خاطره فوتبالی تعریف کنید، گوشی آنر برنده شوید!

روشا علوی ۱۷ دی ۱۳۹۷ | ۱۸:۳۷ 14 ژانویه 2019 زمان مورد نیاز برای مطالعه: ۱ دقیقه
مسابقه جام ملت های آسیا 2019

موقع بازی ایران-استرالیا کجا بودید و داشتید چکار می‌کردید؟ وقتی در سال ۲۰۰۴ ایران در جام ملت‌های آسیا ۴ گل به کره‌ی جنوبی زد، چه حس و حالی داشتید؟ در جام‌جهانی ۲۰۱۴، موقع بازی ایران-آرژانتین، وقتی که همه امیدوار بودیم با آرژانتین مساوی ‌کنیم، چه اتفاقی داشت در زندگی شما رخ می‌داد؟

از موقعی که تیم ملی ایران در تورنمنت‌های بزرگ مثل جام ملت‌های آسیا، مرحله‌ی انتخابی جام‌جهانی یا اصلا خود جام‌جهانی بود، خاطره‌ای دارید؟

خاطره‌ای از خود شما، وقتی که تیم ملی ایران یک بازی مهم داشته. این خاطره می‌تواند از زندگی خود شما باشد. اتفاق تلخ، شیرین، خنده‌دار یا گریه‌داری که برای خود شما یا دوستانتان اتفاق افتاده.

خاطره‌ی خودتان را در فرم زیر بنویسید و برای ما ارسال کنید. لطفا حداکثر در ۳۵۰ کلمه خاطرتان را تعریف کنید.

سعی کنید خاطره‌ای را انتخاب کنید که خیلی دراماتیک و تاثیرگذار باشد.

از ۱۷ دی تا ۱ بهمن خاطرات شما را جمع‌آوری می‌کنیم.

در نهایت به کمک آقای «امیر حاج‌رضایی»، ۵ خاطره‌ای را که داستان تاثیرگذارتری دارند انتخاب می‌کنیم و به هرکدام از برندگان یک گوشی «HONOR 7C» جایزه می‌دهیم.

این ۵ خاطره‌ی برتر را به شکل انیمیشن در می‌آوریم و در اینستاگرام و وب‌سایت دیجی‌کالا مگ نمایش می‌دهیم.

لطفا خاطره‌‌ی خود را در باکس زیر بنویسید و از نوشتن خاطره در قسمت دیدگاه‌ها خودداری کنید.

برای مشاهده فرم ابتدا باید وارد شوید.

برچسب‌ها :
دیدگاه شما

۲۰۱ دیدگاه
  1. سینا سینا

    سلام خسته نباشید

    ببخشید نتایج کی اعلام میشن ؟

  2. RezaAbedi RezaAbedi

    یکی از معدود بازی های بود که نتونسم بخاطر بردنمون خوشحال بشم یادمه سه چهار روز قبل بازی بود که پدربزرگم بخاطر سرطانش که دوباره برگشته بود بستری شده بود . کل خانوادمون نارحت بودند منم بخاطر اینکه بچه کوچیک تو خونه داشتیم شبا پیشش میموندم پدر بزرگم یکی از طرفدارای پرپا قرص فوتبال بود و با اصرار های زیادش بلاخره دکترش اجازه داد که بازی و تو سالن ببینم یادش بخیر چقدر پدر بزرگم خوشحال شد اونشب خیلی وقط بود کسی پدربزرگمو اینقدر خوشحال ندیده بود. سه سال بعد از اون شب پدر بزگم فوت شد

  3. Alireza Alireza

    یادم میاد موقع بازی ایران استرالیا با داداش کوچیکترم توی خونه بودیم.بعد از تموم شدن بازی،از خوشحالی روی پاهامون بند نبودیم ???? به هر حالا دیگه کشورمون برنده شده بود????????خلاصه خیلی جوگیر شدم با همون لباسای خونه( با پیژامه و زیرپوش و دمپایی که یکیشم نیمه پاره بود) زدم بیرون ببینم چه خبره????،دوستم سعید که اونم مثل من بود با موتور اومده بود بیرون، اومدم دم در گفت احمد چرا واستادی،مردم سره چهار راه دارن میزنن و می کوبن بزن بریم از قافله عقبیم، گفتم بزار لباسام رو عوض کنم، با همون لحجه مشهدی گفت وللش میرِم تا سر چهار راه ور می گِردِم، منم ساده لوح بازی در آووردم به حرفش گوش دادم، پریدم پشت ترک موتورش. چهار راه اول رفتیم. دیدیم اوه!???? چه خبره!!! همه دارن میزنن میرقصن ???? اصلا تا اون زمان همچین چیزی ندیده بودیم تو مشهد???? ما هم اون زمان شنگول بودیم???? مبهوت جمعیت شدیم نفهمیدیم داریم کجا میریم یکهو دیدیم وسط پارک ملتیم داریم با اون لباسای ضایع و در حالتی که غیر قابل وصفه کردی میرقصیم????????
    ولی الان که فکر میکنم به اون دوران از یک چیز خیلی خوشحالم که اون زمان گوشی و موبایل دوربین دار و شبکه های اجتماعی و از اینجور چیزا نبود اگر میبود باید فرداش فیلم خودمون رو
    توی همه شبکه های اجتماعی میدیدیم و همه مسخرمون میکردن????
    (خاطره از پدرمه و زحمت تایپش با بنده بود)
    ????

  4. Aladar2019 Aladar2019

    یادمه سر بازی ایران و استرالیا همه پای تلویزیون نشسته و بودیم و داشتیم تیم رو تشویق میکردیم.اون موقع ما یک تلویزیون سیاه و سفید بیست اینچ داشتیم که به زور UHF شبکه سه رو می‌گرفت در حالیکه تلویزیون های رنگی داشت مد میشد ما هنوز مجبور بودیم با همون سر کنیم و بابام ابدا نمی‌خواست خرج اضافی بکنه.داداشم خیلی سر فوتبال هیجان داشت و کلا آدم جلوگیری هست.هر حمله ای که ایران میکرد و به ثمر نمی نشست یا بالشت رو پرت میکرد اونور یا لیوان رو تو دیوار میزد.البته لیوان فلزی بود.لحظه ای که خداداد اون گل رو زد رفت تلویزیون رو بغل کرد و برداشت و داشت میفشردش و می‌گفت آهان اینه.ما اینیم.ناگهان تلویزیون از دستش سر خورد و افتاد روی انگشت شصت پاش.تلویزیون سوخت و سمت بلندگوی سمت چپش کلا شکست .داداشم هم داد و بیداد که ای انگشتم شکست.خوشبختانه فقط ناخن پاش کبود شده بود.خلاصه این که بعد یک ماه منت کشی بابام حاضر شد تلویزیون رنگی بخره.اونم بیشتر واسه خاطر اینکه خودش پیگیر اخبار بود وگرنه تصمیم داشت چند سالی ما رو با نخریدن تلویزیون تنبیه کنه.

    1. Aladar2019 Aladar2019

      جلوگیر = جوگیر

  5. مریم علی اوغلی مریم علی اوغلی

    سلام من اون موقع دبیرستان بودم یافقط از رادیو پخش میشد همه توراهروها بودیم جیغ می‌کشیدیم وخوش حالی میکردیم ودرس نداشتیم خیلی به ماخوشگذشت شکرخدا هم بازی رو بردیم وخوش حالیمون تکمیل شد

  6. محسن مینایی محسن مینایی

    هیچ خاطره ای ندارم.
    گوشیم خرابه ،یدونه گوشی میخوام????????

  7. حجت حجت

    بازي ايران استراليا چهارم ابتدايي بودم برامون تلويزيون گذاشتن تو سالن مدرسه بعد تساوي انجا جشني شد تو مدرسه.

  8. لیلا مینایی لیلا مینایی

    ما دخترا با اين تربيت بزرگ ميشيم كه اگه از بچگي با بچه ها فوتبال بازي كرده باشيم
    مامانامون ميگن از اولم مثل پسرا بود اگه خاله بازي كنيم ميشيم دختر لوس مامان
    بخاطر همين اونروز هم براي من مثل روزاي ديگه بود
    ما فكر ميكرديم اين بازي براي پسراست يعني خانواده ما كه اينطوري بود ، ما حتما با مامان و خواهرام اونروز داشيم مثلا خانواده دكتر ارنست رو ميديديم

  9. محمد محمد

    خواهشا با ذوق خاطره من رو بخونید!!
    بذارین برای اولین بار توی عمرم توی یک مسابقه برنده شم…

  10. hossein hossein

    یادی دارن ز آن بازی پر جوش ولی در من بود همی این راز خموش

  11. Hiraad Hiraad

    سال سوم راهنمایی بودم صبح روز بازی ایران و آرزانتین نتایج استعداد های درخشان دبیرستان اعلام میشد.منم تو یه سال کلی تلاش کرده بودم و با هدف قبولی از تفریحات زندگیم گذشته بودم شب و روز درس میخوندم چون اولین امتحان مهم زندگیم به حساب میومد.وقتی اعلام نتایج شد از ۲۷ نفر قبولی رتبه من ۲۸ شده بود.با بررسی پاسخ برگم فهمیدم ک سوالات ریاضی رو کلا جابه جا نوشته بودم و منفی شده بود.خلاصه ک در حدی حالم بد بود ک نمیخواستم اصن فوتبال نگا کنم.خانوادمم کلی ناراحت بودن و اصن انگار چیزی به اسم خنده تو خونمون وجود نداشت . فوتبال ک شروع مجبورا رفتم نشستم و نگا کردم هر دیقه ک ایران دفاع میکرد و زد حمله میزد حالت چهره من و خانوادمم کلی عوض میشد و از ته دلمون شاد بودیم به خاطر غیرت بچه های تیم ملی مون در حدی خوشحال شدیم کلا اعلام نتایجو فراموش کرده بودیم حد با این ک باختیم ولی بازم خوش حال بودیم. اونروز فوتبال دوباره منو به وجد آورد و تصمیم گرفتم واس کنکور محکم درس بخونم و موفق بشمم.فوتبال خانوادمو شاد کرد…

  12. علیرضا استواری علیرضا استواری

    اسمش رو چی میشه گذات؟ معجزه؟ غیرت؟ شانس؟ نمی دونم. ولی می دونم که این ذات فوتباله. همیشه اونی که قوی تره پیروز نمیشه. همه مون این رو می دونیم. ولی استرالیا برامون چیز دیگه ای بود. همه بازیکن هاشون لژیونر بودند. مارک بوسنیچ هر هفته درون دروازه ویلا می ایستاد. استن لازاریدیس سمت راست وستهام رو بیمه کرده بود. برادران ویدمار، مارک ویدوکا که تازه بعدا معلوم شد چه بازیکن بزرگی بود؛ از همه بدتر هری کیول که در لیدز بزرگ اون سالها یکه تاز بود. در تهران با دو تا از دوستانم در استادیوم بودم. بالاترین نقطه طبقه بالا. از جایی که برای من که مادرزادی چشم هام ضعیف بود و هست، سمت دور استادیوم خیلی مشخص نبود. گل رو که هری کیول زد ناامید نشدیم. استادیوم رو براشون جهنم کردیم. گل مساوی امیدهامون رو زنده کرد. کانگوروهای مغرور فکر می کردند کارمون در بازی برگشت تمومه. راستش خودمون هم همین طور فکر می کردیم. ولی نمی دونم اسمش رو چی میشه گذاشت؟ معجزه؟ غیرت؟ شانس؟ شاید کائنات می خواست ثابت کنه که قوانین خودش رو داره. قوانینی متفاوت با 4-4-2 و 3-5-2 و لوزی و الماس و … . شاید باید مردمی خسته و تکیده که سالها آرزوی جام جهانی داشتند باید در اون روز و اون ساعت چنان شاد می شدند که برای چند لحظه کره زمین سنگینی وزنشون و سنگینی خستگیشون از دوشش برداشته بشه. شاید ما بچه های خیابون مختاری در تقدیرمون بود که اون روز رو در حافظه تاریخیمون ثبت کنیم و به بچه های آینده مون انتقال بدیم. هنوز هم شیرینی و بوی خوش اون روز در دل و جان و روان مردمی که اون رو دیدند و شنیدند و بوییدند و زندگی کردند حس میشه و ریشه داره. 8 آذر برای من از خیلی از روزهای دیگه پرمعناتره. برای مردم ایران، اون روز یعنی خود زندگی. میگن اون لحظه که مرگ دستش رو دراز می کنه تا جون یکی رو بگیره، تمام لحظات زندگی در یک لحظه از جلو چشم آدم رد میشه. خاطره 8 آذر شاید یکی از اون لحظه ها برای ما باشه. اگر در لحظه آخر زندگی لبخندی رو لبمون نقش ببنده، شاید یکی از دلایل اصلیش، یادآوری اون خاطره بزرگ و اون روز زیبا باشه. هنوز هم نمی دونم چی شد که اون طوری شد؟ معجزه؟ غیرت؟ شانس؟…

  13. مهدی فروغی مهدی فروغی

    ترم آخر لیسانس، علاوه بر واحدهایی که خودم داشتم دستیار آموزشی یکی دو تا درس شده بودم. خرداد 92 بود و من برگه‌های پایان‌ترم رو تصحیح کرده بودم و می‌خواستم به استاد تحویل بدم. اون روز خیلی اتفاقی دکتر موسوی نیمده بود دانشکده و از من خواست اگه امکان داره برگه‌ها رو ببرم خونه‌ش. چون وقت ناهار رسیدم منزل دکتر و ایشون خیلی مهمون‌نواز و مهربون بود، با کلی اصرار من رو ناهار نگه داشت. بعد از ناهار اومدم بلند شم که گفت مگه میشه بازی ایران رو نبینی و بری؟ بازی شروع شد و حقیقت کمتر کسی امید داشت که ایران بتونه با اون گل فوق‌العاده گوچی صعود کنه! ما که شوکه شده بودیم. بعد از بازی، دکتر من رو تا میدون پونک رسوند تا من از اونجا سوار تاکسی شم و برگردم اما دریغ از اینکه یه سیل مردمی داشت درست میشد تا صعود ایران جشن گرفته شه؛ بنابراین از تاکسی هم خبر خاصی نبود :)) خیلی عجیب و غریب یه تاکسی حاضر شد مسافرهایی که صف کشیده بودن رو تا ونک بیاره. وقتی رسیدم ونک هم دیگه عملاً نه تاکسی ای بود نه اتوبوسی. من هم که دیدم کاری ازم بر نمیاد تصمیم گرفتم به جای اینکه حرص بخورم تا تجریش پیاده برم و هر جایی مردم وایساده بودن به شادی من هم وایسم و دست بزنم :))
    وقتی رسیدم تجریش دیگه یه خرده آروم شده بود شرایط و تاکسی پیدا شد تا خونه. من هم حدود ساعت 12:30 1 بود فکر کنم که رسیدم خونه.

  14. بابک پورحاجت بابک پورحاجت

    سال سوم دبیرستان بودم. نظام اموزشی عوض شده بود و در این نظام جدید، هر سال کلیه روش تدریس، کتاب ها و همه چی عوض می شد. علاوه بر استرس کنکور ، کنکور پیش دانشگاهی هم داشتیم که در صورت عدم قبولی دیپلم هم بهمون نمی دادن.
    جام جهانی 98 در پیش رو بود تیم ایران با جدیت شانس قطعی صعودش رو کم می میکرد تا در نهایت به تیم قوی استرالیا رسید. تقریبا همه از صعود ایران قطع امید کرده بودیم. هشت اذر 1376 روز بازی ایران -استرالیا دیدم که تحمل دیدن این مسابقه رو ندارم. کتاب فیزیکم رو برداشتم و مثلا مشغول خوندن شدم در حالی که از اتاق بغل خونوادم بازی رو میدیدن . دقیقه 32 استرالیا گل اول رو زد. صدای نا امید خانواده از اتاق دیگه می اومد.استراحت بین دو نیمه گذشت. سه دقیقه از نیمه دوم گذشته بود که استرالیا گل دوم رو هم زد.
    وقتی صدای فریاد ناراحت خونواده رو شنیدم کتاب و جزوم رو بستم و رفتم با ارامش کنار بقیه نشستم. مطمئن بودم که همچی تموم شده و هیچ استرسی نداشتم. انگار تیم ایران هم همینطور فکر میکرد چون استرسش ریخته بود و بهتر بازی میکرد.بازی ادامه داشت و من غرق در اون بودم نمیدونم چطور شد یکدفعه تهامی عزیزی و باقری جلوی دروازه استرالیا بودن و باقری گل زد گل زد و من از خوشحالی پریدم و
    من فریاد زدم تمام استرس این سال این مسابقات این زندگی با این فریاد از من خارج شد و امید جاشو گرفت امید و من میدونستم که وقتی ایران یک گل میزنه گل دوم هم توراهه قلبم داشت از هیجان می ترکید و گذر زمان مشخص نبود چند لحظه بعد که مثل چند سال گذشت خدادادگل زد خداداد گل زد و ما از شادی پریدیم و فریاد زدیم و من فریاد شادی تمام ایران رو شنیدم. رفتم لباسام رو بپوشم برادرم با تعجب به من نگاه میکرد و میپرسید که چکار میکنم بازی هنوز ادامه داره و من در حالی که از در خارج میشدم میدونستم و مطمئن بودم که ما بردیم و رفتم که به رود شادی مردم ملحق بشم

  15. عباسی عباسی

    بهترین خاطره من از فوتبال گرفتن سوپر شوت رونالدو توسط بیرانونده!
    منی که کم فوتبال می بینم با دیدن این صحنه از جام پریدم و همه تعجب کردن از این واکنش من

    به قول بیرانوند چطووووررررییی کییرییییس : ))))

  16. حسام کرمی حسام کرمی

    صبح روز 8آذر76 هرکیو که میدیدم راجب بازی بزرگ ظهر حرف میزد همه با یه امید خاصی راجب بازی استرالیا حرف میزدن،انگار میدونستیم قراره چه اتفاقی بیفته! یادمه ظهر که ار مدرسه تعطیل شدمو با ماشین پدرم برمیگشتیم خیابونا خیلی خلوت بودن،خیلی …معلوم بود همه تو خونه هاشون پای اون تلویریونای 21 اینچ قدیمی منتظر شروع اون بازی تاریخی بودن.بازی که شروع شد فقط همون چند دقیقه که جیمی جاپشون تور رو پاره کرد استرسم کم بود باقیش ذکرگفتنای مادرم با تسبیح دستش آرامش بهم میداد…داور که سوتو آخر بازیو زد فهمیدم من اصن تو یه اطاق دیگم سجده زدمو چشامو بستمو دارم دعا میکنم…..اوووووووووف چ شبی بود اون شب تا صبح تو خیابون بودیم….یادش بخیر که هروقت یادش میفتم لبخند میاد رو لبام

  17. محمد صادق الهی پناه محمد صادق الهی پناه

    سلام سال83 بود اون موقع ها نه گوشی هوشمندی بود نه بازی های پر زرق و برق و ستاره های میلیاردی …
    مردم دلشون به تیم ملی شون گرم بود یادمه تو مرداد 83 تیم ملی که از همه نظر بهترین تیم ملی ایران بود با کره بازی داشت ، بازی های جام ملت ها …
    همون بازی بود که دو نفر برای من و نسل من شدن اسطوره کریمی و مهدوی کیا ، یادش بخیر غیرت موج میزد تو بچه ها
    مثل همیشه بین ما و بقیه تیم ها یه کری خاصی بود مخصوصا عربستان و کره … البته الانم هست
    نقطه قوت اونا لی وون جاعه بود و نقطه ضعف ما میرزا پور
    یادمه اولین گل رو کریمی زد عجب گلی ، ده نفره شدیم یکی از بچه ها مصدوم شد و همون موقع گل خوردیم عجب بازی ای بود باز مهدوی کیا باز سانت و باز هد کریمی … یادمه بازیکنی داشتن به اسم چا دو ری خیلی مسخره میکردم اسمش رو ولی یه سانت کرد و گل زدند ولی عقب نموندیم مهدی سانت و گل اینبار خودشون زدن … ولی بازم میرزا پور بود که حالم رو گرفت ، گل رو خوردیم و تلویزیونمون شکست ، پام خورد به میز از شدت عصبانیت و تلویزیونمون شکست داشتم گریه میکردم خانواده ام ناراحت کردم بقیه بازی رو ندیدم الان اون بازی رو دانلود کردم و هرازچند گاهی میبینم یاد اون دوران یاد تلویزیون صفحه شکسته یاد دعوای باابام …. یاد مهدوی کیا و کریمی …

  18. عقیل عقیل

    بازی ایران استرالیا من 10 یا 12 سال داشتم اون موقع یه تلویزیون سیاه سفید داشتیم که بازی رو با اون تماشا میکردیم. خیلی سخت متوجه رنگ لباسای زود و سفیددوتیم میشدیم مگه اینکه با گزارش خیابانی میفهمیدیم الان توب با کیه.. پدر و مادرم اهل فوتبال نبودن من و برادر بزرگترم داشتیم بازی رو میدیدم به پدرم گفتم اگه بازی رو بردیم یه تلویزیون رنگی بگیر یه چند ثانیه بهم نگاه کرد بعدم رفت بیرون به کارش.. پدرم اهل حرف و محبت زبونی نبود فقد عمل میکرد 2 – 0 عقب بودیم دیگه امیدی به بازی نداشتیم یادمه مادرم پاشد برای نماز بهش گفتم مامان دعا کن ما برنده شیم گفت باشه دعا میکنم تا اینکه علی دایی گل اول رو زد از خوشحالی دیونه شده بودیم.. با اون گل نه تنها تیم ملی بلکه کل ایران امید دوباره گرفتن چیزی به اخر بازی نمونده بود که علی دایی با پاسش خدادد رو تک به تک کرد و یه گل دیگه و مساوی و ما بودیم که میرفتیم جام جهانی دیگه خونه دیونه خونه شده بود صداهای همسایه هارو هم میشد تو اون شلوغی خونه ما هم شنید که از خوشحالی داشتن فریاد میزدن.. مادرم نمازشو تموم کرد گفتم مامان ما بردیم یه لبخند زد بهم و گفت خدارو شکر.. فردا بعد مدرسه که برگشتم خونه دیدم به جای تلویزیون قدیمی سیاه و سفید یه تلویزیون 24 رنگی رو میز گذاشتن.. دیگه نمیدونستم از خوشحالی چیکار کنم… به نظر من اون بازی رو تیم ما با دعاهای مادرامون بردیم این بهترین خاطره من از بازی ایران استرالیا بود.