بهترین سه‌گانه‌های تاریخ سینما که اکشن نیستند

زمان مورد نیاز برای مطالعه: ۱۵ دقیقه
بهترین سه‌گانه‌های برتر تاریخ سینما که اکشن نیستند

وقتی حرف از بهترین سه‌گانه‌های تاریخ سینما می‌شود، معمولا ذهن بیشتر مخاطب‌ها به سمت مجموعه‌هایی می‌رود که با نبردهای بزرگ، تعقیب‌وگریزهای نفس‌گیر، ابرقهرمان‌ها، دنیاهای فانتزی یا جلوه‌های ویژه خیره‌کننده شناخته می‌شوند. این تصور کاملا قابل درک است، اما همه واقعیت را نشان نمی‌دهد. بعضی از بزرگ‌ترین سه‌گانه‌های تاریخ سینما نه بر پایه اکشن، بلکه بر پایه انسان، احساس و زندگی ساخته شده‌اند و درست به همین دلیل، تاثیرشان سال‌ها در ذهن مخاطب باقی می‌ماند.

فهرست پیش رو به فیلم‌هایی می‌پردازد که ثابت می‌کنند برای ساختن اثری بزرگ، همیشه لازم نیست انفجاری رخ دهد یا قهرمانی دنیا را نجات بدهد. گاهی بزرگ شدن یک کودک، تلاش مردی برای حفظ شرافت یا جستجوی ساده یک انسان برای انجام دادن کار درست، از هر صحنه پرهیجانی تاثیرگذارتر است. این سه‌گانه‌ها ماندگار شده‌اند، چون زندگی را همان‌طور که هست می‌بینند؛ با همه تلخی‌ها، شادی‌ها، شکست‌ها و امیدهایش.

۱. «وضع بشر» (The Human Condition)

نمایی از وضع بشر

  • سال اکران: ۱۹۵۹ تا ۱۹۶۱
  • کارگردان: ماساکی کوبایاشی
  • بازیگران: تاتسویا ناکادای، میچیو آراتاما، کیجی سادا
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: ۸.۶ از ۱۰، ۸.۵ از ۱۰، ۸.۸ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: ۷۳ از ۱۰۰، ۹۳ از ۱۰۰، ۹۷ از ۱۰۰

حتی عنوان سه‌گانه هم برای اثری که ماساکی کوبایاشی ساخته، کمی کوچک به نظر می‌رسد. سه فیلم «عشق بزرگتری نیست» (No Greater Love)، «راه به سوی ابدیت» (Road to Eternity) و «دعای یک سرباز» (A Soldier’s Prayer) در کنار هم روایتی نزدیک به ده ساعت از زندگی کاجی با بازی تاتسویا ناکادای را شکل می‌دهند؛ مردی صلح‌طلب که می‌خواهد در میانه یکی از تاریک‌ترین دوره‌های تاریخ ژاپن، انسانیت خود را حفظ کند.

کاجی از آن شخصیت‌هایی نیست که همیشه پاسخ درست را می‌داند یا هر بار تصمیم درستی می‌گیرد. او فقط تلاش می‌کند وجدانش را نفروشد. اما هر قدمی که برمی‌دارد، بیشتر می‌فهمد نظامی که در آن زندگی می‌کند، جایی برای اخلاق باقی نگذاشته است. امپراتوری ژاپن انسان‌ها را در اردوگاه‌های کار اجباری، پادگان‌ها و میدان‌های جنگ قربانی می‌کند و کاجی ناچار است در دل همین ماشین بی‌رحم، راهی برای حفظ شرافت خود پیدا کند.

نقطه قوت این سه‌گانه در همین کشمکش پایان‌ناپذیر است. هر فیلم، کاجی را دوباره روبروی همان پرسش قرار می‌دهد، اما این بار در شرایطی سخت‌تر از قبل: وقتی تنها راه زنده ماندن، اطاعت کردن است، یک انسان شریف چه انتخابی دارد؟

در فیلم نخست، او مدیریت اردوگاه کار اجباری را بر عهده می‌گیرد و می‌کوشد با زندانیان چینی رفتاری انسانی داشته باشد؛ تلاشی که از همان ابتدا محکوم به شکست به نظر می‌رسد، چون خود او نیز بخشی از همان ساختار سرکوبگر است. در فیلم دوم، لباس نظامی به تن می‌کند و خیلی زود درمی‌یابد ارتش نه برای فکر کردن، بلکه برای اطاعت ساخته شده است. مخالفت با بی‌عدالتی، خودش به جرمی نابخشودنی تبدیل می‌شود. فیلم سوم نیز هیچ روزنه امیدی پیش روی او نمی‌گذارد. پایان جنگ قرار نیست آزادی بیاورد. کاجی میان گرسنگی، بی‌اعتمادی، ویرانی و سرگردانی، بیشتر از همیشه تنها می‌شود.

کمتر فیلمی تا این اندازه بی‌پرده نشان می‌دهد که جنگ فقط جان آدم‌ها را نمی‌گیرد، بلکه آرام‌آرام باورهایشان را هم از بین می‌برد. کوبایاشی هیچ‌وقت کاجی را به یک قهرمان شکست‌ناپذیر تبدیل نمی‌کند. او بارها اشتباه می‌کند، شکست می‌خورد و ناامید می‌شود، اما دست از تلاش برای انسان ماندن برنمی‌دارد. همین ویژگی است که این شخصیت را تا این اندازه باورپذیر می‌کند.

وسعت این سه‌گانه فقط در زمان طولانی یا مقیاس روایت آن خلاصه نمی‌شود. فیلم همزمان اثری ضد جنگ، نقدی تند بر نظام‌های اقتدارگرا و روایتی عمیق درباره وجدان انسان است. کمتر فیلمی توانسته این سه لایه را تا این اندازه طبیعی و تاثیرگذار کنار هم قرار دهد.

بهترین فیلم‌های تاتسویا ناکادای؛ آفتاب‌پرست سینمای ژاپن (پرتره یک بازیگر)

۲. «سه‌گانه کوکر» (Koker trilogy)

نمایی از کوکر

  • سال اکران: ۱۹۸۷ تا ۱۹۹۴
  • کارگردان: عباس کیارستمی
  • بازیگران: بابک احمدپور، احمد احمدپور، خدابخش دفاعی
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: ۸.۱ از ۱۰، ۷.۹ از ۱۰، ۷.۷ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: ۱۰۰ از ۱۰۰، ۱۰۰ از ۱۰۰، ۸۹ از ۱۰۰

سه‌گانه کوکر عباس کیارستمی از آن آثاری است که عظمتش را با فریاد زدن نشان نمی‌دهد. همه چیز در این فیلم‌ها کوچک، ساده و آشنا به نظر می‌رسد، اما هرچه بیشتر با آن‌ها همراه شوید، عمق نگاه کیارستمی بیشتر خودش را نشان می‌دهد.

«خانه دوست کجاست» (Where Is the Friend’s House) با داستانی آغاز می‌شود که در نگاه اول حتی بیش از اندازه ساده به نظر می‌رسد. احمد دفتر مشق دوستش را اشتباهی با خود به خانه آورده و تصمیم می‌گیرد آن را به او برساند تا دوستش فردا در مدرسه تنبیه نشود. همین تصمیم کوچک، سفری را آغاز می‌کند که کم‌کم به تصویری از مسئولیت، وجدان و پافشاری تبدیل می‌شود.

تعلیق فیلم نه از خطر می‌آید و نه از حادثه. نگرانی مخاطب فقط این است که آیا احمد موفق می‌شود به قولی که به خودش داده عمل کند یا نه. کوچه‌های روستا، درهای بسته، بزرگ‌ترهایی که حرف او را جدی نمی‌گیرند و مسیرهای پیچ‌در‌پیچ، همه در خدمت همین دغدغه ساده قرار می‌گیرند. کیارستمی از دل همین موقعیت روزمره، جهانی می‌سازد که کاملا واقعی و در عین حال عمیقا شاعرانه است.

اما شگفتی واقعی از فیلم دوم آغاز می‌شود. «زندگی و دیگر هیچ» (And Life Goes On) بعد از زلزله ویرانگر رودبار ساخته شد. این بار شخصیت اصلی، فیلمسازی است که برای پیدا کردن دو کودک فیلم اول راهی همان روستاها می‌شود. مرز میان واقعیت و داستان از همین‌جا کم‌کم از بین می‌رود. شخصیت‌ها هم واقعی هستند و هم بخشی از یک روایت سینمایی. خود زلزله نیز فقط یک پس‌زمینه نیست، بلکه بخشی از زندگی آدم‌هایی است که با وجود همه خسارت‌ها، هنوز به زندگی ادامه می‌دهند.

«زیر درختان زیتون» (Through the Olive Trees) این بازی میان واقعیت و خیال را یک قدم دیگر جلو می‌برد. فیلم به پشت صحنه ساخت زندگی و دیگر هیچ می‌رود و توجه خود را روی جوانی می‌گذارد که عاشق دختری شده و هر بار با سکوت او روبرو می‌شود. آنچه در ظاهر داستانی عاشقانه است، کم‌کم به تاملی درباره امید، سماجت و فاصله میان زندگی واقعی و تصویر سینمایی آن تبدیل می‌شود.

زیبایی سه‌گانه کوکر در این است که هیچ‌وقت برای تحت تاثیر قرار دادن مخاطب تلاش نمی‌کند. احساسات در این فیلم‌ها هرگز تحمیل نمی‌شوند. کیارستمی به جای آن که به مخاطب بگوید چه احساسی داشته باشد، فقط با صبوری زندگی را مقابل چشم او می‌گذارد. یک دفتر مشق، جاده‌ای خاکی، چند درخت زیتون یا گفتگویی کوتاه، برای او کافی است تا تصویری بسازد که سال‌ها بعد هم در ذهن باقی بماند.

کمتر فیلمسازی مثل کیارستمی توانسته از دل ساده‌ترین اتفاق‌های روزمره، چنین جهان گسترده و انسانی خلق کند. سه‌گانه کوکر یادآوری می‌کند که گاهی بزرگ‌ترین درام‌های زندگی، آرام‌ترین آن‌ها هستند.

مسیری برای شروع تماشای سینمای عباس کیارستمی؛ شاعر آرام سینما

۳. «سه‌گانه آپو» (The Apu Trilogy)

نمایی از اپو

  • سال اکران: ۱۹۵۵ تا ۱۹۵۹
  • کارگردان: ساتیاجیت رای
  • بازیگران: سوبیر بانرجی، پیناکی سن گوپتا، سومیترا چاترجی
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: ۸.۲ از ۱۰، ۸.۲ از ۱۰، ۸.۴ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: ۹۸ از ۱۰۰، ۹۶ از ۱۰۰، ۹۷ از ۱۰۰

کمتر فیلمسازی مثل ساتیاجیت رای توانسته زندگی را با این همه سادگی و صداقت روی پرده بیاورد. سه‌گانه آپو نه شبیه داستانی پر فراز و نشیب، بلکه شبیه خاطره‌ای است که آرام‌آرام در ذهن جان می‌گیرد. اتفاق‌های بزرگ در این فیلم‌ها معمولا بی‌سروصدا رخ می‌دهند و همین سکوت، تاثیرشان را چند برابر می‌کند.

سفر آپو با «پاتر پانچالی» (Pather Panchali) آغاز می‌شود. او پسربچه‌ای است که در یکی از روستاهای بنگال، کنار خانواده‌ای فقیر بزرگ می‌شود. روزهایش میان بازی با خواهرش دورگا، شیطنت‌های کودکانه، تماشای باران، دویدن در دشت‌ها و کشف جهان اطراف می‌گذرد. فقر در زندگی آن‌ها حضوری همیشگی دارد، اما رای هیچ‌وقت آن را دستاویزی برای برانگیختن ترحم مخاطب نمی‌کند. دوربین او همان‌قدر که رنج را می‌بیند، زیبایی‌های زندگی را هم می‌بیند.

بزرگ‌ترین امتیاز پاتر پانچالی این است که جهان را از چشم یک کودک می‌بیند. برای آپو، صدای قطاری که از دور شنیده می‌شود، منظره‌ای که پشت درخت‌ها پنهان شده یا حتی وزیدن باد میان علف‌ها، همان‌قدر شگفت‌انگیز است که هر اتفاق مهم دیگری. رای به خوبی می‌داند کودکان پیش از آن که دنیا را بفهمند، آن را تماشا می‌کنند. همین نگاه است که فیلم را تا این اندازه زنده و صمیمی کرده است.

«آپاراجیتو» (Aparajito) مسیر تازه‌ای را پیش روی آپو می‌گذارد. او از روستا فاصله می‌گیرد، درس می‌خواند و کم‌کم وارد دنیای بزرگسالی می‌شود. اما این مسیر فقط با پیشرفت همراه نیست. هر قدمی که او به جلو برمی‌دارد، به معنای دور شدن از چیزی دیگر است؛ از خانه، از گذشته و مهم‌تر از همه، از مادرش.

رابطه آپو و ساربوجایا، قلب تپنده فیلم دوم است. مادر دلش می‌خواهد پسرش کنار او بماند، اما همزمان آرزو دارد آینده‌ای بهتر از زندگی خودش داشته باشد. این کشمکش هیچ‌وقت با دعوا یا جمله‌های احساسی بیان نمی‌شود. همه چیز در نگاه‌ها، سکوت‌ها و فاصله‌ای خلاصه می‌شود که هر روز بیشتر از قبل میان آن‌ها شکل می‌گیرد. رای یکی از تلخ‌ترین تجربه‌های بزرگ شدن را همین‌جا به تصویر می‌کشد؛ این که گاهی برای رسیدن به آینده، ناخواسته کسانی را پشت سر می‌گذاریم که بیش از هر کس دیگری دوستمان دارند.

«دنیای آپو» (The World of Apu) آخرین بخش این سفر است؛ فیلمی درباره مردی که حالا باید با عشق، فقدان، پدر شدن و تنهایی روبرو شود. ازدواج آپو با آپارنا کاملا اتفاقی آغاز می‌شود، اما خیلی زود به یکی از لطیف‌ترین رابطه‌های عاشقانه تاریخ سینما تبدیل می‌شود. رای برای باورپذیر کردن این عشق، به دیالوگ‌های پر زرق و برق یا صحنه‌های نمایشی احتیاجی ندارد. چند نگاه، چند لبخند و چند لحظه ساده کنار هم، کافی است تا پیوند میان این دو شخصیت شکل بگیرد.

درست زمانی که زندگی روی خوشش را به آپو نشان می‌دهد، همه چیز دوباره فرو می‌ریزد. اندوه، او را چنان در خود فرو می‌برد که حتی از فرزندش هم فاصله می‌گیرد. فیلم این زخم را نه با اغراق، بلکه با همان آرامش همیشگی روایت می‌کند. به همین دلیل، لحظه آشتی پدر و پسر در پایان فیلم، یکی از تاثیرگذارترین پایان‌بندی‌های تاریخ سینما از کار درآمده است.

سه‌گانه آپو بیش از هر چیز درباره گذر زمان است؛ درباره این که زندگی، بی‌توجه به خواسته‌های ما، همیشه رو به جلو حرکت می‌کند. آدم‌ها می‌آیند، می‌روند، عاشق می‌شوند، عزادار می‌شوند و دوباره راهشان را ادامه می‌دهند. رای هیچ‌وقت این واقعیت را تلخ‌تر یا شاعرانه‌تر از آنچه هست نشان نمی‌دهد. او فقط با صبوری به زندگی نگاه می‌کند و همین صداقت، فیلم‌هایش را جاودانه کرده است.

۴. «پدرخوانده» (The Godfather)

نمایی از پدرخوانده

  • سال اکران: ۱۹۷۲ تا ۱۹۹۰
  • کارگردان: فرانسیس فورد کوپولا
  • بازیگران: مارلون براندو، آل پاچینو، جیمز کان
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: ۹.۲ از ۱۰، ۹ از ۱۰، ۷.۵ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: ۹۷ از ۱۰۰، ۹۶ از ۱۰۰، ۶۷ از ۱۰۰

کمتر مجموعه‌ای در تاریخ سینما به اندازه پدرخوانده بر نسل‌های مختلف فیلمسازان تاثیر گذاشته است. دو فیلم نخست چنان جایگاهی پیدا کردند که قسمت سوم سال‌ها زیر سایه آن‌ها ماند و بسیاری آن را اثری ناامیدکننده دانستند. با این حال، اگر هر سه فیلم را کنار هم ببینیم، تصویری کامل از قدرت، خانواده و بهایی که انسان برای حفظ آن‌ها می‌پردازد، شکل می‌گیرد.

«پدرخوانده» (The Godfather) با خانواده کورلئونه آغاز می‌شود، اما خیلی زود روشن می‌شود که شخصیت اصلی داستان، مایکل است. او در ابتدای فیلم از کسب‌وکار خانواده فاصله گرفته و آینده دیگری برای خودش تصور می‌کند. حتی وقتی پدرش درباره فعالیت‌های مافیا صحبت می‌کند، مایکل با اطمینان می‌گوید: «این زندگی آن‌ها است، نه زندگی من.»

اما مجموعه‌ای از اتفاق‌ها، آرام‌آرام او را به همان مسیری می‌کشاند که همیشه از آن فرار می‌کرد. آنچه این تغییر را باورپذیر می‌کند، شتاب نداشتن آن است. مایکل یک‌شبه به رئیس مافیا تبدیل نمی‌شود. هر تصمیم، زمینه تصمیم بعدی را فراهم می‌کند تا جایی که دیگر راهی برای بازگشت باقی نمی‌ماند.

پایان فیلم اول، با بسته شدن در روی کی، فقط پایان یک رابطه عاشقانه نیست. همان در، آخرین راه بازگشت مایکل به زندگی گذشته را هم می‌بندد.

«پدرخوانده: قسمت دوم» (The Godfather Part II) این سقوط را کامل‌تر می‌کند. مایکل حالا قدرتمندتر از همیشه است، اما هرچه نفوذش بیشتر می‌شود، دنیایش کوچک‌تر می‌شود. دیگر نمی‌تواند به برادرش اعتماد کند، همسرش را از دست می‌دهد و حتی در میان نزدیک‌ترین افراد خانواده هم احساس امنیت نمی‌کند. قدرتی که قرار بود خانواده را حفظ کند، حالا همان خانواده را از هم می‌پاشد.

در کنار داستان مایکل، فیلم زندگی جوانی ویتو کورلئونه را هم روایت می‌کند. این دو خط داستانی، بی‌آن که مستقیم یکدیگر را قضاوت کنند، تصویری روشن از تفاوت دو نسل به دست می‌دهند. ویتو برای ساختن خانواده دست به خشونت می‌زند، اما مایکل همان خانواده را قربانی حفظ قدرت می‌کند. تفاوت میان این دو، همان چیزی است که فیلم دوم را به یکی از کامل‌ترین دنباله‌های تاریخ سینما تبدیل کرده است.

قسمت سوم هرگز به قدرت دو فیلم نخست نمی‌رسد، اما حذف آن هم تصویر مایکل را ناقص می‌کند. او حالا پیر شده، ثروتی افسانه‌ای دارد و تلاش می‌کند گذشته را جبران کند، اما بعضی زخم‌ها هرگز التیام پیدا نمی‌کنند. گناهانی که سال‌ها پیش مرتکب شده، همچنان سایه خود را بر زندگی او انداخته‌اند.

آنچه سه‌گانه پدرخوانده را از یک داستان مافیایی فراتر می‌برد، همین نگاه تراژیک آن است. این فیلم‌ها بیش از آن که درباره جنایت باشند، درباره خانواده هستند؛ درباره مردی که برای حفظ خانواده، همه چیز را فدا می‌کند و در پایان می‌فهمد همان چیزی را نابود کرده که می‌خواست نجاتش بدهد.

به همین دلیل، صحنه‌های ماندگار این مجموعه فقط قتل‌ها یا تسویه‌حساب‌ها نیستند. عروسی آغاز فیلم، شام‌های خانوادگی، غسل تعمید، سکوت‌های مایکل، نگاه‌های کی و تنهایی پایان راه، به اندازه هر صحنه خشونت‌آمیز در ذهن تماشاگر باقی می‌مانند. پدرخوانده در نهایت داستان مردی است که همه چیز را به دست آورد، جز آرامش.

فیلم سینمایی پدرخوانده اثر فرانسیس فورد کوپولا

۵. «سه رنگ» (Three Colours trilogy)

نمایی از سه رنگ

  • سال اکران: ۱۹۹۳ تا ۱۹۹۴
  • کارگردان: کریشتوف کیشلوفسکی
  • بازیگران: ژولیت بینوش، بنوآ رژان، زبیگنیف زاماخوفسکی
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: ۷.۸ از ۱۰، ۷.۶ از ۱۰، ۸.۱ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: ۹۶ از ۱۰۰، ۹۱ از ۱۰۰، ۱۰۰ از ۱۰۰

کریشتوف کیشلوفسکی سه‌گانه‌ سه رنگ را بر پایه سه آرمان مشهور انقلاب فرانسه، یعنی آزادی، برابری و برادری ساخت، اما نتیجه کار هیچ شباهتی به یک بیانیه فلسفی یا فیلمی پر از شعار ندارد. هر سه فیلم، به جای آن که مفاهیم انتزاعی را توضیح دهند، آن‌ها را در دل زندگی آدم‌های معمولی قرار می‌دهند؛ آدم‌هایی که با سوگ، عشق، تنهایی، غرور و امید دست‌وپنجه نرم می‌کنند.

«سه رنگ: آبی» (Three Colours: Blue) داستان ژولی را روایت می‌کند؛ زنی که همسر و دخترش را در یک سانحه از دست داده و تصمیم گرفته همه پیوندهای عاطفی خود را قطع کند. او خانه‌اش را ترک می‌کند، از دوستانش فاصله می‌گیرد و حتی نمی‌خواهد موسیقی ناتمام همسرش را به پایان برساند. آزادی در نگاه کیشلوفسکی، رهایی مطلق نیست؛ گاهی به معنای تنها ماندن با زخمی است که هیچ راه گریزی از آن وجود ندارد. سکوت، رنگ آبی، موسیقی و اشیای ساده، احساسات ژولی را بهتر از هر دیالوگی بیان می‌کنند.

در «سه رنگ: سفید» (Three Colours: White) فضای داستان کاملا تغییر می‌کند. کارول، آرایشگر لهستانی، پس از شکست ازدواجش همه چیز را از دست می‌دهد و تلاش می‌کند زندگی‌اش را از نو بسازد. فیلم لحنی طنزآلود دارد، اما زیر این طنز، تلخی عمیقی پنهان شده است. کیشلوفسکی در اینجا مفهوم برابری را از زاویه‌ای متفاوت بررسی می‌کند؛ این که انسان تا کجا حاضر است برای بازگرداندن عزت نفس یا گرفتن انتقام پیش برود.

سه‌گانه با «سه رنگ: قرمز» (Three Colours: Red) به نقطه اوج خود می‌رسد. والنتین، مدل جوانی که به طور اتفاقی با یک قاضی بازنشسته آشنا می‌شود، وارد رابطه‌ای عجیب و غیرمنتظره می‌شود. این مرد سال‌ها است مکالمه همسایه‌هایش را شنود می‌کند و نگاه تلخی به انسان‌ها دارد، اما حضور والنتین کم‌کم این بدبینی را به چالش می‌کشد. قرمز بیش از هر چیز درباره پیوندهایی است که گاهی بدون آن که خودمان بدانیم، زندگی آدم‌ها را به هم گره می‌زنند.

آنچه سه‌گانه‌ سه رنگ را ماندگار کرده، همین نگاه انسانی آن است. کیشلوفسکی آزادی، برابری و برادری را نه در قالب شعار، بلکه در دل تجربه‌های روزمره جست‌وجو می‌کند. هر سه فیلم از زاویه‌ای متفاوت به انسان نگاه می‌کنند و نشان می‌دهند احساساتی مانند اندوه، عشق، غرور یا بخشش، بسیار پیچیده‌تر از آن هستند که بتوان برایشان تعریف‌های ساده پیدا کرد.

چرا موسیقی متن سه‌گانه‌ «سه رنگ» کیشلوفسکی شاهکار است؟

۶. «پیش از» (Before trilogy)

نمایی از پیش از

  • سال اکران: ۱۹۹۵ تا ۲۰۱۳
  • کارگردان: ریچارد لینکلیتر
  • بازیگران: ایتن هاپک، ژولی دلپی
  • امتیاز کاربران IMDb به فیلم: ۸.۱ از ۱۰، ۸.۱ از ۱۰، ۷.۹ از ۱۰
  • امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: ۱۰۰ از ۱۰۰، ۹۴ از ۱۰۰، ۹۸ از ۱۰۰

شاید هیچ مجموعه‌ای بهتر از سه‌گانه‌ پیش از ثابت نکند که برای ساختن یک شاهکار، همیشه به حادثه، تعقیب‌وگریز یا صحنه‌های پرخرج نیازی نیست. در این سه فیلم، مهم‌ترین اتفاق‌ها نه در میدان جنگ، بلکه میان دو نفری رخ می‌دهد که کنار هم قدم می‌زنند و حرف می‌زنند. با این حال، کمتر سه‌گانه‌ای توانسته چنین تصویری از عشق، گذر زمان و تغییر آدم‌ها ارائه دهد.

همه چیز با «پیش از طلوع» (Before Sunrise) آغاز می‌شود. جسی و سلین به طور اتفاقی در قطاری که از اروپا می‌گذرد با هم آشنا می‌شوند. آن‌ها تصمیم می‌گیرند یک شب را در خیابان‌های وین قدم بزنند و تا صبح درباره هر چیزی که به ذهنشان می‌رسد حرف بزنند؛ از عشق و مرگ گرفته تا آینده، خانواده و ترس‌هایشان. گفت‌وگوهای آن‌ها گاهی خام و احساساتی است، اما همین ویژگی باعث می‌شود رابطه‌شان واقعی به نظر برسد. فیلم به شکلی کم‌نظیر حس یک آشنایی کوتاه اما فراموش‌نشدنی را زنده می‌کند.

نه سال بعد، «پیش از غروب» (Before Sunset) این دو را دوباره کنار هم قرار می‌دهد. جسی حالا نویسنده شده و سلین زندگی متفاوتی را تجربه کرده است. دیدار دوباره آن‌ها در پاریس فقط چند ساعت طول می‌کشد، اما هر جمله‌ای که میانشان رد‌وبدل می‌شود، بار سال‌ها حسرت، تردید و انتخاب‌های ازدست‌رفته را با خود دارد. فیلم نشان می‌دهد زمان فقط ظاهر آدم‌ها را تغییر نمی‌دهد؛ رویاها، امیدها و حتی شیوه دوست داشتنشان را هم دگرگون می‌کند.

در «پیش از نیمه‌شب» (Before Midnight)، رابطه جسی و سلین دیگر آن عشق رویایی سال‌های جوانی نیست. آن‌ها سال‌ها است کنار هم زندگی می‌کنند، فرزند دارند و حالا باید با خستگی، دلخوری‌ها و اختلاف‌های اجتناب‌ناپذیر یک زندگی مشترک کنار بیایند. فیلم هیچ تلاشی نمی‌کند تا عشق را بی‌نقص یا شاعرانه نشان دهد. برعکس، ارزش آن را در همین کشمکش‌های روزمره پیدا می‌کند؛ جایی که دو نفر، با وجود تمام زخم‌ها و اختلاف‌ها، هنوز برای حفظ رابطه‌شان تلاش می‌کنند.

قدرت واقعی این سه‌گانه در همین صداقت نهفته است. ریچارد لینکلیتر، ایتن هاک و ژولی دلپی طی هجده سال، رشد این شخصیت‌ها را همراه با گذر زمان ثبت کردند؛ اتفاقی که باعث شده رابطه جسی و سلین بیش از هر داستان عاشقانه دیگری واقعی به نظر برسد. پیش از در نهایت فقط درباره عشق نیست؛ درباره زمان، انتخاب، خاطره و این حقیقت است که هیچ رابطه‌ای بدون گفت‌وگو، صبر و تلاش دوام نمی‌آورد. همین سادگی است که این سه‌گانه را به یکی از ماندگارترین عاشقانه‌های تاریخ سینما تبدیل کرده است.

منبع: Collider

برچسب‌ها :
دیدگاه شما

پرسش امنیتی *-- بارگیری کد امنیتی --

بازدیدهای اخیر

بر اساس بازدیدهای اخیر شما
تاریخچه بازدیدها مشاهده همه

دسته‌بندی‌های منتخب برای شما

X