جان کاساوتیس؛ فیلمسازی مستقل که بهترین آثارش را هم در دل هالیوود ساخت
جان کاساوتیس را با دلایل فراوان میتوان یکی از پایهگذاران اصلی سینمای مستقل آمریکا دانست؛ فیلمسازی سرکش و متفاوت که آثار شخصی و غیرمتعارفش راه را برای نسلهای بعدی فیلمسازان مستقل، از ایبل فرارا و هال هارتلی گرفته تا برادران سفدی، هموار کرد. با این حال، ارتباط کاساوتیس با جریان اصلی سینما پیچیدهتر از چیزی بود که معمولا در روایتهای تاریخ سینما گفته میشود.
کاساوتیس بیشتر به خاطر فیلمهایی شناخته میشود که خارج از سازوکار معمول هالیوود ساخته شدند؛ آثاری که معمولا با بودجه محدود، با آزادی عمل بیشتر و با تمرکز جدی بر بازیگران و روابط انسانی شکل میگرفتند. اما اگر زندگی حرفهای او را دقیقتر بررسی کنیم، متوجه میشویم که بخش مهمی از کارنامهاش در دل همان نظام استودیویی هالیوود ساخته شده است.
کاساوتیس در کنار کارگردانی، به عنوان بازیگر هم در فیلمهای بزرگ استودیویی حضور داشت و درآمد حاصل از این نقشها را بارها صرف ساخت فیلمهای شخصی خودش کرد. او در آثاری مانند «بچه رزماری» (Rosemary’s Baby) و «دوازده مرد خبیث» (The Dirty Dozen) بازی کرد و همین همکاریها به تامین مالی پروژههای مستقلش کمک میکرد.
با این حال، کاساوتیس حتی در سالهای نخست کارگردانی هم کاملا از سیستم هالیوود فاصله نداشت. اولین فیلم بلندش، «سایهها» (Shadows)، در سال ۱۹۵۹ ساخته شد و یکی از نمونههای واقعی سینمای مستقل آن دوره بود. اما او بلافاصله پس از آن دو فیلم استودیویی ساخت: «بلوز دیرهنگام» (Too Late Blues) برای پارامونت در سال ۱۹۶۱ و «کودکی در انتظار است» (A Child Is Waiting) برای یونایتد آرتیستس (United Artists) در سال ۱۹۶۳.
از آنجا به بعد، کاساوتیس تقریبا تا پایان دوران فعالیتش میان پروژههای مستقل و استودیویی در رفتوآمد بود. در نهایت، نیمی از ۱۲ فیلم بلندی که او کارگردانی کرد، توسط استودیوهای بزرگ تامین مالی یا توزیع شدند. حتی یکی از مهمترین و احتمالا بهترین فیلمهای او، «چشمههای عشق» (Love Streams)، در سال ۱۹۸۴ برای شرکت کَنن فیلمز ساخته شد؛ شرکتی که بیشتر به تولید و پخش آثار عامهپسند و کمبودجه شهرت داشت.
با این حال، نخستین برخوردهای کاساوتیس با نظام استودیویی چندان خوشایند نبود. او در زمان ساخت «بلوز دیرهنگام» از شیوه تولید استودیویی پارامونت ناراضی بود و در «کودکی در انتظار است» نیز با تهیهکننده فیلم، استنلی کریمر، اختلاف پیدا کرد.
وقتی سازش برای کاساوتیس معنای شکست داشت

کاساوتیس بعدها تقریبا هر دو فیلم استودیویی را از کارنامه خودش کنار گذاشت؛ اگرچه هر دو اثر نشانههایی از نقاط قوت همیشگی او را داشتند، از فیلمبرداری سیال و پرانرژی گرفته تا توجه دقیق به بازی بازیگران. «بلوز دیرهنگام» حتی از نظر مضمون نیز شباهتهایی با برخی آثار مهم بعدی او، از جمله «قتل یک دلال شرطبندی چینی» (The Killing of a Chinese Bookie) و «شب افتتاحیه» (Opening Night) دارد.
با این حال، برای کاساوتیس مسئله اصلی فقط نتیجه نهایی نبود؛ هر نوع سازش با سیستم از نظر او میتوانست به معنای شکست کامل باشد. بنابراین برای چهارمین فیلمش، دوباره به سینمای مستقل برگشت و یکی از مهمترین آثار کارنامهاش را ساخت: «چهرهها» (Faces) در سال ۱۹۶۸.
اتفاق جالب این بود که همین فیلم مستقل، گرمترین استقبال رسمی دوران حرفهای کاساوتیس را برایش به همراه آورد. «چهرهها» سه نامزدی اسکار به دست آورد؛ یکی برای فیلمنامه خود کاساوتیس و دو نامزدی بازیگری برای سیمور کاسل و لین کارلین.
منتقدان درباره فیلم همنظر نبودند. راجر ایبرت از آن استقبال کرد، در حالی که پالین کیل واکنشی کاملا متفاوت داشت. با این حال، بخش مهمی از هالیوود از فیلم استقبال کرد؛ حتی با وجود این که «چهرهها» تصویری خشن، آزاردهنده و بیپرده از مردان و زنانی ارائه میداد که درگیر جنگی عاطفی بودند.
موفقیت فیلم باعث شد کاساوتیس برای ساخت فیلم بعدیاش دوباره از یک استودیو بودجه بگیرد؛ این بار «شوهرها» (Husbands) که در سال ۱۹۷۰ با حمایت کلمبیا پیکچرز ساخته شد.
اما «شوهرها» هم قرار نبود یک فیلم استودیویی معمولی باشد. کاساوتیس بار دیگر از محدودیتها و سازشهایی که کار کردن در سیستم استودیویی به همراه داشت، ناراضی بود. با این حال، خود فیلم نشان میدهد که این محدودیتها دستکم در نتیجه نهایی، چندان به چشم نمیآیند و اثر همچنان از همان آزادی و جسارت همیشگی کاساوتیس برخوردار است.
فیلم داستان سه مرد را با بازی جان کاساوتیس، پیتر فالک و بن گازارا دنبال میکند؛ سه مردی که پس از مرگ یکی از دوستان نزدیکشان با بحران میانسالی روبهرو میشوند. ساختار فیلم به شکل آگاهانهای غیرمتعارف است و داستان بارها از مسیر اصلی خود فاصله میگیرد. بعضی صحنهها ناگهان و درست در میانه یک موقعیت به پایان میرسند و بعضی دیگر آنقدر ادامه پیدا میکنند که حتی از نقطه پایان طبیعیشان هم عبور میکنند.
«مینی و مسکوویتز»؛ کمدی عاشقانهای به سبک جان کاساوتیس

کاساوتیس برای فیلم بعدیاش هم به سیستم استودیویی بازگشت، اما این بار سراغ داستانی رفت که در نگاه اول میتوانست کاملا مناسب هالیوود باشد. «مینی و مسکوویتز» (Minnie and Moskowitz) محصول ۱۹۷۱، داستان زنی مجرد و بسیار منظم با بازی جینا رولندز را روایت میکند که کمکم عاشق یک هیپی سرزنده و عجیبوغریب با بازی سیمور کاسل میشود.
سیمور موسکوویتز با بازی سیمور کاسل با شور و هیجانی بیپروا به دنبال مینی مور با بازی جینا رولندز میرود؛ رفتاری که ابتدا مینی را پس میزند، اما در نهایت روحیه متفاوت و اشتیاق بیحدوحصر موسکوویتز نظر او را جلب میکند.
در نگاه اول، «مینی و مسکوویتز» یک کمدی رمانتیک به نظر میرسد؛ حتی میتوان آن را نوعی جابهجایی جنسیتی در فرمول آثار کلاسیکی مانند «بزرگ کردن بیبی» (Bringing Up Baby) و «بانو ایو» (The Lady Eve) دانست. در آن فیلمها، معمولا یک شخصیت زن عجیب و بیپروا مردی خشک و جدی را دنبال میکند و نظم زندگی او را به هم میزند. کاساوتیس اما همین الگو را تغییر میدهد و وقتی شخصیت پرتحرک و سمج داستان را به یک مرد میسپارد، نتیجه ناگهان رنگوبویی شدیدتر و گاهی حتی تهدیدآمیز پیدا میکند.
رفتار وسواسی شخصیت زن در آن کمدیهای کلاسیک، وقتی به یک مرد منتقل میشود، واقعیتر و حتی ترسناکتر به نظر میرسد. در طرف مقابل، سردرگمی بامزه مردان در آن فیلمها وقتی جای خود را به نگرانی و ترس زنی میدهد که هدف یک عشق سمج و بیمحاباست، حس کاملا متفاوتی پیدا میکند.
با این حال، کاساوتیس این موقعیت پرتنش را با لحنی سبک و سرزنده روایت میکند؛ انگار با یک کمدی سرگرمکننده و ساده طرفیم، نه داستانی درباره رابطهای عجیب و گاه آزاردهنده.
همین تضاد است که «مینی و مسکوویتز» را تا این اندازه جذاب میکند. فیلم در ظاهر یک کمدی رمانتیک ساده است، اما رفتار شخصیتها آنقدر واقعی، پیچیده و غیرقابل پیشبینی است که مدام فرمول آشنا را به هم میزند. از نظر تعداد موقعیتهای خندهدار نیز فیلم کاملا موفق است و سیمور کاسل در نقش مسکوویتز، با رفتار و ظاهر عجیبش، یکی از منابع اصلی طنز فیلم است.
در کنار او، مجموعهای از بازیهای فرعی و شخصیتهای مکمل بامزه قرار دارند که یادآور کمدیهای کلاسیک هاوارد هاکس و پرستون استرجس هستند؛ فیلمهایی که شخصیتهای فرعی در آنها به اندازه قهرمانان اصلی اهمیت دارند.
اما «مینی و مسکوویتز» هرگز اجازه نمیدهد تماشاگر برای مدت زیادی احساس راحتی کند. فیلم گاهی در فاصله چند لحظه از یک شوخی به خشونت میرسد و دوباره به فضای کمدی برمیگردد. همین تغییر ناگهانی لحن باعث میشود حتی هنگام خندیدن هم نوعی اضطراب زیرپوستی وجود داشته باشد.
وقتی کاساوتیس مرز میان کمدی و تهدید را از بین میبرد

کاساوتیس از همان دقایق ابتدایی، این ترکیب عجیب از طنز و تنش را به نمایش میگذارد. در یکی از نخستین صحنههای فیلم، مسکوویتز با مردی در رستوران وارد گفتوگو میشود. این مرد را تیموتی کری بازی میکند؛ بازیگری که بهخاطر بازیهای پرتنش و حضور هراسانگیزش شهرت داشت و گاهی به همین دلیل از پروژهها کنار گذاشته میشد.
گفتوگوی دوستانه این دو مرد به شکلی نامحسوس از شوخی و کلکل به تهدید میرسد. کاساوتیس از یک برخورد کاملا معمولی بر سر تخممرغ و قهوه، تعلیقی میسازد که گاهی یادآور صحنه یک سرقت مسلحانه است.
همین ترکیب طنز و تنش، رویکرد کاساوتیس به کل فیلم را نشان میدهد؛ او حتی پشت دوربین هم شرایطی ایجاد میکرد که واکنش بازیگران تا حد ممکن طبیعی و واقعی باشد.
او در رابطه میان جینا رولندز و سیمور کاسل نیز از زندگی واقعی آنها کمک گرفت. رولندز که همسر کاساوتیس بود، علاقه زیادی به کاسل نداشت و معتقد بود او تاثیر خوبی بر همسرش نمیگذارد. از طرف دیگر، کاسل تا حدی به رولندز، همسر دوستش، علاقه داشت.
کاساوتیس این احساسات متناقض را عمدا در صحنهها پررنگتر کرد و با دادن دستورهای متفاوت و گاهی متناقض به دو بازیگر، تنش میان آنها را افزایش داد. نتیجه، نوعی ناراحتی واقعی بود که به بخشی از انرژی فیلم تبدیل شد.
او حتی در صحنههای مربوط به مینی و معشوق متاهل و آزارگرش، قدمی فراتر گذاشت. کاساوتیس بدون این که رولندز را در جریان بگذارد، خودش نقش این مرد را بازی کرد. رولندز تا زمانی که نوبت فیلمبرداری صحنهها رسید، نمیدانست همسرش این نقش را برای خودش در نظر گرفته است و همین غافلگیری باعث شد اضطراب و ناراحتی واقعی او در صحنهها دیده شود.
در نتیجه، احساس ناامنی رولندز به بخشی از تجربه تماشاگر هم تبدیل میشود. در عین حال، کاساوتیس کاری میکند که مخاطب بخشی از شور و بیپروایی شخصیت مسکوویتز را هم درک کند؛ شخصیتی که به نوعی بازتابی از روحیه خود کارگردان است.
به گفته آل روبان، شریک تهیهکنندگی کاساوتیس، «مینی و مسکوویتز» اساسا تلاشی از سوی کارگردان بود تا ثابت کند میتواند در سیستم استودیویی فیلم بسازد، بدون این که سبک و نگاه شخصی خودش را کنار بگذارد. به نظر میرسد او دقیقا به همین هدف رسید.
با این حال، ساخت فیلم برای کاساوتیس باز هم تجربهای خوشایند نبود. او معتقد بود یونیورسال فیلم را با تبلیغات ضعیف کنار گذاشت و به اندازه کافی از آن حمایت نکرد، چون فیلم ستاره بزرگی نداشت. در مقطعی حتی گفته شد استودیو ترجیح میداده جک نیکلسون به جای کاسل در نقش مسکوویتز بازی کند.
نکته جالبتر این است که «مینی و مسکوویتز» اساسا در نتیجه برنامه یونیورسال برای پیدا کردن «ایزی رایدر» (Easy Rider) بعدی ساخته شد. این استودیو یک واحد کمبودجه راهاندازی کرده بود که قرار بود فیلمسازان جوان و متفاوت را جذب کند.
ند تنن، مدیر اجرایی یونیورسال، به فیلمسازانی مانند کاساوتیس، مونتی هلمن برای «جاده آسفالت دوطرفه» (Two-Lane Blacktop)، میلوش فورمن برای «فرار از خانه» (Taking Off) و دنیس هاپر برای «آخرین فیلم» (The Last Movie) فرصت داد.
بیشتر این پروژهها از نظر تجاری شکست خوردند، اما یک موفقیت برای جبران همه آنها کافی بود: «دیوارنویسی آمریکایی» (American Graffiti) ساخته جرج لوکاس. این فیلم آنقدر موفق بود که درآمدش ضرر دیگر پروژهها را هم جبران کرد؛ حتی با وجود این که گفته میشود تنن خودش فیلم را دوست نداشت و میخواست آن را به تلویزیون واگذار کند.
چرخه نامتنها با هالیوود؛ میراث ماندگار یک فیلمساز سرکش

برای کاساوتیس، این چرخه بار دیگر تکرار شد. بعد از دو تجربه استودیویی که خودش از آنها ناراضی بود، دوباره یک فیلم مستقل و با سرمایه شخصی ساخت: «زنی تحت تأثیر» (A Woman Under the Influence) در سال ۱۹۷۴.
این فیلم برای رولندز نامزدی اسکار بهترین بازیگر زن و برای کاساوتیس نامزدی اسکار بهترین کارگردانی را به همراه آورد.
این وضعیت به خوبی نشان میدهد که رابطه کاساوتیس با هالیوود هرگز به سادگی داستان «فیلمساز مستقل در برابر استودیو» نبود. او حتی در مستقلترین دورههای کاری خود هم ارتباطش را با سیستم استودیویی حفظ کرد و هر از گاهی در برابر پیشنهاد استودیوها کوتاه میآمد. نتیجه این سازشها هم همیشه بد نبود و در مواردی به فیلمهای بسیار خوبی منجر شد؛ نمونه روشن آن «گلوریا» (Gloria) محصول ۱۹۸۰ است.
حتی میتوان استدلال کرد که «مینی و مسکوویتز» نیز باید در کنار مهمترین آثار کاساوتیس قرار بگیرد. این فیلم به اندازه «چهرهها»، «زنی تحت تأثیر» یا «قتل یک دلال شرطبندی چینی» در تاریخ سینما به عنوان اثری کلاسیک تثبیت نشده است، اما از نظر کیفیت چیزی کم ندارد و برای هر سینمادوست جدی، تماشای این فیلم ضروری است.
اتفاقا «مینی و مسکوویتز» در زمان اکران هم آنقدرها که امروز تصور میشود نادیده گرفته نشد. فیلم به موفقیت مالی نرسید، اما نقدهای مثبت زیادی دریافت کرد و حتی فیلمنامه کاساوتیس نیز نامزد جایزه انجمن نویسندگان آمریکا شد.
در سالهای بعد، دسترسی به فیلم چندان آسان نبود. «مینی و مسکوویتز» مدتهاست حضور ثابتی در سرویسهای استریم نداشته و در بازار رسانه فیزیکی آمریکا نیز نسخه جدیدی از آن منتشر نشده است. آخرین انتشار فیزیکی شناختهشده فیلم، دیویدی قدیمی انکور بی (Anchor Bay) است که حالا مدتهاست از رده خارج شده و بهسختی پیدا میشود.
با این حال، سینمای نیو بورلی (New Beverly Cinema) متعلق به کوئنتین تارانتینو در روزهای ۲۹ و ۳۰ سپتامبر فرصت ارزشمندی برای علاقهمندان فراهم کرد و این اثر را با نسخه ۳۵ میلیمتری روی پرده برد. این اکران در قالب یک برنامه ویژه دوگانه همراه با فیلم «یک بار دور» (Once Around) ساخته لاسه هالستروم و با بازی جینا رولندز انجام شد.
با توجه به این که هر دو اثر بهندرت شانس نمایش دوباره روی پرده بزرگ را پیدا میکنند، این اکران فرصتی نایاب برای تماشای آثار جینا رولندز و جان کاساوتیس در سالن سینما فراهم کرد؛ فرصتی مغتنم برای ادای احترام به فیلمسازی که نامش بیش از هر چیز با سینمای مستقل آمریکا گره خورده، اما بخشی از بهترین و ماندگارترین آثارش را در همکاری با همان استودیوهایی ساخت که همیشه با محدودیتهایشان در نبرد بود.
منبع: IndieWire





