بهترین فیلمهای جشنواره ساندنس ۲۰۲۶ که انتظارشان را میکشیم
وقتی به سینمای مستقل میرسیم، جشنواره فیلم ساندنس حرف اول و آخر را میزند. این فستیوال که چهار دهه است در میان کوههای پارک سیتی در ایالت یوتا برگزار میشود (و از سال 2027 به ایالت کلرادو نقلمکان خواهد کرد)، پناهگاه هنرمندانی است که ترجیح میدهند خارج از چارچوبهای استودیوهای بزرگ، قصههای خود را روایت کنند. ساندنس 2026 چند روز قبل به پایان رسید و در این مقاله، مهمترین فیلمهای این دورهی جشنواره را مرور میکنیم.
جذابیت اصلی ساندنس در این است که هر بار، یک ستاره نوظهور یا یک شاهکار مهجور را به سینمادوستان معرفی میکند. از مستندهای ساختارشکن تا فیلمهای تجربی، همگی در این فستیوال به نمایش درمیآیند و اغلب به ما یادآوری میکنند که یک فیلم خوب برای اینکه تاثیرگذار باشد، به بودجههای نجومی و جلوههای ویژه رایانهای نیاز ندارد.
5- شبحی در ماشین (Ghost in the Machine)

- کارگردان: ولری ویچ
- بازیگران: –
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 90 از 100
هوش مصنوعی این روزها به یک اسباببازی هیجانانگیز برای عموم مردم تبدیل شده است. «شبحی در ماشین» که ظاهرا به این علاقه و وابستگی افراطی انتقاد دارد، از ما میپرسد که «آیا واقعا میدانید دارید به چه چیزی دل میبندید؟» اگر فکر میکنید این مستند قرار است کمی هشدار -و کمی شعار- بدهد و بعد دوباره ما را با خیال راحت رها کند، در اشتباهید.
فیلم در قدم اول، سعی نمیکند با زبان پیچیده ما را مرعوب کند. برعکس، با لحنی ساده سراغ ریشهها میرود: اینکه «هوش مصنوعی» اصلا از کجا آمده و چرا از همان روز اول، بیشتر از آنکه یک واقعیت علمی باشد، یک ابزار تبلیغاتی بوده است. این مستند نشان میدهد این واژه چطور ساخته شد تا بودجه جذب کند، توجه رسانهها را بخرد و رویای «ماشینی هوشمند شبیه انسان» را بفروشد.
«شبحی در ماشین» تاریخچه هوش مصنوعی را سرراست روایت نمیکند و به جزئیاتی میپردازد که اغلب نادیده گرفته شده. فیلم با دقت نشان میدهد چطور هوش مصنوعی از همان ابتدا با ایدههایی مثل «اصلاح نژادی» (Eugenics) گره خورده بود؛ ایدههایی که انسانها را قابل دستهبندی، رتبهبندی و در نهایت حذفپذیر میبینند. این رویکرد هنوز هم وجود دارد و امروزه در الگوریتمهایی که با سیستمهای دولتی مثل استخدام، پلیس، وام، بیمه و حتی تشخیص چهره مرتبط هستند، استفاده میشود.
فیلم روی یک نکته کلیدی پافشاری میکند: هوش مصنوعی «بیطرف» نیست. هرچقدر هم مدیران تکنولوژی دوست داشته باشند این جمله را تکرار کنند، الگوریتمها از دادههایی تغذیه میشوند که پر از تعصب، نابرابری و خشونت ساختاریاند. دیگر عنصر جذاب فیلم، طریقه برخوردش با تصاویر است. در دورانی که دیگر نمیشود به چشمها اعتماد کرد، «شبحی در ماشین» با شفافیت اعلام میکند کدام تصاویر واقعی هستند و کدام ساخته هوش مصنوعی. البته تصاویر جعلی فقط برای بازسازی صحنههایی استفاده شدهاند که دیدن نسخه واقعیشان یا غیرممکن بوده یا بیش از حد آزاردهنده.
فیلم شامل مصاحبههایی با مورخان، فیلسوفان و روزنامهنگاران هم هست. و وقتی حرفهایشان را کنار هم میگذاریم، با تصویری از آینده روبهرو میشویم که چندان درخشان نیست. تئوریهایی که میگویند هوش مصنوعی ما را از کار، رنج و خطا نجات میدهد، در فیلم یکییکی کالبدشکافی میشوند و اغلب، بیشتر شبیه شعارهای توخالی از آب درمیآیند.
فیلم سراغ چهرههای آشنایی مثل سام آلتمن و ایلان ماسک هم میرود و از ما میپرسد «چرا کسانی که بیشترین قدرت را در این حوزه دارند، خودشان را منجی معرفی میکنند؟» قطعا با همهی ایدهها و حرفهای این فیلم موافق نخواهید بود اما اگر به دنبال یک مستند هستید که بحث ایجاد کند، این ساختهی ولری ویچ حرفهای زیادی برای گفتن دارد.
4- موزیکال (The Musical)

- کارگردان: ژیزل بونیلا
- بازیگران: ویل بریل، جیلیان جیکوبز، راب لو
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 60 از 100
گاهی آدم تحت فشار زندگی، به بدترین ایدههای ممکن میرسد. و بعضی وقتها همین ایدههای افتضاح، بامزهترین نتایج را میدهند. «موزیکال» مبتنی بر چنین ایدهای است؛ مردی برای انتقام از شریک سابقش، تصمیم میگیرد یک تئاتر موزیکالِ مدرسهای درباره فاجعه 11 سپتامبر را روی صحنه ببرد. فیلم نه به دنبال توجیه این انتخاب است و نه قصد دارد آن را اخلاقی جلوه دهد، برعکس، مدام روی زشتی، خودخواهی و پوچی انگیزههای قهرمانش انگشت میگذارد و از همین تضاد، کمدی بیرون میکشد.
داگ (ویل بریل)، نمونه کلاسیک آدمی است که فکر میکند باهوشتر و هنرمندتر از اطرافیانش است، اما جهان مدام خلافش را ثابت میکند. او معلم راهنمایی است، نمایشنامهنویسی که هیچوقت به جایی نرسیده، و حالا هم از نظر عاطفی جا مانده است. بازی خوب بریل، داگ را به شخصیتی تبدیل میکند که هم از او متنفر میشوید و هم نمیتوانید چشم از او بردارید. او البته آدم بدی نیست؛ فقط نمیداند چگونه با تحقیر و شکست کنار بیاید.
وقتی داگ میفهمد ابیگیل (جیلیان جیکوبز)، معلم محبوب مدرسه، با برادی (راب لو) مدیر خوشلباس و کاریزماتیک وارد رابطه شده، احساس حقارتش به نقطه جوش میرسد. بنابراین گروهی از دانشآموزان جاهطلب و به شدت تاثیرپذیر را با خود همراه میکند تا به برادی ضربه بزند. این کودکان، پس از تماشای «کاندیدای منچوری»، با جدیت و شور انقلابی وارد پروژه میشوند؛ بیآنکه بفهمند به ابزار انتقام یک بزرگسال تبدیل شدهاند.
ژیزل بونیلا در اولین تجربه جدی کارگردانیاش، شگفتانگیز عمل کرده است. او فیلم را با انرژی یک تریلر توطئهمحور جلو میبرد، اما لحن را همیشه روی مرز کمدی نگه میدارد. موسیقی متن پرجنبوجوش، با حالوهوای آثار دهه 60 میلادی، تضاد بامزهای با موضوع سنگین نمایش ایجاد میکند و همین انتخابهای خلاقانه فیلم را سرپا نگه میدارد.
شباهت فیلم به نسخهای تاریک از «مدرسه راک» اتفاقی نیست. اینجا هم معلمی داریم که بچهها را وارد پروژهای هنری میکند، اما به جای آزادی و خلاقیت، با عقده، انتقام و خودخواهی سروکار داریم. و با این حال، فیلم آنقدر باهوش هست که داگ را هیولا نشان ندهد؛ او فقط محصول یک شکست عاطفی، و یک تصور غلط از «هنر فاخر» است.
بعید است که «موزیکال» به جریان اصلی راه پیدا کند یا اکران گسترده شود، اما جشنواره ساندنس را به خاطر نمایش چنین آثاری دوست داریم و چندان عجیب نیست که ساختهی ژیزل بونیلا را در فهرست نهایی بهترین فیلمهای کمدی 2026 ببینیم.
3- تازه وارد (The Incomer)

- کارگردان: لوئیس پکستون
- بازیگران: دامنل گلیسون، ایمان الیوت، میشل گومز، جان هانا، گرنت اورورک
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 91 از 100
«تازه وارد» فیلمی بیادعاست اما آرام آرام دلتان را به دست میآورد. این کمدی مستقل، پشت شوخیها و موقعیتهای بامزهاش، درباره شکافهای عمیقتری حرف میزند: فاصلهی شهر و حاشیه، و دولت و مردم. دامنل گلیسون نقش دنیل را بازی میکند، مردی آرام، مودب و لهشده زیر بار بروکراسی؛ کارمندی که بلد است فرم پر کند، عذرخواهی کند و از درِ درست وارد شود، اما با آدمهایی ملاقات میکند که اصلا قواعد بازی او را قبول ندارند. به او ماموریت میدهند که دو ساکن جزیرهای دورافتاده در سواحل اسکاتلند را جابهجا کند. کاری در ظاهر آسان که به یک کابوس تبدیل میشود.
ورود دنیل به زندگی آیلا و سندی، مثل قدم گذاشتن یک حیوان اهلی به دل طبیعتی خشن و بیرحم است. این خواهر و برادر دهههاست که در انزوای کامل زندگی کردهاند. آنها به غریبهها اعتماد ندارند و حضور «دیگری» را تهدیدی علیه بقا و هویت خود میدانند. فیلم با ظرافت نشان میدهد که برخوردهای خشونتآمیز آنها، از سر شرارت نیست؛ محصول سالها زندگی در شرایطی متفاوت است.
شخصیت سندی (گرنت اورورک) اِلمان کمدی فیلم است. مردی که مثل کودکان رفتار میکند، سادهدل است و مهربان. او نماینده معصومیت است، و انسانی که در دنیایی بدون قواعد مدرن بزرگ شده و حالا برخوردش با یک کارمند دولتی، بیشتر شبیه برخورد یک کودک کنجکاو با یک اسباببازی عجیب است. در مقابل، آیلا (گیل رانکین) شخصیت پیچیدهتری دارد. خشم، تلخی و افسردگی او، لایهای جدیتر به فیلم اضافه میکند و مانع میشود «تازه وارد» به یک کمدی سطحی تبدیل شود.
یکی از تصمیمات جالب سازندگان، تجسم افسردگی آیلا در قالب «مرد ماهینما» است؛ موجودی افسانهای که مدام او را به تسلیم شدن به دریا دعوت میکند. این تصویر که با فولکلور اسکاتلندی پیوند خورده، نشان میدهد که برای این شخصیتها، افسانه و واقعیت از هم جدا نیستند. تخیل و رویا در تار و پود زندگیشان تنیده شده است؛ درست همانقدر که اینترنت، ایمیل و منطق اداری برایشان بیگانه است. در مقابل، برای دنیلِ شهرنشین، این باورها عجیب و حتی خندهدار به نظر میرسند.
«تازه وارد» درباره یاد گرفتن زبان یکدیگر است. دنیل میفهمد که همه چیز را نمیشود با قانون، فرم و دستورالعمل حل کرد، و آیلا و سندی هم درک میکنند که همه غریبهها دشمن نیستند. این مسیر شناخت متقابل، با ریتمی آرام و انسانی پیش میرود. لوئیس پکستون در اولین تجربه کارگردانیاش، عملکرد قابل دفاعی دارد. او میداند چه زمانی شوخی کند و چه زمان سکوت را به شکلی کارآمد به کار بگیرد. «تازه وارد» فیلم دلنشینی است و بیتردید ارزش تماشا دارد.
2- تنها جیببر زنده در نیویورک (The Only Living Pickpocket in New York)

- کارگردان: نوآ سیگان
- بازیگران: جان تورتورو، جانکارلو اسپوزیتو، تاتیانا ماسلانی، استیو بوشمی، کارینا آریووی، ویکتوریا مورولز، جیمی لی کرتیس
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 100 از 100
«تنها جیببر زنده در نیویورک» فیلم جنایی منحصربهفرد است. در عصری که همهچیز با سرعتی سرسامآور به سمت دیجیتال و اتوماسیون میرود، ظاهرا دنیای جرم و جنایت هم دیگر آن چیزی نیست که بود. جیببرها، دزدهای خردهپا و خلافکاران خیابانی قدیمی همه یا منقرض شدهاند یا در سیستمهای مدرن بلعیده شدهاند.
دومین فیلم بلند نوآ سیگان، ادای احترامی است به آدمهایی که همیشه در حاشیه زندگی کردهاند؛ کسانی که نه قهرماناند، نه ضدقهرمان، فقط بازماندهاند. نیویورکِ فیلم، نیویورکِ پرزرقوبرق هالیوودی نیست؛ شهری خسته، پیر و بیحوصله است، انگار خودش هم میداند دیگر آن شکوه سابق را ندارد.
ماجراها پیرامون هری (جان تورتورو) اتفاق میافتد، او یک جیببر کهنهکار است که فقط در حدی سرقت میکند که زنده بماند. اما اشتباه سادهاش، یعنی دزدی ناخواسته از دیلان (ویل پرایس)، وارث احتمالی یک خانواده مافیایی، او را در موقعیتی خطرناک قرار میدهد. هری حالا 24 ساعت وقت دارد تا شیء کوچکی که اشتباهی گرو گذاشته را پس بگیرد. این 24 ساعت، بیشتر از آنکه مسابقه با زمان باشد، شبیه مرور زندگی است. هری از آدمی به آدم دیگر سر میزند؛ نه فقط برای درخواست کمک، بلکه برای خداحافظی. از همسرش که زیر فشار بیماری کمر خم کرده تا رفیق قدیمیاش بن (استیو بوشمی).
نوآ سیگان اینجا آگاهانه از ساخت یک تریلر پرتنش فرار میکند. فیلمی با این سوژه میتوانست بهراحتی شبیه آثار برادران سفدی باشد: دوربین لرزان، اضطراب بیوقفه، فشار عصبی تا لحظه آخر. اما «تنها جیببر زنده در نیویورک» مسیر دیگری را انتخاب میکند. این فیلم بیشتر به سینمای انسانمحور رابرت بنتون («کریمر علیه کریمر») یا نگاه شاعرانه و مالیخولیایی دیوید لاوری («پیرمرد و تفنگ») نزدیک است. بنابراین، «تنها جیببر زنده در نیویورک» به مرثیهای برای سینمایی تبدیل میشود که دیگر کمتر حوصله چنین داستانهایی را دارد. فیلم البته هرگز ورطه تلخی مطلق نمیافتد. در دل این اندوه، امید هم به چشم میخورد.
1- جوزفین (Josephine)

- کارگردان: بث د آرائوخو
- بازیگران: جما چان، چنینگ تیتوم، فیلیپ اتینگر، مایکل آنجلو کووینو، میسون ریوز
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 98 از 100
سینمای مستقل همواره به سوژههایی پرداخته که سینمای جریان اصلی ترجیح میدهد دورشان خط قرمز بکشد، مانند تعارض جنسی و ترومای کودک. با این حال، این مسیر آنقدر پیموده شده که خطر تکرار، کلیشه و حتی بیحسیِ مخاطب همیشه بالای سر چنین آثاری پرسه میزند. چیزی که «جوزفین» را از فیلمهای مشابه جدا میکند، زاویه دید رادیکال و نامتعارف آن است: روایت یک جنایت جنسی، نه از نگاه قربانی بزرگسال یا اعضای خانواده، بلکه از منظر ذهن یک کودک هشتساله که هنوز ابزار لازم برای فهم آنچه دیده را ندارد.
بث دی آرائوخو (کارگردان) اینجا خود جنایت را دقیق نشان نمیدهد. در عوض، تمرکزش را روی پیامدها میگذارد؛ روی آن لحظهای که واقعیتِ خشن، وارد دنیای امن و محدود یک کودک میشود و برای همیشه شکل آن دنیا را عوض میکند. جوزفین (میسون ریوز) نه قربانی مستقیم، بلکه شاهد است، او چیزی را دیده که نمیفهمد، اما نمیتواند فراموشش کند.
بنابراین ما زوایای متفاوتی از تروما در کودکان را میبینیم. تروما در جوزفین، آرام و خزنده است؛ مثل سایهای که مدام دنبال او میآید. اینکه او به وفور مجرم را در خانه میبیند (چیزی شبیه یک «دوست خیالی»)، یکی از قویترین و ترسناکترین تمهیدات بصری فیلم است. این مرد، که گاهی ناگهان در اتاق خواب جوزفین یا گوشهای از خانه ظاهر میشود، یک موجود ماورایی نیست؛ یک تودهی بدخیم در ذهن دخترک است که راه خروج پیدا نمیکند.
در سوی دیگر، والدین قرار دارند. آنها آدمهایی واقعیاند که هر کدام شیوهای متفاوت برای کنار آمدن با بحران دارند. یکی به سمت کنترل، محافظت افراطی و پنهانکاری میرود؛ دیگری تلاش میکند با گفتگو، توضیح و عقلانیت مسئله را حل کند. فیلم قضاوت نمیکند کدام «درست» است. فیلم همچنین سوالی مهمی میپرسد که اغلب آثار از آن فرار میکنند: یک کودک چگونه باید خشونت جنسی را درک کند؟ وقتی مفاهیم هنوز شکل نگرفتهاند، وقتی زبان هنوز توان توضیح ندارد، ذهن کودک چه میکند؟
«جوزفین» اثر خوشساختی هم هست. دوربین اغلب در ارتفاع نگاه کودک قرار میگیرد، قابها سادهاند، و موسیقی درست استفاده میشود. فیلم درباره این حقیقت تلخ است که گاهی یک نگاه، یک لحظه، یا یک تصویر، میتواند جهان یک کودک را برای همیشه تغییر دهد. خوشبختانه، بث دی آرائوخو با این سوژه، با احترام برخورد کرده و سعی نمیکند نسخه بپیچد یا در انتهای قصه، شعارهای واهی دهد.
منبع: slash/film

