نقد فیلم «۲۸ سال بعد: معبد استخوان»؛ نبرد مرگبار تعصب و عقلانیت
«معبد استخوان» دنبالهی نامتعارفی است؛ اگر به دنبال یک «زامبی مووی» استاندارد هستید، شما را پس میزند و علاقهای ندارد که به انتظارات پاسخ دهد اما همین ساز مخالف زدن به برگ برندهاش تبدیل میشود. همانقدر که «28 سال بعد» درباره بلوغ در جهانی ناعادلانه بود، این فیلم درباره ماهیت شر و تعصب افراطی است. نقد فیلم «28 سال بعد: معبد استخوان» (28Years Later: The Bone Temple) را در این مطلب میخوانید.
هشدار! در نقد فیلم «28 سال بعد: معبد استخوان» خطر لو رفتن داستان وجود دارد.
فیلم از همان جایی آغاز میشود که قسمت قبلی به پایان رسید؛ رویارویی اسپایک (آلفی ویلیامز) با فرقهی جیمی. در نقد «28 سال بعد» اشاره کردم که پایانبندی عجیبوغریبش، کارتونی و مضحک است و با فضای قصه همخوانی ندارد. ناگهان فیلم همهی جدیت و سیاهی خود را از دست میدهد و به یک پارودی تبدیل میشود. خوشبختانه، حالا میتوان به عقب نگریست و نگاه مثبتتری به آن اختتامیه داشت، چون به هستهی زیباییشناسی فیلم جدید تبدیل شده است. خشونت اینجا ابزار روایی نیست، زبان اصلی فیلم است.
فیلم دو خط داستانی را دنبال میکند. یکی اسپایک که حالا باید به اجبار گروه سِر جیمی کریستال (جک اوکانل) را همراهی کند و دیگری دکتر کلسون (ریف فاینز) که شاید پیچیدهترین عنصر فیلم باشد. او میخواهد سمسون (چی لوئیس-پری)، رهبر آلفای مبتلایان (بخوانید زامبیها) را به انسانیت برگرداند، بنابراین روی مرز باریکی میان علم، ایمان، توهم و امید قدم میزند. فیلم هرگز روشن نمیکند که آیا کلسون یک منجی است یا یک پیامبر خودخوانده. این ابهام، وقتی گروه جیمی او را با شیطان (اولد نیک) اشتباه میگیرد، پررنگتر میشود؛ جایی که فیلم، مفهوم رهبری، اسطورهسازی و میل جمعی به اطاعت را زیر تیغ میبرد.
«معبد استخوانها» ما را در موقعیتی ناراحتکننده قرار میدهد تا بپرسیم «در جهانی که اخلاق از بین رفته، تا کجا باید برای بقاء جنگید؟» پاسخ فیلم، اگر پاسخی در کار باشد، تلخ است اما در ادامه کمی کورسوی امید هم به چشم میخورد. فیلم میتوانست در مسیری مطمئن قدم بردارد و از قواعد ژانر دور نشود اما حاضر است ریسک کند. با این حال، داستان یک مشکل اساسی دارد: آنقدر مستقل نیست که به تنهایی معنا پیدا کند. اگر قسمت قبلی را تماشا نکردهاید یا علاقهای به تماشای قسمت بعدی ندارید (البته اگر ساخته شود)، «معبد استخوانها» کارکرد خود را تا حدودی از دست میدهد.
با وجود این، فیلم در موقعیتی طلایی قرار گرفته که به آن اجازه میدهد آزمون و خطا کند. نیا داکوستا با بیاعتنایی به فرمولهای جوابپسدادهی سینمای جریان اصلی، تصورات ما از یک فیلم آخرالزمانی زامبیمحور را به هم میریزد. آنهم نه برای اینکه ژست بگیرد، برای اینکه بستر را برای برخورد ایدئولوژیها فرآهم کند. چیزی شبیه به کاری که لانتیموس با «بوگونیا» انجام داد. اینجا دیگر مسئله فقط بقاء و مبارزه با زامبیها نیست. مسئله، تقابل عقل و ایمان، علم و تعصب است.

دکتر کلسون که در قسمت قبلی شخصیتی فرعی بود، این بار به مرکز ثقل روایت تبدیل میشود. کلسون یک ماموریت اخلاقی-فلسفی دارد؛ او میخواهد انسانیت ازدسترفتهی مبتلایان را از اعماق وجودشان بیرون بکشد و فیلم این پروسه را آغشته به اندکی دوز دیوانگی و ترس از انزوا به نمایش میگذارد، یعنی رابطهی عجیب و تا حدودی نگرانکنندهی کلسون با سمسون. سلاح اصلی کلسون، علم است و شاید علم همان چیزی باشد که این جهان را از فروپاشی نجات میدهد و زامبیها را درمان میکند. اما در این حوالی، تهدیدی بزرگ خودنمایی میکند، تهدیدی به مراتب خطرناکتر و غیرقابل پیشبینیتر از زامبیهای وحشی. بیماری خطرناکی به نام تعصب مذهبی. کلسون که هیچگاه از زامبیها واهمه نداشت، با شنیدن دیدگاهها و باورهای سِر جیمی کریستال، چهارستون بدنش میلرزد! احتمالا چون میداند این آدم با تکیه بر ایمان، چگونه میتواند همه را قتلعام کند و لحظهای احساس گناه نداشته باشد.
دغدغهی اصلی فیلم هم اساسا همین تقابل عقل و ایمان است؛ نزاعی که قدمتش به اندازه کل تاریخ اندیشه است. اگر دکتر کلسون تجسم «لوگوس» باشد (نماد عقل، اندیشه، و تجربهگرایی)، جیمی کریستال در قلمروی «میتوس» نفس میکشد؛ جایی که معنا نه از استدلال، بلکه از اسطوره، آیین و باورها میآید. واقعیت این است که میان این دو، نه امکان مصالحه وجود دارد و نه حتی یک زبان مشترک حداقلی، پس منطقی است که با هم برخورد کنند.
جیمی کریستال شاید ظاهر مضحکی داشته باشد اما به شدت ترسناک است، احتمالا چون این نوع آدمها را در همین عصر فعلی اطرافمان میبینیم. جک اوکانل که در «گناهکاران» هم راضیکننده بود، اینجا فرصت بیشتری برای خودنمایی دارد. ما هرگز مطمئن نیستیم که لبخندهای جیمی از سر اعتمادبهنفس است یا اضطراب. فرقهی جیمی بیشتر از آنکه ساختاری آیینی داشته باشد، بیشتر شبیه باندهای خلافکاری خیابانی است اما در هر صورت، آن را باید محصول باورهایی بدانیم که ریشه در عقاید منسوخ دارند. در نقد قسمت قبلی اشاره کردم که جیمی به درستی رشد نکرده، هنوز در دوران کودکی باقی مانده و ترومای آن دوران، او را به موجودی نامتعارف تبدیل کرده که در ذهنش، کودکانه بودن و خشونت، در کنار هم قرار میگیرند. ایمانی که او تبلیغ میکند، نه از ژرف اندیشی، بلکه از سادهسازی و بازگشت به الگوهای بدوی تغذیه میشود.
پایه و اساس دیکتاتوری جیمی مبتنی بر ضعف پیروانش است. او پیامبری دروغین و فرصتطلب است که میداند ایمان میتواند ابزاری کارآمد برای اعمال قدرت باشد. فیلم اما با هوشمندی نشان میدهد که این ایمان -برخلاف ادعای جیمی- هرگز پایدار نیست. شک و تردید، به تدریج ستونهای این معبدِ فرسوده را خواهد لرزاند و خود جیمی بهتر از دیگران از این موضوع آگاه است. به همین خاطر است که میخواهد با دروغ، نمایش، کشتار و معجزههای خیالی، پیروانش را شستشوی مغزی بدهد.

و سرانجام به نقطهای میرسیم که مرز میان ایمان و فریب عمدا مخدوش میشود. جیمی شاید یک شیاد باشد، اما دروغهایش بدون میل جمعی به باورکردن، تاثیری نخواهد داشت. «معبد استخوان» اینجا از یک فیلم آخرالزمانی معمولی پا را فراتر میگذارد و به نقدی تلخ از سازوکار قدرت و کنترل جمعی از طریق دین تبدیل میشود؛ اینکه خطرناکترین شکل ایمان، آن نیست که با عقل دشمنی میکند، آن است که تظاهر میکند پاسخ همهچیز را از پیش میداند.
در این میدان نبرد ایمان و عقلانیت، فیلم حضور زامبیها را به حداقل میرساند. این تصمیم دلایل مشخصی دارد؛ نیا داکوستا احساس نیاز نمیکند که بیوقفه روی مبتلایان مکث کند، چون فیلم از مدتها قبل تکلیف خود را با منشاء اصلی ترس روشن کرده است. تهدید واقعی، زامبی نیست، آدمهایی است که از انسانیت عبور کردهاند و میتوانند از هر هیولایی وحشیتر و بیرحمتر باشند. کسانی مثل جیمی، شاید به بقاء ادامه دهند اما از جنبه اخلاقی و فکری، نمیتوان راه بازگشتی برایشان متصور شد. بامزه است که حتی برای زامبیها هم در فیلم یک راه درمان پیدا میشود اما برای کسانی که شرارت را انتخاب کردهاند، هیچ دارویی کارساز نیست.
در همین راستا، بهتر است «معبد استخوانها» را یک درام اجتماعی-سیاسی در بستری آخرالزمانی بدانیم، تا یک فیلم اکشن زامبیمحور، و احتمالا به همین دلیل است که به مراتب بدبینانهتر از نسخههای پیشین از آب در آمده. فیلم شاید به اندازه نسخههای دنی بویل، هیجانانگیز نباشد اما ثبات روایی بهتری دارد و اجازه میدهد ایدههایش فرصت بیشتری برای تنفس داشته باشند. نیا داکوستا سعی نمیکند با فرم بازی کند یا جهان «28 روز بعد» را از نو بسازد، او میخواهد آن را کالبدشکافی کند و این کار را به بهترین شکل انجام میدهد.
«28 سال بعد: معبد استخوان» موفق میشود مفهوم زامبی را هم ارتقا دهد و به آن فلسفه تزریق کند. زامبیها اینجا نمادی برای وضعیت انسان معاصر هستند؛ انسانی که خواسته یا ناخواسته به تعصب پناه برده و انسانی که به واسطه خشونت، میخواهد مسیر را برای رسیدن به بهشت -یا جهنم- هموار کند. از این منظر، «معبد استخوانها» را میتوان دنبالهروی آثار جرج ای. رومرو دانست؛ فیلمسازی که زامبی را از یک موجود ترسناک بیهویت، به استعارهای اجتماعی و سیاسی تبدیل کرد.
اگر به دنبال یک فیلم زامبیمحور بلاکباستری و دیوانهوار هستید، «28 سال بعد: معبد استخوان» شاید ناامیدکننده باشد یا حتی شما را خشمگین کند. این فیلم اهداف دیگری دارد، علاقهمند است که سوال بپرسد و این سوالها از هر جامپاسکری ترسناکتر هستند: اگر ایمان و تعصب از یک ویروس کشندهی مسری خطرناکتر باشد چه؟ و اگر علم و منطق هم نتواند در مقابل آن دوام بیاورد، چه چیزی باقی میماند؟ خوشبختانه «معبد استخوان» ما را بدون پاسخهایی امیدبخش رها نمیکند.
شناسنامه فیلم «28 سال بعد: معبد استخوان» (28Years Later: The Bone Temple)
کارگردان: نیا داکوستا
نویسنده: الکس گارلند
بازیگران: ریف فاینز، جک اوکانل، آلفی ویلیامز، ارین کلیمن، کیلین مورفی
محصول: 2026، بریتانیا، ایالات متحده
امتیاز سایت IMDb به فیلم: 7.7 از 10
امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: 92٪
خلاصه داستان: قصه از همان جایی آغاز میشود که قسمت قبلی به پایان رسیده بود؛ اسپایک (آلفی ویلیامز) پس از اینکه توسط فرقهی جیمی نجات پیدا میکند، مجبور میشود به آنها ملحق شود. همزمان، دکتر کشفی مهم انجام میدهد که میتواند جهان را تغییر دهد، او متوجه میشود که میتوان زامبیها را به انسانی تبدیل کرد اما…
منبع: دیجیکالا مگ
