بررسی سریال «اعتراف می‌کنم»؛ نسخه ایرانی کریمینال چقدر موفق است؟

زمان مورد نیاز برای مطالعه: ۶ دقیقه
بررسی سریال اعتراف می‌کنم

بعضی ایده‌ها آن‌قدر خوب‌اند که آدم دلش می‌خواهد زودتر ببیندشان و کمی هم البته از رفتن به سمت‌شان می‌ترسد؛ ساختن نسخه‌ی ایرانی یک سریال موفق خارجی از همین دسته است. مخاطب از همان قدم اول مقایسه می‌کند و سازنده هم از همان لحظه در موضع دفاع است.

«اعتراف می‌کنم» از اواسط مرداد امسال، از فیلم‌نت پخش شده و از اولین ثانیه‌ها صریح می‌گوید که عناصر خود را از جایی دیگر قرض‌گرفته است. این کار به نوعی بومی‌سازی سریال «کریمینال» نتفلیکس است. کریمینال نسخه‌های بریتانیایی، اسپانیایی، فرانسوی و آلمانی هم دارد و هر کشور با بازیگران ثابت و قصه‌های خودش آن را ساخته است. همه‌چیز در یک طبقه‌ی ساختمان، در یک اتاق بازجویی می‌گذرد. در هر قسمت، کارآگاهان با یک مظنون جدید روبه‌رو می‌شوند و با استفاده از تکنیک‌های روان‌شناختی و پرسش‌های دقیق تلاش می‌کنند حقیقت را کشف کنند. هر قسمت پرونده‌ای مستقل دارد و تمرکز اصلی سریال بر بازجویی و بازی روانی میان ماموران و مظنونان است. شبیه همین ایده را در سریال‌هایی مثل «دپارتمان کیو» هم دیده‌ایم که پلیسی را مامور پرونده‌های حل‌نشده می‌کند، هرچند آنجا یک پرونده در کل فصل دنبال می‌شود، نه یک پرونده در هر قسمت.

داستانی درباره بازجویی

اصول کار در اعتراف می‌کنم هم همین است. در سریال «اعتراف می‌کنم»، سروان همایون شایگان با بازی پوریا پورسرخ، مسئولیت رسیدگی به پرونده‌های راکد پلیس را بر عهده دارد. او در این مسیر با گروهی از ماموران و متخصصان همکاری می‌کند؛ از جمله سرگرد احمد سیاح با بازی علیرضا ثانی‌فر، شیوا حقی، روان‌شناس گروه با بازی بهار کاتوزی و نگار فروتن، هکر جوان با بازی روژان رضوانیان. مهدی هاشمی نیز در نقش جهانگیر شایگان، پدر همایون، از دیگر بازیگران اصلی این مجموعه است. هر قسمت یک متهم می‌آید و تیم باید از او اعتراف بگیرد. ساختار آنتولوژی است، یعنی پرونده‌ها مستقل‌اند و تیم ثابت می‌ماند. اول از همه به نظرم باید به جسارت پروژه تبریک گفت. در فضایی که شبکه‌ی نمایش خانگی را کمدی‌های تکراری و درام فرمول‌زده پر کرده، سراغ سریالی رفتن که همه‌اش در یک اتاق می‌گذرد و هیچ تعقیب و گریز و تیراندازی و اکشنی ندارد، کار کوچکی (هرچند با وجود اوریجینال نبودن) نیست. اینجا سلاح اصلی کلمه‌هاست و مخاطب باید با نگاه‌ها و لغزش‌های زبانی و حرکت‌های عصبی دست و صورت معما را حل کند.

بررسی سریال اعتراف می‌کنم

دومین موردی که به نظرم در نوع خود جالب است، ساز و کار تولید است. سریال شبیه نمونه‌ی خارجی هر قسمت را به نویسنده و کارگردان متفاوتی سپرده. در لیست کارگردانان، پویا سعیدی، امیررضا رشتی، اسما ابراهیم‌زادگان، بهداد امینی، نفیسه زارع و عمادخدابخش به چشم می‌خورد که هر کدام پیشینه متفاوتی دارد و شاید از آنجایی که این احتمالا اولین بار است که در تلویزیون و نمایش خانگی ما چنین عنوانی دیده می‌شود، ترس از یکدست نشدن سریال وجود داشته باشد، اما باید اعتراف کرد که همه‌چیز تقریبا منسجم از آب درآمده و حداقل از این نظر ناسازگاری‌ای وجود ندارد.

بازی‌ها

این وسط خالی از لطف نیست که به گریم پوریا پورسرخ، با چهره‌ای خسته و عینک و ظاهری بسیار دور از قهرمان‌های خوش‌پوش قبلی‌اش، اشاره کنیم که غافل‌گیرکننده است. البته با اینکه تلاش او برای شکستن فرم همیشگی‌اش قابل تحسین است اما این تفاوت بیشتر فقط در ظاهر است و جنس صدا و لحن و بازی‌اش چندان هم به شخصیت نمی‌نشیند و به عبارتی بازی‌اش و نه چهره‌اش به نقشش نمی‌خورد. اجرای مهدی هاشمی مقداری نمایش است و انگار هر حرکتش را کارگردان گفته و لرزش صدا و بدن واقعی نیست. البته وضعیت این دونفر به نسبت باقی بازیگرها بهتر است.

سیاح و شیوا و نگار هر بار پیدایشان می‌شود، بیشتر شبیه بازیگری‌اند که دیالوگ‌هایی را اجرا می‌کند تا افرادی باتجربه و کیفیت لازم برای نقش را ندارند. در یک اثر بازجویی‌محور، نگاه، سکوت و تغییر لحن به‌اندازه دیالوگ‌ها اهمیت دارند و خودشان بخشی از ابزار روایت هستند. یک مکث کوتاه، نگاه معنادار یا تغییر ناگهانی در لحن می‌تواند تردید، ترس یا فشار روانی شخصیت‌ها را منتقل کند. اگر این عناصر به‌درستی به کار گرفته نشوند، تنش صحنه به ردوبدل شدن چند جمله محدود می‌شود و بخش مهمی از کشمکش روانی میان بازجو و متهم از بین می‌رود. البته که این به مشکل قاب‌بندی دوربین هم برمی‌گرد. هرچند که دکور و قاب‌بندی بد نیست و فیلم‌بردار قاب‌هایی ساخته که در خدمت ژانر کار می‌کند و تدوین خوبی هم انجام شده اما در بعضی نماها دوربین زاویه خوبی ندارد و در چنین سریالی که جز گفتگو چیزی برای تماشا ندارد، ندیدن بازیگر به شکل مناسب یعنی از دست دادن بخش بزرگی از حسی که قرار است دریافت شود. در نتیجه این موضوع (هرچند که بحث فیلنامه هم مطرح است) هنوز شخصیت‌های اصلی برای هم غریبه به نظر می‌رسند و شیمی میانشان شکل نگرفته است.

مشکل باورپذیری

با این حال شاید مهم‌ترین مشکل سریال «باورپذیری» است. دیالوگ‌ها انگار ترجمه متون انگلیسی هستند و فضا و ظاهر شخصیت‌ها نیز چندان با واقعیت هماهنگ نیست. سوم، هکر داستان که هر چیزی را با چند دکمه می‌شکند. مسئله این نیست که اتفاقات داستان در دنیای واقعی امکان‌پذیر هستند یا نه؛ مهم این است که منطق آن‌ها در جهان داستان پذیرفتنی باشد. به بیان دیگر، باورپذیری زمانی شکل می‌گیرد که سازنده بتواند با ترفندهای روایی مخاطب را با خود همراه کند؛ اتفاقی که به اعتقاد من در «اعتراف می‌کنم» به‌ خوبی رخ نمی‌دهد. همچنین شیوه اعتراف‌گیری که در سریال به تصویر کشیده می‌شود، با سازوکارهای واقعی چنین فرایندی در ایران همخوانی ندارد. به همین دلیل، این پرسش مطرح می‌شود که سریال چگونه می‌خواهد مخاطب ایرانی را متقاعد کند که رفتار بازجو و روند بازجویی را بپذیرد.

رنگ‌بندی را هم نباید فراموش کرد. ترکیب آبی و قرمز در نسخه‌ی بریتانیایی و دپارتمان کیو اشاره‌ای به پرچم انگلستان است. سوال مهم این است که چرا نسخه‌ی ایرانی همان را برداشته، در حالی که می‌توانست از سبز و قرمز پرچم خودمان استفاده کند. این مثال ساده و مواردی که مربوط به فرایند بازجویی است نشان می‌دهد سازنده در برخی از بخش‌ها بدون فهمیدن دلیل انتخاب یک سری عناصر داستانی و بصری، دقت کافی به خرج نداده و صرفا کپی کرده است.

چرا این‌همه حرف؟

یکی از موارد عجیب و غریب سریال این است که پلیس‌های سریال زیاد حرف می‌زنند. شاید با خود بگویید که این دیگر چه دلیل مسخره‌ای است برای ایراد گرفتن از یک سریال؟ اما اوضاع وقتی عجیب می‌شود که این حرفا ربطی به بازجویی ندارند. اتاق بازجویی را ساخته‌اند تا از آدم‌هایی که حرف نمی‌زنند اعتراف بگیرند، ولی خود پلیس‌ها بیشتر درد و دل می‌کنند. مسئله فقط تعداد جملات نیست و در یک سریال که در فضایی بسته جریان دارد، صحبت کردن تنها چیزی است که اهمیت دارد و این باید در خدمت وادار کردن طرف مقابل به حرف زدن باشد. هر جمله باید تنشی ایجاد کند یا گاردی را بالا و پایین بیاورد. اما اینجا گفتگوها به کیفیت نسخه اصلی نیستند.

اعتراف می‌کنم

سریال از قسمت دوم و سوم به مراتب بهتر می‌شود و شاهد کارگردانی بهتر و قاب‌های جذاب‌تری هستیم اما ضعف در داستان چندان کم نمی‌شود. کارآگاه‌ها یک‌دفعه چیزی را حل می‌کنند که هیچ پیش‌زمینه‌ای برایش ایجاد نشده و مخاطب فرصت نمی‌کند با آن‌ها همراه شود. در نتیجه لذت حل معما کم می‌شود و آن کشمکش و تعلیقی که انتظار می‌رود وجود ندارد. در نتیجه این نبود تعلیق، مخاطبی که این روزها به دلایلی که خودتان بهتر می‌دانید، تحملش پایین آمده، خسته می‌شود و گزینه‌های بی‌شماری برای رفتن دارد.

آیا سریال ارزش دیدن دارد؟

در مورد اینکه «اعتراف می‌کنم» را ببینید یا نه، اگر انتظار دارید که هر پنج دقیقه اتفاقی بزرگ بیفتد، سراغش نروید. اگر از بازجویی، بازی روانی، کشف تناقض و رمزگشایی از حرف آدم‌ها لذت می‌برید و حوصله‌ی تماشای گفتگوهای طولانی دارید، می‌توانید با آن همراه شوید. اما مسئله به این سادگی هم شاید نباشد. وقتی با اثری روبرو هستیم که صریحا اعلام کرده که الهام گرفته از اثری دیگر است، باید دید که در این فرایند ارزش افزوده‌ای داشته است یا خیر. درصورتی که افزوده‌ای نباشد، دلیلی هم برای تماشای اثری که بسیاری از عناصر خود را از سریال دیگری قرض گرفته که از همه نظر بهتر است، نیست.

برچسب‌ها :
دیدگاه شما

پرسش امنیتی *-- بارگیری کد امنیتی --

بازدیدهای اخیر

بر اساس بازدیدهای اخیر شما
تاریخچه بازدیدها مشاهده همه

دسته‌بندی‌های منتخب برای شما

X