نقد فیلم «داستانهای موازی» اصغر فرهادی؛ ضعیفتر از حد تصور
در سالهای اخیر، فیلمسازان متعددی داشتهایم که تصور کردهاند با کش دادن مدت زمان فیلمهایشان و اضافه کردن جزئیات بیربط و کمی بازی با فرم، میتوانند یک اثر هنری خاص و پیچیده بسازند. این آثار مثل «مگالوپلیس» کوپولا یا «قلبهای تپنده» ژیل للوش، در نگاه اول دراماتیک، حماسی و پرکشش به نظر میرسند اما خیلی زود متوجه میشویم که با اثری معمولی یا حتی بیارزش روبهرو هستیم. تازهترین ساختهی اصغر فرهادی، از همین جنس آثار است؛ هم جایگاهش در فهرست ناامیدکنندهترین فیلمهای سال محفوظ است و هم میتوانیم آن را جلوتر از «همه میدانند»، بدترین پروژهی کارنامهی فرهادی بدانیم. نقد فیلم «داستانهای موازی» (Parallel Tales) را در ادامه بخوانید.
«داستانهای موازی» در ظاهر لباس فاخر سینمای هنری اروپا را پوشیده است و در مقطعی از پردهی اول، تا حدودی امیدوارکننده به نظر میرسد اما از یک جایی به بعد، کلا به بیراهه میرود. فرهادی که در سومین فیلم غیرفارسیزبان خود، با یک تیم بازیگری فرانسوی به میدان آمده، اینجا ارائهی یک بیانیهی شخصی و فرامتنی درباره حواشی کاریاش را به سنتهای رایج قصهگویی مقدم دانسته است. نتیجهی این رویکرد خودخواهانهی او، اثری است که نه تنها نمیتواند انسجام فرمی خود را حفظ کند، بلکه به یک هزارتوی کشدار و بیسروته تبدیل میشود.
هشدار! در نقد فیلم «داستانهای موازی» خطر لو رفتن داستان وجود دارد.
اگر اخبار سینما را دنبال میکنید، حتما حواشی پیرامون فیلم «قهرمان» و پروندهی «سرقت ادبی» اصغر فرهادی را به یاد دارید؛ روزهایی که او در دفاعیات علنی و عمومیاش تلویحا میگفت هر داستانی -تا حد مشخصی- از واقعیت وام میگیرد تا پس از عبور از فیلتر ذهنی فیلمساز، دگرگون و بازآفرینی شود. حالا فرهادی با «داستانهای موازی» فیلمی ساخته که درونمایهی اصلیاش، در واقع تکرار عریان همان دفاعیات است.
فیلم دربارهی رابطهی نزدیک «داستان و واقعیت» (و تاثیرپذیری آنها از یکدیگر) است. فرهادی اینجا به شکلی استعاری میپرسد: چه کسی مالک یک داستان است؟ آیا اقتباس از واقعیت، نوعی دزدی است یا صرفا رسالت هنرمند؟ بله، هنر ناگهان خلق نمیشود؛ هنرمند الهام میگیرد، تفسیر میکند و هنر میسازد. اما مشکل از جایی آغاز میشود که «داستانهای موازی» به جای روایت یک قصهی مستقل ، به شکلی بیپرده و سفارشی در قالب یک جور «خود توجیهی» سینمایی و دفاعیهی شخصی عمل میکند و نه چیزی بیشتر.
در همین راستا، تنشهای دراماتیک فیلم غالبا در جای اشتباهی قرار گرفتهاند و آنقدر تصنعی جلوه میکنند که کارکرد هنری اثر، به نفع یک مانیفست خودپسندانه از دست میرود. فرهادی اینجا سعی کرده تا خود را در مقام فیلمساز مولفی که «حق مصادره کردن واقعیت را دارد» تطهیر کند. او این کار را از طریق نویسندهای به نام سیلوی (ایزابل هوپر) و ولگردی به نام آدام (آدام بسا) انجام میدهد. اما وقتی یک فیلمساز، اثرش را به دادگاهی برای تبرئهی شخصی خودش تبدیل میکند، اولین قربانی، رسالت قصهگویی است؛ چیزی که از قضا فرهادی در آن تبحر ویژهای دارد یا بهتر است بگوییم «داشت».

آدام، جوان بیخانمانی است که به شکل تصادفی وارد زندگی سیلوی میشود. سیلوی در انزوای خودخواستهاش، با یک ماشین تحریر قدیمی رمانی مینویسد که مستقیما از زندگی همسایگان ساختمان روبهرویی الهام گرفته شده. او با تلسکوپ در زندگی آنا (ویرژینی افیرا)، پیر (ونسان کسل) و کریستف (پیر نینی) سرک میکشد و آنها را تبدیل به کاراکترهای رمان خود میکند.
فیلم شروع چندان بدی ندارد و حتی نوید یک درام روانشناختی معمایی خوب را میدهد. ما با کنجکاوی در کنار سیلوی قرار میگیریم و به تماشای دزدی ظریف او از واقعیت مینشینیم. اما این هیجان دوام نمیآورد و فیلم شروع به اضافه کردن لایههای تودرتو و پیچیدگیهای بیمورد میکند. فرهادی هیچ تلاش بصری -یا لحنی- موثری برای متمایز کردن رشتههای روایی متفاوت (جهان واقعی در برابر جهان رمان سیلوی) انجام نمیدهد. بنابراین ساختار «داستان در داستان» تا حد زیادی آشفته از آب درآمده، هرچند که برخلاف اداهای فیلم، قصه سادهتر از آن است که دچار سردرگمی شوید یا نتوانید تشخیص دهید چه چیزی واقعی و چه چیزی خیالی است.
اما گره ساختاری فیلم این است که فرهادی به دلایل نامشخص، سعی کرده یک درام 90 دقیقهای جمعوجور را «به زور» به فیلمی 140 دقیقهای تبدیل کند. فیلم سکانس به سکانس کِش میآید و کاملا منطقی است که بیقرار و کلافه شوید و مدام به ساعت نگاه کنید و از خود بپرسید که این فیلم چه زمانی تمام میشود؟ بدتر اینکه معمای قصه هم در ورطهی «قابل پیشبینی بودن» میافتد و از ارائهی هر نوع پیچش داستانی غافلگیرکننده عاجز است. هیچچیز فاجعهبارتر از این نیست که فیلمی ادعای پیچیدگی کند اما دستش برای مخاطب رو شده باشد.
از طرف دیگر، شخصیتهای محوری فیلم به شدت سوالبرانگیز هستند و اینجا خبری از ظرافت روانشناختی و اخلاقی آثار قبلی فرهادی نیست. آدام در طول فیلم، رفتارهایی بیمارگونه و خطرناک از خود بروز میدهد. او به حریم خصوصی چندین نفر تجاوز میکند، در زندگی آنها سرک میکشد و مرزهای اخلاقی را یکی پس از دیگری درهم میشکند. اما برخلاف رویهی معمول فرهادی، او از واکاوی معنادار این ناهنجاریها شانه خالی میکند. فرهادی عامدانه آدام را شخصیتی معصوم، نجیب و بیآزار به تصویر میکشد! و تمام تلاش خود را میکند تا او را پیش از هرگونه قضاوت مخاطب، تبرئه کند. اما چرا؟ واضح است؛ از آنجایی که شخصیتهای خالق، یعنی سیلوی و آدام نمایندهی خود فیلمساز و فرآیند الهامگیری او هستند، فرهادی حاضر نیست آنها را به واسطهی اعمال تجاوزکارانهشان، محکوم کند.

در مقایسه با آثار کریشتوف کیشلوفسکی (که فیلم ارجاعات بصری و تماتیک فراوانی به آنها دارد)، فرهادی در اجرای ایدهی «چشمچرانی و عشق وسواسگونه» و مضامین انسانی مهم پشت آنها، کاملا شکستخورده است. کیشلوفسکی در «فیلمی کوتاه درباره عشق»، ایجاز را رعایت میکرد تا سخیف بودن رفتار شخصیتها بر پیامهای اخلاقی فیلم سایه نیندازد (حالا بماند که آن فیلم یک تجربهی معنوی هم بود)، اما فرهادی، تقریبا هر عنصری که میتوانست کمک کند تا با شخصیتها ارتباط بگیریم یا با آنها همدلی کنیم را کنار گذاشته است.
اگر تنها یک دلیل برای تماشای این فیلم وجود داشته باشد، گروه بازیگران است. ستارگانی که البته اکثرشان اینجا هدر رفتهاند، به ویژه ایزابل هوپر که در یک ساعت اول قابل قبول بود اما در نیمهی دوم عملا حضوری بیفایده و اضافی دارد و حتی آزاردهنده میشود. با این حال، جایی که او در مقابل کاترین دنو قرار میگیرد، تنها صحنهای است که فیلم کمی جان میگیرد (حتی با اینکه دنو چندان حوصله ندارد و در نقشش فرو نرفته). در این میان، تنها بازیگری که میدرخشد، ویرژینی افیرا است که هر دو نقش آنا و نیتا را با قدرت بازی کرده؛ هر چند که افیرا هم در فیلمنامهای گرفتار شده که او را فقط بهانهای برای زل زدن و تمنای مردانه میبیند. ونسان کسل و پیر نینی نیز به همین منوال، استعدادشان در خدمت داستانی هدر رفته است که نمیداند با خردهپیرنگهایش چه کند.
پایان یک اثر هنری، معمولا محل تلاقی تمام ایدهها، و جایی است که مخاطب احساساتی شده یا به تفکر وادار میشود. آثار پیشین فرهادی با اینکه وابستگی زیادی به «پایان باز» داشتند اما هرگز بیتاثیر نبودند. متاسفانه «داستانهای موازی» وقتی به ایستگاه پایانی میرسد، حتی از قبل هم منفعلتر میشود. پایانبندی فیلم ناامیدکننده، توخالی و فاقد هرگونه تاثیرگذاری عاطفی است. فیلم به جای آنکه پرسشهای خود درباره مرزهای واقعیت و داستان، و اخلاقیات در هنر را به سرانجام برساند، محافظهکارانه و خنثی به پایان میرسد.
«داستانهای موازی» میتوانست فصل تازهای برای فرهادی باشد، میتوانست او را به «کیشلوفسکی جدید سینما» تبدیل کند اما چیزی نیست جز یک بیانیهی شخصی که حرفهایش هم برای کسی اهمیتی ندارد. فیلمنامهای آشفته و بیرمق، دیالوگهای سطحی و تکراری، کش دادن بیدلیل سکانسها و ناتوانی فیلمساز در ایجاد یک معمای اخلاقی و درگیر کردن مخاطب، «داستانهای موازی» در بهترین حالت، یک ملودرام آبکی تلویزیونی است و آن را باید یک شکست فرمی تمامعیار بدانیم.
شناسنامه فیلم «داستانهای موازی» (Parallel Tales)
کارگردان: اصغر فرهادی
نویسنده: اصغر فرهادی، معصومه لاهیجی
بازیگران: ایزابل هوپر، ویرجینی افیرا، ونسان کسل، پیر ناینی، آدام بسا، کاترین دنوو
محصول: 2026، فرانسه
امتیاز سایت IMDb به فیلم: 6 از 10
امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: 19٪
خلاصه داستان: «داستانهای موازی» قصهی نویسندهای شکستخورده و ناموفقی را روایت میکند که سعی دارد با الهام از زندگی خصوصی سه همسایهی آپارتمان روبهرو، داستان تازهای بنویسد. اوضاع زمانی پیچیده میشود که یک جوان بیخانمان و نامتعادل، این نوشتهها را میخواند و تصمیم میگیرد آنها را به واقعیت نزدیک کند.
منبع: دیجیکالا مگ

