«مینیونها و هیولاها» و ارجاعات فیلم به تاریخ هالیوود؛ از زبان کارگردان
«مینیونها و هیولاها» (Minions & Monsters) سومین فیلم از شرکت ایلومینیشن (Illumination) است که موجودات تخممرغی زرد محبوبمان را در مرکزیت داستان قرار میدهد. مینیونها، که اولین بار توسط پیر کافین و همکارانش کریس رنو و اریک گیون، به سینما معرفی شدند، تاکنون هفت باری در فیلمهای مختلف مجموعهی «من نفرتانگیز» (Despicable Me) حضور داشتهاند. اما همانطور که از ثانیههای آغازین فیلم برمیآید، کافین، نویسنده و کارگردان «مینیونها و هیولاها»، هنگام ساخت فیلم تازه بیش از آنکه به آیندهی بچههای زردش فکر کند، در گذشتهها، به ویژه گذشتههای هالیوود سیر میکرده است. پیر کافین اخیراً در مصاحبهای اختصاصی با «دن آو گیک» (Den of Geek)، از ارتباط «مینیونها و هیولاها» به تاریخ هالیوود و ارجاعات فیلم به میراث سینمایی گفته که خودش از آنها متأثر بوده است.
هشدار! در ادامه خطر لو رفتن داستان فیلم «مینیونها و هیولاها» وجود دارد
اگر پای «مینیونها و هیولاها» نشسته باشید، اولین چیزی که با آن مواجه میشوید، فیلم ۱۸۷۸ ادوارد مویبریج از یک اسب در حال دویدن است، البته به سبک مینیونها. اما درست قبل از این منظرهی دوستداشتنی، فیلم با شیوهی نمایش لوگوی «یونیورسال پیکجرز» (Universal Pictures)، ارجاعی به گذشته میدهد. این عنوان به روزهای اولیهی یونیورسال بازمیگردد که از زمان تأسیس استودیو در سال ۱۹۱۲ میلادی وجود داشته است.
کافین در این باره میگوید: «من از همان ابتدا این ایده را داشتم. حتی به یوتیوب رفتم و تمام لوگوهای یونیورسال را گرفتم.» به جز اولین نسخه از دوران کارل لامله، بنیانگذار استودیو. همهاشان در اینترنت وجود داشتند و به راحتی میشد آنها را با هم قاطی و برعکس کرد. نمیدانستم که آیا این کار جواب میدهد یا نه، بنابراین آنها را از یوتیوب دزدیدم، ویرایششان کردم، برعکس گذاشتمشان، افکت کوچکی رویشان انداختم که در فیلم هست.» این حرکت کوچک، نهتنها ایدهی بامزهای مناسب فیلم «مینیونها و هیولاها» است، که نشان از اهداف بزرگتری در فیلم دارد.
برای کافین، تمام جذابیت «مینیونها و هیولاها» این بوده که در مسیر خاطرات قدم بزنند، هم به عنوان یک سینمادوست که عاشق تمام بخشهایی است که یک تصویر متحرک را میسازد، و هم به عنوان کسی که زمانی کودکی بوده و با کاتالوگ هیولاهای یونیورسال از تقریباً یک قرن پیش بزرگ شده است. «مینیونها و هیولاها» همزمان که چیزی برای نسل بعدی خلق میکند، فرصتی برای کاوش در گذشته فراهم کرده است.
کافین اذعان میکند: «هدف فیلم این است که [همزمان] که یک فیلم مینیونهاست، حس متفاوتی داشته باشد. [فیلم باید] خندهدار باشد… اما نمیخواستم همان چیزهای قبلی را تکرار کند. بنابراین آن دوران و هر چیزی که در آن قرار دادیم، چیزهایی بودند که [به فیلم] ربط داشتند و همچنین مرا به ساخت فیلم ترغیب میکردند.» در ادامه چندی از بزرگترین انگیزهها و الهامات کافین را برای «مینیونها و هیولاها» بررسی میکنیم.
تاریخ هالیوود، خدایان و هیولاهای یونیورسال

پیکربندی فیلم جدید استودیو ایلومینیشن طوری طراحی شده که به هر سینمارویی از هر نسلی، حسی از نوستالژی انتقال دهد. در موزهای دربارهی تاریخ هالیوود، یک راهنمای تور خوشبرخورد با صدای آلیسون جنی، خانوادهها و بچههای مدرسهای را از کنار مناظر آشنا – که اغلب امتیازشان برای خود یونیورسال است – رد میکند. از هاوربُرد از فیلم ۱۹۸۹ «بازگشت به آینده ۲» (Back to the Future Part II) گرفته، تا «ای.تی.» و دوچرخهی سرنوشتساز از فیلم استیون اسپیلبرگ محصول ۱۹۸۲، حتی ارجاعاتی به فیلم ۱۹۶۳ آلفرد هیچکاک، «پرندگان» (The Birds) و خود جرج لوکاس در «مینیونها و هیولاها» وجود دارد.
اما در گوشهای از فیلم که داستان را پیش میبرد، بخشی صرفاً به یادبود هنری و جیمز اختصاص داده شده است؛ این دو مینیونهایی از قبیلهای متفاوت هستند که در دهههای ۱۹۲۰ و ۱۹۳۰ به هالیوود راه یافتند. به پاس یابود میراث آنها، سه پوستر خاص ساخته شده است: یکی برای فیلم کلاسیک صامت آلمانی ۱۹۲۷ از فریتز لانگ، یعنی «متروپلیس» (Metropolis) و دو پوستر که مستقیماً از هیولاهای نمادین یونیورسال، یعنی مومیایی و موجودی از مرداب سیاه الهام گرفتهاند که فیلمهایشان به ترتیب در سالهای ۱۹۳۲ و ۱۹۵۴ اکران شد. این پوسترها هم همه از سبک خاص مینیونها پیروی میکنند. دو پوستر آخر به طور خاص، یادآور لحظات مهمی از زندگی شخصی خود کافین هستند؛ از روزهایی که او در کودکی در حال آشنایی با فرهنگ امریکایی، خاصه سینمای آن دوران بود.
کافین میگوید: «من قبل از مهاجرت به امریکا در سال ۱۹۷۷ نمیدانستم که این فیلمها وجود دارند. من به مدت سه سال به امریکا نقل مکان کردم و فیلمهای ترسناک زیادی بود که [حتی] نمیدانستم وجود دارند. بنابراین وقتی آنها را از طریق تلویزیون کشف کردم – [فیلمهایی مانند] «مگس» (The Fly) و «فرانکنشتاین» (Frankenstein) – در آن زمان، من از این فیلمها شگفتزده شدم. این فیلمها در آن زمان از تلویزیون فرانسه پخش نمیشدند، بنابراین من فقط میگفتم: وای، چطور میتوانم این فیلمها را در سینمای محلهام ببینم؟ مجبور شدم آنها را در کانالهای تلویزیونی که در آن زمان پخش میشدند، پیدا کنم.»
فیلم «مومیایی» (The Mummy) ۱۹۳۲ به طور خاص یکی از فیلمهای موردعلاقهی کافین بوده است. حتی سروکلهی نسخهای از جادوگر نامیرای بوریس کارلوف در «مینیونها و هیولاها» پیدا میشود. اما یکی از هیولاهایی که به دنیای یونیورسال ربطی ندارد، اما تأثیر عمیقی بر کافینِ جوان داشته است، بلاب در فیلمی به همین نام (The Blob) محصول ۱۹۵۸ و از استودیو «پارامونت» است.

استیو مککوئین در فیلم «بلاب» (۱۹۵۸)
کافین میگوید: «یادم میآید که در دههی ۷۰ برای دیدن «بلاب» به سینماهای فرانسه رفتم… و از آن وحشت کردم، واقعاً وحشتزده شدم. و دقیقاً به همین دلیل ایده [مینیونها و هیولاها] برای ایرن به ذهنم رسید.» این نویسنده/کارگردان به هیولای نهایی فیلم اشاره میکند که موجودی شبیه به کثولو (Cthulu)، هیولای لاوکرفتی، است و در پرده سوم فیلم (و روی همهی پوسترها) وجود دارد.
کافین میگوید: «من گفتم، بیایید ایرن را به این موجود بلابگونه با چشم تبدیل کنیم.» بعد گفتم که باید دوباره آن فیلم [«بلاب»] را ببینیم… و وحشتناک، فقط وحشتناک. بلاب حتی در آن فیلم تکان نمیخورد! این موجود فقط یکجا ایستاده است و همه دارند فریاد میزنند و همین! بنابراین، برداشتِ من [از این هیولا] به عنوان یک کودک و [حالا] به عنوان یک بزرگسال که میدانم ماجرا چیست، خیلی فرق دارد.»
چارلی چاپلین، هارولد لوید، باستر کیتون و عناصر سازنده کمدی

با اینکه هیولای «مینیونها و هیولاها» بخش محوری فیلم هستند که مخاطبان را به آن میکشانند، اما نقطهی کانونی و الهامبخش آن در باشکوهترین صحنهی فیلم رخ میدهد؛ صحنهای که در آن مینیونها، هنری، اد و جیمز، از طریق یک لوکوموتیو فراری از هالیوود سر در میآورند؛ درست شبیه صحنهای از فیلم «سرقت بزرگ قطار» (The Great Train Robbery) از ۱۹۰۳ میلادی. در همین حال، تعقیب و گریزی شکل میگیرد؛ آن هم با پلیسهای کیاستون (Keystone Cops) که مجریان قانون یا بهتر بگوییم، دلقکهای اسلپاستیک مجموعه فیلمهای کمدی به همین نام هستند که سالهای ۱۹۱۲ تا ۱۹۱۷ توسط شرکت فیلم کیاستون ساخته میشدند.
به گفتهی کافین، تمام آشوبهای پس از آن، از جمله ملاقات مینیونها با اجداد واقعیاشان در ستارگان کمدی مانند چارلی چاپلین، باستر کیتون و هارولد لوید، در اصل از این هدف ریشه میگیرد که کافین و تیماش میخواستند راه بامزهای پیدا کنند تا مینیونها را از تاریخ باستان، به پیشینهی نسبتاً جدید سینما ربط دهند.
کافین اذعان میکند: «من به نشانههای بصری توجه میکنم.» مثلاً او و تیمش صحنهای را ساختند که در آن تعداد زیادی مینیون از یک کالسکه در غرب وحشی بالا میروند و تبدیل به توپهای زرد غولپیکر میشوند. این صحنه آنقدر بامزه بود که به کافین اطمینان خاطر داد به هدفشان رسیدهاند. از اینجا به بعد فقط باید راهی پیدا میکردند تا این طنز، بالا و بالاتر برود.
کافین توضیح میدهد: «میدانستم که باید کمی غافلگیری ایجاد کنم، بنابراین قطار را اضافه کردیم و سپس به سرقت بزرگ قطار اشاره کردیم. و سپس تمام هدف صحنه این بود که ببینم چطور میتوانم مخاطب را غافلگیر کنم که فکر کند در دوران وسترن هستیم، اما بعد یکدفعه به صحنهی بعدی برسیم و مخاطب بگوید، نه اشتباه کردم، ما در هالیوود دههی ۲۰ هستیم. بنابراین [تصمیم گرفتیم] که باید سرنخها را به مرور رو کنیم. برای همین، از قطار میپریم به پلیسهای کیاستون که انگار اینطوری است که «وای! پلیسها اینجا چه کار میکنند؟»

هارولد لوید در صحنهای ماندگار از فیلم «ایمنی آخر از همه!» (۱۹۲۳)
در نهایت، کافین و تیماش به طور خاص دست به بازآفرینی سه لحظهی نمادین از تاریخ کمدی فیزیکی زدند، البته باز به سبک پرآشوب مینیونها. یکی صحنهای از فیلم کلاسیک کمدی رمانتیک و صامت «ایمنی آخر از همه!» (Safety Last) از ۱۹۲۳ که در آن هارولد لوید از برج ساعت آویزان شده. صحنهای دیگر که عرق سرد بر پیشانی هر مأمور بیمهای مینشاند مربوط به فیلم ۱۹۲۸ «استیمبوت بیل جونیور» (Steamboat Bill Jr) و در آن خانهای واقعی اطراف باستر کیتون فرومیریزد. آخری صحنهی بهخصوصی از فیلم «عصر جدید» (Modern Times) ۱۹۳۶ که در آن چارلی چاپلین در دل و رودهی امریکای صنعتی گیر میافتد. کافین به یاد میآورد:
«وقتی داشتم به [فضای] یک کارخانه فکر میکردم، گفتم شاید بهتر باشد اشارهای به آن صحنه از «عصر جدید» بکنیم و نسخهی خودمان را از آن ارائه دهیم. و آوردن این سه لحظهی نمادین – چاپلین در «عصر جدید»، هارولد لوید در «ایمنی آخر از همه!» و باستر کیتون در «استیمبوت جونیور» – فقط به خاطر این نبوده که میخواستیم [به تاریخ سینما] ارجاع بدهیم. میخواستیم بگوییم شاید آنچه از تاریخ میدانیم اشتباه است؟ شاید [تمام مدت] این مینیونها بودهاند که باعث این خرابکاریها شدهاند؟!»
از شوخی گذشته، برای کافین این ادای احترامی به قهرمانان گذشتهی خودش بوده است: «فکر میکنم مینیونها از تک تک آن نابغههایی که در آن زمان اسلپاستیک اجرا میکردند، ریشه گرفتهاند. مثلاً قبل از ساخت این فیلم هم به [به نحوی] به این افراد ارجاع میدادیم. چون در انیمیشن سراغ اسلپاستیک میرویم و اسلپاستیک نوعی کمدی فیزیکی است. بنابراین کارتونها، به عنوان ژانری انیمیشنی، تنها دارند به آنهایی که اسلپاستیک را روی کار آوردند، ارجاع میدهند؛ کاراکترهای بیکلام، خشونت فیزیکی، هرچه که فکرش را بکنید. مثل «تام و جری»، مثل همهی فیلمهای تکس ایوری [انیماتور و کارتونیستی که در خلق شخصیتهایی چون باگز بانی، دافی داک و پورکی پیگ نقش داشت].»
بابیلون، آواز در باران و اینطور چیزها

با اینکه «مینیونها و هیولاها» نمیخواهد تمثیل دقیقی برای شوک تکاندهندهای باشد که سینما با گذر از فیلمهای صامت به صدا در دههی ۲۰ میلادی تجربه کرد، با این حال فیلم تازهی ایلومینیشن بخش زیادی از تاریخ هالیوود را به تصویر میکشد و مینیونها را در عصر جاز به نمایش میگذارد؛ آن هم با رساندنشان به اوج سینمای کمدی صامت.
در واقع، صحنهای وجود دارد که جیمز و هنری برنده جایزه اسکار میشوند و صفی از دختران با لباسهای صورتی پشت سر آنها روی صحنه میآیند. کافین اذعان میکند که آنها برای لباس و اجرای دختران از صحنهی دبی رینولدز در فیلم موزیکال کمدی «آواز در باران» (Singin’ in the Rain) الگوبرداری کردهاند؛ فیلم کلاسیکی که خود دربارهی هالیوود حرف میزند.
کافین میگوید که در این صحنه از مدل مو و تمام چیزهای دیگر دبی رینولدز الهام گرفتهاند. اما سپس اعتراف میکند که خیلی از فیلمهای قدیمی و جدید، این لحظه از تاریخ هالیوود را بررسی کردهاند؛ لحظهی ورود صدا به سینما: «منظورم این است که همهاشان موضوع یکسانی دارند، درست است؟ «بابیلون» (Babylon)، «آواز در باران»، «آرتیست» (The Artist)، بدیهی است که همهاشان دارند دربارهی آن دوران و ورود صدا [به فیلم] صحبت میکنند.»

جین کلی در صحنهای ماندگار از فیلم موزیکال «آواز در باران» (۱۹۵۲)
با این حال، طبق گفتهی کافین، این صحنه در «مینیونها و هیولاها» بیشتر از سکانس مهمانی حماسی در رمان ۱۹۲۵ «گتسبی بزرگ» (The Great Gatsby) از اف. اسکات فیتزجرالد الگوبرداری شده است. کافین میگوید حتی به طور تصادفی انگار در «مینیونها و هیولاها» آن مهمانیها و عیاشیهای بزرگ هالیوود در «بابیلون» ساختهی دیمین شزل را تداعی کرده است که با سر رسیدن فیل به مهمانی لسآنجلسی تکمیل میشود: «البته ایدهی «بابیلون» بعداً به ذهنم رسید، اما ایدهی اولیهام بیشتر شبیه بلیک ادواردز بود تا «بابیلون». ایدهای از اینکه حیوانات دیوانه در صحنه داشته باشیم که نشان دهیم این افراد آنقدر ثروتمند هستند که میتوانند هر چیزی که اراده میکنند را داشته باشند.»
این فیلمساز به طور خاص به کمدی ۱۹۶۸ «مهمانی» (The Party) از بلیک ادواردز با اجرای پیتر سلرز اشاره کرد که در آن بچههای اهل عشق و حال دهه شصتی مهمانی راه میاندازند که در آن هم سروکلهی یک فیل پیدا میشود. با این حال، وقتی ارتباط بین «مینیونها و هیولاها» و «بابیلون» آشکار شد، کافین و تیماش با خوشحالی آن را پذیرفتند.
کازابلانکا، همشهری کین و برادران وارنر

هر کاوشی در عصر طلایی هالیوود، به خصوص وقتی از بعد از ورود صدا به سینما حرف میزنیم، به دو قطب سینمای امریکا میرسد که در صدر بهترین فیلمهای تاریخ قرار دارند: «کازابلانکا» (Casablanca) محصول ۱۹۴۲ مایکل کورتیز و استودیو «برادران وارنر» که نمونهی طلایی توانایی هالیوود در ساخت شاهکارهای سینمایی است؛ دیگری فیلم سنتشکن «همشهری کین» (Citizen Kane) از اورسن ولز که سال ۱۹۴۱ تمام قالبهای آشنا و زبان عامیانهی صنعت هالیوود را زیر پا گذاشت.
کافین اذعان میکند که «همشهری کین» یکی از فیلمهایی است که از اولین جلسات و کشیدن کانسپت آرتها در ذهنشان بوده و میخواستند در مونتاژی که در آن مینیونها با صدا سر و کله میزنند، به آن اشاره شود: «چندین ایده را امتحان کردیم. میدانم که میخواستم صحنهای در فیلم وجود داشته باشد که مینیونها در صداگذاری گند میزنند. نمیدانستم که آیا به این دلیل خواهد بود که کلمات انگلیسی را اشتباه میگویند یا اینکه فقط نمیتوانند صحبت کنند. نمیدانستم. بنابراین، راههای زیادی را امتحان کردیم.»

اورسون ولز در فیلم «همشهری کین» (۱۹۴۱)
در مقطعی قرار بود مینیونها سر صحنهی یک فیلم وسترن خرابکاری به بار بیاورند، این ایده هم مطرح شد که مینیونها از پشت صحنهی فیلم «فرانکنشتاین» (۱۹۳۱) از جیمز ویل سر در بیاورند، حتی موقعی میخواستند مینیونها را به سر صحنهی فیلمی حماسی به سبک «ده فرمان» (Ten Commandments) ببرند. آخرسر چیزی که در نسخهی نهایی باقی ماند، فیلم «همشهری کین» بود که کافین میگوید آن را تنها بهخاطر زیباییشناسیاش انتخاب کرده. هرچند همچنان میتوانید رگههایی از فیلمهایی چون «جشن بزرگ» (The Big Parade) محصول ۱۹۲۵ و شاید کمی «شاهین مالت» (The Maltese Falcon) و «کازابلانکا» هم در آن ببینید.
ستارهی این دو فیلم آخر هامفری بوگارت است که در صحنهای در «مینیونها و هیولاها»، کاراکتر جیمز مینیون خود را به این نام معرفی میکند؛ آن هم هنگام گپ زدن با یک خانم در دفتری که بهشدت یادآور دفتر کارآگاههای خصوصی از فیلمنوآرهای آن سالهاست.
با این حال، تنها «کازابلانکا» نیست که در طول «مینیونها و هیولاها» به نحوی به استودیوی «برادران وارنر» و جک وارنر و هری وارنر، دو برادری که نام استودیو از آنها گرفته شده، اشاره میکند. استودیوی آنها بود که «کازابلانکا» را با استفاده از آهنگ فراموشنشدنی As Time Goes By معروف کرد. در «مینیونها و هیولاها» هم ما با نسخهای از این برادران باهوش آشنا میشویم. آن هم در محیطی که بهشدت شبیه ترکیبی از استودیوی «برادران وارنر» و ورودی نمادین «پارامونت پیکچرز» است. کافین آشکارا میگوید که از این برادران برای فیلم خود الهام گرفته است. کافین در مورد برادران وارنر میگوید: «اگر من در آن زمان کارتونیست بودم، اینگونه آنها را میکشیدم. تصویر کارگردان که بین دو مرد بزرگ گیر افتاده. این یکی از تصاویری بود که میخواستم در فیلم ببینم. اگر میتوانستم سیگار و این چیزها هم به فیلم اضافه کنم، میکردم، اما اجازهاش را نداشتم.»
با این حال، کافین میخواسته به میراث سینمایی که برادران وارنر در خلق آن نقش داشتهاند، اشاره کند: «[اول] میخواستم کلیشهی آدمهای بدجنس و ترسناک را [به فیلم] بیاورم. در نهایت آنها را کمی متفاوت ساختیم. یکیاشان واقعاً بیرحم و بدجنس است. دیگری به همان اندازه سختگیر اما از نوع خوبش. اضافه کردن آن لحظهی کوتاه کازابلانکا هم شخصیت انسانیتری به آنها داد که برای من بسیار مهم بود. نمیخواستم [شخصیتهایشان] کاملاً کاریکاتوری باشد. هنوز میخواستم این روح و حساسیت را در آنها حفظ کنم. اینکه از سم، نوازندهی پیانو، میخواهند که آن موسیقی را بنوازد به نظر روش خوبی برای انسانیتر جلوه دادن آنها بود.»
قدرت فیلم

برخی ممکن است این سوال را مطرح کنند که چرا به چنین فیلمهایی، که عمر بعضیهایشان از صد سال فراتر میرود، در فیلم «مینیونها و هیولاها» ارجاع داده شده است؟ مخاطب هدف مشخصاً کودکان و نوجوانانی هستند که بیشترشان هرگز نام «همشهری کین» را نشنیدهاند؛ چه رسد به اینکه بخواهند ارجاعات به دیالوگهای آن فیلم را بفهمند. کافین در این باره میگوید: «این سوال از من پرسیده میشود که «اما بچهها که همشهری کین و فلان و بهمان را نمیشناسند». فکر نمیکنم لازم باشد بشناسند. چون جوک ما دربارهی مینیونهاست.»
اما در نهایت کافین امیدوار است که «مینیونها و هیولاها» دروازهای برای ورود به سینما و کشف این فیلمها از سوی جوانترها باشد: «خب چه «همشهری کین» باشد یا تمام صحنههای دیگری که [بچهها میمانند] این آدمها کی هستند، چرا همه دارند به این صحنهها از «عصر جدید» و هارولد لوید میخندند، فکر نمیکنم بچهها بدانند این صحنهها از کجا میآیند، شاید هم میدانند… اما امیدوارم که اگر نمیدانند، جستجو کنند و دنبال جوابش بگردند و بفهمند، آها، باستر کیتون. و وقتی بدلکاریهای او را میبینند، بفهمند که او فوقالعاده است. آن وقت یک ویدیو به پستاشان بخورد و تمام بدلکاریهای او را ببینند. آن وقت به حرفهی فیلمسازی او علاقمند و غرق آثار او شوند، و «ژنرال» (The General) و «فیلمبردار» (The Cameraman) را پیدا کنند و تمام این فیلمهایی که تا به امروز جواب میدهند.»
از نظر کافین، این فیلمهای کلاسیک هستند که تا ابد ماندگار خواهند ماند: «وقتی به آنها [فیلمهای کلاسیک] نگاه میکنید، واقعاً درخشان هستند. و وقتی آن را به فرزندانم نشان دادم، به سیاه و سفید بودن آن واکنش نشان میدادند و میگفتند: «اوه، این دیگر چیست؟» اما بعد از ۱۰ ثانیه، کاملاً فراموش میکردند که سیاه و سفید است و تحت تأثیر داستانسرایی قرار میگرفتند، که اتفاقاً این روزها هم هنوز جواب میدهد، بهویژه چاپلین.»
منبع: Den of Geek





