بهترین فیلمهای چارلز برانسون؛ از «آرزوی مرگ» تا «مکانیک»
واقعیت این است که ستارگان اکشن این روزهای هالیوود به گرد پای ستارههای دهههای 70 و 80 میلادی هم نمیرسند. البته تقصیر خودشان نیست؛ سلیقه مخاطبان دیگر مثل گذشته نیست و سرویسهای استریم هم تعریف فیلمهای اکشن را عوض کردهاند. اما روزگاری «شخصیت و کاریزما» مهمتر از چهرههای خوشقیافه و تعداد فالوور در شبکههای اجتماعی بود. از سیلوستر استالونه و کلینت ایستوود تا چاک نوریس و استیو مککوئین، سینمای اکشن آن روزها، با شخصیت و ابهت این بازیگران معنا پیدا میکرد. چارلز برانسون هم از چهرههای شاخص همان نسل است و در این مقاله، بهترین فیلمهای او را مرور میکنیم.
چارلز برانسون فعالیت سینماییاش را اوایل دهه 50 میلادی آغاز کرد و در دهههای بعد، با بازی در نقش آدمهای خونسرد و جذابی که باور داشتند حرف نباید زد، بلکه عمل باید کرد، به شهرتی چشمگیر رسید. او شاید در فهرست بهترین بازیگران مرد تاریخ قرار نگیرد اما فیلمهای ژانری درخشان، آثار اکشن پرفروش و فیلمهای فراموشنشدنی کم نداشت؛ او حتی الهامبخش فیلمسازان جوانی مثل کوئنتین تارانتینو شد.
بهترین فیلمهای چارلز برانسون که ارزش تماشا دارند
برای این مقاله، به سراغ آثاری رفتهایم که برانسون در آنها نقش اول یا حداقل یکی از نقشهای اصلی را برعهده دارد. در همین راستا، فیلمهای برجستهای همچون «دوازده مرد خبیث»، «فرار بزرگ» و «هفت دلاور» را کنار گذاشتهایم، چون علیرغم نقشآفرینی خوب برانسون، او در این فیلمها نقش چندان مهمی ندارد و در حاشیه است. البته توصیه میکنیم حتما آن فیلمها را هم تماشا کنید.
15. دو میهنپرست (You Can’t Win ‘Em All)
14. شهر وحشی (Violent City)
13. از ظهر تا ساعت سه (From Noon till Three)
12. بوفالوی سفید (The White Buffalo)
11. 10 دقیقه مانده به نیمهشب (Ten to Midnight)
10. آرزوی مرگ (Death Wish)
9. گذرگاه بریکهارت (Breakheart Pass)
8. شکار مرگ (Death Hunt)
7. سرزمین چاتو (Chato’s Land)
6. آفتاب سرخ (Red Sun)
5. آرزوی مرگ 3 (Death Wish 3)
4. مکانیک (The Mechanic)
3. آقای مجستیک (Mr. Majestyk)
2. دوران مشقت (Hard Times)
1. روزی روزگاری در غرب (Once Upon a Time in the West)
15. دو میهنپرست (You Can’t Win ‘Em All)

- سال اکران: 1970
- کارگردان: پیتر کالینسن
- سایر بازیگران: تونی کرتیس، میشل مرسیه، گرگوار آسلان، فیکرت هاکان، صالح گونی، پاتریک مگی، مصطفی کمال آتاترک
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 5.7 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 25 از 100
قصهی «دو میهنپرست» در دوران فروپاشی امپراتوری عثمانی در ترکیه اتفاق میافتد. ماجراها درباره دو سرباز مزدور آمریکایی به نامهای آدام دایر (تونی کرتیس) و جاش کوری (چارلز برانسون) است که هرکدام با هدفی متفاوت وارد آشوبهای این کشور شدهاند. آدام میخواهد کشتی متعلق به خانوادهاش را که در جریان جنگ جهانی اول توقیف شده است پس بگیرد. و جاش و افرادش به دنبال کسب درآمد از اوضاع آشفته کشور هستند. اما پیش از آنکه بتوانند به اهدافشان برسند، نیروهای عثمان بی (فرماندار محلی)، آنها را دستگیر میکنند. عثمان بی که به تواناییهای نظامی این دو آمریکایی پی برده، آنها را مامور میکند تا سه دخترش را به سلامت به ازمیر برسانند و محمولهای ارزشمند را نیز محافظت کنند. آنچه در ابتدا ماموریتی ساده به نظر میرسد، بهتدریج به سفری خطرناک در سرزمینی جنگزده تبدیل میشود.
احتمالا بیشترتان اسم «دو میهنپرست» را هم نشنیدهاید، چه برسد به اینکه آن را دیده باشید. فیلم شهرت چندانی هم ندارد، اما از بهترین فیلمهای چارلز برانسون است. فیلم صحنههای اکشن چشمگیر و چشماندازهای زیبایی از ترکیه ارائه میدهد، اما جذابیت اصلیاش زوج هنری برانسون و تونی کرتیس فقید است. فیلم در ظاهر اثری جدی و سیاه به نظر برسد اما در واقع عناصر کمدی هم در آن به چشم میخورد و اگر سختگیر نباشید، سرگرمکننده میشوید.
14. شهر وحشی (Violent City)

- سال اکران: 1970
- کارگردان: سرجیو سولیما
- سایر بازیگران: تلی ساوالاس، جیل ایرلند، میشل کنستانتن، اومبرتو اورسینی، جورج ساوالاس، ری ساندرز، پیتر دین
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 6.2 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 40 از 100
«شهر وحشی» قصهی آدمکش حرفهای و بیرحمی به نام جف هستون (چارلز برانسون) را روایت میکند که در تعطیلات خود در جزایر ویرجین، هدف یک سوءقصد قرار میگیرد. جف بهشدت زخمی میشود و همزمان درمییابد که ونسا (جیل ایرلند)، معشوقهاش، به او خیانت کرده و با جری کوگان (ریموند پلگرین)، همکار سابق جف و یکی از عوامل این حمله، فرار کرده است. جف پس از دستگیری و زندانی شدن، حاضر نمیشود نقش ونسا را در ماجرا فاش کند؛ تصمیمی که برای مدتی طولانی آزادی او را به تاخیر میاندازد. پس از آزادی، جف به نیواورلئان میرود تا از کسانی که قصد کشتنش را داشتند انتقام بگیرد.
بسیاری از فیلمهای برانسون، چه خوب و چه بد، در چارچوب کلیشههای آشنای ژانری قرار میگیرند؛ اما «شهر وحشی» مسیر روایی تازهتری را در پیش میگیرد و به جاهایی غیرمنتظره میرسد. شخصیت آدمکش برانسون در هر قدم از سوی دوست و دشمن، غافلگیر و مغلوب میشود. از تعقیبوگریزی هیجانانگیز در بخشهای آغازین فیلم تا پردهی دوم که شخصیت برانسون بیوقفه در تنگنا قرار میگیرد. و وقتی داستان به رویارویی پایانی تقریبا بیکلام و اختتامیهای غافلگیرکننده میرسد، با قاطعیت میتوان گفت که فیلم کلیشهها را کنار زده و حداقل سعی کرده با ایدههای تازهای وارد میدان شود.
13. از ظهر تا ساعت سه (From Noon till Three)

- سال اکران: 1976
- کارگردان: فرانک دی. گیلروی
- سایر بازیگران: جیل ایرلند، داگلاس فاولی، دیویس رابرتز، دان بری، ان رمزی، استن هیز، دمون داگلاس، برت ویلیامز
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 6.5 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 43 از 100
این فیلم وسترن عاشقانه، قصهی راهزن و سارق بانک، گراهام دورسی (چارلز برانسون) را روایت میکند که همراه با گروهش برای سرقت از بانکی در غرب وحشی آمریکا راهی شهر میشود. اما گراهام پیش از اجرای نقشه، کابوسی میبیند که در آن سرقت به فاجعه ختم شده و تمام اعضای گروه جانشان را از دست دادهاند. وقتی اسب یکی از آنها آسیب میبیند و گروه برای پیدا کردن اسبی جایگزین به مزرعهای میرود، گراهام با آماندا استارباک (جیل ایرلند)، بیوهای جوان که تنها زندگی میکند، آشنا میشود. او به بهانه انتظار برای بازگشت همدستانش، تصمیم میگیرد سه ساعت در مزرعه بماند؛ فرصتی که خیلی زود به رابطهای عاشقانه میان این دو تبدیل میشود.
«از ظهر تا ساعت سه» یکی از شانزده فیلمی است که برانسون با همسرش، جیل آیرلند، در آنها بازی کرد. برانسون که بیشتر با نقشهای خشن، مردان کمحرف و قهرمانان انتقامجو شناخته میشد، اینجا در قالب راهزنی ظاهر میشود که ماجرای عاشقانه کوتاهش، برخلاف انتظار، به افسانهای بزرگ تبدیل میشود. فرانک دی. گیلروی (کارگردان) با کنار هم گذاشتن عناصر وسترن، کمدی و عاشقانه، سعی کرد اثری متفاوت بسازد، با این حال، فیلم همیشه نمیتواند میان لحن کمیک و وجه تلخ داستان تعادل برقرار کند و بعضی موقعیتهایش بیش از آنکه خندهدار یا تاثیرگذار باشند، کشدار به نظر میرسند. با وجود این، شیمی میان برانسون و جیل ایرلند و تضاد میان شخصیت واقعی گراهام دورسی و افسانهای که از او ساخته میشود، به فیلم جذابیتی میبخشد که آن را از وسترنهای دهه 70 میلادی متمایز میکند.
12. بوفالوی سفید (The White Buffalo)

- سال اکران: 1977
- کارگردان: جی. لی تامپسون
- سایر بازیگران: ویل سمسون، جک واردن، اسلیم پیکنز، کیم نواک، کلینت واکر، استوارت ویتمن، جان کارادین، ران تامپسون
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 6.2 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 29 از 100
در «بوفالوی سفید»، وایلد بیل هیکاک (چارلز برانسون)، هفتتیرکشی سالخورده که از گذشته و خشونتهای زندگیاش خسته شده، شبها خواب بوفالویی سفید و غولپیکر را میبیند که با حملههای مرگبارش همهچیز را ویران میکند. این رویاها چنان او را آزار میدهند که تصمیم میگیرد به سرزمینهای سرد و برفی شمال برود و حیوانی را که در کابوسهایش میبیند، پیدا کند و از بین ببرد. هیکاک در این سفر از دوست قدیمیاش چارلی زین (جک واردن) کمک میگیرد؛ مردی یکچشم که تجربه زیادی در زندگی پرخطر غرب وحشی دارد. آنها در مسیر خود با شکارچیان، هفتتیرکشان و مردانی روبهرو میشوند که هرکدام به دلیلی در جستجوی بوفالوی سفید هستند. برای برخی، این حیوان چیزی جز یک شکار ارزشمند نیست؛ اما برای هیکاک، ماجرا ابعادی شخصی دارد. او احساس میکند تا زمانی که این موجود را پیدا نکند، از کابوسهایش رهایی نخواهد یافت.
«بوفالوی سفید»، دومین همکاری برانسون و جی. لی تامپسون بود و در مجموع پدیدهی عجیب و غریبی است. از دکورهای استودیویی و جلوههای میدانی نه چندان قانعکننده تا صحنههای کابوس، فیلم اغلب با چشماندازهای باشکوهش جور درنمیآید. با وجود این، ایدهها تا حدودی جواب دادهاند: این برداشت نامتعارف از «موبی دیک» و «آروارهها» بیشتر از آنکه واقعی به نظر برسد، حالوهوایی خیالانگیز دارد.
11. 10 دقیقه مانده به نیمهشب (Ten to Midnight)

- سال اکران: 1983
- کارگردان: جی. لی تامپسون
- سایر بازیگران: لیسا ایلبچر، اندرو استیونز، جفری لوئیس، ویلفورد بریملی، اولا ری، کلی پرستون، برت ویلیامز، ایوا لین
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 6.3 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 40 از 100
در «10 دقیقه مانده به نیمهشب»، برانسون نقش کارآگاه باتجربه پلیس لسآنجلس، لئو کسلر را بازی میکند که همراه با همکار جوانش، پل مکآن (اندرو استیونز)، در حال تحقیق درباره مجموعهای از قتلهای هولناک است. قربانیان، زنانی جوان هستند که به شکلی بیرحمانه به قتل رسیدهاند و شواهد نشان میدهد قاتل برای جلوگیری از باقی گذاشتن آثار جرم، هنگام ارتکاب قتل لباسهایش را درمیآورد. کسلر که سالها با مجرمان خطرناک سروکار داشته، بهتدریج به مردی به نام وارن استیسی (جین دیویس) مشکوک میشود؛ تعمیرکار تجهیزات اداری که ظاهری معمولی دارد، اما رفتارهای عجیب و آزاردهندهاش با زنان، او را به مظنونی جدی تبدیل میکند.
استیسی مردی منزوی و روانآشفته است که رد شدن از سوی زنان را توهینی تحملناپذیر میداند و برای انتقام گرفتن از آنها دست به جنایت میزند. پس از آنکه بتی (جون گیلبرت)، یکی از همکارانش، پیشنهادهای او را رد میکند، استیسی او را تعقیب میکند و در فرصتی مناسب، بتی و نامزدش را هدف قرار میدهد. در ادامه، تحقیقات پلیس به سرنخهایی میرسد که ظن کسلر را تقویت میکنند؛ بهویژه دفترچه خاطرات بتی که ممکن است اطلاعات مهمی درباره ارتباطات او و مردانی که میشناخته در اختیار پلیس بگذارد. استیسی نیز که نگران افشای گذشته خود است، برای پیدا کردن این دفترچه دست به اقدام دیگری میزند و بار دیگر خشونت مهارنشدنیاش را آشکار میکند.
چهارمین همکاری برانسون با جی. لی تامپسون، «ساعت ده تا نیمهشب» اثری تماشایی برای دوستداران ضدقهرمانهای بهیادماندنی و آثار جنایی کلاسیک است. برانسون در نقش پلیسی ظاهر میشود که میداند استیسی گناهکار است، اما نمیتواند آن را ثابت کند. این وضعیت او را به زیرپاگذاشتن اصول رفتار حرفهای پلیس میکشاند؛ کاری که برخلاف انتظار، فیلم آن را چندان تایید نمیکند. برانسون در نقش قهرمان، مثل همیشه خونسرد اما خشمگین و مصمم است. با این حال، بازی جین دیویس در نقش قاتل را هم نمیتوان نادیده گرفت؛ او بخش زیادی از فیلمبرداریاش را با بدن کاملا برهنه گذراند. حضور او خشونت عریان فیلم را تشدید میکند.
10. آرزوی مرگ (Death Wish)

- سال اکران: 1974
- کارگردان: مایکل وینر
- سایر بازیگران: هوپ لانگ، وینسنت گاردنیا، ویلیام ردفیلد، جف گلدبلوم، جان هرتسفلد، استوارت مارگولین، المپیا دوکاکیس
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 6.9 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 66 از 100
یکی از فیلمهای اکشن کالت دهه 70 میلادی، «آرزوی مرگ» دربارهی معمار موفقی به نام پل کرسی (چارلز برانسون) است که در نیویورک زندگی آرامی در کنار همسرش جوانا (هوپ لنگ) و دخترش کارول دارد. پل کهنهسرباز جنگ کره است، اما برخلاف گذشته نظامیاش، به خشونت اعتقادی ندارد و ترجیح میدهد مشکلات جامعه را نتیجه فقر و شرایط اجتماعی بداند. او معتقد است برای مقابله با جرموجنایت باید به ریشههای آن توجه کرد، نه اینکه صرفا مجرمان را مجازات کرد. اما این نگاه خوشبینانه زمانی به چالش کشیده میشود که جوانا و کارول هنگام خرید از فروشگاه، توجه سه خلافکار جوان را جلب میکنند. مهاجمان آنها را تا خانه تعقیب میکنند و با ورود به آپارتمان، به هر دو زن حمله میکنند. در جریان این حادثه، جوانا بهشدت مجروح میشود و کارول نیز مورد تعارض قرار میگیرد.
پل پس از بازگشت به نیویورک، با واقعیتی روبهرو میشود که تمام باورهای پیشینش را زیر سوال میبرد. جوانا بر اثر شدت جراحات جان میبازد و کارول که از نظر روانی بهشدت آسیب دیده، در سکوتی عمیق فرو میرود. پلیس با وجود تحقیقاتش نمیتواند سرنخ قابلاعتمادی برای شناسایی مهاجمان پیدا کند و به پل توضیح میدهد که احتمال دستگیری آنها چندان زیاد نیست؛ بهویژه آنکه کارول توانایی صحبت کردن درباره آنچه بر او گذشته را ندارد. پل که از ناتوانی دستگاه عدالت در مجازات عاملان این جنایت خشمگین و ناامید شده، بهتدریج احساس میکند دیگر نمیتواند منتظر اقدام پلیس بماند.
برانسون قبل از «آرزوی مرگ» هم بازیگر نقش اول بود، اما این فیلم او را به چهرهای شناختهشده در میان مردم تبدیل کرد و الهامبخش «فرار از نیویورک» جان کارپنتر هم شد. داستان مرد درستکاری که افزایش جرم و جنایت او را به مرز جنون میرساند، برای اکثر مخاطبان قابل درک بود. با موفقیت فیلم، برای آن چند دنباله هم ساخته شد که هرچه جلو رفتند اغراقآمیزتر شدند؛ خصوصا قسمت دوم که خشونت در آن بهشدت پررنگ شد. اما فیلم نخست، تریلری انتقامجویانه، تلخ و جدی است که ابتدا مخاطب را خشمگین میکند و بعد جوابی رضایتبخش به ما میدهد. این فیلم در میان نقشهای اول برانسون، به بالاترین فروش گیشه هم رسید.
9. گذرگاه بریکهارت (Breakheart Pass)

- سال اکران: 1975
- کارگردان: تام گریس
- سایر بازیگران: بن جانسون، ریچارد کرنا، جیل ایرلند، اد لاتر، دیوید هادلستون، رید مورگان، جان میچام، ادی لیتل اسکای
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 6.7 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 68 از 100
ماجراهای «گذرگاه بریکهارت» در سال 1870 و در قطاری اتفاق میافتد که در سرمای کوهستانهای غرب آمریکا راهی پایگاه نظامی دورافتادهای شده است. شیوع بیماری دیفتری در این پایگاه، جان سربازان را به خطر انداخته و به همین دلیل، قطار حامل نیروهای کمکی و محمولهای از دارو و تجهیزات پزشکی است. در میان مسافران، فرماندار ریچارد فیرچایلد (ریچارد کرنا)، نامزدش ماریکا اسکویل (جیل ایرلند)، سرگرد کلرمونت (اد لاوتر) و مارشال پیرس (بن جانسون) حضور دارند. پیرس همچنین مسئول انتقال زندانی مرموزی به نام جان دیکین (چارلز برانسون) است؛ مردی که به اتهام ارتکاب جرم دستگیر شده و باید برای محاکمه به مقصد برسد.
با حرکت قطار در مسیر برفی و دشوار کوهستان، اتفاقات مشکوکی رخ میدهد. برخی از مسافران ناپدید میشوند و خیلی زود نخستین قتلها اتفاق میافتند. قطع شدن خطوط تلگراف و از بین رفتن امکان برقراری ارتباط با دنیای بیرون، وضعیت را پیچیدهتر میکند. در فضایی که هیچکس نمیتواند بهطور کامل به دیگری اعتماد کند، دیکین برخلاف ظاهر یک زندانی معمولی، توانایی قابلتوجهی در بررسی شواهد و کشف سرنخها از خود نشان میدهد. او بهتدریج متوجه میشود که ماجرای قطار و ماموریت نجات پایگاه نظامی، آنقدرها هم که در ابتدا به نظر میرسید ساده نیست.
فیلمهایی که داستانشان در قطار میگذرد تقریبا همیشه سرگرمکننده از آب درمیآیند؛ چه کمدی باشند مثل «قطار سیلور استریک»، چه ترسناک مثل «قطار بوسان»، علمیتخیلی مثل «برفشکن»، یا تریلر مثل «توقفناپذیر». وقتی پای معما هم وسط باشد، این جذابیت دوچندان میشود. «گذرگاه بریکهارت» از عناصر ماجراجویی، وسترن و معمایی به بهترین شکل استفاده میکند و گروه بازیگران درخشانی هم دارد. فیلم را میتوان نسخهی متفاوتی از «قتل در قطار سریعالسیر شرق» آگاتا کریستی دانست و شما را ناامید نمیکند.
8. شکار مرگ (Death Hunt)

- سال اکران: 1981
- کارگردان: پیتر آر. هانت
- سایر بازیگران: لی ماروین، اندرو استیونز، کارل ودرز، اد لاتر، انجی دیکینسون، هاردینگ بکمان، ویلیام ساندرسون
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 6.9 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 17 از 100
«شکار مرگ» با الهام از یک ماجرای واقعی ساخته شده است. آلبرت جانسون (چارلز برانسون)، یک شکارچی منزوی است که دور از شهر و در کلبهای میان طبیعت خشن شمال زندگی میکند. او مردی کمحرف است که علاقهای به معاشرت با دیگران ندارد و ترجیح میدهد زندگیاش را به دور از دردسر بگذراند. اما در یکی از سفرهایش به شهر، با مسابقهای خونین میان سگها روبهرو میشود. وقتی میبیند یک سگ ژرمن شپرد سفید بهشدت زخمی شده و در آستانه مرگ قرار دارد، تصمیم میگیرد حیوان را نجات دهد. جانسون سگ را با پرداخت 200 دلار از صاحبش، هیزل (اد لاوتر)، میخرد؛ مردی خشن که از دخالت او بهشدت عصبانی میشود.
هیزل که حاضر نیست این تحقیر را بپذیرد، همراه با چند نفر از دوستان و همدستانش به کلبه دورافتاده جانسون میرود تا سگ را پس بگیرد و از او انتقام. آنها به کلبه حمله میکنند و درگیری مسلحانهای شکل میگیرد. جانسون که قصد ندارد اجازه دهد مهاجمان به او آسیب بزنند، از خودش دفاع میکند و در جریان تیراندازی یکی از مهاجمان به نام جیمی تام (دنیس لاکروا) کشته میشود. این اتفاق ماجرا را از یک اختلاف شخصی فراتر میبرد و جانسون را در موقعیتی قرار میدهد که باید در برابر اتهام قتل پاسخگو باشد. هیزل ماجرا را به پلیس گزارش میدهد و مدعی میشود جانسون مردی خطرناک است که بدون دلیل دست به خشونت زده است.
برانسون در «شکار مرگبار» دقیقا مثل «سرزمین چاتو» (که در ادامه به آنهم میپردازیم)، نقش مردی را بازی میکند که به خاطر کشتن کسی در دفاع از خود، گروهی در تعقیبش میافتند. او در هر دو فیلم نقش اصلی را دارد و تعقیبکنندگان زمان بیشتری را به خود اختصاص دادهاند. در هر دو هم تعقیبوگریز در چشماندازهایی پهناور، زیبا و خطرناک جریان دارد؛ اما جز این، دو فیلم به مسیر متفاوتی میروند. اینجا یک مامور سالخورده با بازی لی ماروین را داریم که میداند آلبرت جانسون را به ناحق متهم کردهاند و با ادامه تعقیب، رابطه جالبی میان این دو شخصیت شکل میگیرد.
7. سرزمین چاتو (Chato’s Land)

- سال اکران: 1972
- کارگردان: مایکل وینر
- سایر بازیگران: جک پالانس، جیمز ویتمور، سیمون اوکلند، ریچارد بیسهارت، رالف ویت، ریچارد جردن، ویکتور فرنچ
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 6.6 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 58 از 100
«سرزمین چاتو» داستان مردی دورگه از تبار آپاچی را روایت میکند که پس از کشتن یک کلانتر نژادپرست، ناخواسته به هدف تعقیب گروهی از مردان سفیدپوست تبدیل میشود. چاتو (چارلز برانسون) در نیومکزیکوی دهه 1870 زندگی میکند؛ مردی که میان دو فرهنگ متفاوت قرار گرفته و ترجیح میدهد دور از درگیریهای دیگران زندگی کند. اما یک روز، وقتی برای نوشیدن وارد شهر میشود، کلانتر با توهینهای نژادپرستانه او را تحقیر میکند و رویش اسلحه میکشد. چاتو برای دفاع از جان خود، سریعتر دست به اسلحه میبرد و کلانتر را میکشد. او بلافاصله شهر را ترک میکند، اما اهالی حاضر نیستند ماجرا را دفاع مشروع بدانند و گروهی مسلح برای دستگیری و مجازات او تشکیل میدهند
رهبری این گروه را کوئینسی ویتمور (جک پالانس)، افسر سابق ارتش کنفدراسیون، بر عهده میگیرد. او مردی سختگیر و متعصب است که قصد دارد چاتو را به هر قیمتی دستگیر کند. افراد گروه، جاشوا اورت (جیمز ویتمور) و هوکر (سیمون اوکلند) تصور میکنند دستگیری این مرد کار دشواری نخواهد بود. اما چاتو که با جغرافیای منطقه آشنایی کامل دارد، بهجای فرار شتابزده، آنها را به دل سرزمینهای ناهموار و خطرناک میکشاند. او از مهارتش در ردیابی، شناخت طبیعت و پنهان شدن استفاده میکند تا فاصلهاش را با تعقیبکنندگان حفظ و آنها را در مخمصهای خونین گرفتار کند.
«سرزمین چاتو» در حقیقت نسخهی خشنتر و زشتتر «شکار مرگ» است؛ جایی که احترام بیمعناست و خشونت فقط خشونت بیشتری به بار میآورد. بار دیگر زمان زیادی را با اعضای گروه تعقیبکننده میگذرانیم؛ مردانی نژادپرست و تشنهی خون که انگار فقط منتظرند شرایط از کنترل خارج شود تا آدم بکشند. بعضیهایشان عاقلتر هستند و از گروه جدا میشوند؛ عدهای هم خیلی دیر میفهمند که با تعقیب مردی بیگناه، حکم مرگ خودشان را امضا کردهاند. این فیلم سکانسهای بیرحمانهای دارد و هنوز هم مشخص نیست که چگونه رده سنی «پیجی» (مناسب برای اعضای خانواده) را دریافت کرد.
6. آفتاب سرخ (Red Sun)

- سال اکران: 1971
- کارگردان: ترنس یانگ
- سایر بازیگران: آلن دلون، اورزولا اندرس، توشیرو میفونه، کاپوسین لوک، مرندا بارتا باری، ریکاردیو پالاسیوس، خوزه نیتو
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 6.8 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 40 از 100
آلن دلون را با آثار جنایی-تریلر فرانسویاش به یاد داریم اما او در فیلمهای متفاوتی هم ظاهر شده، مانند «آفتاب سرخ»، یک فیلم اکشن-ماجراجویی که ژانرهای وسترن و سامورایی را تلفیق میکند. قصه با یک سفیر ژاپنی آغاز میشود که به آمریکا فرستاده شده است تا یک شمشیر گرانقیمت را به رئیسجمهور این کشور هدیه دهد. قطار آنها اما در مسیر واشنگتن، از سوی یک گروه خلافکار به رهبری لینک (چارلز برانسون) و گاش (آلن دلون) مورد حمله قرار میگیرد و آنها حدود 400 هزار دلار را به سرقت میبرند. پس از اینکه گاش به لینک خیانت و او را در بیابان رها میکند تا بمیرد، لینک تصمیم میگیرد تا با کورودا (توشیرو میفونه)، یکی از محافظان سفیر ژاپن، متحد شود و شمشیر را پیدا کند.
«آفتاب سرخ» از بهترین فیلمهای چارلز برانسون است که چندان دیده نشد. جذابیت اصلی فیلم را بیگمان باید جدال فرهنگی شرق و غرب بدانیم که تا پیش از این در هیچ فیلمی بدین شکل به نمایش گذاشته نشده بود. و باید اعتراف کرد که ایدهی رخبهرخ شدن کابویها و ساموراییها هنوز هم هیجانانگیز است و برگ برندهی فیلم محسوب میشود. دیگر نکتهی جذاب «آفتاب سرخ» این است که ترنس یانگ (کارگردان) بیوقفه از عناصر کمدی استفاده میکند، بیشتر بهواسطهی شخصیت برانسون. لینک یک خلافکار خودخواه است اما کاریزمای خاصی دارد و حتی در بدترین شرایط هم تسلیم نمیشود. او شخصیت طنز قصه است و بامزگیهایش در کنار توشیرو میفونه بیشتر معنا پیدا میکند (کورودا کاملا جدی است و حق هم دارد زیرا اگر شمشیر را تا یک هفتهی آینده بازنگرداند، باید خودکشی کند). علاوهبر این، کنار هم قرار گرفتن این دو بازیگر از این جهت ویژه است که میفونه در «هفت سامورایی» (1954) و چارلز برانسون در «هفت دلاور» (1960) به ایفای نقش پرداختهاند.
فیلم از سکانسهای اکشن خوشساختی بهره میبرد و چند پیچش داستانی غیرمنتظره دارد که به آسانی قابلپیشبینی نیستند. ترنس یانگ هم که او رو با دو فیلم جیمز باندی «دکتر نو» (1962) و «از روسیه با عشق» (1963) به یاد میآورید، اینجا بار دیگر استعدادهای فیلمسازی خود را به رخ میکشد. فیلم «آفتاب سرخ» یکی از اولین آثاری بود که درباره تقابل فرهنگی ساخته شد و همچنان راضیکننده است. منتقدان فیلم را به سطحی بودن متهم کردند که پُربیراه نمیگویند اما «آفتاب سرخ» سرگرمکننده است و برداشت اغراقآمیز آن از نبرد شرق و غرب جلوتر از زمانهاش بود.
5. آرزوی مرگ 3 (Death Wish 3)

- سال اکران: 1985
- کارگردان: مایکل وینر
- سایر بازیگران: دبورا رفین، اد لاتر، مارتین بالسام، گاوان اوهرلیهی، الکس وینتر، مارینا سرتیس، ریکو راس، اولیور اسمیت
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 5.8 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 14 از 100
ده سال پس از رویدادهای قسمت اول، پل (چارلز برانسون) پس از چند سال دوری از نیویورک، به این شهر بازمیگردد تا دوست قدیمیاش، چارلی (فرانسیس دریک) را که از دوران جنگ کره میشناسد، ملاقات کند. اما وقتی به آپارتمان او میرسد، چارلی را در حال مرگ پیدا میکند؛ مردی که هدف حمله گروهی از تبهکاران خیابانی قرار گرفته است. پلیس با ورود به صحنه، پل را در کنار جسد دوستش میبیند و به اشتباه او را به قتل متهم میکند. اما بازرس ریچارد شرایکر (اد لاتر) او را میشناسد و از گذشتهاش خبر دارد.
در بازداشتگاه، پل با مانی فریکر (گاوان اوهرلیهی)، رهبر بیرحم همان گروه خلافکار، روبهرو میشود؛ مردی که نهتنها از خشونت ابایی ندارد، بلکه از ایجاد وحشت در محله لذت میبرد. فریکر پس از آزادی، تهدید میکند که برای انتقام از پل، به ساکنان بیدفاع محله حمله خواهد کرد. شرایکر که با افزایش جرموجنایت و ناتوانی پلیس در کنترل گروههای تبهکار روبهروست، پیشنهادی غیرمعمول به پل میدهد: او میتواند با مجرمان برخورد کند، به شرط آنکه اطلاعات مربوط به فعالیت باندها را در اختیار پلیس بگذارد. پل این پیشنهاد را میپذیرد و در آپارتمان چارلی ساکن میشود؛ ساختمانی فرسوده که سالمندان و خانوادههای کمدرآمد آن مدتهاست زیر سایه تهدید و زورگویی گروه فریکر زندگی میکنند.
ممکن است بعضیها با قرارگرفتن این دنباله بالاتر از فیلم نخست مخالف باشند اما «آرزوی مرگ 3» از جنبهی اکشن و ارتباط موضوعی نقطه اوج این مجموعه است. اینجا کمی هم انگیزه انتقام شخصی وجود دارد، اما انگیزه اصلی قهرمان قصه، کمک به جامعهای کوچک است که میخواهد در برابر آزار و اذیت بیرحمانهی خلافکاران زورگوی محلی مقاومت کند. میدانیم این کار برای پل کرسی لذتبخش است، چون برانسون هر بار که کسی را به رگبار میبندد، از پشتبام به پایین میاندازد یا منفجر میکند، لبخند کوچکی میزند. این فیلم شاید مضحک باشد اما هدفش هم همین است و احتمالا بعضی از سکانسهای دیوانهوار آن باعث میشود تا شما هم لبخند بزنید.
4. مکانیک (The Mechanic)

- سال اکران: 1972
- کارگردان: مایکل وینر
- سایر بازیگران: یان-مایکل وینسنت، کینن وین، جیل ایرلند، لیندا ریجوی، فرنک دکووا، جیمز دیویدسون، لیندزی کروسبی، استیو وینوویچ
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 6.8 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 50 از 100
یکی دیگر از فیلمهای ماندگار چارلز برانسون، ماجراهای «مکانیک» پیرامون آرتور بیشاپ (چارلز برانسون) اتفاق میافتد، آدمکشی حرفهای که برای یک سازمان جنایی مخفی کار میکند. بیشاپ برخلاف قاتلان معمولی، ترجیح میدهد مرگ اهدافش را شبیه حادثهای طبیعی یا اتفاقی غیرعمدی جلوه دهد. او برای هر ماموریت، مدتها درباره زندگی و عادتهای قربانی تحقیق میکند و با برنامهریزی دقیق، کاری میکند که قتل تقریبا غیرقابلردیابی باشد. با وجود ثروت و زندگی مرفه، بیشاپ مردی تنها است که به ندرت به دیگران اعتماد میکند و فشار روانی شغلش او را به مصرف داروهای آرامبخش وابسته کرده است. او در آغاز فیلم مامور میشود هری مککنا، یکی از اعضای بانفوذ سازمان و دوست قدیمی پدرش را از میان بردارد؛ مردی که بهتازگی اعتبار خود را نزد رهبران تشکیلات از دست داده است. بیشاپ با طراحی نقشهای حسابشده، مرگ هری را بهگونهای رقم میزند که در نگاه اول حادثهای غیرمنتظره به نظر برسد.
پس از مرگ هری، بیشاپ در مراسم خاکسپاری او با پسرش استیو مککنا (یان-مایکل وینسنت) روبهرو میشود؛ جوانی خودخواه و جاهطلب که از زندگی بیقیدوشرطش لذت میبرد، اما علاقه زیادی به دنیای پنهان پدرش دارد. استیو به بیشاپ نزدیک میشود و میکوشد از شغل واقعی او سر دربیاورد. بیشاپ ابتدا تمایلی به افشای حرفهاش ندارد، اما بهتدریج در استیو ویژگیهایی میبیند که او را برای تبدیل شدن به یک آدمکش حرفهای مناسب میکند. سرانجام حقیقت را برایش فاش میکند و میپذیرد که فنون کار را به او آموزش دهد. به این ترتیب، رابطهای میان استاد و شاگرد شکل میگیرد که بر پایه مهارت، بیاعتمادی و قواعد سختگیرانه دنیای جنایت بنا شده است.
برانسون معمولا با فیلمسازان ثابتی کار میکرد (جی. لی تامپسون، جان استرجز، تام گریس و…) و شش فیلم هم با مایکل وینر ساخت که در میان آنها، سه فیلم «آرزوی مرگ» بیشتر از همه شناخته شدهاند اما این «مکانیک» است که در میان همکاریهای آنها قد علم میکند. فیلم، خوشساخت و هیجانانگیز است و بخشهای طولانی جذابی دارد که در آنها حتی یک دیالوگ هم نمیشنوید. ماموریتها حسابشده و پرجزئیات پیش میروند و توجه ما را جلب میکنند. پایانبندی فیلم هم بسیار نفسگیر است؛ اختتامیهای بهیادماندنی که نسخهی بازسازی با بازی جیسون استاتهام، آن را کنار گذاشت.
3. آقای مجستیک (Mr. Majestyk)

- سال اکران: 1974
- کارگردان: ریچارد فلایشر
- سایر بازیگران: آل لتیری، لیندا کریستال، لی پورسل، جردن رودز، فرانک ماکسول، آلخاندرو ری، بیل موریس، پال کوسلو
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 6.7 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 84 از 100
«آقای مجستیک» ایدهی اولیه عجیبی دارد. وینس مجستیک (چارلز برانسون) کهنهسرباز جنگ ویتنام، پس از سالها زندگی پرماجرا، در مزرعهای در کلرادو به کشت هندوانه مشغول شده است. او برای حفظ کسبوکارش باید محصول را در مدت زمان مشخصی برداشت کند؛ اما وقتی خلافکاری به نام بابی کوپاس (پال کوسلو) او را مجبور میکند گروهی از کارگران بیتجربه را برای برداشت محصول استخدام کند، ماجرا به درگیری میکشد. مجستیک که حاضر نیست زیر بار زورگویی برود، کوپاس را خلع سلاح میکند و از زمینش بیرون میاندازد. سپس گروهی از کارگران مهاجر مکزیکی را استخدام میکند که نانسی چاوز (لیندا کریستال)، کارگری باتجربه و فعال حقوق کارگران، نیز در میان آنهاست. میان نانسی و مجستیک بهتدریج علاقهای شکل میگیرد، اما کوپاس که از رفتار او خشمگین است، با طرح اتهام ضربوجرح باعث دستگیریاش میشود.
مجستیک در زندان با فرانک رندا (آل لتیری)، آدمکش حرفهای و مهره خطرناک مافیا، روبهرو میشود که قرار است برای رسیدگی به پروندهاش به زندانی با تدابیر امنیتی شدیدتر منتقل شود. مجستیک علاقهای به درگیری با او ندارد، اما هنگامی که همدستان رندا برای نجات او به اتوبوس حامل زندانیان حمله میکنند، فرصت مناسبی پیش میآید تا مجستیک کنترل وسیله نقلیه را به دست بگیرد و همراه با رندا از محل درگیری فرار کند. هدف او فرار از قانون نیست؛ میخواهد رندا را به پلیس تحویل دهد و در ازای همکاریاش آزاد شود تا بتواند پیش از نابودی محصول، به مزرعهاش بازگردد.
در فیلمهای اکشن، قهرمانها با انگیزههای مختلف وارد میدان نبرد میشود؛ یکی به خاطر اینکه عزیزانش به قتل رسیدهاند، یکی به خاطر اینکه سگش را کشتهاند و یکی هم به این خاطر که هندوانه و خربزههای مزرعهاش در خطر هستند! تاکید مداوم برانسون بر اینکه باید خربزههایش را برداشت کند، شاید خندهدار به نظر برسد؛ اما او صداقت و سادگی شخصیت را بهخوبی از کار درمیآورد.
2. دوران مشقت (Hard Times)

- سال اکران: 1975
- کارگردان: والتر هیل
- سایر بازیگران: جیمز کابرن، جیل آیرلند، استروتر مارتین، مارگارت بلای، مایکل مکگوایر، فیلیس اورلاندی، ادوارد والش
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 7.2 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 71 از 100
چینی (چارلز برانسون)، مردی کمحرف و مرموز است که در دوران رکود بزرگ اقتصادی آمریکا، با قطارهای باری از شهری به شهر دیگر سفر میکند و برای گذران زندگی به مبارزههای تنبهتن خیابانی روی میآورد. چینی که مهارت زیادی در مشتزنی دارد، روزی شاهد مبارزهای غیرقانونی میشود که در آن اسپنسر -اسپید- وید (جیمز کابورن)، مردی پرحرف و اهل شرطبندی، روی یکی از مبارزان حساب کرده است. وقتی مبارز اسپید شکست میخورد، چینی پیشنهاد میدهد خودش با برنده مبارزه کند. او تمام پولی را که همراه دارد، روی پیروزی خودش شرط میبندد و در مدت کوتاهی حریف جوانترش را شکست میدهد. اسپید که استعداد و قدرت او را میبیند، پیشنهاد میکند با هم همکاری کنند و از طریق مبارزههای غیرقانونی درآمد به دست بیاورند.
برانسون در تمام دوران حرفهایاش با انتقادهایی درباره توانایی بازیگریاش روبهرو بود، اما چندان برایش اهمیتی نداشت؛ او جایگاه خودش را میشناخت و از بازی در همان نقشها لذت میبرد. «دوران مشقت» اما نشان میدهد که تواناییاش بیش از چیزی بود که خودش بروز میداد و منتقدان هم به او نسبت میدادند. او بازی درخشانی در نقش مردی سرسخت ارائه میکند. جیمز کابرن هم در نقش اسپید چندان بد نیست اما این برانسون است که فیلم را یکتنه جلو میبرد و تماشایی ظاهر میشود. او در نگاه اول، برای این نقش کمی مسن به نظر میرسد اما خیلی زود سنوسالش را فراموش میکنید و قانع میشوید که مبارز خوبی است.
1. روزی روزگاری در غرب (Once Upon a Time in the West)

- سال اکران: 1968
- کارگردان: سرجو لئونه
- سایر بازیگران: هنری فوندا، جیسون روباردز، کلودیا کاردیناله، کینن وین، پائولو استوپا، لایونل استندر، آلدو سامبرل
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 8.5 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 96 از 100
«روزی روزگاری در غرب» بیتردید بهترین فیلم چارلز برانسون است. ماجرا با خانواده مکبین آغاز میشود که در زمینی زندگی میکنند که به دلیل قرار گرفتن در مسیر توسعه راهآهن، ارزشی بسیار بیشتر از گذشته پیدا کرده است. همین موضوع توجه فرانک (هنری فوندا)، مردی بیرحم و بانفوذ را جلب میکند که برای رسیدن به اهدافش از خشونت ابایی ندارد. پس از حملهای خونین به خانواده مکبین، جیل (کلودیا کاردیناله)، همسر برت مکبین، به منطقه میرسد و شوکه میشود.
جیل بهتدریج درمییابد که قتل خانوادهاش تصادفی نبوده است. زمین آنها در مسیر راهآهن قرار دارد و وجود منبع آب در آن، ارزشش را چند برابر میکند. برت مکبین قصد داشته آنجا ایستگاهی برای قطارها بسازد؛ نقشهای که میتوانست آینده منطقه را تغییر دهد. همین مسئله پای مورتون (گابریله فرزتی)، سرمایهدار صاحب راهآهن، و فرانک را به ماجرا باز میکند. از طرفی، کلانترها و مردم محلی به اشتباه شین (جیسون روباردز)، راهزن مشهور، را مسئول قتلها میدانند. اما شین که خودش هم میخواهد بفهمد چه کسی برایش پاپوش دوخته، تصمیم میگیرد با مردی مرموز (چارلز برانسون) همکاری کند. و این دو مرد، با وجود تفاوتهایشان، در مقابل یک دشمن مشترک قرار میگیرند.
این شاهکار سرجو لئونه، یکی از بهترین فیلمهای وسترن تاریخ است و با اینکه چند بازیگر اصلی دارد اما شرایط را برای چارلز برانسون مهیا میکند تا در کنار ستارگانی همچون هنری فوندا و جیسون روباردز بدرخشد. فوندا، برانسون و کلودیا کاردیناله هر سه اینجا فرصت داشتهاند تا شخصیتهای عمیق و پیچیدهای ارائه دهند و نقشآفرینیهای ماندگاری داشته باشند.
شخصیت برانسون که فقط با نام هارمونیکا شناخته میشود، شاید آدم خوبی نباشد، اما پاکی و خلوصی در وجودش هست که او را از شروران بیرحم متمایز میکند. لئونه هر صحنه را با زیبایی و نگاهی هنری به بیابانهای بایر خلق کرده؛ و با چند شخصیت جذاب، به این لوکیشنهای فرسوده جان میبخشد. اگر از طرفداران ژانر وسترن هستید، «روزی روزگاری در غرب» از آن فیلمهایی است که همه باید تماشا کنند.
منبع: slash/film




رو دست چارلز برانسون نیومده ناموسا تو نقش سرخپوست دورگه وسترن