درباره مغازه عجیب و مرموز خودکشی چه می‌دانید؟

مهسا علی‌طلب ۲۸ مرداد ۱۳۹۸ | ۱۶:۱۹ ۲۷ شهریور ۱۳۹۸

کتاب مغازه خودکشی یک فانتزی سیاه تکان‌دهنده است که بعد از چاپ ‌شدن در سال ۲۰۰۷، توجه فراوانی برانگیخت. رمان عجیب «ژان تولی»، نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس فرانسوی، هجوی ا‌ست تمام‌عیار درباره‌ی مرگ و امید. رمان درباره‌ی یک دکان فروش ابزار و ادوات خودکشی ا‌ست. همه‌جور خنزرپنزری در آن یافت می‌شود. از انواع سم تا طناب‌های دار، از انواعِ سلاح‌های کمری مناسب برای انتحار تا ویروس‌های کشنده‌. یک فروشگاه منحصربه‌فرد در زمان و مکانی نامعلوم. رمان گره خورده است به نام برخی از مهم‌ترین چهره‌های ادبی و هنری که خود را کشته‌اند؛ میشیما، مرلین مونرو، ونسان ون‌گوگ و… تقاضا بسیار زیاد است، تا این‌که روزی پسری وارد این مغازه می‌شود و با خودش تحولی به همراه می‌آورد. این روند پیش می‌رود تا سطرهای پایانی کتاب که ناگهان ضربه‌ای خردکننده به مخاطب وارد می‌شود، ضربه‌ای که غیرقابل‌پیش‌بینی ا‌ست…  کتاب مغازه خودکشی از درخشان‌ترین آثار فانتزی سیاهی‌است که در دو دهه‌ی گذشته در جهان و در این سبک نوشته شده‌است. حضور متراکم مرگ، تلاش برای ساختن امید به زندگی، نبردی نمادین و مملو از شوخی‌های ظریف که در نهایت قرار است خواننده را میخ‌کوب کند.

در بخشی از کتاب مغازه خودکشی می‌خوانیم:

«آلن! آخه چندبار باید به‌ت بگم؟ وقتی مشتری‌هامون از مغازه خرید می‌کنن، به‌شون نمی‌گیم به‌زودی می‌بینمت. ما باهاشون وداع می‌کنیم. چون دیگه هیچ‌وقت برنمی‌گردن. آخه کی این رو توی کله‌ت فرو می‌کنی؟» لوکریس تواچ با عصبانیت کاغذی را پشت خود در دستان گره کرده‌اش پنهان کرده بود که با تکان‌های عصبی او می‌لرزید. بچه‌ی کوچکش روبه‌روی او ایستاده بود و بشاش و مهربان نگاهش می کرد. خانم تواچ خم شد و با لحن سرزنش‌آمیز محکم‌تری گفت «و یه چیز دیگه؛ این جیک‌جیک کردنت رو تموم کن. وقتی یکی می‌آد این جا نباید به‌ش بگی – ادای آلن را درمی‌آورد – «صبح به خیر.» تو باید با لحنِ یه بابامُرده به‌شون بگی «چه روز گندی مادام.» یا مثلا بگی «امیدوارم اون دنیا جای بهتری براتون باشه، موسیو.» خواهش می‌کنم لطفا این لبخند مسخره رو هم از رو صورتت بردار. می‌خوای این یه لقمه نون رو ازمون بگیری؟ آخه این چه رفتاریه که وقتی یکی رو می‌بینی چشم‌هات رو می‌چرخونی و دست‌هات رو می‌بری پشت گوشت و تکون‌شون می‌دی؟ فکر کردی مشتری‌ها می‌آن این جا لبخند ابلهانه‌ی تو رو ببینند؟ واقعا می‌ری روی مخم. مجبورمون می‌کنی پوزه بند به‌ت ببندیم.»

دانلود کتاب صوتی دانلود کتاب الکترونیک
برچسب‌ها :
دیدگاه شما