زندگی‌نامه‌ ایلان ماسک (فصل یازدهم/ بخش پنجم)

مریم قمری ۱۰ اسفند ۱۳۹۵ | ۱۷:۱۵

فصل یازدهم/ بخش پنجم

نظریه‌ی میدان واحد ایلان ماسک

بهترین مثالی که ظاهراً حکایت از سبک بی‌رحمانه‌ی درون‌سازمانی ماسک دارد، در اوایل سال ۲۰۱۴ اتفاق افتاد زمانی که او مری بث براون را اخراج کرد. هرچقدر بخواهیم او را به‌عنوان یک دستیار مدیر وفادار توصیف کنیم به‌شدت ناکافی خواهد بود. براون اغلب حس می‌کرد مانند ضمیمه‌ای است برای ماسک. شخصیتی بود که از میان تمام دنیاهای او می‌گذشت. به‌مدت بیش از یک دهه او زندگیش را به‌خاطر ماسک رها کرد، هر هفته میان لس‌آنجلس و دره‌ی سیلیکون پرسه‌زنان در رفت‌وآمد بود درحالی‌که تا آخر شب و آخر هفته‌ها نیز کار می‌کرد. براون رفت و از ماسک خواست که حقوقی برابر با مدیران برتر اسپیس‌ایکس دریافت کند زیرا او بخش اعظمی از برنامه‌های ماسک را میان دو شرکت مدیریت می‌کرد، کارهای روابط‌عمومی را انجام می‌داد و اغلب تصمیم‌های مورد نیاز برای کسب‌وکار را می‌گرفت. ماسک پاسخ‌ داد که براون باید یکی‌دو هفته مرخصی بگیرد و خودش وظایف او را به‌عهده می‌گیرد تا بسنجد چقدر دشوار هستند. وقتی براون بازگشت ماسک به‌اطلاعش رساند که دیگر نیازی به او ندارد و از دستیار شات‌ول خواسته است جلسات‌اش را مدیریت کند. براون که هنوز وفادار است و رنج کشیده، نمی‌خواهد درمورد این مسائل با من صحبت کند. ماسک گفته بود که او بیش از حد احساس راحتی می‌کرد که از جانب خودش حرف بزند و این‌که صادقانه باید گفت که او نیازمند یک زندگی بود. افراد دیگر شکوه می‌کنند که براون و رایلی با هم به‌مشکل خوردند و این دلیل بنیادین اخراج براون بود. (براون علی‌رغم درخواست چندین‌باره‌ی من قبول نکرد که برای این کتاب مصاحبه بکند.)

موقعیت هر چه که بود، ظاهر قضیه وحشتناک به‌نظر می‌رسید. تونی استارک، پپر پاتز را اخراج نکرده بود بلکه او را می‌پرستید و به‌خاطر زندگی از او مراقبت کرد. او تنها کسی بود که ماسک واقعاً می‌توانست به او اعتماد کند. کسی که در تمام ماجراها حضور داشت. ماسک می‌خواست اجازه دهد که براون برود آن هم با چنین شیوه‌ی بی‌تکلفی که اعتراض افراد در اسپیس‌ایکس و تسلا را برانگیخت در حالی‌که آن را شرم‌آور و مهر تأیید نهایی بر بی‌توجهی سنگ‌دلانه‌ی او می‌دانستند. قصه‌ی جدایی براون تبدیل به درسی شد درباره‌ی عدم حس هم‌دلی در ماسک و داخل دسته‌بندی داستان‌هایی جای گرفت که در آن‌ها ماسک به‌شیوه‌ای افسانه‌ای کارکنان را سخت ملامت کرده و با تشری خبیثانه از پس تشری خبیثانه بر سرشان می‌باراند. مردم همچنین این شیوه‌ی رفتار را به دیگر خصلت‌های شخصیتی ماسک متصل می‌کردند. معروف بود که او به شدت نسبت به اشتباهات تایپی ایمیل‌ها حساسیت دارد تا حدی که نمی‌تواند خطاها را نادیده‌ گرفته و محتوای واقعی پیام را بخواند. ماسک ممکن است بدون یک کلمه توضیح از سر میز شام بلند شده و بیرون برود تا به ستاره‌ها نگاه کند، دلیل‌اش هم به‌وضوح این است که نمی‌خواهد خودش را با گفت‌وگو‌های کوتاه یا احمقانه اذیت کند. یک‌دوجین از افراد پس از اضافه کردن این رفتارها نتیجه‌گیری خود را چنین برایم بیان کردند که ماسک تقریباً در زمره‌ی کسانی قرار می‌گیرد که اختلال طیف اوتیسم دارند و این‌که برای در نظر گرفتن احساسات دیگران و اهمیت دادن به سعادت آن‌ها مشکل دارد.

به‌ویژه در دره‌ی سیلیکون تمایلی شدید به برچسب زدن روی افرادی که کمی متفاوت بودند یا رفتار عجیبی داشتند به‌عنوان کسی که از اوتیسم یا سندروم آسپرگر رنج می‌برد وجود داشت. این یک‌جور روان‌شناسی نظری برای شرایطی بود که اساساً برای تشخیص یا حتی تدوین اطلاعات نامناسب بودند. چسباندن چنین برچسبی به احساسات ماسک، با آگاهی کم و بیش‌ازحد ساده‌ا‌نگارانه انجام شد.

ماسک با دوستان نزدیک و خانواده‌اش نسبت به کارکنانش، حتی کسانی که مدتی طولانی کنارش کار کرده بودند، برخورد متفاوتی داشت. ماسک در حلقه‌ی داخلی اطرافیان‌اش صمیمی، بامزه و عمیقاً احساساتی بود. ممکن نبود مشغول گپ‌زنی شده و از دوستی بپرسد حال بچه‌های‌ا‌ش چطور است اما اگر بچه‌ی دوستی مریض شده یا دچار دردسری شده بود از تمام قدرت قابل‌ملاحظه‌اش استفاده می‌کرد تا به او کمک کند. او از نزدیکانش با هر هزینه‌ای محافظت خواهد کرد و زمانی‌که لازم بداند در پی نابود کردن کسانی که با او یا دوستانش در می‌افتند، برخواهد آمد.

رفتار ماسک با کسانی که نوروسایکولوژیست‌ها آن‌ها را به‌شدت تیزهوش توصیف می‌کردند هماهنگی بسیار دقیق‌تری دارد. این‌ها کسانی هستند که در کودکی قدرت تفکری استثنایی از خود بروز داده و آزمون‌های سنجش هوش را با بالاترین نمره گذرانده بودند. برای این بچه‌ها غیرمعمول نبود که به جهان اطراف نگاه کرده و شکاف‌هایی پیدا کنند (خطاهای موجود در سیستم) و در ذهنشان راه‌هایی منطقی برای درست کردن آن‌ها ابداع کنند. برای ماسک جریان از این قرار بود که می‌خواست اطمینان حاصل کند که بشر به نژادی میان‌سیاره‌ای تبدیل می‌شود که این تفکر تاحدودی از یک شیوه‌ی زندگی سرچشمه گرفته بود که کاملاً تحت تأثیر داستان‌های علمی-تخیلی و تکنولوژی قرار گرفته داشت. همچنین این یک ضرورت اخلاقی بود که ریشه‌ی آن به زمان کودکیش برمی‌گشت. از برخی جهات این مسئله تبدیل به تعهد جاودان او شده بود.

هر جنبه‌ای از زندگی ماسک ممکن است تلاشی باشد برای تسکین یک افسردگی هستی‌شناسانه که گویا ذره‌ذره‌ی تاروپودش را می‌فرساید. او انسان را همچون موجودی می‌بیند که خودش را محدود کرده و به مخاطره انداخته است و می‌خواهد که این موقعیت را درست کند. کسانی که ایده‌های بدی در جلسات پیشنهاد می‌دهند یا هنگام کار اشتباه می‌کنند در همین روند قرار گرفته و سرعت ماسک را پایین می‌آورند. او از آن‌ها به عنوان انسان بدش نمی‌آید. مسئله بیشتر به این برمی‌گردد که او با هر اشتباه آن‌ها احساس رنج می‌کند که باعث شده زیان انسان‌ها بیش‌تر شود. بی‌احساس بودن ظاهری ماسک نشانه‌ای است این‌که گاهی حسی دارد شبیه به این‌که او تنها کسی است که واقعاً فوریت مأموریت خودش را درک می‌کند. او تحریک‌پذیری و شکیبایی کم‌تری نسبت به دیگران دارد زیرا قمار بسیار بزرگی انجام شده است. کارکنان باید برای حل مشکلات مطلقاً از تمام توانشان استفاده کنند یا این‌که از سر راه کنار بروند.

ماسک درباره‌ی این اهدافش کاملاً روراست بود. التماس می‌کرد که مردم بدانند او در پی کسب موقعیت‌های زودگذر در عالم تجارت نیست. او سعی داشت مشکلاتی را حل کند که به‌مدت دهه‌ها او را نابود کرده بودند. ماسک طی مصاحبه‌هایمان دوباره و دوباره به همین نکته بازمی‌گشت تا اطمینان حاصل کند که بر این موضوع پافشاری کرده که چه‌مدت مدیدی درباره‌ی خودروهای برقی و فضا فکر می‌کرده است. الگوهای مشابهی نیز در کارهایش مشهود بود. در سال ۲۰۱۴ که ماسک اعلام کرد می‌خوهد تمام الگوهای‌اش در تسلا را به‌صورت متن‌باز (Open-source) درآورد، تحلیل‌گران تلاش کردند نتیجه بگیرند یا این یک شیرین‌کاری تبلیغاتی است یا این‌که محرکی پنهانی یا جلب توجه اما این یک تصمیم صادقانه از جانب ماسک بود. او می‌خواست مردم خودروهای برقی بسازند و بخرند. آینده‌ی بشر چندان‌که او آن را می‌داد وابسته به این مسئله بود. اگر باز کردن منبع الگوهای تسلا معنایش این بود که شرکت‌های دیگر می‌توانستند راحت‌تر ماشین‌های برقی بسازند، پس این به‌نفع بشریت بود و ایده‌اش باید رایگان باشد. یک آدم بدبین این را مسخره خواهد کرد و طبیعی هم هست. با این وجود ماسک برنامه ریخته بود که این‌گونه رفتار کند و هنگام بیان افکارش می‌خواست صادقانه سخن بگوید آن هم به‌ طور تقریباً افراطی.

افرادی که یاد گرفته بودند با این طرز فکر ارتباط برقرار کنند، با ماسک صمیمی‌تر شده بودند. آن‌ها کسانی بودند که با بینش او هم‌دردی می‌کردند با این حال هوش‌مندانه او را به‌چالش می‌کشیدند تا تکمیل‌اش کند.
افرادی که یاد گرفته بودند با این طرز فکر ارتباط برقرار کنند، با ماسک صمیمی‌تر شده بودند. آن‌ها کسانی بودند که با بینش او هم‌دردی می‌کردند با این حال هوش‌مندانه او را به‌چالش می‌کشیدند تا تکمیل‌اش کند. هنگام یکی از قرارهای شاممان زمانی که از من پرسید آیا فکر می‌کنم او دیوانه است، این یک آزمایش طبقه‌بندی بود. به‌اندازه‌ی کافی با هم صحبت کرده بودیم که او می‌دانست من به کاری که انجام می‌دهد علاقمند هستم. می‌خواست شروع کند به اعتماد کردن به من و حرف‌های‌اش را بزند اما (برای بار آخر) می‌خواست مطمئن شود که واقعاً اهمیت پژوهش‌اش را دریافته‌ام. بسیاری از نزدیک‌ترین دوستانش باید از آزمون‌های عمده‌تر و دشوارتری عبور می‌کردند. آن‌ها در شرکت‌های‌اش به کار مشغول می‌شدند. آن‌ها دربرابر انتقادات از او دفاع می‌کردند. آن‌ها کمکش کرده بودند در خلال سال ۲۰۰۸ گرگ‌ها را خلیج نگه دارد. آن‌ها وفاداری و تعهدشان را به هدفش اثبات کرده بودند.

اهالی صنعت تکنولوژی تمایل داشتند مدیریت و گستره‌ی بلندپروازی‌های ماسک را همانند بیل گیتس و استیو جابز بدانند. ادوارد یونگ، یک کودک نابغه که برای جابز و گیتس کار کرده بود و درنهایت به مقام معمار ارشد نرم‌افزار مایکروسافت رسید گفته است: «ایلان آن احساس قدردانی عمیق از تکنولوژی را دارا است، آن‌قدر به خیال‌بافی گرایش دارد که چیزی جلودارش نیست و آن اراده‌ی لازم برای دنبال کردن اهداف بلند مدت را دارد که آن دو شخصیت دیگر نیز این‌ها را داشتند و همچنین حساسیت نسبت به مصرف‌کننده‌ی استیو را با توانایی برای استخدام افراد کارآمد خارج از عرصه‌هایی که در آن‌ها تسلط دارد و بیشتر شبیه کارهای بیل است همراه کرده است. احتمالاً این امید وجود دارد که با مهندسی ژنتیکی بیل و استیو بچه‌ای به‌وجود بیاید و کسی چه می‌داند شاید ما آن ویژگی‌ها را در ماسک به ارث گذاشته تا ببینیم چه می‌شود.» استیو یوروستون، یک سرمایه‌گذار ریسک‌پذیر که روی اسپیس‌ایکس، تسلا و سولارسیتی سرمایه‌گذاری کرده، برای جابز کار می‌کرده است و گیتس را نیز خوب می‌شناسد همچنین ماسک را به‌عنوان یک نسخه‌ی به‌روزرسانی شده از ترکیب آن دو نفر توصیف می‌کند: «ایلان مثل جابز با بازیکن C یا D مدارا نمی‌کند اما من می‌گویم که از جابز خوش‌رفتارتر است و نسبت به بیل گیتس کمی ظریف‌تر عمل می‌کند.»

اما هرچه بیشتر درباره‌ی ماسک می‌دانستید جای‌دادن او میان همتایانش سخت‌تر می‌شد. جابز نیز یک مدیرعامل بود که دو شرکت بزرگ را اداره می‌کرد که صنایع مربوطه را تغییر دادند یعنی اپل و پیکسار اما تشابهات واقعی بین این دو مرد به همین‌جا خاتمه می‌یافت. جابز بخش اعظم انرژی خود را به‌جای پیکسار به اپل اختصاص می‌داد، برعکس ماسک که انرژی برابری بین دو شرکت توزیع می‌کرد درحالی‌که هر چه باقی می‌ماند را برای سولارسیتی ذخیره می‌نمود. جابز همچنین شهرتی افسانه‌ای در توجه کردن به جزئیات داشت با این وجود هیچ‌کس اعلام نکرد که دامنه‌ی دسترسی‌اش به‌اندازه‌ی نظارت روزانه‌ی فعالیت‌های شرکت‌ها توسط ماسک گسترش یافته باشد. رویکردهای ماسک محدودیت‌های خودش را داشت. او از نظر استراتژی‌های رسانه‌ای و بازاریابی مهارت کم‌تری داشت. ماسک سخن‌رانی‌هایش را بازگو نمی‌کرد و به ویرایش نطق‌هایش نمی‌پرداخت. او بسیاری از اخبار تسلا یا اسپیس‌ایکس را به‌سرعت بر زبان می‌آورد. او همچنین بخش عمده‌ای از اخبار را بعد از ظهر روز جمعه و احتمالاً برای خلاص شدن از خبرنگاران و رفتن به خانه برای تعطیلات آخر هفته، به‌سرعت و با خشم می‌نوشت، دلیلش هم فقط این بود که نوشتن اعلامیه‌های رسمی را به‌اتمام رسانده بود یا می‌خواست سراغ موضوع دیگری برود. جابز در مقابل با هر سخن‌رانی یا لحظه‌ی رسانه‌ای همچون چیزی ارزش‌مند برخورد می‌کرد. ماسک صرفاً تجمل لازم برای این شیوه‌ی کار را نداشت. او گفت: “من روزها زمان ندارم که تمرین کنم. باید صحبت‌هایم را به‌صورت فی‌البداهه بر زبان آورم و نتایج ممکن است متفاوت باشد.”

از آن‌جایی‌که ماسک مثل گیتس و جابز صنعت تکنولوژی را به قله‌های جدیدی رساند کارشناسان حرفه‌ای سردرگم باقی ماندند. یک دسته چسبیدند به این‌که سولارسیتی، تسلا و اسپیس‌ایکس چیزهای اندکی به مسیر واقعی صنعتی ارائه کرده است که می‌تواند برای ابداعاتی بسیار مؤثر مورد استفاده قرار بگیرد. برای دسته‌ی دیگر ماسک عامل اصلی و درخشان‌ترین ستاره‌ی انقلابی بود که به‌نظرشان می‌رسید دارد در حوزه‌ی تکنولوژی اتفاق می‌افتد.

تایلر کاوئن، اقتصاددان (که در سال‌های اخیر به‌خاطر نوشته‌های هوشمندانه‌اش درباره‌ی جایگاه صنعت تکنولوژی و ایده‌هایش درباره‌ی مسیری که ممکن است طی کند شهرتی نسبی کسب کرده است) در دسته نخست جای می‌گیرد. کاوئن در کتاب رکود بزرگ از عدم وجود پیشرفت‌های فنی بزرگ افسوس خورده و استدلال کرده است که در نتیجه حرکت اقتصاد آمریکایی کُند شده است و دستمزدها کاهش پیدا کرده‌اند. او نوشته است: «در یک مفهوم استعاری می‌شود گفت اقتصاد آمریکایی دست کم از قرن هفدهم از میوه‌هایی که از شاخه‌های پایین آویخته بودند استفاده کرده است، چه کارگران مهاجری را در نظر داشته باشیم که به این سرزمین آزاد آمده بودند و چه تکنولوژی‌های قدرتمند جدید را مد نظر داشته باشیم. با این حال طی چهل سال اخیر آن میوه‌های پایین آمده ناپدید شدند و ما شروع کردیم به وانمود کردن که هنوز آن‌جا هستند. در تشخیص این‌که در یک وضعیت ثابت فنی قرار داریم دچار اشتباه شدیم و درخت بیش از آنچه دوست داریم فکر کنیم بی‌میوه شده است. همین است. این است آن خطایی که از ما سر زده.»

کاوئن در کتاب بعدی‌اش “متوسط بی متوسط”، آینده‌ای بدبینانه را پیش‌بینی کرده است که در آن یک جدایی عظیمی بین ثروتمندان و فقرا شکل می‌گیرد. در آینده‌ی کاوئن سود سرشاری که در سازه‌های هوش‌مندانه وجود دارد منجر به از میان رفتن بسیاری از خطوط کاری با نرخ استخدامی بالای امروزی خواهند شد. افرادی که در این محیط به شکوفایی برسند بسیار خواهند درخشید و قادر خواهند بود دستگاه‌ها را به کمال رسانده و به‌شکل مؤثری با آن‌ها همکاری کنند. پس چه بر سر شمار عظیم بی‌کاران می‌آید؟ خب بسیاری از آن‌ها سرانجام شغلی پیدا کرده و برای ثروت‌مندانی کار می‌کنند که گروهی پرستار بچه، کلفت و باغبان به استخدام خود درخواهند آورد. اگر این احتمال وجود داشته باشد که ماسک سیر تحول بشر را به‌سوی آینده‌ای خوش‌بینانه‌تر پیش ببرد، کاوئن نمی‌تواند آن را پیدا کند. طبق گفته‌های کاوئن امروزه ارائه دادن ایده‌ای توسعه‌محور بسیار دشوارتر از گذشته است زیرا تا همین حالا اکثر کشف‌های بزرگ را استخراج کرده‌ایم. طی قرار نهاری در ویرجینیا، کاوئن ماسک را نه به‌عنوان یک مخترع نابغه بلکه به‌عنوان کسی توصیف کرد که به‌دنبال جلب توجه می‌گردد و اصلاً در این کار موفق نبوده است. او گفت: “فکر نمی‌کنم رفتن به مریخ برای افراد زیادی اهمیت داشته باشد و به‌نظر راه بسیار گران‌قیمتی می‌رسد برای کسب هرگونه کشفیاتی که ممکن است از این طریق به‌دست آید بعد خبرهایی درباره‌ی هایپر لوپ می‌شنوی. فکر نمی‌کنم هیچ قصدی برای ساختن آن داشته باشد. جای تعجب دارد اگر منظورش فقط تبلیغ کردن برای شرکت‌هایش نبوده باشد. در مورد تسلا ممکن است کارآمد باشد اما این کار تنها به‌معنی عقب زدن مشکلات به جای دیگری است. هنوز هم احتیاج به تولید نیرو وجود دارد. ممکن است به این خاطر باشد که او کم‌تر از آن چیزی که مردم فکر می‌کنند سنت‌ها را به‌چالش می‌کشد.”

ادامه دارد…

‌ ‌

مطالب مرتبط:

‌ ‌

telegram_ad2_1

برچسب‌ها :
دیدگاه شما