در پنج سال گذشته ورای این کشمکش‌های مهندسی بود، لذت برده بودند اما به‌خاطر ماجرای اصلاح و تعمیرات حسابی پوست‌شان کنده شده بود. رایت باور نداشت که ساخت ماشین برقی برای عموم مردم شدنی باشد. او تسلا را ترک کرد و شرکت خودش را در زمینه‌ی ساخت نسخه‌ی برقی کامیون‌ها تاسیس کرد. بردیچفسکی تمام مدت یک مهندس سرسخت و جوان بود که برای بقای تسلا هرکاری می‌کرد. و حالا که شرکت سیصد نفر کارمند دارد، احساس می‌کرد که مثل قبل حضور موثری ندارد و حاضر نبود پنج سال دیگر برای عرصه‌ی سدان به بازار عذاب بکشد. او تسلا را ترک کرد، چند مدرک از استنفورد گرفت و در یک استارتاپ که هدف‌اش ساخت باتری‌های انقلابی جدیدی بود که به زودی می‌توانست وارد ماشین‌های برقی شود، شریک‌موسس شد. با رفتن ابرهارد، ماندن در تسلا برای تارپنینگ لطف چندانی نداشت. او دیگر توافق چندانی با دروری نداشت و از طرف دیگر از این‌که برای تولید سدان عذاب بکشد، فراری بود.

کار کردن در تسلا در آن دوران شبیه این بود که در فیلم «و اینک آخرالزمان»، سرهنگ کورتز باشی. اگر متد اشتباهی در پیش گرفتی نگران نباش، فقط کارها را به نتیجه برسان.

لیونز کمی بیش‌تر آن‌جا ماند که این خودش معجزه‌ی کوچکی محسوب می‌شد. از جهات دیگر، او مسئول اکثر تکنولوژی‌های مهم و اساسی ساخت روداستر بود که شامل مجموعه‌ی باتری‌ها، موتور، نیروی برق قدرت، و بله… انتقال‌دهنده می‌شد. این یعنی برای حدود پنج سال، لیونز جزو بااستعدادترین و بهترین کارمندهای تسلا بوده و همیشه به‌خاطر مقصر بودن در جریانی که به‌خاطرش تمام شرکت مجبور بودند اضافه‌کاری کنند، موردغضب بود. او طی چند سخنرانی‌ پر از هیجان و عصبانیت ماسک که لحن بد و تندی داشتند– مخاطبش او و یا تامین‌کننده‌هایی بودند که تسلا را ناامید کرده بودند- اذیت شده بود. او همچنین ماسک خسته و مضطرب را دیده بود که قهوه را روی میز اتاق کنفرانس تف کرده بود چون سرد بوده و بدون مکث، از کارمندان خواسته که بیش‌تر کار و تلاش و کم‌تر خراب‌کاری کنند. مثل بسیاری دیگر که از این رفتارها خیلی صحبت نمی‌کردند، لیونز درباره شخصیت ماسک هیچ نظری نداشت اما نهایت احترام را برای چشم‌اندازش قائل بود. لیون می‌گفت: “کار کردن در تسلا در آن دوران شبیه این بود که در فیلم «و اینک آخرالزمان»، سرهنگ کورتز باشی. اگر متد اشتباهی در پیش گرفتی نگران نباش، فقط کارها را به نتیجه برسان. این نظر ماسک بود. او گوش می‌کرد، سوال‌های خوبی می‌پرسید و فرز و چابک، ته‌وتوی همه‌چیز را در می‌آورد.”

تسلا توانست از خسارت برخی از استخدام‌های اولیه‌اش جان سالم به در ببرد. برند معتبر شرکت این امکان را برای استخدام افراد بسیار باهوش را فراهم کرده بود؛ افرادی شامل کسانی که از کارخانه‌های بزرگ ماشین‌سازی آمده ومی‌دانستند چطور از پس چند مشکل اخیر و درواقع موانع رسیدن روداستر به دست مشتریان، بربیایند. اما اصلی‌ترین مشکل تسلا دیگر حول محور سعی و تلاش، مهندسی یا مارکتینگ هدف‌مند و هوشیارانه نمی‌چرخید. در همین حال که شرکت وارد سال ۲۰۰۸ می‌شد، پولش هم تمام شد. هزینه‌ی ساخت روداستر حدودا ۱۴۰ میلیون دلار شده بود؛ یعنی خیلی بیش‌تر از رقم اصلی ۲۵ میلیون دلاری که در سال ۲۰۰۴ تخمین زده بودند. در شرایط نرمال، تسلا احتمالا آن‌قدر اعتبار داشت که بتواند سرمایه‌ی بیش‌تری کسب کند. اما به‌هرحال، آن روزها، روزهای نرمالی نبودند. بزرگ‌ترین شرکت‌های ماشین‌سازی در ایلات متحده در بحبوحه‌ی بدترین بحران مالی از زمان رکود بزرگ، روبه ورشکستگی می‌رفتند . در میان تمام این‌ها، لازم بود که ماسک سرمایه‌گذاران تسلا را قانع کند تا حدود ده میلیون دلار اضافه به شرکت کمک کنند. آن سرمایه‌گذارها هم مجبور بودند که به اعضای اصلی‌شان مراجعه و آن‌ها را قانع کنند که چرا این سرمایه‌گذاری عاقلانه است و ارزشش را دارد. ماسک این‌طور تعریفش می‌کرد: “تصور کن در حال توضیح دادن این ماجرا هستی که بعد از سرمایه‌گذازی در یک کارخانه‌ی ماشین‌سازی، هرچیزی که در رسانه‌ها درباره‌‌ی این شرکت ماشین‌سازی خوانده‌ای تقریبا به این ختم می‌شود که شرکت به‌دردنخور و محکوم‌به‌فنا، در بحران اقتصادی است و هیچ‌کس از آن ماشین نمی‌خرد.

تنها کاری که ماسک باید انجام می‌داد تا تسلا را از این شرایط عجیب و گنگ بیرون بیاورد، این بود که تمام ثروتش را از دست بدهد و دچار ازهم‌پاشیدگی عصبی بشود.

ادامه دارد…

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌

مطالب مرتبط:

telegram_ad2_1

برچسب‌ها :
دیدگاه شما