ردپای قطعی اینترنت در سینما؛ مختص فیلمهای آخرالزمانی!
انسان مدرن موجود بلندپروازی است. در همین یک سال گذشته، هوش مصنوعی از یک ابزار کمکی به بازیگری تعیینکننده در اقتصاد و فرهنگ تبدیل شد، نینتندو کنسول جدیدش را روانه بازار کرد، انویدیا با کارت گرافیکهای جدید و تراشههایش معادلات قدرت در بازار را به هم زد و «آواتار: آتش و خاکستر» جدیدترین پیشرفتهای فنی صنعت سینما را به رخ کشید. این تصویر، تصویری آشنا از جهان معاصر است؛ جهانی که پیوسته به جلو هل داده میشود و در آن پیشرفت «نه یک انتخاب، بلکه پیشفرض» است. در ذهن خلاق انسان مدرن اما احتمالا یک چیز نمیگنجد: قطع سراسری اینترنت، تماس تلفنی، پیامک و بازگشت به عصری که دود تنها راه ارتباطی قبیلهها بود. حالا اما دقیقا در این نقطه ایستادهایم تا بیشتر از قبل احساس کنیم که زندگی ما با دیگران فرق دارد. شاید در تعریف جدید هرم مازلو، اینترنت برای آدمها همسنگ خوراک و پوشاک تعریف شود، اما در دایره حق و حقوق یک ایرانی، ظاهرا نباید جایگاهی داشته باشد.
چند روز پیش به این فکر میکردم که قطعی اینترنت برای کسی که اهل ایران، سودان یا افغانستان نیست، اصلا معنایی هم دارد؟ یا اصلا نویسنده یا فیلمسازی بوده که این پدیده را به مثابه مسئلهای جدی در کانون توجه قرار دهد؟ اگر بخواهیم قطع اینترنت را به ژانری سینمایی الصاق کنیم، احتمالا در نگاه اول به تریلر یا حتی ترسناک نزدیک میشود؛ به هر حال حذف ناگهانی ارتباط، فینفسه اضطرابآور است. اما برای ما ایرانیها، این وضعیت بیشتر به حوزه درامهای اجتماعی نزدیکی دارد. داستان تریدر یا ادمینی که ناگهان بیکار شده، برنامهنویس جوانی که پروژههایش روی هوا مانده، شرکت کوچکی که سرمایههایش به باد رفته و نیروهایش را به اجبار تعدیل کرده، نوجوانی که نمیتواند با دوستانش آنلاین بازی کند و پول ندارد به سراغ تفریح دیگری برود یا مترجم فریلنسری که منبع درآمدش یک شبه نابود شده. اینجا دیگر ترس، انتزاعی یا هیجانی نیست؛ ملموس و اقتصادی است.

«فاجعه» در سینما اغلب در ابعادی حماسی و آغشته به تخیل و چیزهای عجیب روایت شده. انسانها به زامبی تبدیل میشوند، موجودات فضایی به جهان حمله میکنند، ویروسی ناشناخته بشر را زمینگیر میکند یا هوش مصنوعی به خودآگاهی میرسد و از کنترل خارج میشود. اما قطع اینترنت و تاثیرات آن بر زندگی یک انسان معمولی؟ این یکی گویا به ذهن کسی نرسیده، یا شاید هم برای یک فیلمساز غربی آنقدر پیشپاافتاده و مضحک است که ارزش روایت سینمایی پیدا نمیکند. کمتر کسی که ساکن ایران نباشد، به این واقعیت پی میبرد که قطع اینترنت نه یک اختلال ساده، بلکه نوعی فروپاشی کامل زیستی است؛ فروپاشی بزرگی که از اقتصاد شروع میشود و به هویت فردی میرسد. البته نباید آنها را شماتت کرد، چون این یأس فلسفی تنها زمانی رخ میدهد که در لحظهی بحبوحه گرفتار شده باشید.
در منطق فیلمها و سریالها، اینترنت اغلب در حد یک ابزار باقی میماند. اما در جهان واقعی، اینترنت دیگر ابزار نیست، زیرساخت است. زیرساختی که با نبودنش، کل معماری زندگی مدرن فرو میریزد. از اقتصاد و آموزش تا روابط انسانی و حتی ادراک ما از زمان و مکان. سینما این پارادایم را در ابعاد کوچک درک کرده اما قطع شدنش در ابعاد گسترده را خیر. ما گوشههایی از تاثیر نبود اینترنت را در فیلمهای ترسناک-اسلشر دیدهایم. کافی است یک شخصیت وارد جنگل یا کلبهای دورافتاده شود و ناگهان سیگنال موبایلش را از دست بدهد؛ همین فقدان ساده، بلافاصله به نشانهای هشداردهنده تبدیل میشود. ما میفهمیم که امنیت شخصیت اصلی داستان به خطر افتاده و اتفاقات بدی در راه است. او در جایی محبوس شده و بیرون کلبه، قاتلی بیمار یا هیولایی ترسناک پرسه میزند. قهرمان قصه اما برای اینکه نجات پیدا کند، عملا چارهای جز رویارویی با قاتل/هیولا و خروج از آن نقطهی امن موقتی ندارد. قطع ارتباط اساسا ترسناک است و این ترس، ریشه در ناخودآگاه جمعی ما دارد و نمیتوان آن را نادیده گرفت.
اما قطع اینترنت در ابعاد وسیع را هم به نوعی داریم، آنها را میتوانید در آخرالزمان پیدا کنید! هر بار که ارتباطات مدرن در یک فیلم جایی نداشته، یعنی جهان نابوده شده یا در آستانه نابودی است. در فیلمهایی مثل «فرزندان انسان» (2006) اثر درخشان آلفونسو کوارون یا «جاده» (2009)، اقتباسی از رمان تلخ کورمک مککارتی، جهان آنقدر فروپاشیده که دیگر چیزی به نام اینترنت موضوعیت ندارد. اما کسی نمیپرسد اگر همین فردا، بدون زامبیها، موجودات فضایی و انفجار بمب اتم، اینترنت قطع شود، چه اتفاقی میافتد؟ این سناریو در ذهن فیلمساز غربی شاید غیرمنطقی باشد، اما برای یک ایرانی، چیزی شبیه یادآوری یک خاطرهی آشناست.

بنابراین، احتمالا در نهایت باید پیش قدم شویم و در کشور خودمان درباره آن فیلم بسازیم. برای یک کاراکتر اروپایی یا آمریکایی، قطع اینترنت بیمعناست اما برای یک کاراکتر ایرانی، این اتفاق میتواند نقطه عطف داستان باشد؛ لحظهای که زندگیاش، شغلش، ارتباطاتش و حتی تعریفش از آینده، رنگوبوی متفاوتی به خود میگیرد. درام اجتماعی تاثیرگذارتر از این؟ وقتی قهرمان داستان به جای هیولاها و دشمنان قمارباز، به جنگ قبضها و جیب خالی و اضطراب فردای نامعلوم میرود؟ کدام سکانس سینمایی مشهور را به یاد دارید که شما را به شدت مضطرب کرده؟ حالا این سناریو را تصور کنید که شبانه روز در انتظار شنیدن صدای نوتیفیکیشنی هستید که گویی هرگز قرار نیست از راه برسد.
قطع اینترنت در کشور ما، فارغ از ابعاد اقتصادیاش، یک بحران وجودی جدی است: معدود سرگرمیها و دلخوشیهایی که از دست رفتهاند، خلاء بزرگی که با هیچچیز پر نمیشود و حالا مجبوری با سکوت دوئل کنی، سکوتی که نه انتخابی است و نه شاعرانه. متاسفانه یا خوشبختانه، فیلمی که به دنبالش بودم هنوز ساخته نشده؛ فیلمی که هم آسیبهای مالی قطع اینترنت را به نمایش بگذارد، هم فشار روانی و نابودی آرزوها و انگیزههای جوان ایرانی را. اگر روزی فیلمسازی تصمیم بگیرد این داستان را روایت کند، احتمالا برای خارجیزبانان در ژانر تخیلی-آخرالزمانی قرار خواهد گرفت، اما برای ما، نه تخیلی است و نه آخرالزمانی. ما آن را زندگی کردهایم و در حالی که خوشبینانه به خود میگوییم این نیز بگذرد، پس ذهنمان یک سوال مطرح میشود: غافلگیری بعدی چه خواهد بود؟ قطع اکسیژن؟ از قضا درباره این یکی چند فیلم ساخته شده!

مرسی از نوشتت و انتقاد به جا و درستی که کردی
خدایی یه جوری زدی توخال که کف کردم آفرین به غیرت تو .موفق باشی
متن که بسیار جالب بود وموضوع بسیار نویی پرداخت که تو این چند هفته جایی ندیدم مطرحش کنند اما انتخاب عکس واقعا خداست!
درود به شما که حتی با کمترین ها بهترینها را گویا شدی
سلام واقعا جالب بود حق مطلب را ادا کردید
بابت استفاده از فرصتی هرچند کوچک برای گفتن کمبود ها ممنون جناب رمضانپور