چرا مجموعه «آواتار» پرفروش اما کم‌طرفدار است؟

زمان مورد نیاز برای مطالعه: ۸ دقیقه
مجموعه آواتار

احتمالا اولین تیزر فیلم «انتقام‌جویان: روز نابودی» که مدتی قبل منتشر شد را تماشا کرده‌اید. این تیزر، نه صحنه‌ی اکشن یا هیجان‌انگیزی داشت، نه طنز یا تهدیدی بزرگ. در عوض، زندگی روزمره استیو راجرز (کریس ایوانز) را به نمایش می‌گذاشت که به سمت یک خانه معمولی می‌راند و نوزادش را در آغوش گرفته و به او لبخند می‌زند. با این حال، همین چند صحنه‌ی ساده کافی بود تا همه خوشحالی کنند و درباره‌اش حرف بزنند. اما آیا کسی را دیده‌اید که با دیدن دوباره‌ی جیک سالی (قهرمان اصلی «آواتار») هیجان‌زده شده باشد؟ تصور اینکه درباره‌ی جیک سالی صحبت شود، اساسا دشوار است، اما چرا این شخصیت و به طور کلی، این فرنچایز بزرگ طرفدار زیادی ندارد؟

اندروید باکس نت باکس مدل شاین اس به همراه ۳ ماه اشتراک رایگان فیلیمو
15 %

اینکه جیک سالی، ناوی‌ها، پاندورا و دیگر عناصر این مجموعه، در فرهنگ عامه پررنگ نیستند، به این دلیل نیست که «آواتار» -یا بهترین است بگوییم پرفروش‌ترین فیلم تمام دوران– اثر سینمایی بدی است. این فرنچایز، از جنبه فنی، بصری و حتی جهان‌سازی (Worldbuilding)، یکی از موفق‌ترین پروژه‌های تاریخ سینماست. با اکران قسمت دوم، دیدیم که این فرنچایز قدرتش را از دست نداده و آن‌هم با عبور از مرز 2 میلیارد دلار، به سومین فیلم پرفروش تاریخ تبدیل شد. قسمت سوم هم با اینکه کمتر فروخته اما همچنان یک موفقیت تجاری است. با وجود این، «آواتار» نه مارول شده، نه «جنگ ستارگان» یا حتی «هری پاتر»، اما چرا؟

بررسی عملکرد تجاری فیلم «آواتار 3»؛ موفق اما شکست‌خورده!

حرف‌های استعاری کم‌تاثیر و تماشاگری که زیاد می‌داند

«آواتار» در ظاهر درباره آینده است، اما در باطن از گذشته می‌آید. پشت موجودات آبی‌رنگ، جنگل‌ها، سفینه‌های فضایی و لباس‌ها، ردپای داستان‌هایی دیده می‌شود که ریشه در ادبیات استعماری قرن‌ هجدهم و نوزدهم دارند. روایت‌هایی مانند «رابینسون کروزوئه»، «آلن کواترمین» یا «ناتی بامپو» که فتح سرزمین‌های ناشناخته را به شکل ماجراجویی‌های قهرمانانه بازگو می‌کردند و پروژه توسعه‌طلبی اروپا را در قالب نبرد میان خیر و شر می‌فروختند.

با «آواتار»، جیمز کامرون تلاش می‌کند این روایت‌ها را نقد کند و آن‌ها را زاویه دید درست به نمایش بگذارد. او نژادپرستی و نگاه تحقیرآمیز آن داستان‌ها را هم کنار می‌گذارد. در «آواتار»، انسان «متمدن سفیدپوست» در حال اصلاح‌سازی، کشتار و بیرون راندن -به قول خودشان- «وحشی‌ها» نیست. بومیان پاندورا انسان نیستند؛ آن‌ها بیگانگانی آبی‌رنگ‌اند و همین تغییر اجازه می‌دهد فیلم بدون ارجاع مستقیم به قوم یا نژادی واقعی، درباره استعمار، بهره‌کشی و خشونت ساختاری حرف بزند. از سوی دیگر، انسان‌های مهاجم نیز یک‌شکل نیستند؛ آن‌ها از ملیت‌ها، قومیت‌ها و پیشینه‌های مختلف آمده‌اند و نماینده‌ی یک سیستم هستند، نه یک نژاد خاص.

اینکه کامرون دست روی چنین مضامینی گذاشته، خوب است اما همین تمثیلی بودن و فاصله‌ی استعاری، شاید عاملی باشد که مانع شکل‌گیری یک ارتباط عاطفی عمیق‌تر می‌شود. «آواتار» بیشتر شبیه یک تجربه‌ی باشکوه سینمایی است تا داستانی که بخواهد سال‌ها در ذهن مخاطب باقی بماند. تماشاگر مجذوب نماها و جلوه‌های ویژه می‌شود، اما کمتر پیش می‌آید که به قصه و شخصیت‌ها فکر کند.

به همین دلیل است که یک لبخند کوتاه از استیو راجرز می‌تواند مو به تن شما سیخ کند، اما حماسی‌ترین صحنه‌های پاندورا نه. «آواتار» شاید پرفروش باشد، شاید تحسین شود و شاید مرزهای تکنولوژی در سینما را جابه‌جا کند، اما علی‌رغم تلاش‌های کامرون، نمی‌تواند در کنار فرنچایزهای ماندگار سینما قرار بگیرد؛ بیشتر به خاطر عدم توانایی‌اش در ایجاد پیوندی انسانی و عاطفی با تماشاگر.

از طرف دیگر، نگاه استعاری -و تا حدودی شعاری- کامرون عمق خاصی هم ندارد. فیلم هیچ تلاشی برای خاکستری کردن رفتار انسان‌ها نمی‌کند تا در ارائه‌ی «خوب‌ها و شرورها» تک‌بعدی شود؛ جیک -و دیگر سربازان- از همان ابتدا به‌ وضوح نیروی اشغالگر معرفی می‌شوند. آن‌ها نه کاشف‌ هستند، نه ماجراجو، نه حتی قربانی شرایط. انسان‌ها در «آواتار» نماینده‌ی سیستمی هستند که سیاره‌ی خود را نابود کرده و حالا با همان منطق مصرف‌گرایانه، به دنبال مکانی تازه برای بهره‌کشی می‌گردد. سیاره‌ی پاندورا برایشان یک خانه نیست؛ یک منبع است. مهم نیست چه موجوداتی در آن زندگی می‌کنند، چه اکوسیستمی از بین می‌رود یا چه فرهنگی نابود می‌شود؛ هدف فقط استخراج و بقا به هر قیمت است.

بله، جیک سالی تغییر می‌کند و مقابل انسان‌ها قرار می‌گیرد، اما همچنان قهرمان قابل دفاعی نیست. برخلاف قصه‌های مشابه، پیوستن جیک به ناوی‌ها الزاما یک حرکت نجات‌بخش یا تطهیرکننده نیست. حضور او -حتی با نیت خیر – به این مردم آسیب می‌زند، چون در نهایت پای انسان‌های بیشتری را به پاندورا باز می‌کند. اینکه او منجی نیست، دلیل واضحی دارد. اینجا کامرون آگاهانه از ایده‌ی «قهرمان سفیدپوست» فاصله می‌گیرد؛ کسی که قرار بود پلی میان تمدن و بومیانِ رو به انقراض باشد. جیک ناوی‌ها را به مقاومت و جنگ تشویق می‌کند و آشکارا می‌گوید که انسان‌ها باید کامل و بی‌قیدوشرط از پاندورا بیرون رانده شوند.

با این حال، هرچقدر هم که «آواتار» از جنبه ایدئولوژیکی پسا‌استعماری باشد، یک واقعیت انکارناپذیر است: مخاطب امروزی دیگر همان مخاطب قرن نوزدهم یا حتی قرن بیستم نیست. هیجانِ کشف سرزمین‌های ناشناخته، هیجانِ فتح مرزهای جدید و رویای «اولین کسی بودن که چیزی را می‌بیند» تقریبا از بین رفته است. شاید دلیلش آگاهی تاریخی ما از فجایع استعمار باشد، شاید هم چون اینترنت و فضای مجازی مرزهای اکتشاف را بلعیده‌. امروز با چند لمس ساده روی صفحه‌ی موبایل، می‌توانیم عمیق‌ترین جنگل‌ها، دورافتاده‌ترین قبایل و حتی تصاویر فضایی را ببینیم. دیگر چیزی «دست‌نیافتنی» نیست.

در چنین جهانی، پاندورا هرچقدر هم خیره‌کننده، رنگارنگ و پرجزئیات باشد، نمی‌تواند همان حس شگفتی را ایجاد کند که برای مخاطبان عصر ویکتوریا وجود داشت؛ مردمی که در چهاردیواری خانه‌هایشان محبوس بودند و رویای جهان‌های ناشناخته را در کتاب‌ها زندگی می‌کردند. به عبارت دیگر، «آواتار» دنیای باشکوهی خلق کرده، اما مخاطبی که همه‌چیز را دیده، سخت‌تر شگفت‌زده می‌شود. اگر از کسی بپرسید که نظرش درباره پاندورا چیست، تنها چیزی که به شما می‌گوید احتمالا این است که «جلوه‌های ویژه‌ی رایانه‌ای خوبی دارد!»

جلوه‌های ویژه‌ رایانه‌ای چگونه هالیوود را متحول کرد؟

شخصیت‌هایی که هستند و نیستند

اگر از شما بخواهم تعدادی از لحظات ماندگار سینمای بلاک‌باستری در دو دهه‌ی اخیر را به یاد بیاورید، کدام سکانس‌ها به ذهنتان می‌رسد؟ بشکن زدن مرد آهنی؟ دومینیک تورتو که دارد از اهمیت خانواده حرف می‌زند؟ اینکه اعضای انتقام‌جویان پس از مبارزه‌ای سخت، در حال تاکو خوردن هستند؟

وجه مشترک این صحنه‌ها چیست؟ هیچ‌کدام وابسته به جلوه‌های ویژه‌ی عظیم نیستند. این‌ها لحظاتی آرام، انسانی و حتی پیش‌پاافتاده‌اند اما بیشتر از سکانس‌های اکشن و پرخرج در فضای مجازی برایشان ویدیو ساخته می‌شود، چرا؟ چون مردم قبل از هر چیز، با شخصیت‌ها ارتباط برقرار می‌کنند. ما برای آدم‌ها هیجان‌زده می‌شویم، نه برای انفجارها. جلوه‌های ویژه فقط زمانی معنا پیدا می‌کنند که برای شخصیتی که دوستش داریم اتفاق بیفتند.

این دقیقا همان جایی است که «آواتار» ضربه می‌خورد. این فیلم‌ها از جنبه بصری خیره‌کننده‌اند، اما شخصیت‌هایشان کمتر به بخشی از زندگی روزمره مخاطب تبدیل می‌شوند. کسی دیالوگ جیک سالی را نقل قول نمی‌کند، کسی لحظه‌ای «ساده و انسانی» از او را به یاد نمی‌آورد. جهان «آواتار» جذاب است اما کسانی که در این جهان حضور دارند، هیچ جذابیتی ندارند.

اگر صادق باشم، تقریبا می‌توان تک‌تک شخصیت‌های اصلی «آواتار» را با یک یا دو صفت کلیدی خلاصه کرد؛ آن‌قدر شفاف و سرراست که نیازی به توضیح اضافه ندارند. جیک (سم ورثینگتون) حمایت‌گر و اخلاق‌مدار است. نیتیری (زوئی سالدانیا) جنگجویی وفادار و ریشه‌دار در سنت‌ها. سرهنگ مایلز کواریچ (استیون لانگ) نماد خشونت و عطش سلطه. کری (سیگورنی ویور) نوجوانی ناآرام و کنجکاو و… البته توجه داشته باشید که این تیپ‌سازی ساده، عامدانه است. کامرون می‌خواهد مخاطب بدون زحمت، شخصیت‌ها را بشناسد و تمرکزش را صرف قوانین پاندورا و جزئیات قبایل و غیره کند.

همین رویکرد در مضامینی که فیلم می‌خواهد به آن‌ها بپردازد هم وجود دارد. پیام‌ها ساده، مستقیم و جهانی‌اند: قبیله مهم است، غریبه‌ها را باید پذیرفت، طبیعت ارزش حفاظت دارد، و حرص و طمع دیر یا زود همه‌چیز را نابود می‌کند. این‌ها همان دغدغه‌های همیشگی جیمز کامرون هستند؛ درون‌مایه‌هایی که قبلا هم در آثارش دیده‌ایم و به‌خاطر وضوح و صداقتشان، به‌راحتی با طیف وسیعی از مخاطبان ارتباط برقرار می‌کنند. «آواتار» هیچ‌وقت نمی‌خواهد شما را با پیچیدگی‌های فلسفی یا معماهای اخلاقی گیج کند؛ می‌خواهد شما را با خودش ببرد، نه اینکه وادارتان کند مدام توقف کنید و فکر کنید.

اما این آشنایی و قابل‌پیش‌بینی بودن، بهای خودش را دارد: شخصیت‌هایی که بیش از حد ساده‌اند، سخت‌تر در ذهن می‌مانند. وقتی فیلم تمام می‌شود، کمتر کسی احساس می‌کند دلش برای این آدم‌ها تنگ خواهد شد. جیک سالی قرار نیست تبدیل به یک نماد فرهنگی شود؛ نه دیالوگی دارد که نقل محافل شود، نه تضاد درونی‌ای که بحث‌برانگیز باشد. پیش از او، قهرمانان بی‌شماری را دیده‌ایم که مسیر تحول اخلاقی را طی کرده‌اند، اتفاقا با فرازونشیب‌های بیشتر.

7 فیلم شبیه به «آواتار» که چشم اندازهای بصری خیره کننده دارند

یک رویداد بزرگ سینمایی برای اینکه در لحظه زندگی کنید

بار دیگر تکرار می‌کنم که فیلم‌های «آواتار» به‌هیچ‌وجه آثار ضعیفی نیستند. آن‌ها را از جنبه فنی و بصری باید ویترینی از قدرت سینما دانست. کامرون استاد ترکیب اصول کلاسیک روایت با نوآوری‌های روز صنعت سینما است. او دقیقا می‌داند چطور صحنه‌های اکشن را طراحی کند، ریتم را بالا نگه دارد و مخاطب را -حتی در میان سیل جلوه‌های ویژه- سردرگم نکند.

در دوره‌ای که پلتفرم‌های استریم در حال نابود کردن تجربه‌ی «سینما رفتن» هستند، «آواتار» در جهت عکس حرکت می‌کند. این فیلم‌ها اصلا تولید می‌شوند که روی پرده بزرگ دیده شوند. سه‌بعدی بودنشان یک ترفند تجاری نیست؛ بخشی از زبان روایت است. کامرون از فناوری استفاده می‌کند تا جهانش را عمیق‌تر، زنده‌تر و باورپذیرتر کند، و شما واقعا حس کنید در پاندورا نفس می‌کشید.

بنابراین تماشای «آواتار» شبیه قدم گذاشتن به یک شهربازی بزرگ و پرهزینه است؛ تجربه‌ای هیجان‌انگیز و در لحظه. اما همان‌طور که بعد از خروج از شهربازی، هیجان آرام‌آرام فروکش می‌کند، «آواتار» هم سریعا از ذهن کنار می‌رود. به محض اینکه تیتراژ پایانی از راه رسید، پاندورا هم کم‌کم از ذهنتان محو می‌شود.

این یک نقطه‌ضعف نیست؛ بلکه ویژگی ذاتی این مجموعه است. «آواتار» فرنچایزی است که برای «تجربه شدن» ساخته شده، نه برای باقی ماندن در حافظه جمعی. آن‌ها به پرده‌ی سینما تعلق دارند، نه به فرهنگ عامه‌. و شاید همین تفاوت است که «آواتار» را -با تمام عظمت و ابعاد حماسی‌اش- کمی دور از قلب مخاطبان نگه می‌دارد.

منبع: denofgeek, دیجی‌کالا مگ

برچسب‌ها :
دیدگاه شما

پرسش امنیتی *-- بارگیری کد امنیتی --

بازدیدهای اخیر

بر اساس بازدیدهای اخیر شما
تاریخچه بازدیدها مشاهده همه

دسته‌بندی‌های منتخب برای شما

X