نقد فصل پنجم سریال «چیزهای عجیب»؛ پایانی ناامیدکننده بر ده سال نوستالژی

زمان مورد نیاز برای مطالعه: ۱۵ دقیقه
نقد فصل پنجم سریال «چیزهای عجیب»

«چیزهای عجیب» (Stranger Things) آخرین بازمانده‌ی دورانی است از تجربه‌های مشترک از پدیده‌های فرهنگی؛ سریالی است که سیستم نتفلیکسی سریال‌سازی را باب کرد، با ۸ اپیزود، بودجه‌ی سنگین و فواصل طولانی ساخت بین هر فصل؛ سریالی که موفقیتش عملاً نتفلیکس را به ابرشرکت امروزی تبدیل کرد که حالا سینما را با خرید «برادران وارنر» تهدید می‌کند. برادران دافر، سازندگان «چیزهای عجیب»، با ایده‌ای متأثر از فیلم‌های ترسناک دهه‌هشتادی و با کاراکترهایی خوره‌ی بازی‌های تخته‌ای دی‌انددی، در فصل اول سریال خود داستان مادر درمانده‌ای را روایت کردند که برای پیدا کردن پسرش از بُعدی دیگر، خود دست به کار می‌شود؛ حتی اگر همه باور داشته باشند پسرک مرده است. اما این داستان، که با خانواده‌ی کوچک بایرز آغاز شد، با موفقیت سریال هویت خود را فراموش کرد؛ آن هم به نفع مارولیزاسیون آن و جذب حداکثر مخاطب. حالا فصل پنجم «چیزهای عجیب» با اینکه احتمالا خیره‌کننده‌ترین کایجوی تاریخ تلویزیون را پیش چشمانمان آورده است، اما در آن اثری از آن داستان و بچه‌های عجیب و غریبی که روزگاری می‌شناختیم، دیده نمی‌شود. در نقد فصل پنجم «چیزهای عجیب» به اشتباهات و دستاوردهای برادران دافر با فصل پایانی سریال می‌پردازم که بالاخره به ده سال نوستالژی دهه‌هشتاد میلادی پایان می‌دهد.

هشدار! در نقد فصل پنجم سریال «چیزهای عجیب» خطر لو رفتن داستان وجود دارد

نقد فصل پنجم سریال «چیزهای عجیب»؛ یک ماجراجویی آخر

میلی بابی براون در نقش الون

باورش سخت است که ده سال از اولین فصل سریال «چیزهای عجیب» می‌گذرد. هشت اپیزود فصل اول، که زمینه را برای بازگشت شکوهمند وینونا رایدر فراهم کرد، با گم شدن ویل بایرز (نوآ اشناپ) آغاز شد که از سر کمپین ده‌ساعته‌ی «دانجن اند دراگونز» برمی‌گردد. پس از آن با دوستانِ نِرد ویل، یعنی مایک (فین ولفهارد)، داستین (گیتن ماتاراتزو)، لوکاس (کیلب مک‌لاکلین) و دختربچه‌ای با قدرت‌هایی ماورایی به نام الون (میلی بابی براون)، آشنا شدیم که در جستجو برای دوست گمشده‌اشان، به راه‌های نامتعارف روی می‌آورند. این گروه در ادامه با کسانی چون نانسی (ناتالیا دایر)، استیو (جو کری)، جاناتان (چارلی هیتون)، مکس (سیدی سینک) و رابین (مایا هاوک) بزرگتر، و تهدیدات هم خطرناک‌تر شدند.

با الهام از اسپیلبرگ، هیولاهای فیلم‌های جان کارپنتر و شخصیت‌ها و داستان‌هایی که با کلیشه‌های همیشگی فیلم‌های ماجراجویی و نوجوانانه مطابقت داشتند، «چیزهای عجیب» هیچوقت خلاقانه‌ترین داستان دنیا نبوده است؛ اما با داستانی ساده و صمیمی، که هاوکینز را به یک شهر خیالی دوست‌داشتنی تبدیل کرد، این سریال در سال ۲۰۱۶ نوستالژی برای دهه‌ای ساخت که به نظر می‌رسید هرچیزی در آن ممکن است. اما سادگی و صمیمیت این نوستالژی، به‌سرعت با فصل‌های بعدی از دست رفتند.

فصل دوم تنها یک نسخه‌ی گران‌تر و بزرگتر از فصل اول بود که در یکی از منفورترین خطوط داستانی کل سریال، الون را دنبال کشف خود به شیکاگو فرستاد. فصل سوم با معرفی یک مرکز خرید به‌عنوان میدان مبارزه‌ی نهایی، تلاش کرد داستان را از فصل‌های پیشین حتی بزرگتر و متمایزتر کند. فصل چهارم با مانور روی شرور اصلی داستان، وکنا، و معرفی و سپس حذف یکی از محبوب‌ترین کاراکترهای مجموعه، ادی (جوزف کویین)، دوباره به عناصر وحشت فصل اول بازگشت، البته این بار با بودجه‌ای چندبرابری. فصل پنجم اما سه سال در فرایند تولید پیچیده‌ای درجا زد؛ پیامدهای دوران کرونا و تأثیرات اقتصادی منفی آن، اعتصاب‌های نویسندگان و بازیگران و مشکلات شخصی برادران دافر (مثل طلاق راس دافر از همسرش لی جانیاک که فرنچایز «خیابان ترس» (Fear Street) را ساخته است)، همه دست به دست هم دادند تا ساخت پنجم «چیزهای عجیب»، که از ابتدا به‌خاطر فشارهای ناشی از به پایان رساندن سریال، دشوار بود، حتی دشوارتر شود. اما بالاخره و بعد از ۴۰۰ میلیون دلار بودجه، فصل پنجم «چیزهای عجیب» طی استراتژی مضحک نتفلیکس در سه بخش به این پلتفرم آمد.

نقد فصل پنجم سریال «چیزهای عجیب»

فصل پنجم، داستان را ۱۹ ماه بعد از اتفاقات فصل چهارم ادامه می‌دهد. حالا ساکنان هاوکینز خود را در محاصره‌ی ارتش می‌یابند که در شهر پایگاه زده و روی دروازه‌هایی که هاوکینز را به جهان وارونه (The Upside Down) متصل می‌کنند، «چسب‌زخم‌های بزرگ آهنی» نصب کرده‌اند. الون با کمک هاپر (دیوید هاربر) و دوستانش از دست ارتش می‌گریزد که با هدایت دکتر کی (لیندا همیلتون که کاراکترش جایگزینی است برای دکتر برنر فصل‌های پیشین و ایده‌ی تازه‌ی کریپتونایتِ الون را مطرح می‌کند)، می‌خواهند خون الون را برای ساخت بچه‌های خارق‌العاده‌ی دیگر بیرون بکشند. در این ۱۹ ماه هاپر کوشیده با نفوذ به دنیای وارونه مدرکی دال بر مرگ وکنا پیدا یا کار هیولا را تمام کند. همزمان، ساکنان هاوکینز، که تهدیدات ماورای طبیعی را با زلزله‌ای معمولی اشتباه گرفته‌اند، به زندگی معمول خود ادامه می‌دهند و حتی بچه‌ها، یعنی ویل، مایک، داستین و لوکاس هم که از حقیقت ماجرا خبر دارند، هنوز مدرسه می‌روند تا مراسم فارغ‌التحصیلی‌اشان عقب نیفتد. مکس، که در لحظات آخر فصل چهارم دیدیم کور شده و تمام استخوان‌هایش شکسته، حالا در بیمارستان در کما فرورفته و لوکاس با پخش آهنگ موردعلاقه‌اش، هنوز به بازگشتش امید دارد.

در این میان، برادران دافر که احساس کرده‌اند سریال به اندازه‌ی کافی گره‌های داستانی برای گشودن ندارد، خواهر نانسی و مایک، یعنی هالی (نل فیشر) را به عنوان قهرمانی تازه معرفی می‌کنند. دخترک یکی از دوازده بچه‌ای است که وکنا برای تحقق هدف شوم خود می‌دزدد، یعنی ادغام دنیاها با هم. البته از آنجا که برادران دافر به یکی-دو دنیا رضایت نمی‌دهند، در دو اپیزود پایانی آشکار می‌کنند که دنیای وارونه درواقع نه یک دنیا، که یک کرم‌چاله است که هاوکینز را به دنیایی حتی بدتر وصل می‌کند که مایندفلیر در آن سکنا دارد. معلوم نیست چه نیازی است که در لحظات پایانی داستانی که بینندگان ده سال برای رسیدن به آن صبر کرده‌اند، ناگهان یک دنیای کاملا مجزا با قوانین متفاوت بیرون بکشید که می‌دانید فرصتی برای توضیح درست و حسابی چیستی‌اش ندارید.

به جز این آشکارسازی، در غافلگیری پرجنب و جوش در پایان قسمت چهارم، می‌فهمیم که ارتباط ویل با ذهن مشترک (Hivemind) قدرت‌هایی چون وکنا به او داده است. ویل با کشتن سه دموگرگن در یک سکانس اکشن فوق‌العاده، دوستانش را نجات می‌دهد و در اپیزودهای بعدی، گهگاهی از این قدرت برای نفوذ در ذهن وکنا استفاده می‌کند.

نوآ اشناپ در نقش ویل بایرز

اما تا رسیدن به اپیزود نهایی و نبرد همه‌جانبه‌ی گروه علیه تهدیدهای کیهانی، سریال زمان زیادی را تلف می‌کند. فصل پنجم، که خطرات و تهدیدات در آن باید از همیشه بالاتر باشند، در عمل به یک روایت یکنواخت و بی‌روح تبدیل شده که ضرباهنگ‌های یکسانی را در طول هشت اپیزود خود تکرار می‌کند. نقشه‌کشیدن‌ها و گفتگوهای احساسی جای هرگونه حس خطر و فوریت را می‌گیرند؛ آن هم زمانی که مثلا کل شهر نصف شده است! حتی عناصر ترسناک و تریلر سریال هم از دست رفته است. سریالی که از فصل اول خود با الهام از آثار جان کارپنتر و استیون کینگ آغاز شد، در فصل پنجم تنها با تکیه به ترس‌های ناگهانی و جامپ‌اسکرهای بی‌خاصیت، به بیننده بی‌احترامی می‌کند و با گروه بازیگران بیست نفره و بودجه‌ی ۴۰۰ میلیون دلاری، به سیستم فیلمسازی مارولی روی آورده است.

این‌ها بزرگترین مشکلات فصل پنجم‌اند؛ مارولی شدن سریال با شخصیت‌های زیادی و انداختن ریتم داستان. تقریباً هر قسمت بیش از حد طولانی است، پر از داستان‌های فرعی غیرضروری که به جایی نمی‌رسند. در این میان، برادران دافر انگار اصل اول فیلمسازی را فراموش کرده‌اند و به‌جای آنکه همه‌چیز را نشانمان دهند، آن را برایمان به سه زبان متفاوت توضیح می‌دهند. در تمام صحنه‌های نقشه‌کشیدن الگوی ثابتی وجود دارد که بعد از بار سوم تکراری می‌شود؛ اما خودتان را آماده کنید که سریال تا لحظه‌ی آخر از این صحنه‌ها دست نمی‌کشد: شخصیت‌ها یک نقشه‌ی به‌ظاهر غیرممکن را مطرح می‌کنند، دیگران ایراداتش را می‌گویند، کسی در لحظه‌ی یورکا نقشه‌ای تازه می‌کشد و آن را با وسایل مختلف توضیح می‌دهد و همه موافقت می‌کنند که این بهترین نقشه‌ی ممکن در وضعیت فعلی است.

به جز نقشه‌کشیدن، شخصیت‌ها مدام درگیر گفتگوهای احساسی درباره‌ی دوستی و فداکاری هستند؛ به جای آنکه خودشان را برای مواجهه با تهدید نهایی آماده کنند. ازاین‌رو آن حس خطری که در فصل‌های قبلی وجود داشت، با خطوط فرعی و دیالوگ‌های اضافی از بین رفته است. حتی لازم نیست نگران مرگ هیچ شخصیتی باشید، چون برادران دافر جرئت حذف هیچ کاراکتری را ندارند؛ یا بهتر بگویم، نمی‌خواهند نارضایتی طرفداران را به جان بخرند.

فصل پنجم «چیزهای عجیب» یک مشکل اساسی دارد: سن بچه‌ها!

«چیزهای عجیب» بزرگتر از آن چیزی شد که باید

سیدی سینک در نقش مکس

سریالی که زمانی داستانی علمی-تخیلی و ماجراجویانه درباره‌ی گروه کوچکی از بچه‌ها بود که با اتفاقات غیرمترقبه روبرو می‌شدند، در فصل پنجم تبدیل به سریالی شد که زیر بار موفقیت خود، از هم فرومی‌پاشد. برادران دافر در «چیزهای عجیب» با تکیه بر فرمولی ثابت، کوشیدند هر فصل سریال را بزرگتر جلوه دهند، اما نمی‌دانستند کجا بالاخره باید نقطه بگذارند. با خطراتی بزرگتر و کیهانی‌تر، فصل پنجم از همیشه بزرگتر است که از دنیای وارونه فراتر می‌رود و از یک بُعد دیگر، یعنی «ورطه» (The Abyss) سردرمی‌آورد که غولاخر نهایی در آن خوابیده است؛ غولاخری که نمی‌دانیم چطور، اما شرارتِ وکنا (جیمی کمپل باور) از او ریشه می‌گیرد. از آغاز فصل تا رسیدن به این غولاخر، که همان مایندفلیری است که مدت‌ها کابوس ویل بوده، بچه‌ها یک دور قمری می‌زنند تا بالاخره در اپیزود هشتم و پایانی به آن برسند…و سپس در کمتر از ۷ دقیقه آن را با شات‌گان و آتش‌افکن شکست دهند!

اما تنها دنیاهای «چیزهای عجیب» بزرگ نشد؛ اوضاع گروه عظیم کاراکترها از آن هم بدتر است. پس از پنج فصل و معرفی کلی کاراکتر، که برادران دافر حاضر به حذف هیچکدامشان نیستند، گروه بازیگران فصل پنجم از همیشه شلوغ‌تر است. در کنار این‌ها یک خط داستانی با دوازده بچه‌ی دیگر را هم اضافه کنید و برای خودتان یک‌پا مهدکودک دارید! در چنین وضعیتی، در هر صحنه حداقل ۴-۵ نفری در پس‌زمینه چرخ می‌زنند که هیچ کاری برای انجام دادن ندارند. همزمان، فرصت درخشش همان کاراکترهای اصلی هم از دست می‌رود؛ تاجایی که الون در سریال خود به شخصیت حاشیه‌ای مبدل می‌شود.

نقد فصل پنجم سریال «چیزهای عجیب»

اتلاف وقت با هالی و بگیروببندهایش در ذهن وکنا، جز اینکه نشان می‌دهد مکس در این فاصله‌ی نوزده‌ماهه چه می‌کرده است، خاصیت دیگری ندارد. هربار هم جریان داستان را چنان می‌اندازد که آرزو کنید کاش برادران دافر روی همان گروه شخصیت‌های اصلی تمرکز می‌کردند. اگر یادتان باشد، شخصیت اصلی فصل اول «چیزهای عجیب» جویسِ وینونا رایدر بود و سریال اساسا به‌عنوان بازگشتی برای رایدر تبلیغ شد و او هم در سریال خوش درخشید. اما به مرور کاراکتر جویس به حاشیه رفت تا اینکه در فصل پنجم تنها به مادری نگران برای ویل تقلیل یافته و گاهی اوقات انگار فراموش کرده حتی پسری به نام جاناتان هم دارد. خوشبختانه، جویس آخرین کسی است که در اپیزود پایانی تبر به دست کار وکنا را تمام می‌کند که دوباره شمه‌ای از آن جویس قدیمی را نشانمان می‌دهد.

به جز جویس، هیچکدام از شخصیت‌ها خارج از خط داستانی اصلی، شخصیت مستقلی ندارند. داستین به گریه و زاری برای ادی تقلیل یافته، رابین نقش استاد راهنمای ویل را دارد، جاناتان و نانسی در میانه‌ی آخرالزمان فقط به رابطه‌اشان فکر می‌کنند، موری (برت گلمن) در سریال گذاشته شده تا تجهیزات هرکاری را تهیه کند و با هر جمله یک جوک بی‌مزه بگوید، در مقابلش دِرِک (جیک کانلی) مدام فحش می‌دهد و لوکاس هم تنها دغدغه‌اش مکس است. خلاصه، تعداد زیاد کاراکترها به فیلمنامه اجازه نمی‌دهد به جز تمام کردن خطوط داستانی، برای شخصیت‌پردازی وقت بگذارد. با این‌همه شخصیت و خطوط فرعی اضافی، دنیاسازی سریال آنقدر پیچیده شد که حتی خود سازندگان در آن ماندند.

برادران دافر جرئت تمام کردن سریال خودشان را نداشتند

داستین

اغلب اوقات تمام این مشکلات را می‌توان با یک فرجام عالی جبران کرد. اما پایان‌بندی «چیزهای عجیب» در فصل پنجم خیانتی در حق کاراکترها و بینندگانی است که ده سال برای آن‌ها زمان گذاشتند. فصل پنجم به جای دوچرخه‌سواری تا مدرسه، دعوای قلدرها و عجیب‌الخلقه‌ها و معرفی بچه‌های دوازده‌ساله، باید با هاوکینز در وضعیتی آخرالزمانی شروع می‌شد. اتفاقی که پایان فصل چهارم وعده‌اش را می‌داد، اما گویا برادران دافر جرئت تعهد به داستان خودشان را نداشتند. آن‌ها ۷ قسمت کاراکترها را چرخاندند و چرخاندند تا دوباره ما را به همان نقطه‌ای برگردانند که همه فکر می‌کردیم فصل پنجم قرار است از آن شروع شود.

طی این سه سال فاصله‌ی فصل چهارم تا پنجم، برادران دافر با هر مصاحبه و مقاله، وعده‌ی خشن‌ترین مرگ‌ها، بزرگترین غافلگیری‌ها و چیزهایی را دادند که تاکنون در تلویزیون ندیده‌ایم. اما با پایان سریال، ثابت شد که این جملات چیزی جز تاکتیک‌های بازاریابی نبوده است که بیشتر از تشدید اشتیاق ما برای تماشا، خالی‌بستن‌های دافرها را یادمان می‌اندازد.خشن‌ترین مرگ سریال برای یکی-دو سرباز بی‌نام است، بزرگترین غافلگیری قدرت ویل است که از آن استفاده می‌کند تا به هنری/وکنا بگوید او آدم بدی نیست، و چیزی که تاکنون در تلویزیون ندیده بودیم یک کایجوی عنکبوتی است که به‌دست بچه‌مدرسه‌ای‌های نیزه‌به‌دست بدون هیچ تلفات یا آسیبی به آن‌ها کشته می‌شود.

نقد فصل پنجم سریال «چیزهای عجیب»

اما بدتر از این‌ها، اپیلوگی است که عاقبت شخصیت‌ها را نشان می‌دهد. اعضای گروه، ویل، مایک، داستین و لوکاس، فارغ‌التحصیلی خود را جشن می‌گیرند؛ اما معلوم نیست مکس، که یک‌سال و نیم از مدت مدرسه را در کما بوده چطور همزمان با آن‌ها فارغ‌التحصیل می‌شود. بچه‌های مدرسه حالا داستین و کلوب هلفایر را، نه قاتلین سریالی، که قهرمانانی می‌دانند که حسابی هم بین دختران طرفدار دارند. خانم ویلر، که در فصل‌های پیشین هم دیده بودیم شبیه اکثر خانم‌های خانه‌دار دهه‌هشتادی حسابی مراقب سرووضعش است، لباس‌های باز می‌پوشد و زخم‌های دموگرگن را به نمایش می‌گذارد که نمی‌دانم برای مردم هاوکینز، که هنوز فکر می‌کنند در شهرشان زلزله آمده، چه معنی دارد.

کاراکترهای بزرگتر هم اوضاع بهتری ندارند. استیو حالا معلمی الکلی است و از دختربازی دست نکشیده، نانسی و جاناتان، که از فصل اول بهترین زوج ممکن برای هم بودند، از هم جدا شده‌اند؛ چون گویا جاناتان جلوی استقلال نانسی را گرفته بوده است! رابین تمام هویت خود را از دست داده، موهایش را بلند کرده و به دانشگاه دخترانه می‌رود و اصلا معلوم نیست سر دوستی‌اش با ویکی (ایمی‌بث مک‌ناتی) چه آمد. هاپر انگار نه انگار که دوباره دختری از دست داده، از جویس در رستوران انزو خواستگاری می‌کند و معلوم نیست مردم هاوکینز، که تا دیروز فکر می‌کردند هاپر مرده، چطور دوباره او را به‌عنوان رئیس پلیس پذیرفته‌اند.

نقد فصل پنجم سریال «چیزهای عجیب»

و اما الون. در طول فصل، الون در چرخشی ناامیدکننده دوباره خواهر خارق‌العاده‌اش، کالی (لینی برتلسن)، را پیدا می‌کند. اما چرا دافرها باید کالی، یکی از منفورترین کاراکترهای کل سری را برگردانند؟ به همان دلیلی که ادی را برای فصل چهارم خلق کردند. تا بتوانند از کشتن شخصیتی که جزء شخصیت‌های اصلی نیست قسر در بروند. کاش حداقل دافرها کالی را بازمی‌گرداندند تا با ترکیب قدرت او با قدرت الون به قول کالی، «برادرشان وکنا» را شکست دهند؛ اما نه. کالی برگردانده شده تا مدام زیر گوش الون وزوز کند که اگر می‌خواهد چرخه‌ی مرگ و درد تمام شود، راهی جز خودکشی ندارد!

پس از کمک الون به شکست مایندفلیر و وکنا، همه (بدون آنکه هیچ خط و خشی رویشان بیفتد) به هاوکینز برمی‌گردند و به نظر می‌رسد پروژه‌ی خودکشی دست‌جمعی کالی شکست خورده است. اما در لحظه‌ی پایانی، الون از دنیای وارونه سردرمی‌آورد و با انفجار آنتی‌مَتر، انگار او هم کشته می‌شود.

بهترین سریال‌های علمی-تخیلی ترسناک که باید تماشا کنید

مرگ الون بزرگترین غافلگیری فصل نیست. برادران دافر خودشان بارها گفته‌اند از ابتدا می‌خواستند الون را حذف کنند؛ چون الون نمادی است از جادوی دوران کودکی و با بزرگ شدن بچه‌ها، هیچ راهی برای ماندن الون در هاوکینز وجود نداشته است. به عبارت دیگر، الون، دختربچه‌ای که تمام عمرش مورد آزار و آزمایش قرار گرفته، درست وقتی که بالاخره طعم یک زندگی عادی، عشق و دوستی را می‌چشد، به سربار و مانعی برای خوشبختی کاراکترهای دیگر تبدیل می‌شود و باید بمیرد.

البته اگر می‌مرد یک چیز بود؛ چون برادران دافر جرئت تعهد به یک فرضیه را هم نداشته‌اند. در لحظات پایانی از زبان مایک (که معلوم نیست چطور در بیست دقیقه‌ی اپیزود آخر یادش افتاده کشته‌مرده‌ی الون است) فرضیه‌ی دیگری مطرح می‌شود؛ فرضیه‌ای که در آن الون با کمک کالی زنده می‌ماند و به جایی با سه (شاید هم دو) آبشار می‌رود. فارغ از اینکه این فرضیه‌ها چقدر منطقی یا شدنی‌اند، مشکل اصلی عدم تعهد برادران دافر به یک داستان واحد است.

«چیزهای عجیب» و طلسم موفقیت

وینونا رایدر در نقش جویس

«چیزهای عجیب» در آغاز با ایده‌ی یک مینی‌سریال مستقل هشت‌اپیزودی ساخته شد. اما موفقیت آن، برادران دافر را مجبور کرد تا موتور مجموعه را روشن نگه دارند و تنها راه ممکن برای ادامه‌ی سری را در اضافه کردن داستان‌ها و شخصیت‌های تازه دیدند. برادران دافر با کنار گذاشتن ایده‌ی اولیه‌اشان، راه فرنچایزسازی «چیزهای عجیب» را پیشه کردند؛ دقیقا همان چیزی که نتفلیکس در آن سال‌ها لازم داشت تا در کنار پلتفرم‌های دیگر دست بالاتر را داشته باشد.

با موفقیت غیرقابل پیش‌بینی «چیزهای عجیب»، از پادکست گرفته، تا بازی‌های ویدیویی، اجراهای برادوی و محصولات مختلف، نتفلیکس کوشید شیره‌ی سریال را بکشد. حتی حالا هم نتفلیکس نمی‌خواهد از «چیزهای عجیب» دل بکند. با سینما و تلویزیونی که چندسالی است در فرنچایزها، دنباله‌ها و بازسازی‌ها گیر کرده، نتفلیکس از همین حالا سفارش ساخت اسپین‌آف بعدی «چیزهای عجیب» را داده (که درباره‌ی سنگی است که هنری در غار پیدا می‌کند) و حتی مجموعه‌ای انیمیشنی تحت عنوان «چیزهای عجیب: داستان‌هایی از سال ۸۵» (Stranger Things: Tales from ’85) قرار است همین امسال منتشر شود که داستان گروه کاراکترهای اصلی را در فاصله‌ی فصل دوم و سوم روایت می‌کند.

2.5
از ۵
نکات مثبت
  • طراحی ظاهری مایندفلیر
  • جلوه‌های ویژه‌ی مکانیکی و کامپیوتری عالی
  • طراحی و اجرای سکانس اکشن پایان فصل اپیزود چهارم
نکات منفی
  • هجی کردن داستان برای بینندگان
  • اجرای به‌شدت ضعیف بازیگران جوان به‌ویژه فین ولفهارد
  • تکیه بر غافلگیری‌های سطحی و از دست رفتن عناصر ترسناک
  • حفره‌های داستانی متعدد و رها کردن خطوط داستانی پیشین
  • معرفی شخصیت‌های تازه باوجود ازدیاد کاراکترها در آخر فصل چهارم
  • استفاده از آهنگ‌های پرینس و دیوید بویی برای تکرار فرمول فصل قبل

جادویی در فصل ابتدایی «چیزهای عجیب» وجود داشت که توانست فراتر از نِردها و عشاق کارپنتر، با داستان و شخصیت‌های قابل درک و نوستالژی دهه‌هشتادی، خودش را در دل همه‌نوع بیننده‌ای جا کند. اما از آن ویژگی‌ها که هنوز هم با دیدن فصل اول شما را به وجد می‌آورند، از آن هاوکینز و شخصیت‌های دوست‌داشتنی، دیگر در فصل پنجم خبری نیست و چرخش‌های قابل پیش‌بینی، بی‌دل و جرئت بودن فیلمنامه‌ی برادران دافر و تکیه بر فرمول‌های تکراری، آن پایان‌بندی حماسی را که نتفلیکس و سازندگان در ذهن داشتند، محقق نکرد.

«چیزهای عجیب» نماد عصری از تجربه‌های مشترک از پدیده‌های فرهنگی است که در دنیای امروز دیگر جایی ندارند؛ نوستالژی برای زمانی که با اینکه ده سال بیشتر از آن نمی‌گذرد، اما انگار یک عمر از آن گذشته است. با اینکه نتفلیکس از گاو شیرده‌ی «چیزهای عجیب» به همین راحتی‌ها دست نخواهد کشید، اما تن دادن دافرها به بازی‌های استودیویی و بی‌توجهی‌اشان به وفاداری بینندگان، خاطره‌ی تلخی از «چیزهای عجیب» باقی می‌گذارد که نه الون و بچه‌های دی‌انددی‌بازِ فصل اول و نه طرفداران مجموعه استحقاقش را نداشتند.

شناسنامه فصل پنجم سریال «چیزهای عجیب» (Stranger Things)

سازنده: مت دافر، راس دافر
نویسنده: مت دافر، راس دافر، کیتلین اشنایدرهان
بازیگران: میلی بابی براون، نوآ اشناپ، فین ولفهارد، وینونا رایدر، دیوید هاربر، سیدی سینک، مایا هاوک
محصول: ۲۰۲۵، ایالات متحده
امتیاز سایت IMDb به سریال: ۷.۹ از ۱۰
امتیاز سریال در سایت راتن تومیتوز: ۸۳٪
خلاصه داستان: ۱۹ ماه بعد از وقایع فصل چهارم «چیزهای عجیب»، ارتش هاوکینز را محاصره و قرنطینه کرده است. آن‌ها اتفاقات اخیر در هاوکینز را گردن زلزله می‌اندازند، درحالی که خودشان مدام بین هاوکینز و دنیای وارونه در رفت و آمدند و در جهان دیگر پایگاه زده‌اند؛ پایگاهی که برای آزمایشات در آن، به الون نیاز دارند. الون با کمک هاپر و دوستانش توانسته در این مدت از دست ارتش پنهان بماند. همزمان، هاپر و بچه‌ها در دنیای وارونه دنبال راهی برای نابودی وکنا می‌گردند، مکس و گروهی از بچه‌ها هم از درون ذهن وکنا به دنبال شکست او هستند. آیا الون، مایک، ویل، داستین، لوکاس و دیگران می‌توانند با همکاری هم از دست ارتش فرار کرده، وکنا را شکست داده و هاوکینز را از ادغام با دنیاهای بیگانه نجات دهند؟

نقد فصل پنجم سریال «چیزهای عجیب» دیدگاه شخصی نویسنده است و لزوما موضع دیجی‌کالا مگ نیست.

منبع: دیجی‌کالا مگ

برچسب‌ها :
دیدگاه شما

پرسش امنیتی *-- بارگیری کد امنیتی --

۱۰ دیدگاه
  1. M

    مایک حتی نتونست توی لحظات آخر وقتی ال بهش گفت دوستش داره اونم بهش بگه دوستش داره. این مشکل رو توی فصل چهار هم داشت. بنظرم توی اون صحنه خداحافظی مایک و ال ،بجای مایک باید ویل می‌بود. یه صحنه قشنگ خواهر برادری خیلی احساسی تر میشد. اون بوسه آخر مایک و ال رو هم که نگم افتضاح ترین صحنه بوسه ای بود که توی کل زندگیم دیده بودم. ال لیاقتش بهتر ازین ها بود. مایک و ال وقتی کوچیک بودن خیلی ناز بودن ولی هر چقدر بزرگتر شدن رابطه شون تاکسیک و بی معنی شد طوری که من تا قبل قسمت آخر فصل پنج فکر میکردم با هم بهم زدن.

  2. Yenafar

    بچگی من با این فیلم گذشت تا الان واقعا میتونم بگم پایان افتضاحی داشت من وقتی شروع به دیدن فیلم کردم مطمعن بودم قراره پایان افتضاحی داشته باشه انتظار یه پایان خوش رو داشتم
    من امیدوارم استدیو بخواد مارو سوپرایز کنه و استرنجر تینگز ۲ رو بده بیرون نه یه انیمیشن مزخرف

  3. Amir

    نقدتون تا حدی درست بود ولی خیلی سختگیرانه بهش نگاه کردین و بعضی جاها واقعا از حد گذروندین. درسته پایانی ک انتظار داشتیم نبود ولی خاطره ی خوشیو برای من به شخصه رقم زد. با این حال ک داره زیادی طول میکشه ولی اسپین آف و حتی اون بخشی که بهش اشاره کردین ک قراره امسال ساخته بشه ارزش دیدن داره و بی صبرانه منتظرشم

  4. مجتبی

    جالب بود نگفتید یک نظریه خارج از سریال بین طرفدارا وجود داشت که تمام ایرادهایی که توی این فصل دیده می‌شد در اصل همه هدفمند بود و در اصل پایانی که ما دیدیم یک پایان دروغین بود. و قرار بود هفتم ژانویه یک اپیزود سوپرایز منتشر کنند. هرچند هفتم ژانویه شد و مشخص شد همچین چیزی نشده. بعدم که از اینترنت جهانی اومدیم بیرون ولی بعید میدونم اپیزود مخفیانه ای در نهایت وجود داشت و تمام ماجرا این بود که برادران دافر گند زدن به سریال و طرفدارا اونقدر تو شوک بودن که سعی کردن با توهم یک قسمت مخفیانه به خودشون آرامش بدن. برخی از این ایرادها: (۱) لباس فارغ التخصیلی سبز رنگ است و لباس زندانی نارنجی، پس کاراکترها در زندان بودند. (۲) تمام خانواده مایک شبیه وکنا شده بودند و موهایشان مثل وکنا بود و مایکی که هیچ وقت عینک نمی زد مثل وکنا عینک می‌زد. (۳) با اینکه زخم های دموگورگن ها روی گردن مادر مایک در مراسم مشخص بود، در سکانس آخر که بچه هارو صدا زد، هیچ زخمی نداشت. (۴) استیو که تمام عمر بسکت بال بازی میکرد یهو رفت مربی بیس بال شد، بعضی میگفتند چون وکنا همیشه اورا با چوب بیسبال دیده است. (۵) کاراکترایی که وکنا هیچ برخوردی باشون نداشت در قسمت آخر حضور نداشتند و…
    البته خب مشخص شد تمام این نظریات پشیزی ارزش نداشت…

  5. مهشید

    من برای دو قسمت اخر خیلی اشک ریختم. به نظرم با وجود یه سری کم و کاستی در روند داستان، نقدتون شبیه یه دیدگاه شخصیه و این درست نیست!

  6. سارا

    دقیقا بعنوان طرفدار این سریال با همه اینا موافقم
    نکته این هست که راس دافر و همسرش که نویسنده هم هست بین فصل ۴ و ۵ ازهم جدا شدن و اینطوری بنظر میاد که در واقع دلیل خوب بودنِ فصل‌های قبلی ایده‌های این خانم بوده
    به نظرم همینکه این آقا در زندگی شخصیش ناکام شده و همسرش رو از دست داده باعث شده عاقبت زوج‌های سریال رو اینطوری بنویسه مثل جان و نانسی و همچنین مایک و الون که کلا رابطه‌اشون فقط فصل ۱ و ۲ بامزه بود و از فصل ۳ به بعد نابود شد

  7. السا

    عالی بود دقیقا تمام مشکلاتی که این فصل داشت و همه فنها تو تمام پلتفرم ها ازش شاکی بودن رو به زیبایی جمع بندی کردین
    نقدتون ۱۰/۱۰

  8. mmyagh

    بنظرم تحلیلی خیلی شخصی از نگاه منتقد است و به غیر از بعضی بخش هاش بقیه اش اشتباه و سنگین است

  9. مینا

    عالی بود نقدتون و دقیقاً چیزایی که آدم با دیدن فصل پنج متوجه میشه و اذیتش می‌کنه رو گفتین..

  10. هلیوس

    کل فیلم مایک کشته مرده الون بود و این تحلیل کاملا غیر منطقیه!!!!

بازدیدهای اخیر

بر اساس بازدیدهای اخیر شما
تاریخچه بازدیدها مشاهده همه

دسته‌بندی‌های منتخب برای شما

X