بیست سالگی «هزارتوی پن»؛ فیلمی که مرز واقعیت و خیال را در هم میشکند
فیلم «هزارتوی پن» (Pan’s Labyrinth) ساختهی گیرمو دل تورو، فیلمی است چنان متعهد به رویاپردازی که حتی موسیقی متن آن به لالایی میماند. این فیلمساز مکزیکی، با الهام از منابع بیشمار و پس از یک عمر شیفتگی به ژانر، با خیالپردازی غنی خود، اسطورهشناسی پستمدرن جدیدی در «هزارتوی پن» خلق کرد که به نقطه عطفی در تاریخ ژانر تبدیل شد. حالا بیست سال از «هزارتوی پن» میگذرد؛ موفقیتی چشمگیر که بیست و دو دقیقه تشویق ایستادهی تماشاچیان در جشنواره فیلم کن ۲۰۰۶ را به همراه داشت و حرفهی بینالمللی دل تورو و سینمای مکزیک را چندپله جلو برد.
با اینکه هالیوود با فیلمهای ژانری چون «تقلید» (Mimic)، «پسر جهنمی» (Hellboy) و «بلید ۲» (Blade II)، دل تورو را به امریکا کشانده بود، اما بین بین دو فیلم اسپانیایی او، «ستون فقرات شیطان» (The Devil’s Backbone) و «هزارتوی پن»، دل تورو دوباره به ریشههای خود بازگشت. این دو پروژه به مضامین اصیل اسپانیایی، حداقل در سینمای دهههای هفتاد، هشتاد و نود میلادی، یعنی جنگ داخلی و رژیم فرانکو، میپردازند. علاوه بر این، مانند اغلب فیلمهای گیرمو دل تورو، حول موجودات افسانهای و هیولایی میگردند. با این حال، «هزارتوی پن» توانست به تعادلی خیرهکننده بین سینمای فاخر (که در کن و اسکار مورد تقدیر قرار میگیرد) و سینمای ژانری دست یابد.
حضور کوچک اما تأثیرگذار دل تورو در سینمای مدرن چیزی جز تحسین و شگفتی در بر ندارد. او با بینش، مهارت و داستانسرایی شخصی، هر فیلمی را ارتقاء میدهد. در فیلمهای مختلفش، قهرمانان دل تورو امتداد خود او هستند، کودکان واقعی یا ظاهری که مانند برخی از افسانههای پریان آشنا، دنیایی غیرممکن را کشف میکنند یا میفهمند که موجودات ترسناکی در تاریکی کمین کردهاند. دل تورو با هر داستان جدید، تخیل بیننده را بدون قربانی کردن خلاقیت یا دراما بیدار میکند.

«هزارتوی پن» در اسپانیا در سال 1944 میگذرد؛ زمانی که مبارزانِ مقاومتِ ضدِ فرانکو، جنگلی در اسپانیا را برای پنهان شدن و انتظار برای آزادی به دست نیروهای متفقین برگزیدهاند. گروهی از سربازان فرانکو به فرماندهی سروان ویدال بیرحم (با بازی سرجی لوپز) — مردی که تحت سلطهی تصورات سادیستی خود از نظم و خانواده است — برای شکار آنها از راه میرسند. ویدال مقر خود را در آسیابی متروکه، که با ویرانههای باستانی و بیشهزار احاطه شده، برپا میکند و همسر جدیدش کارمن (آریادنا گیل) و دختر ۱۱ سالهی او از ازدواج اولش، اوفلیا (ایوانا باکرو)، را نیز با خود میآورد. تنها دلبستگی او به کارمن، فرزندِ هنوز متولد نشدهاشان است و او عملاً هیچ توجهی به اوفلیا نشان نمیدهد.
ویدال مردی سنگدل است که مظنونین به عضویت در نیروی مقاومت را بیرحمانه میکشد، سپس شکار ناچیز آنها را برای شام خود برمیدارد. همزمان با نزدیک شدن تدریجی نیروهایش به مبارزانِ پناه گرفته در جنگل، ویدال به این گمان میافتد که کسی در آسیاب، اطلاعات را به دشمن میرساند. مرسدس (ماریبل وردو)، سرپرست خدمتکاران که رابطهای صمیمانه با اوفلیا برقرار کرده، برای نیروهای شورشی آنتیبیوتیک و اطلاعات فراهم میکند. اما تمام توجه ویدال معطوف به کارمنِ بیمار است؛ زنی که ضعف جسمانیاش ممکن است به قیمت جانِ وارثِ ویدال تمام شود. او به پزشک میگوید: «اگر مجبور به انتخاب شدی، جان بچه را نجات بده.»
در حالی که ویدال برنامههای فاشیستی خود را پیش میبرد، اوفلیا که روحیهای خیالپرداز دارد، مجذوب جنگل میشود. او با موجودی حشرهمانند روبرو میشود که خود را به شکل یک پری آشکار میکند؛ این موجود، کودک را از میان ویرانههای هزارتویی در آن نزدیکی عبور میدهد تا برای نخستین بار با «فان» (داگ جونز) دیدار کند؛ موجودی برخاسته از کوه و خاک که نیاتش مشکوک به نظر میرسد. فان به اوفلیا میگوید که او شاهدخت «موآنا» از قلمروی زیرزمینی است؛ پادشاهیِ پهناوری که از درد و مرگ به دور است، و برای بازگشت به خانه، باید پیش از فرارسیدن ماه کاملِ بعدی، سه مأموریت را به انجام برساند.
برای نخستین مأموریت، اوفلیا باید از میان گذرگاهی گلی و پوشیده از ریشهها پایین برود تا کلیدی مهم را از چنگ وزغی شکمباره به دست آورد؛ وزغی که حضورش باعث مرگ درخت انجیر باشکوهی شده است. در دومین مأموریت، او باید با استفاده از کلیدِ وزغ، وارد مخفیگاه موجودی هولناک به نام «مرد رنگپریده» (Pale Man) شود، صندوقچهای را باز کند و خنجر درون آن را بردارد، بیآنکه از خوراکیهای روی میز آن موجود چیزی بخورد. با این حال، وسوسه بر اوفلیا غلبه میکند و او در انجام مأموریتِ محولشده از سوی فان ناکام میماند؛ اما فان با در نظر گرفتن مرگ مادرِ دختر، تصمیم میگیرد فرصت دیگری به او بدهد. او از اوفلیا میخواهد که برادر نوزادش را به هزارتو بیاورد.

دل تورو این دو داستان را با پیوندی نزدیک بین جنگ خشونتآمیزِ ویدال و قلمروی خیالی اوفلیا به هم پیوند میدهد. هر دو مکانهای خطرناکی برای دخترک هستند، با این حال، تنها این دنیای افسانهای است که امکان فرار را برای اوفلیا فراهم میکند، در حالی که هر آیندهای با ویدال به معنای نابودی قطعی برای اوفلیا و مادرش است. نیروهای کاپیتان توسط مقاومت در هم شکسته شدهاند و به نظر میرسد همه چیز از دست رفته است. ویدال به دنبال اوفلیا و فرزندانش به هزارتو میرود، جایی که اوفلیا از تنها عضو باقیماندهی خانوادهاش محافظت و از دادن برادرش به فان خودداری میکند. کمی بعد، ویدال در هزارتو به اوفلیا میرسد و میبیند که او با کسی صحبت نمیکند. پس از گرفتن کودک، اوفلیا را به ضرب گلوله میکشد. با مرگ و فداکاری دخترک برای برادر بیگناهش، اوفلیا تاج و تخت خود را در قلمروی زیرزمینی به عنوان پرنسس موآنا به دست میآورد، در حالی که در بالا، نیروی مقاومت ویدال را از بین میبرند و مرسدس بر سر جسد اوفلیا سوگواری میکند.
خلاف انتظارات، دنیای جادویی اوفلیا یک پناهگاهِ ایمن از خطرات فراهم نمیکند. ساکنان آن خطرناک و حتی کشنده هستند. شاید به دلیل زندگی بیرحمی که اوفلیا از سر گذرانده است؛ پدری که در جنگ کشته شده و جایش را به یک دیوانهی متعصب داده؛ مادری که در نهایت هنگام زایمان میمیرد؛ قیم مستبدی که هیچ اهمیتی به زندگی انسانها نمیدهد. اگر اوفلیا دنیای خود را ساخته باشد، پس تحت تأثیر تراژدیهای اطرافش قرار گرفته است و حتی نمیتواند به دنیای تخیلیاش اعتماد کند. تخیل او فقط در مرگ میتواند واقعاً نجاتش دهد.
صحنهای را به یاد آورید که در آن فان از تاریکی بیرون میآید، تکهای گوشت که معلوم نیست از کجا آمده را میخورد و آن را با یک پری به اشتراک میگذارد، سپس از دختر میخواهد که خود را در معرض خطر قرار دهد. چنین موجودی به سختی برای یک کودک، حتی کودکی مانند اوفلیا که با قصههای پریان آشناست، تسلی به همراه دارد. اما در مقابل موجودی چون ویدال، حتی موجودات هیولایی هم تسلیبخش به نظر میرسند. بعداً، اوفلیا فان را مانند یک دوست قدیمی در آغوش میگیرد.

دل تورو میخواهد ما ماهیت داستانش را زیر سؤال ببریم. آیا رویاهای روزانهی اوفلیا خیالی هستند یا بخشی از دنیایی واقعی که فقط او میتواند ببیند، یعنی او واقعاً پرنسس موآنا است. دل تورو تعادل بین دو دنیا را از طریق تدوین، و در عین حال با فاصله، حفظ میکند. صحنههای فانتزی فیلم ظاهراً تنها از زاویه دید اوفلیا روایت میشوند؛ در حالی که آنچه میتوان «واقعیتِ» جنگِ ویدال توصیف کرد، از دیدگاههای گوناگونی (ویدال، کارمن، مرسدس و غیره) روایت میشود. این قاعده تنها در دو صحنهی کلیدی استثناء دارد: نخست، صحنهای که بلافاصله پس از اولین دیدار اوفلیا با آن حشره در جاده رخ میدهد؛ و دوم، لحظاتی پیش از نمایش تیتراژ پایانی، که در آن زاویه دید فیلم به حشره/پری تغییر مییابد. حضور این موجود در قاب تصویر، پیوندی میان تماشاگر و دنیای فانتزی برقرار میکند و بدین ترتیب، تصدیقی است بر وجود آن در جهان کلی فیلم.
با اینکه این اثر تحت عنوان «هزارتوی پن» شناخته میشود، اما دل تورو خاطرنشان کرده که موجود اسطورهای «پن» هرگز در فیلم ظاهر نمیشود و آن هیولای نیمهانسان-نیمهبز (که در اساطیر «فان» یا «ساتیر» نامیده میشود) نیز نامی ندارد. عنوان اصلی فیلم به زبان اسپانیایی «هزارتوی فان» (The Faun’s Labyrinth) است؛ اما از آنجا که واژه «Faun» در زبان انگلیسی شباهت آوایی به کلمه «Fawn» (به معنای بچه گوزن) دارد و ممکن بود باعث سردرگمی مخاطبان انگلیسیزبان شود، عنوان فیلم برای مخاطبان جهانی تغییر کرد. با این حال، دل تورو تأکید دارد که عمداً از گنجاندن «پن» در داستان خود پرهیز کرده است؛ چرا که حضور این خدای یونانی — که با فصل بهار و باروری و همچنین داستانهایی درباره آمیزش با حیوانات پیوند دارد — میتوانست برای قهرمان یازده سالهی فیلم، نامناسب و دلهرهآور باشد. در عوض، دل تورو برای خلق داستانی که سایهی ترکیبی قدرتمند از اسطوره و تاریخ بر آن سنگینی میکند (و از دوران جوانی ذهن دل تورو را به خود مشغول داشته)، نه تنها از اساطیر یونان، بلکه از آثار نویسندگانی همچون الگرنون بلکوود، لرد دانسنی (ادوارد پلانکت) و آرتور ماچن نیز الهام گرفته است.

دل تورو، که در کودکی که در گوادالاخارا، مکزیک بزرگ شد، شیفتهی هر چیز ترسناکی بود؛ از فیلمهای ترسناک گرفته تا جادوی سیاه و حشرات. علاقهی او به موضوعات بیمارگونه، پدر و مادرش را نگران میکرد؛ اما آنها در نهایت به این نتیجه رسیدند که پسرشان فقط «خیالپرداز» است. این شیفتگی گیرمو پس از برنده شدن پدرش در قرعهکشی و تأمین مالی سرگرمیهای پسرش، به یک وسواس مالی تبدیل شد.
وقتی دل تورو برای اولین بار یک نسخه از مجلهی «هیولاهای مشهور فیلملند» (Famous Monsters of Filmland) گیر آورد، این سینماگر جوان شروع به طراحی موجودات عجیب و غریب و کاوش در روشهای گریم فیلم – از دندانهای خونآشام گرفته تا خون مصنوعی – کرد. او به مدرسهی فیلمسازی در مرکز تحقیقات و استودیوهای سینماتوگرافیکوس در گوادالاخارا رفت و پس از فارغالتحصیلی در سال ۱۹۸۵، یک شرکت مخصوص جلوههای ویژه مستقر در مکزیکوسیتی (Necropia) را تأسیس کرد. آزمون و خطاهای او با فیلمهای کوتاهی مانند «ژئومتریا» (Geometria) منجر به انتشار اولین فیلم بلند او، «کرونوس» (Cronos)، در سال ۱۹۹۳ شد که جایزهی مرسدس بنز را در جشنوارهی کن برای دل تورو به همراه داشت؛ جایزهای که آیندهی او را در هالیوود تضمین کرد.
در دوران اوج جلوههای ویژهی عملی، که با طراحیهای تکاندهندهی اچ. آر. گیگر برای فیلم «بیگانه» (Alien) آغاز شد، دل تورو مجذوب استادان گریم بود و از آنها الهام میگرفت. کار ریک بیکر در فیلمهای «گرگینه امریکایی در لندن» (An American Werewolf in London) و «ویدئودروم» (Videodrome)، تصورات پیشین از محدودیتهای گریم در فیلم را درهمشکست.
در کنار فضاسازی فیلم، موجود ترسناک و تغییر شکلدهندهی راب باتین در فیلم «موجود» (The Thing) جان کارپنتر، ایدهای عالی به دل تورو داد که همیشه میخواست در اقتباسی سینمایی، یک پیچش ترسناک به «در کوهستان جنون» (At the Mountains of Madness) اچ. پی. لاوکرفت بدهد. کریس والاس، جف گلدبلوم را به انسانی تبدیل کرد که به مرور، مغلوب دیانایهای حشرهای در بدنش میشود. استن وینستون جلوههای ویژهی هیولای فیلم «غارتگر» (Predator) و ربات فیلم «ترمیناتور» (The Terminator) را خلق کرد که با ظاهر نمادین خود، صنعت سینما را تغییر دادند. دل تورو با گنجاندن مهر و امضای شخصی خود بر گریم موجوداتش، به این فهرست از هنرمندان برجسته میپیوندد.

خلاقیت به ظاهر بیحد و حصر گیرمو دل تورو از شمایلنگاری اسطورهای، افسانههای پریان، نقاشیهای کلاسیک، کتابهای مصور، فیلمهای مورد علاقهاش و همه چیزهای عامهپسند الهام میگیرد. با این حال، دل تورو منابع الهام خود را با دز قابل توجهی از تخیل ناب، از نو تعریف میکند. الگوهای پیچ در پیچ در «هزارتوی پن» یا بافتهای پوست موجودات زیبا و وحشتناک فیلمهای او، همگی با حسی از شگفتی و شکوه ارائه میشوند. برخی از طبیعت الهام میگیرند؛ اما همیشه تازه و نو هستند. اگر نگاهی به دفترچههای پیشتولید «هزارتوی پن» بیندازید (که برخیهایشان به سال ۱۹۹۳ برمیگردند)، طرحهای دل تورو برای «ال لابیرینتو دل فونو» را میبینید که به گونهای آشنا به نظر میرسند؛ اما تصویر آنها انگار از دریچهی خیال عبور کرده است؛ مثلاً وزغ غولپیکری را در نظر بگیرید که کلید حیاتی اوفلیا را ارائه میدهد. این وزغ به موجودی میماند که مانندش در قصههای پریان متعددی پیدا میشود؛ اما از فیلتر تخیل دل تورو عبور کرده تا کاملاً بدیع به نظر برسد. انگار که دل تورو از رویاهای ما، تصاویری را بیرون کشیده و آن را به چیزی کاملاً جدید بدل کرده است.
مثال دیگر، مرد رنگپریده است که از یک نقطهی واقعی شخصی برای کارگردان ریشه میگیرد. مرد رنگپریدهی غولپیکر، در حالی که در لانهاش در انتظار یک ضیافت کوهستانی نشسته است، به طرز تکاندهندهای لاغر به نظر میرسد و با توجه به چینهای پوستی که مانند لباسی بدنش را پوشاندهاند، انگار که نفرین شده تا ابد گرسنه بماند. اما بدن بیجان و گرسنهاش، منتظر است تا کودکی بیخبر از همه جا، از سفرهی پر از غذا بخورد و شام او شود. چشمانش روی سینی روبرویش قرار دارند؛ چشمهایی که در کف دستهایش فرو میروند تا با دستانش نگاه کند. نقاشیهای روی دیوارهای اطراف، غولهایی را نشان میدهند که در حال بلعیدن کودکان هستند و مشخص میشود که دل تورو نسخهای کابوسوارتر از نقاشی «ساتورن پسرش را میبلعد» (Saturn Devouring His Son) اثر فرانسیسکو گویا را به سبک خودش به تصویر آورده است.
سکانس مرد رنگپریده اما نه فقط از این نقاشی، که از تجربهای بسیار شخصیتر برای دل تورو الهام میگیرد. کارگردان پس از کاهش وزن زیاد، چینهایی که روی بدن خودش افتاده بوده را به یاد آورده و هیولایی متأثر از آن ساخته است. درک دل تورو از بدن و نقاط ضعف آن، توانایی در تغییر، تکامل یا نابودی، الهامبخش کارگردان برای خلق چنین موجوداتی بوده است؛ این درک و البته مقاومت دل تورو به ساخت کاراکترهایی مبتنی بر جلوههای ویژهی کامپیوتری.

در نظر دل تورو، هرچه عناصر خیالی فیلم ملموستر به نظر برسند، برای بیننده هم باورپذیرتر میشوند. در نتیجه، او به شدت مخالف تبدیل کامل فیلمها به ساختههای کامیپوتری است. حتی بیشتر دستمزد خودش را برای «پسر جهنمی» و تمام آن را در «هزارتوی پن» به جلوههای ویژهی عملی اختصاص داد؛ چون استودیوها از تأمین مالی آنها خودداری میکردند. برای دل تورو، بهشدت مهم است که مخاطب تصویر را باور کند. مهم نیست که CGI چقدر ماهرانه پیاده شده باشد، بیننده همیشه میتواند غیرواقعی بودنش را تشخیص دهد. در «هزارتوی پن» داگ جونز (که سابقهای در میم/پانتومیم داشته) ساعتها زیر گریم رفته تا نقش فان و مرد رنگپریده را بازی کند.
«هزارتوی پن» دل تورو، یکجور واقعگرایی زمینی دارد. با توجه به فضای جنگلی، مملو از برگهای ریخته شده و ویرانههای در حال فروپاشی، هر قاب سرشار از زندگی ارگانیک به نظر میرسد. فان هم از اجزای جنگل تشکیل شده است؛ حتی حشرهی چوبمانندِ کامپیوتری هم به پریای تبدیل میشود که به جای بال، برگهایی به پشتش چسبیده است. تمام این جزئیات، همراه با بافتهای طبیعی که طرحهای تخیلی دل تورو را تکمیل میکنند، به هر یک از فیلمهای او عمق قابل توجهی فراتر از هر فیلم دیگری در ژانر میدهند.
گذشته از «تقلید» (۱۹۹۷)، که بهخاطر دخالتهای استودیو برای گنجاندن جامپاسکر در آن، از دیدگاه دل تورو فاصله گرفت، و «بلید ۲» (۲۰۰۲)، پروژهای استودیویی که جایگاه او را به عنوان یک فیلمساز ژانر هالیوودی بالاتر برد، آثار این نویسنده/کارگردان، همه نشان از یک فیلمساز مؤلف در خود دارند. او شاید تنها فیلمساز مؤلفی است که منحصراً در ژانرهای فانتزی و ترسناک کار کرده است. فیلمهای او ما را به شکلی کاملاً بدیع و همزمان جاودانه، با داستانسرایی کلاسیک آشنا میکنند.
پس از اکران «هزارتوی پن» در سال ۲۰۰۶، استقبال پرشور از فیلم دل تورو، که برای چنین فیلم فانتزی تاریک و خشنی نادر است، توانایی بیانتهای تخیل را در جذب مخاطبان جهانی ثابت کرد. این فیلم در جشنواره فیلم کن، جایی که نامزد دریافت نخل طلا شد، بیش از بیست دقیقه مورد تشویق قرار گرفت. در مراسم اسکار، این فیلم سه جایزهی اسکار (برای بهترین گریم، بهترین کارگردانی هنری و فیلمبرداری گیلرمو ناوارو) را از آن خود کرد و نامزد دریافت سه جایزهی دیگر (بهترین فیلمنامه، بهترین فیلم خارجی و بهترین موسیقی متن) نیز شد.
دل تورو با «هزارتوی پن» ما را به بازاندیشی داستانهای ماندگار مانند «آلیس در سرزمین عجایب» دعوت میکند؛ اما سرزمین عجایبی واقعی و بیرحمانه که بر آن فاشیسم و خشونت سلطه دارند. ترکیب غنی دل تورو از واقعیت خشن و فانتزی روحانگیز، ما را به چالش میکشد تا در مورد مرزهای بیحد و مرز تخیل تأمل کنیم؛ مرزهایی که تحت کنترل او، به همان اندازه، اگر نه بیشتر، اهمیت دارند.

با هر بار تماشای فیلم، همچنان نمیتوان با قاطعیت گفت که آیا دنیای خیالی «هزارتوی پن» بخشی از رویاهای اوفلیا است یا یک دنیای واقعی و مجزا، سرشار از موجودات اسرارآمیز و هیولاهای زیرک. همانطور که دل تورو از کاوش در دنیای تخیلات کودکان لذت میبرد، بیش از آن شیفتهی این ایده است که پرده را کنار بزند و نشان دهد که غنیترین تخیلات ما، ریشه در واقعیت دارند. مأمور مایرزِ فیلم «پسر جهنمی» را به یاد آورید که سیگار برگ میکشد و از گربههایش مراقبت میکند و همزمان مسئولیت مأموریتهای محرمانهی دولت دربارهی پدیدههای فراطبیعی را به دوش میکشد؛ یا پسربچهی فیلم «ستون فقرات شیطان» – فیلمی همخانوادهی «هزارتوی پن» – که درمییابد ترس معصومانهاش از ارواح، بیدلیل نبوده است. با این حال، در «هزارتوی پن» چنین مرزبندی آشکاری بین واقعیت و خیال وجود ندارد. دل تورو به جای برشهای سریع و ناگهانی، از گذارهای سنجیده میان دنیاها استفاده میکند؛ پیوند میان این دنیاها اغلب با حرکتی پیوسته از سایهی یک دنیا به دنیای دیگر تعریف میشود، چرا که فیلم دربارهی انتخاب میان دو جهان است. درست همانطور که اوفلیا باید تصمیم بگیرد که آیا به فان اعتماد کند یا نه، تماشاگر نیز باید قضاوت کند که آیا فان واقعاً وجود دارد، یا اینکه اوفلیا این دنیا را صرفاً برای فرار از فضای جنگیِ حاکم بر زندگیاش با ویدال در ذهن خود ساخته است.
شباهتهای میان این دنیاها، تصمیمگیری ما را دشوارتر میکند؛ برای مثال، چرا دنیای خیالی اوفلیا باید یک فانِ مشکوک در خودش داشته باشد که به نظر میرسد اهداف پنهانی در سر دارد؟ چرا دنیای فانتزی او صرفاً سرزمینی برای فرار از واقعیت و عاری از ترس و خطر نیست؟ و یک کودک چگونه عناصری را گرد هم میآورد تا موجودی چنین هولناک مانند مرد رنگپریده را تصور کند؟ شاید اوفلیا بازتابی از خودِ دل تورو باشد؛ کودکی کنجکاو نسبت به هرچیز وهمآلود و تاریکی که تخیلش را برمیانگیزاند. این کارگردان اغلب به کودکی بزرگسال تشبیه شده و به گفتهی خودش، شخصیتهایی مانند پسر جهنمی با ویژگیهای شخصیتی او عجین شدهاند. در مورد اوفلیا، بیتردید مردانی همچون ویدال و جنایاتی که دنیایش را دربرگرفته، واقعیتِ اوفلیا را شکل داده و بر رویاهایش تأثیر گذاشتهاند؛ به همین دلیل است که موجودات دنیای فان، با جزئیات دقیق طراحی شدهاند و اغلب غیرقابلاعتمادند، در حالی که هیولاهای زاییدهی تخیل او، حتی از ویدال نیز هولناکترند. و چنین نیز باید باشد؛ وگرنه اوفلیا چگونه میتوانست با رفتار سادیستیِ کاپیتان نسبت به خانواده و زیردستانش کنار بیاید، مگر آنکه بپذیرد، جایی موجودی حتی ترسناکتر از ویدال در دنیا وجود دارد؟

به جای انتخاب اینکه آیا عناصر فانتزی فیلم، رویاهای اوفلیا هستند یا واقعاً وجود دارند، گزینهی سومی هم هست که شاید از فیلم «تلقین» (Inception) کریستوفر نولان الهام گرفته شده باشد. ممکن است دنیای رویایی اوفلیا زادهی تخیل دخترک باشد، اما پس از گذراندن زمانی طولانی در آن، اوفلیا دیگر این دنیای رویایی را به واقعیت خشن اطرافش ترجیح میدهد. دل تورو استدلال میکند که واقعیت چیزی است که ما میسازیم، و اوفلیا دنیای فان را به عنوان بخشی از واقعیت خود و آغازی جدید با مرگش انتخاب کرده است. ورود او به آن دنیا با زمزمهی شیرین لالایی مرسدس آغاز میشود، که ملودی موسیقی فراموشنشدنی و زیبای خاویر ناوارته نیز هست. از آنجا که اوفلیا به این دنیا اعتقاد دارد، دنیا واقعی است. تراژدی ماندگار داستان اوفلیا این است که با اینکه دنیای رویایی دخترک، به نوعی او را از مرگ نجات میدهد، اما او نمیتواند هیولاهای دنیای واقعی را که به ناخودآگاه او رخنه کردهاند، از ذهنش پاک کند. این هیولاها در کنج تاریک رویاهایش کمین کردهاند. دو جهان چنان در ذهن اوفلیا به هم پیوستهاند که حتی افسارگسیختهترین رؤیاهای او نیز نمیتوانند اوفلیا را از نفوذ بیرحمانهی واقعیت دور نگه دارند.
پس از شارل پرو، نویسندهی فرانسوی، که داستانهای پریان وحشتناک و تاریک برادران گریم را به نسخههایی مناسب برای خانوادههای بورژوا تبدیل کرد، گیرمو دل تورو داستانهای پریان را به ریشههای مرگبارشان بازمیگرداند. هر یک از اسطورههای دل تورو به شیوهای زیبا و در عین حال کاملاً جدید، آشنا به نظر میرسند، اما بزرگترین دستاورد او همچنان «هزارتوی پن» است؛ فیلمی که داستان پریانی را به تصویر میکشد که ریشه در واقعیت دارد. فیلم دل تورو با پسزمینهی واقعگرایانه و با داستانسرایی دراماتیک، تراژدی و خشونت آن برجسته میشود، و همزمان، تخیل مخاطب را قلقلک میدهد. «هزارتوی پن» خیلی وقت است به جایگاه یک اثر کلاسیک معاصر دست یافته است. فیلم از همان ابتدا اهمیت خیالپردازیِ واقعگرایانه را با تمثیلی هولناک از دنیای واقعی برجسته میکند، اما در این فرآیند، قصهی پریان خودش را هم میگوید، قصهای با تصاویری چنان بهیادماندنی و قدرتمند که میتواند از سینما فراتر رود و به سنت شفاهیِ مختص دور آتش و قبل از خواب تبدیل شود.
در طول دو دهه گذشته، فیلم «هزارتوی پن» ذرهای از قدرت مسحورکنندهی خود را از دست نداده است؛ فیلمی که نخستین بار در بخش رقابتی جشنواره کن سال ۲۰۰۶ به نمایش درآمد و با تشویق ایستادهی ۲۲ دقیقهای، رکورد تشویقها در کن را شکست. دل تورو در نمایش نسخهی بازسازیشدهی فیلم دربارهی دشواری ساخت «هزارتوی پن» گفت: «بیست سال پیش، ساخت این فیلم به معنای ایستادن در برابر همه چیز و در تمام لحظات بود. این دومین تجربهی بد فیلمسازی در زندگیام بود؛ اولی فیلم «تقلید» با برادران واینستین بود که تجربهای وحشتناک محسوب میشد.»
او افزود که فیلم «هزارتوی پن» مرحلهی پیشتولید بسیار دشواری داشت و هیچکس حاضر به تأمین بودجهاش نمیشد. در مرحلهی تولید هم هر مشکلی که ممکن بود پیش بیاید، پیش آمد. مرحلهی پس از تولید هم به همان اندازه دشوار و پرچالش بوده است. دل تورو اذعان داشت:
«متأسفانه ما در دورانی به سر میبریم که این فیلم را بیش از هر زمان دیگری حائز اهمیت و مرتبط با شرایط روز میکند؛ دورانی که به ما میگویند مقاومت در برابر همهچیز بیهوده است، که هنر را میتوان با یک اپلیکیشن لعنتی خلق کرد، ما با نیروهایی چنین هولناک و عظیم روبرو هستیم…اما من احساس میکنم و معتقدم که اگر بتوانیم، درست مثل دخترکِ فیلم «هزارتوی پن» (اوفلیا)، اثری از خود بر جای بگذاریم، اگر بتوانیم ایمانمان را در برابر ایمان و قدرتمان را در برابر قدرت قرار دهیم، آنگاه امیدی هست. و در نهایت، ما باید یکی از این دو را انتخاب کنیم: یا تسلیم عشق شویم یا تسلیم ترس. هرگز، هرگز و هرگز تسلیم ترس نشوید.»
منبع: Deep Focus Review











