نقد قسمت اول سریال «سرخ و سیاه»؛ شروعی کمنقص برای یک عاشقانه تاریخی
بعضی سریالها از همان قسمت اول نشان میدهند که قصد دارند با مخاطبشان چه کنند. «سرخ و سیاه» ساختهی آیدا پناهنده از همین دسته است. بعد از «در انتهای شب» که از بهترین سریالهای فیلمنت و به طور کلی یکی از بهترین سریالهای نمایش خانگی بود، انتظار از این تیم بالا رفته و خبر خوب این است که قسمت اول، دست کم تا اینجا، این امید را زنده نگه میدارد.
نویسندگی سریال را آیدا پناهنده همراه با همسرش ارسلان امیری انجام داده که در گذشته با یکدیگر روی آثاری نظیر «تیتی»، «زالاوا» و سریال «در انتهای شب» کار کردهاند. پناهنده و همسرش سالهاست در هر کار دنیای مخصوص خودش را میسازند و معمولا دغدغهی همیشگیشان هم زنان و فشارهایی که جامعه بر آنها وارد میکند است. هرچند که برای دفاع از زنان سراغ مردستیزی نمیروند و با اینکه ظلم به زن را نشان میدهند، اما به فقر فرهنگی، ساختار قدرت و حتی سهم خود زنها در بازتولید این وضع هم نگاه میکنند و همین تعادل نیز باعث شده تا آثارشان کیفیت نسبتا خوبی داشته باشد.

قصهای که نصفش راست است و نصفش خیال
سریال جدید آنها با نام «سرخ و سیاه» با سکانس قتل مردی توسط زنی به نام طاووس (پردیس پورعابدینی) شروع میشود و سپس به یک زندان زنان میرویم. طاووس هفت زمستان است آنجا مانده و برای دختری که تازه به جمع زندانیها اضافه شده قصهای تعریف میکند: قصهی پدرش. اما از همان ابتدا شرط میگذارد که نیمی از این قصه راست است و نیمی خیال. این جملهی ساده و البته هوشمندانه یکی از تصمیمهای مهم سازندگان را از همان اول نشان میدهد. این جمله رویکرد قصهگویی را در یک جمله خلاصه میکند و دوم اینکه میتواند در ادامه از خیلی از مشکلات منطقی نبودن روایت هم جلوگیری کند. سریال راویای با صدای او روی تصویر هم ندارد و عملا خود قصه را میبینیم و فقط گاهی به زندان برمیگردیم.
سریال «سرخ و سیاه» جدیدترین اثر آیدا پناهنده است که ماجرایی عاشقانه را در بستری تاریخی روایت میکند و اولین قسمت آن ۲۴ مهر از فیلیمو پخش شده است.
ریتم سریال در این قسمت خوب و از نکات مثبت است. معمولا قسمتهای اول سریالها طولانی میشوند تا شخصیتها و فضا معرفی شوند و بعد قصهی اصلی شروع شود. اینجا بیشتر قصه در جریان است و معرفی شخصیت، فضاسازی و پیشبرد داستان همزمان اتفاق میافتند و هیچجا حس نمیکنید یک قسمت کاملا صرف آشنایی شده است. قسمت اول یک با یک قلاب شروع میشود، یک میانه خوب دارد که به خوبی ما را با شخصیتها آشنا میکند و در پایان هم قلابی دیگر دارد که البته از همان میانهی قسمت تا حدودی میدانید که قرار است در نهایت چه اتفاقی بیفتد.
هشدار: بخشهایی از متن، داستان قسمت اول سریال را لو میدهد.

اگر بخواهیم جزئیتر به داستان بپردازیم، قصه چند وقت بعد از بمباران مجلس به دستور محمدعلیشاه و به عبارتی آغاز دوران استبداد صغیر است که در آن آزادیخواهان و مشروطهخواهان سرکوب، بازداشت، تبعید یا اعدام میشدند و بسیاری از انجمنها و روزنامههای مشروطهخواه نیز تعطیل شدند. در زندانی در زیرزمین، مردی به نام ابراهیمخان زنانی را که لب مرگ بودهاند نجات داده و از آنها نگهداری میکند. طاووس قصهی پدرش (علی شادمان) را شروع میکند که هنرمندی خوشنویس و نقاش و طراح فرش است که با برادر بزرگترش سلمان (رضا بهبودی) در کارگاه رنگرزی و فرشبافی زندگی میکند. سلمان اهل تجارت و حساب و کتاب است و نوروز نیز مشغول کاغذ و قلم است. نوروز به پسران و خواهر حاکم شهر (پارسا پیروزفر) خوشنویسی درس میدهد و خواهر حاکم، پشت پرده، دلباختهی او شده است. در همان روزها نوروز در میدان شهر عاشق فانوس (ندا جبرئیلی) میشود، دختری کولی که با رقص و نمایش خاص خود دل نوروز را گرفتار خود میکند.
در ادامه با پیدا شدن مهمانی برای حاکم شهر، افراد او به کولیها حمله میکند تا آنها را متفرق کنند و این وسط پدر و نامزد فانوس به اتهام کشتن یک فراش به اعدام محکوم میشوند و نوروز برای نجاتشان سراغ حاکم میرود که نتیجهاش اخراج از دربار و دعوا با برادرش به دلیل پناه دادن به کولیهاست. در پایان، صبح اعدام فرا میرسد اما صحنه اعدام را نمیبینیم و در نهایت حاکم با آسیبی که به یکی از چشمهایش وارد شده دیده میشود.

دنیایی که قابل باور است
یکی از چیزهایی که در این سریال تحسینبرانگیز ظاهر میشود، فضاسازی است. فارغ از لباس و معماری و این موارد، از همان ابتدا بسیاری از نمادسازیها را میفهمیم و به خوبی با فضای آن دوران آشنا میشویم. نماد سکانس ابتدایی، صحنهی زیرزمینی است که زنها در آن نگهداری میشوند و مردها بالا، در حیاط، به نوعی حکومت میکنند. تصویر این دو طبقه همان چیزی را میگوید که سریال در ادامه دنبالش میکند. زن در این دوران زیر فشار استبداد سیاسی و سلطهی مردانه و جامعه است. از سوی دیگر قاجار «سرخ و سیاه» با قاجارهایی که پیشتر در تلویزیون و نمایش خانگی دیدهایم فرق دارد. از رنگبندی و فیلمبرداری گرفته تا پوشش، لهجه و جغرافیا، کیفیت بالایی دارد و جز در برخی سکانسها، واقعا حس نمیکنید دارید که یک سریال تاریخی تماشا میکنید و انگار در آن زمان هستید. نظم و تمیزی بیش از حد بعضی آثار قاجاری نیز اینجا مشاهده نمیشود و آشفتگی آن دوران نیز باورپذیر است.
البته دقت تاریخی صد در صدی هم شاید موضوعی باشد که بهتر است متخصصان تاریخ دربارهاش نظر بدهند، اما در اینگونه آثار درام چیزی که مهمتر هم هست اینکه اثر بتواند ما را به خوبی وارد دنیای خود کند و «سرخ و سیاه» با فضاسازی خوبش در این کار موفق است و جزئیاتش، از نمای شهر تا طراحی لباس، به خوبی در خدمت قصهاند و جداگانه توجه را زیاد به خود جلب نمیکنند.

شخصیتها
شخصیت اصلی قصه، نوروز، از همان ابتدا با چند نشانهی ساده ساخته میشود. او را از همان ابتدا در حالی میبینیم که نشسته و نقش طرح قالی میکشد و لطافت یک هنرمند را در حرکاتش حس میکنیم. بعد وارد کارگاه رنگرزی میشود، مهمانی از او تعریف میکند و حسادت برادر به چشم میآید. به این ترتیب در همان دقایق ابتدایی، هم نوروز را میشناسیم، هم سلمان را و هم رابطهی پرتنش میانشان را و به راحتی میتوان پیشبینی کرد که در آینده تنش بیشتری میانشان خواهیم دید. اما سهم بزرگی از ساخت این شخصیت به بازی علی شادمان برمیگردد که به خوبی خجالتی بودن و آرام بودن نوروز را بعضا بدون هیچ دیالوگی به نمایش میگذارد و اگر نگوییم که بهترین نقشآفرینی اوست، با یکی از بهترین نقشآفرینیهای او روبرو هستیم.
نکتهی مهمتر، همانطور که در ادامه میبینیم، این است که نوروز آرام آرام تغییر میکند. ابتدای قسمت، سربهزیر و ساده است و هنگامی که از دربار برگشته و توسط برادرش هم تحقیر شده، نقاشیاش را پاره میکند و این لحظه نقطهی عطف شخصیت اوست و به نظرم قرار است که در ادامه شاهد یک تغییر کامل باشیم.

ستون فقرات قسمت اول، سه رویارویی میان نوروز و حاکم است و هر کدام یک پله به رابطهشان اضافه میکند. در اولی نوروز مشغول درس دادن است که حاکم وارد میشود. پسرها شیطنتشان را رها میکنند و میترسند، خواهر حاکم عقب میرود و ما تمام جذبهی این مرد را حس میکنیم. نوروز نگاهش رو به پایین است و در چشم حاکم نگاه نمیکند. پارسا پیروزفر هم دقیقا آن چیرگی لازم را روی صحنه دارد. نکتهی ظریف این است که حاکم خیلی زود جلوی عشق یکطرفهی خواهرش را میگیرد و همانجا میگوید این آخرین بار است که نوروز را میبیند. نکته قابل ستایش این است که سریال میتوانست این عشق پنهانی را مانند بسیاری از آثار کش بدهد، ولی این کار را نمیکند.
در دومی، که نوروز برای شفاعت میرود، همهچیز فرق کرده است. این بار در چشم او نگاه میکند. حاکم اعتراض میکند که مامور با چماقش نظم را حفظ میکند و نوروز میپرسد پس عدالت کجاست. جواب حاکم دیالوگی است که جای بحث دارد: هیچ حاکمی ظالمتر از مردمش نیست. در سومی، صبح اعدام، حاکم وارد میدان میشود و همه به احترامش خم میشوند. فقط یک نفر خم نمیشود و آن هم نوروز است. این نه یک یک سرپیچی خاموش است و به همین دلیل مؤثر است. جملهی «هیچ حاکمی ظالمتر از مردمش نیست» را میتوان اینگونه بررسی کرد که سازندگان قرار است در اینجا فقط به ظلم حاکم نپردازند و مردم را هم در معادله ظلم بیاورند. از طرف دیگر میتوان آن را یک توجیه برای ظلم حاکم دانست.

این وسط بد نیست به عناصر عاشقانه داستان هم بپردازیم که فعلا البته چیز زیادی برای عرضه ندارد. خواهر حاکم برای نوروز مشق خط مینویسد و در آن بیتی از حافظ دربارهی زلیخا و پردهی عصمت را به او پیشکش میکند. نوروز که آنسوی پرده نشسته جواب میدهد که خطوط وصل باید آرام و با ناز و کرشمه نوشته شود و به نوعی میگوید آدم نباید خودش را اینقدر با عجله عرضه کند. البته که این عشق از همان اول به نظر مانعهای زیادی در جلوی خود دارد و این در نمای بعدتر که همین دختر پشت شیشهی پنجره دستش را روی شیشه میکشد، آنجا که نوروز در حیاط نشسته، خودش را بار دیگر نشان میدهد. پرده، صحبتهای حاکم و شیشه کافی است تا بفهمیم این عشق قرار نیست به جایی برسد. عشق نوروز به فانوس اما از جنس دیگری است. شب بعد از حادثه، در حیاط خانه نوروز، فانوس که غرق غم پدر و نامزدش است چپقی به دست میگیرد، کامی گرفته و بعد از آن به نوروز میدهد. چیزی عادی که با نگاه، پر از معنا میشود. تقابل دو عشق هم قابل توجه است.
زبان تصویر و دیالوگها
یکی از جذابترین بخشهای قسمت اول را میتوان کارگردانی و کار با رنگها دانست. در بسیاری از سکانسها معلوم است که تصویر قرار است بیش از دیالوگ حرف بزند و در طراحی رنگ هم دقت زیادی شده و این در طراحی لباس قرمز فانوس، پارچهی افتاده در میدان اعدام و… به شکل جذابی دیده میشود. نورپردازی هم به خوبی حس سردی و گرمی محیط را منتقل میکنند و از این نظر واقعا کار سازندگان جای تحسین دارد. البته که تاریکی بیش از حد در برخی نماها اذیتکننده است.

دیالوگهای سریال بیشتر روان و نزدیک به مخاطب امروز نوشته شدهاند. خود این انتخاب، یعنی سادهتر کردن زبان به جای وفاداری کامل به گفتار آن دوره را نمیتوان یک ایراد در نظر گرفت، به شرط اینکه تا آخر سریال ثابت بماند و جابهجا نشود. البته که لحن دیالوگها ثابت نیست و بعضا لهجهها متفاوت میشود که از این نظر چندان جالب نیست. در بازیگری هم قسمت اول دستکم استاندارد و در بخشهایی عالی است. علی شادمان که کیفیت بازیاش را قبلتر گفتیم، بازی پارسا پیروزفر هم بسیار پخته است. ندا جبرئیلی هم هم در رقص و هم در فروپاشی روانی بعد از حادثه و لحظهی صبح اعدام خوب کار کرده اما دربارهی پردیس پورعابدینی فعلا قضاوت زود است.
حرف آخر
قسمت اول «سرخ و سیاه» به نظرم شروعی کمنقص و امیدوارکننده دارد. قصهگویی از ثانیهی اول تا آخر جریان دارد، فضاسازی باورپذیر است، شخصیت نوروز با دقت ساخته شده، بازیگران در حد انتظار و گاهی بیشتراند و جزئیات بصری پشت هر صحنه فکر و دقت دارد. البته ترس همیشگی از سریالهایی که خوب شروع میکنند و در قسمت سوم و چهارم به کندی ریتم و عدم جذابیت میافتند هنوز سر جایش است. ولی اگر سازندگان همین مسیر را ادامه دهند، ما با یکی از بهترین سریالهای نمایش خانگی روبهرو خواهیم بود. در نهایت بد نیست اشاره کنیم که نام سریال و مضمون آن بیشباهت به رمان سرخ و سیاه استاندال نیست اما برای پرداختن به این موضوع فعلا زود است.
شناسنامه سریال «سرخ و سیاه»
پخش: فیلیمو، ۱۴۰۵
کارگردان: آیدا پناهنده
بازیگران: پارسا پیروزفر، علی شادمان، ندا جبرائیلی، پردیس پورعابدینی، رضا بهبودی، پدرام شفیعی
خلاصه داستان: داستان سریال حول محور زندگی نوروز، نقاش جوانی میچرخد که درگیر یک رابطه عاطفی پیچیده با زنی کولی میشود.

