رتبهبندی فیلمهای «آواتار»؛ بهترین قسمت مجموعه کدام است؟
جیمز کامرون فیلمهای معمولی نمیسازد، او «رویدادهای بزرگ سینمایی» خلق میکند و شاید بزرگترین دستاورد فنی او تا این لحظه، مجموعه «آواتار» (Avatar) باشد. سهگانهی ساختارشکنی که از بودجهی سرسامآورش به بهترین نحو استفاده میکند و با عناصر حماسی، شما را مجذوب خود. در این مقاله، فیلمهای این فرنچایز را رتبهبندی کردهایم و نگاهی اجمالی به آنها خواهیم داشت.
جیمز کامرون میتوانست در همان دهه 90 میلادی بازنشسته شود و همچنان جایگاهش در تاریخ سینما تثبیتشده بود. او در آن دوران، با «تایتانیک» (1997) جهان را شوکه کرد، فیلمی که مردم ساعتها جلوی سالنها منتظر میماندند تا تماشایش کنند و همهجا صحبت از آن بود، یک پدیده فرهنگی باورنکردنی. فروش نجومی «تایتانیک» و کسب 11 جایزه اسکار، نگاهها به سینمای جریان اصلی را هم تغییر داد. جمله معروف کامرون در مراسم اسکار («من پادشاه جهانم») که برگرفته از دیالوگ خود فیلم بود، شاید در نگاه اول رنگی از خودستایی داشت، اما او پُر بیراه نمیگفت، چون در سالهای بعدی مشخص شد که موفقیتهای این فیلم تصادفی نبوده است.
کامرون در سه دهه اخیر، تقریبا همهی زمان و انرژی خود را صرف فیلمهای «آواتار» کرده. این مجموعه را میتوان پروژهی شخصی و جاهطلبانهی کامرون دانست؛ تلاشی برای بازتعریف تجربهی سینمایی در مقیاس صنعتی. این فیلمها ساخته میشوند تا با نمایش جدیدترین پیشرفتهای حوزه تکنولوژی، ما را مبهوت کنند. «آواتار» وجود دارد تا در جهان آن غرق شویم. با این حال، این آثار ضعفهایی هم دارند. برای بخشی از تماشاگران، قصه بیش از حد ساده، کشدار و حتی تکراری به نظر میرسد. مدت زمان طولانی هر نسخه هم باعث میشود تا آنها در مقاطعی خستهکننده به نظر برسند. با این حال، حتی منتقدان سرسخت فیلمهای «آواتار» هم نمیتوانند انکار کنند که هر قسمت، دستکم در بحث فنی، حرفهایی برای گفتن دارد. نمیتوان این سه فیلم را تماشا کرد و تحت تاثیر گستردگیشان قرار نگرفت. شاید از نظر روایی همه را راضی نکنند اما از جنبه سینمایی، همچنان یک «رویداد» محسوب میشوند.
به عقب برگردیم. اگر به کارنامه جیمز کامرون نگاه کنید، به امضاهای بصری و حتی دغدغههای مشابهی میرسید؛ شیفتگی به تکنولوژی، علاقه به آب، استفاده از سازهها و لباسهای مکانیزه و مهمتر از همه، تلاش برای ایجاد تعادل میان اکشن و ملودرام. بنابراین بدیهی بود که او بخواهد در «آواتار»، روی این مولفهها بیشتر مانور دهد و سعی کند آنها را به کمال برساند. او اینجا در نهایت به آزادی رسید، چون دیگر خبری از محدودیتهای فنی گذشته نبود و او میتوانست ایدههایش را در مقیاسی بسیار بزرگتر -و با شدتی بیشتر- اجرا کند.
رتبهبندی این مجموعه شاید کمی دشوار و حتی بدون غافلگیری باشد. دلیلش ساده است؛ تعداد فیلمها کم است و فاصلهی کیفی میان آنها آنقدر زیاد نیست. سه فیلم فرنچایز همگی در محدودهی «قابل قبول» قرار میگیرند. اصولا کارنامه کامرون از چنین آثاری تشکیل شده، فیلمهایی ساختارشکن که خالی از ایراد نیستند. اگر بخواهیم بینقصترین فیلم او را نام ببریم، احتمالا «نابودگر 2: روز داوری» گزینه اصلی خواهد بود. اما در مورد «آواتار»، ارزش واقعی این آثار در «مقیاس» عظیمشان نهفته است. فیلمهای «آواتار» برای تماشا در سالن سینما طراحی شدهاند و در نوع خود نظیر ندارند.
3- آواتار: آتش و خاکستر (Avatar: Fire and Ash)
![]()
- سال اکران: 2025
- کارگردان: جیمز کامرون
- بازیگران: سم ورثینگتون، زوئی سالدانا، سیگورنی ویور، استیون لانگ، کیت وینسلت، کلیف کرتیس، اونا چاپلین
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 7.3 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 66 از 100
صحبت دربارهی قصهی «آتش و خاکستر»، بدون ارجاع به پایان «راه آب» ممکن نیست؛ چون این دو، از نظر روایی کاملا با هم پیوند خوردهاند. فیلم دوم نه فقط از جنبه تجاری (با فروشی نزدیک به قسمت اول)، بلکه از حیث تثبیت روابط و تنشهای خانوادگی، نقش یک پُل را بازی میکند. بنابراین، طبیعی است که فیلم سوم، بهجای شروعی مستقل، مستقیما روی پیامدهای احساسی و دراماتیک همان پایان تلخ قسمت پیشین سوار شود.
ماجراها با یک فقدان جدی در خانوادهی جیک سالی (سم ورثینگتون)، و تا حدودی غمانگیز آغاز میشود، حرکتی که با الگوی همیشگی کامرون همخوانی دارد؛ یعنی استفاده از تراژدی برای تغذیهی مقیاس حماسی قصه. در واقع، این غم شخصی قرار است به یک درگیری و تنش بزرگتر منتهی شود. اما نکتهی مهمتر، نحوهی گسترش تنشهاست. فیلم به وضوح در حال زمینهچینی برای نبردیست که قرار است از هر آنچه در قسمت اول و دوم دیدهایم، هیجانانگیزتر باشد. این همان منطق تصاعدی است که در فرنچایزهای بلاکباستری به چشم میخورد؛ هر دنباله باید از نظر شدت درگیری، یک پله بالاتر برود. با این حال، افزایش وسعت نبردها همیشه به معنای تاثیرگذاری بیشتر نیست، بهویژه اگر مخاطب از نظر احساسی درگیر نشده باشد.
اینجا «آواتار: آتش و خاکستر» با یک چالش جدی روبهرو میشود: مسئلهی «تازگی». فیلم اول، با معرفی سیاره پاندورا، دنیایی را معرفی کرد که کنجکاو بودیم بیشتر از آن بدانیم. مخاطب وارد جهانی میشد که از نظر زیستی، بصری و حتی فلسفی، تازه به نظر میرسد. فیلم دوم، با اینکه از نظر داستانی محافظهکارتر بود، اما با فاصلهی 13 ساله و جهش چشمگیر در فناوری، توانست دوباره حس شگفتی ایجاد کند. اما فاصلهی زمانی کوتاه میان قسمت دوم و سوم (حدود 3 سال) تا حدودی دردسرساز شد، چون «آتش و خاکستر» علیرغم وسعتش، گاهی بیش از حد آشنا به نظر میرسد. البته این حس آشنایی، لزوما نقطه ضعف نیست، اما اگر با نوآوری در روایت یا در واقع قصهای پرکشش همراه نشود، به تجربهی خوبی ختم نخواهد شد. مخاطب امروز، در مواجهه با فرنچایزهای بزرگ، انتظار دارد هر قسمت نه فقط «بزرگتر»، بلکه «متفاوتتر» هم باشد. بنابراین «آتش و خاکستر» باید حرفهای تازهای میزد، چون با این خطر مواجه بود که شاید شکوه بصریاش، دیگر بهتنهایی برای ایجاد شگفتی کافی نباشد.
«آواتار: آتش و خاکستر» روی مرز باریکی قدم میزند؛ از یک طرف، نشانههایی از تمایل به تغییر مسیر دیده میشود، و از سوی دیگر، بازگشت محافظهکارانه به الگوهای آشنا را داریم. حدود یک ساعت ابتدایی فیلم، این امید را ایجاد میکند که قرار است با تجربهای متفاوت روبهرو شویم (خصوصا با جدا شدن اعضای خانواده و معرفی یک قبیلهی جدید از ناویها که لحن تیرهتر و خصمانهتری دارند). این انتخاب، پتانسیل آن را داشت که هم تنش دراماتیک را افزایش دهد و هم جهان داستان را از جنبهی فرهنگی و ایدئولوژیکی گسترش دهد. اما متاسفانه فیلم، به جای بسط این ایدهها، بهتدریج به همان منطقهی امن خودش برمیگردد؛ یعنی الگوهای آشنایی که در دو قسمت قبلی هم دیده بودیم. این بازگشت و تکیه کردن به فرمولهای قدیمی، به فاجعه ختم نشده اما باعث میشود آن حس «تازگی» و «شکوهمندی» که در ابتدای فیلم شکل گرفته بود، نیمهکاره رها شود.
با این حال، جیمز کامرون همچنان در همان زمینی بازی میکند که همیشه در آن قدرتمند بوده؛ او استادِ حماسهسازی است. اشتیاق فیلم برای بزرگتر کردن همهچیز -از نبردها تا عناصر دراماتیک- کاملا مشهود است. و هر بار که فیلم به نقطهی اوج میرسد یا روی سکانسهای اکشن متمرکز میشود، انرژی قابلتوجهی تولید میکند. این لحظات، از نظر طراحی بصری و اجرای تکنیکی، در سطحی قرار دارند که به سختی میتوان در سینمای امروز برایشان رقیب مستقیم پیدا کرد.
جلوههای ویژه فیلم مطابق انتظار شاهکار است و در کنار آن، برخی از شخصیتهای جدید موفق میشوند تا حدی توجه مخاطب را جلب کنند، حتی با اینکه عمق چندانی ندارند. همچنین، نحوهی پیشبرد سرنوشت برخی از کاراکترهای قدیمی، در مقاطعی بار احساسی قابلقبولی ایجاد میکند، هرچند در این زمینه هم، «آتش و خاکستر» میتوانست تاثیرگذارتر باشد. اما جایی که فیلم دچار مشکل میشود، مدیریت ریتم است. برخلاف انتقادی که معمولا به این فرنچایز وارد میشود (یعنی طولانی و کند بودن)، اینجا مسئله تا حدی معکوس است؛ برخی اتفاقات بیش از حد سریع رخ میدهند. فیلم در بعضی نقاط، بدون اینکه فرصت کافی برای تنفس دراماتیک یا پردازش احساسی بدهد، از یک رویداد به رویداد دیگر میپرد. این شتابزدگی، در کنار تکرار ساختاری برخی موقعیتها، باعث میشود انسجام کلی فیلم آسیب ببیند.
در نتیجه، با اثری مواجهیم که از جهاتی، از دو قسمت قبلی بلندپروازانهتر است، اما در سطح روایت، گام قاطعی به جلو برنمیدارد. حس «تکرار مکررات» در بخشهایی از فیلم قابل لمس است؛ گویی همان فرمول قبلی، فقط با حجم بیشتری از عناصر بصری و اکشن بازتولید شده. با این حال، فیلم بهخوبی میداند که چگونه در لحظات کلیدی، با افزایش تنش و تکیه بر عناصر فنی، این حس تکرار را تا حدی خنثی کند.
اینکه «آواتار: آتش و خاکستر» فیلم خوبی است یا خیر، تا حد زیادی به رابطهی شما با کل مجموعه بستگی دارد. کسانی که با دو فیلم قبلی ارتباط برقرار کردهاند، به احتمال زیاد این قسمت را هم تجربهای رضایتبخش خواهند یافت. اما برای ادامهی مسیر این فرنچایز، یک نکته حیاتی به نظر میرسد؛ اگر قرار است دنیای «آواتار» گسترش پیدا کند، دیگر «بزرگتر شدن» کافی نیست. این مجموعه، برای حفظ طراوت و اهمیتش، نیازمند جسارت روایی بیشتری است، باید به سراغ ایدههای متفاوتی برود و انتظارات ما را به چالش بکشد.
2- آواتار: راه آب (Avatar: The Way of Water)
![]()
- سال اکران: 2022
- کارگردان: جیمز کامرون
- بازیگران: سم ورثینگتون، زوئی سالدانیا، سیگورنی ویور، استیون لانگ، کیت وینسلت، کلیف کرتیس، ادی فالکو، جامین کلمنت
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 7.5 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 76 از 100
بر کسی پوشیده نیست که جیمز کامرون استعداد ویژهای در ساخت دنبالهها دارد. از «بیگانهها» تا «روز داوری»، او بارها نشان داده که نهتنها میتواند جهانهای قبلیاش را گسترش دهد، بلکه قادر است پتانسیل آنها را نیز شکوفا کند. «راه آب» در مسیر مشابهی حرکت میکند؛ دنبالهای که همهی عناصر قسمت اول را میگیرد و آنها را بهبود میبخشد. نسخهی اصلی شاید ریتم و انسجام بهتری داشته باشد اما «راه آب» جایی است که این دنیا به شکل عمیقتری ساخته و پرداخته میشود.
«راه آب» تمرکز بیشتری روی خانوادهی سالی دارد. ماجراها در دورانی اتفاق میافتد که جیک و نیتیری (زوئی سالدانیا) صاحب چند فرزند شدهاند (هرکدام با ویژگیها، تعارضها و مسیرهای شخصی خود) و حالا باید به جای قهرمانبازی، به فکر محافظت از این بچهها باشند. این تغییر، لایهای انسانیتر به داستان اضافه میکند و در عین حال، آن را شخصیتری میکند. علاوه بر این، معرفی یک قبیلهی جدید و انتقال بخش عمدهای از روایت به محیطهای آبی، یکی از مهمترین نقاط تمایز فیلم است. اینجا همان جایی است که یکی از وسواسهای قدیمی کامرون -که بالاتر هم به آن اشاره کردیم- به اوج میرسد: آب، عنصری که هم زیبایی دارد، هم خطر، و هم حالوهوایی شبهمعنوی. در «راه آب»، این عنصر نقشی کلیدی پیدا میکند.
«راه آب» البته ضعفهای خاص خودش را دارد. مشابه «آتش و خاکستر»، فیلم اندکی حس تکراری بودن میدهد و البته با مشکل «زمان» هم دستوپنجه نرم میکند. مدت زمان 3 ساعتهی فیلم ممکن است هر کسی را خسته کند و البته بخش قابلتوجهی از آن، صرف پیشبرد مستقیم داستان نمیشود. البته رویکرد کامرون قابل درک است، او اینجا عمدا ریتم را کند میکند تا به شخصیتها اجازه دهد «در این جهان زندگی کنند». سکانسهای طولانی از شنا، کاوش، و تعامل با محیط زیر آب، بیشتر از آنکه کارکرد روایی داشته باشند، کارکرد حسی و تجربی دارند.
با وجود این، «آواتار: راه آب» را میتوان نقطهای دانست که در آن، این فرنچایز از یک «نمایشگاه رونمایی از فناوریهای جدید سینما»، به یک جهان غنیتر تبدیل میشود. شاید بینقص نباشد، شاید حتی در بخشهایی زیادهگو به نظر برسد، اما بدون تردید، گامی رو به جلو است. فیلم سکانسهای اکشن چشمگیری هم دارد اما نکته جالب اینجاست که در لحظات آرامتر، یعنی جایی که ماجراها در فضایی امن و زیبا اتفاق میافتد، لذت بیشتری میبریم. فیلم در این بخشها، حس آرامشی خلق میکند که معمولا شبیه آن را در آثار بلاکباستری جریان اصلی نمیبینیم.
شاید دیگر نیازی به گفتن نباشد اما این فیلم هم از جنبه فنی بینقص است؛ همهچیز در بالاترین سطح ممکن قرار دارد و رفتهرفته فراموش میکنید که بسیاری از نماها واقعی نیستند و توسط رایانه تولید شدهاند. هنوز زمان زیادی از اکران این فیلم نگذشته تا بتوان با قطعیت دربارهی «ماندگاری» آن قضاوت کرد، اما نشانهها حاکی از آن است که سینمادوستان خاطرات خوبی از «راه آب» دارند و از آن به نیکی یاد میکنند.
1- آواتار (Avatar)
![]()
- سال اکران: 2009
- کارگردان: جیمز کامرون
- بازیگران: سم ورثینگتون، زوئی سالدانیا، استیون لانگ، میشل رودریگز، سیگورنی ویور، جووانی ریبیسی، دیلیپ رائو
- امتیاز کاربران IMDb به فیلم: 7.9 از 10
- امتیاز راتن تومیتوز به فیلم: 81 از 100
«آواتار» را میتوان عصارهی جهانبینی سینمایی کامرون دانست. از جنبه داستانی، فیلم آگاهانه روی الگوهای امتحانپسداده حرکت میکند؛ مواجههی یک انسان با فرهنگی بیگانه، دگردیسی درونی، و در نهایت انتخاب میان دو جهان. شباهتها با «رقصنده با گرگها» و «آخرین سامورایی» انکارناپذیر است. اما کامرون اصلا سعی ندارد این شباهتها را پنهان کند؛ او آنها را به مثابه یک اسکلت روایی ساده نگه میدارد تا بتواند گوشت و پوست اصلی فیلم -یعنی جهان پاندورا- را با حداکثر جزئیات بسازد. و البته این کار را به شکلی باورنکردنی انجام میدهد. اینجا، جهانسازی او آنقدر دقیق، زنده و سرشار از جزئیات است که خودش به بخشی از روایت تبدیل میشود. دیگر نمیتوان گفت «داستان ضعیف است و جلوههای ویژه قوی»، چون اینجا جلوهها خودِ داستاناند!
کامرون قبلا در فیلم «ورطه» (1989)، بذر بسیاری از ایدههای «آواتار» را کاشته بود؛ ارتباط با موجودات ناشناخته، پیوند عاطفی میان انسان و «دیگری»، و رابطهی عجیب اما قابل درکِ رستگاری با فناوری. در «آواتار»، او این مضامین را میگیرد، پالایش میکند و در مقیاسی بزرگتر و عامهپسندتر ارائه میدهد. به همین دلیل است که «آواتار» توانست آن دسته از مخاطبانی که معمولا از بلاکباسترها فاصله میگیرند را هم با خود همراه کند. این جنس تماشاگران اغلب به دنبال پیچیدگیهای روایی یا فرمهای تجربی هستند، اما وقتی با فیلمی مواجه میشوند که در سطح حسی و ادراکی اینقدر یکپارچه و متفاوت است، نمیتوان در مقابلش مقاومت کرد. کامرون اینجا فقط فیلم نمیسازد، او یک جهان تازه را به ما به معرفی میکند و وقتی با چنین اثر شکوهمندی روبهرو میشویم، مرز میان سرگرمی و هنر، حداقل برای مدتی، کمرنگ میشود.
جیمز کامرون ایدهی اولیه را در دههی 90 میلادی و بعد از موفقیت «تایتانیک» مطرح کرد؛ اما برخلاف بسیاری از کارگردانها که سعی میکنند سریعا سوار موج موفقیتشان شوند، او ترمز کرد. دلیلش ساده بود؛ تکنولوژی هنوز به درجهای نرسیده بود که رویاهای او محقق شود. کامرون از آن دست فیلمسازهایی نیست که خودش را با امکانات موجود تطبیق دهد؛ برعکس، او منتظر میماند تا ابزارها به سطحی برسند که بتوانند تخیلش را روی پرده بیاورند. برای «آواتار»، این یعنی سالها صبر. او بارها تاکید کرده بود که تکنولوژیهای موردنیاز (از موشن کپچر تا سیستمهای سهبعدی جدید) هنوز در مرحلهی آزمایشی هستند و زمان میبرد تا به بلوغ برسند.
در این فاصلهی طولانی، کامرون بیکار ننشست. فیلمنامه را بازنویسی و گسترش داد، جهان پاندورا را با جزئیات کامل طراحی کرد و حتی به سراغ پروژههای مستند رفت. اما هرچه زمان میگذشت، تردیدها بیشتر میشد. اولین تصاویر و پوسترهای منتشرشده از «آواتار» برای بسیاری ناامیدکننده بود و حتی برخی تصور میکردند کامرون اینبار بیش از حد ریسک کرده است. وقتی شایعات دربارهی بودجهی نجومی فیلم (چیزی بین 250 الی 350 میلیون دلار) پخش شد، تردیدها جای خود را به بدبینی دادند. در آن مقطع، بعضیها این سوال را مطرح میکردند که آیا ممکن است کامرون اشتباه کرده باشد؟ اگر «آواتار» شکست میخورد، احتمالا به بزرگترین قمار نافرجام تاریخ سینما تبدیل میشد. اما بعد از اکران، معادله برعکس شد. ناگهان مشخص شد آن سالها صبر و توسعه بیدلیل نبوده است.
قصه چندان پیچیده نیست؛ در سال 2154، انسانها برای استخراج یک مادهی معدنی ارزشمند به سیارهای سرسبز به نام پاندورا میروند. اما این طرح به یک مانع اساسی برمیخورد؛ ساکنان بومی سیاره یعنی ناویها، موجوداتی آبیرنگ با پیوندی عمیق با طبیعت که حاضر نیستند در مقابل استعمار زانو بزنند. این خط داستانی، همان الگوی آشنای «برخورد تمدن صنعتی با فرهنگ بومی» است؛ چیزی که بارها در ادبیات و سینما دیدهایم. اما تفاوت در نحوهی ارائه است. کامرون این داستان ساده را بهانهای میکند برای ساخت جهانی که تماشاگر در آن غرق شود و حتی برای لحظاتی در آن «زندگی» کند. این موقعیت، مشابه وضعیتی است که در زمان شروع اکتشافات اروپاییها در آمریکا وجود داشت، ساکنان محلی، وحشی تلقی میشدند و اروپاییها با فساد و بیرحمی، میخواستند منابع آنها را چپاول کنند و صاحب زمینهایشان شوند. در «آواتار»، ناویها ارتباط زیستی عمیقی با طبیعت اطراف خود دارند، پاندورا را مانند یک خدا میپرستند و از طریق این ارتباط، فضای زیبا و متعادلی به وجود آوردهاند. با این حال، انسانها عادت دارند به باورهای دیگران بیتوجهی کنند و برای نیازهای خود، هر چیزی را از بین ببرند.
در مرکز این تضاد، شخصیت جیک سالی قرار دارد. او سرباز خوشقلبی است که قطع نخاع شده و به برنامه «آواتار» میپیوندد تا سعی کند با ناویها ارتباط برقرار کند و راهحلی دیپلماتیک به آنها پیشنهاد دهد تا با ورود انسانها به این سرزمین موافقت کنند. جیک تحت سرپرستی دکتر گریس آگوستین (سیگورنی ویور)، دانشمندی که طراح -و مغز متفکر- این برنامه است، از راه دور وارد یک بدن ناوی -که مهندسی ژنتیکی شده- میشود تا مثل یکی از آنها زندگی و بین دو فرهنگ صلح برقرار کند. در حالی که او در جنگلهای سرسبز پرسه میزند، با نیتری ملاقات میکند و از طریق او، آداب و رسوم بومیان را میآموزد و در نهایت در بدن آواتارش نسبت به بدن شکستهی انسانی خود احساس راحتی بیشتری میکند. اما مافوقهای او، پارکر (جووانی ریبیسی) و سرهنگ کواریچ (استیون لانگ)، ماده معدنی موردنظرشان را میخواهند و آن را همین حالا میخواهند! بنابراین، نبردی بزرگ بین این دو نژاد شکل میگیرد.
برجستهترین ویژگی فیلم، نمایش ملموس ناویها و شباهت جالبتوجه آواتارها به میزبانهایشان (بهویژه در مورد آواتار سیگورنی ویور) بدون هیچگونه حس ناخوشایندی یا غیرطبیعی بودن است. با اینکه فیلم بهصورت سهبعدی اکران شد اما حتی در نمایشهای دوبعدی هم ناویها سهبعدی و باکیفیت به نظر میرسند. برای عادت کردن به ظاهر ناویها، بدنهای کشیده و آبیشان و جثهی عظیمشان در مقایسه با انسانها، تنها به دو سه دقیقه زمان نیاز است. اما بعد از این تطبیق اولیه، لحظهای پیش نمیآید که در چیزی که میبینیم شک کنیم. کامرون درست میگفت. هالیوود برای این فناوری آماده نبود. اینها چهرههایی هستند که با گذشت بیش از 17 سال، همچنان میتوانیم به آنها دست بزنیم و حسشان کنیم، بدون اینکه به این نکته فکر کنیم که خیالی و ساختگی هستند.
«آواتار» فارغ از سکانسهای اکشن خوشساخت و جلوههای ویژهی آوانگارد، مضامین مهمی همچون محافظت از محیط زیست و مخالفت با جنگطلبی را هم در کانون توجه قرار میدهد. کامرون با این فیلم بار دیگر ثابت کرد که فیلمسازی پیشگام است و میخواهد استانداردهای صنعت سینما را بازتعریف کند. «آواتار 1» از جنبههای مختلف، تجربهای فراموشنشدنی است و با توجه به تاثیری که بر صنعت سینما گذاشت، باید آن را بیتردید بهترین قسمت این مجموعه در نظر گرفت، فیلمی که همهچیز را آغاز کرد.
منبع: collider, دیجیکالا مگ
