جشنوارههای سینمایی در تسخیر فیلمهای ترسناک و سیاست؛ چه بر سر سینمای مستقل آمد؟
جشنوارههای سینمایی قرار بود پناهگاهی برای سینمای مستقل باشند؛ جایی برای کشف صداهای تازه، حمایت از فیلمسازان جسور و فاصله گرفتن از قواعد تجاری هالیوود. اما آیا این جشنوارهها هنوز به آرمانهای اولیهشان وفادار ماندهاند؟ در مقاله پیش رو، نشریه هالیوود ریپورتر به سراغ تناقضهای دنیای جشنوارهها میرود؛ از رونق فیلمهای ترسناک و رقابت بر سر خرید آثار خونین گرفته تا غلبه موضعگیریهای سیاسی و ایدئولوژیک.
فیلمهای ترسناک و سیاست دارند جشنوارههای سینمایی را از پا درمیآورند

نمیدانم چرا زک اسنایدر تصمیم گرفت فیلم «آخرین عکس» (The Last Photograph) را در جشنواره بینالمللی فیلم تورنتو (TIFF) به نمایش بگذارد. بعید بود این تریلر جنگی بتواند نظر مخاطبان را جلب کند، مگر اینکه زک اسنایدر از خودش فیلم گرفته باشد که خون نجاتبخش به مارک کارنی، نخستوزیر کانادا، تزریق میکند و همزمان شعار «از رود تا دریا» (From the River to the Sea) سر میدهد.
منظورم همان مخاطبان جشنوارههای سینمایی است؛ جمعی پیشبینیناپذیر و عموما متمایل به چپ که در شبکههای اجتماعی حضور پررنگی دارند. از دانشجویان ناراضی سینما و فعالان اجتماعی و باریستاهای نیمهوقت گرفته تا روزنامهنگاران ورزشی اخراجشده و همیشهمست، و پادکستسازهای حوزه زوجدرمانی که نمیخواهند بپذیرند همسرشان از طرفداران خردهفرهنگ فِریهاست؛ افرادی که به شخصیتهای حیوانی انساننما علاقه دارند. همه این آدمها هم خیال میکنند از یورگوس لانتیموس فیلمساز بهتری هستند.
یک فیلمساز پیش از آنکه وارد بازی بیرحمانه قدرت و سیاست در نظام استودیویی هالیوود شود، باید اول نظر همین جمع عجیبوغریب را جلب کند. در هالیوود، جلب رضایت استودیوها بهتنهایی کافی نیست؛ گاهی باید از آزمون دشوارتر و پیشبینیناپذیرتر جشنوارهها هم سربلند بیرون آمد.
جشنوارههای سینمایی برای چند دهه خودشان را پناهگاهی برای هنر هفتم معرفی میکردند؛ جایی که میشد از بدترین غریزههای تجاری هالیوود فاصله گرفت و به فیلمهایی فرصت داد که در بازار جریان اصلی شانسی نداشتند. اما حالا بیشتر به لیگ پرورش استعدادهای هالیوود تبدیل شدهاند؛ سکویی برای کشف فیلمسازانی که قرار است به جریان اصلی سینما راه پیدا کنند. همزمان، جشنوارهها بیش از هر زمان دیگری به بازاری پیشبینینشده برای فیلمهای ترسناک شباهت دارند؛ جایی که فیلمسازان تازهکار برای جلب توجه با ستارههای بزرگ رقابت میکنند، خشونت و خونریزی در لفافه نقد سیاسی عرضه میشود و گاهی خونینترین فیلم جشنواره، بزرگترین رقابت را میان خریداران برای تصاحب حق پخش به راه میاندازد.
در گذشته، دانشکدههای سینما جایی بودند که میتوانستی فنون فیلمسازی را یاد بگیری و استعدادت را به دیگران نشان بدهی. اما دیگر کسی در دانشگاه کالیفرنیای جنوبی (USC) منتظر کشف یک فیلم دانشجویی نیست. امروز، جورج لوکاسِ نسل زد باید فیلم مستقل خودش را بسازد و آن را به چرخه جشنوارهها ببرد تا شاید فرصتی برای دیدهشدن پیدا کند؛ درست همانطور که جورج لوکاس با «تیاچایکس ۱۱۳۸» (THX 1138) مسیر فیلمسازیاش را آغاز کرد. البته این فیلمساز جوان برای جلب توجه باید با نمایش عظیم و پرهزینه تازهای از مجموعه «مکس دیوانه» (Mad Max) هم رقابت کند.
به این ترتیب، جوانی با یک دوربین، یک کارت اعتباری و حرفی برای گفتن، ناگهان در همان زمینی قرار میگیرد که یک فیلم هنری و پرستیژمحور ۴۰ میلیون دلاری با بازی دو برنده اسکار در آن رقابت میکند؛ فیلمی که دو ستارهاش نقش آدمهای بیپول را بازی میکنند. این رقابت از همان ابتدا نابرابر به نظر میرسد، اما در بازار جشنوارهها هر فیلمی باید برای سهمی از توجه محدود مخاطبان و خریداران بجنگد.
وقتی بازیگرانی که کارگردانی هم میکنند، با فیلمهایی پر از دوستان مشهورشان راهی جشنوارهها میشوند، ایجنتها و مدیران استودیوها هم گوشهای مینشینند و مثل استعدادیابهای لیگ بسکتبال NBA، آنها را زیر نظر میگیرند. آنها میخواهند ببینند کدام فرزند خانوادههای بانفوذ هالیوود میتواند در برابر جمعی از برنامهریزان جشنواره و منتقدان، از آزمونهای ایدئولوژیک سربلند بیرون بیاید. اگر همهچیز خوب پیش برود، شاید فرصت کارگردانی یکی از فیلمهای مارول نصیبت شود. اما اگر در این آزمون شکست بخوری، ممکن است دوباره سر از پروژههایی دربیاوری که باید برایشان لباس لاستیکی یک موجود عجیب را به تن کنی.

حاصل کار، بازاری متناقض است که در آن هنر و تجارت به شکلی عجیب در هم ادغام شدهاند؛ چیزی شبیه فیلم «ماده» (The Substance). در گوشهای دور از چشم، مثل بدن بیهوش دمی مور که در کمد پنهان شده، یک درام آرام ژاپنی درباره مادربزرگی قرار دارد که بر اثر سرطان در حال مرگ است. اما در مرکز توجه، محبوب تازه جشنوارهها خودنمایی میکند: فیلم ترسناکی که در آن سال همه را به جیغزدن واداشته است؛ از «برو بیرون» (Get Out) و «وسواس» (Obsession) گرفته تا «مگالوپولیس» (Megalopolis).
جشنوارهها لزوما به سیاستهای چپگرایانه پاداش نمیدهند؛ مسئله این است که خشونت و خونریزی را در لفافه زبان سیاسی عرضه میکنند. روزها، جشنواره به معبد هنر و سیاست تبدیل میشود؛ جایی که جوایز هیئت داوران با حضور چهرههایی مانند خاویر باردم و با تاکید بر اصول اخلاقی اهدا میشوند. اما شبها، همان جشنواره به بازاری برای نمایش خشونت افراطی تبدیل میشود و صحنههای دلبههمزن کندهشدن پوست صورت را پیش چشم تماشاگران میگذارد.
به نام این اصل که «همهچیز سیاسی است»، به خواستههای آزاردهندهترین جماعت مخاطبان جهان تن میدهیم؛ جمعی که با دیدن صحنه سربریدن هورا میکشد و چند دقیقه بعد در شبکه اجتماعی بلواسکای (Bluesky) پست میگذارد و توضیح میدهد که این صحنه چگونه استعمار را به چالش میکشد.
البته برای توضیح این وضعیت، پاسخ سادهتری هم وجود دارد که چندان به نظریههای پیچیده فرهنگی نیاز ندارد: فیلم ترسناک میفروشد. بازار خریدوفروش فیلمها بهشدت بیرحم شده است. تعداد فیلمهای مستقل آنقدر زیاد است که توزیعکنندگان میتوانند آثار را کمتر از ارزش واقعیشان بخرند. فروپاشی بازارهای بینالمللی تلویزیون نیز قدرت سرویسهای پخش آنلاین را افزایش داده است. این پلتفرمها برای تولیدات اختصاصی خودشان، حتی آثاری که کیفیتشان محل تردید است، بودجههای کلانی کنار میگذارند؛ اما هنگام خرید فیلمهای مستقل، پیشنهادهایی بسیار پایینتر از ارزش واقعی آنها ارائه میکنند.
برای سرمایهگذاران فیلمهای مستقل، پیدا کردن راهی برای بازگرداندن سرمایه هر روز دشوارتر میشود. این رویکرد شاید در کوتاهمدت به نفع سرویسهای پخش آنلاین باشد، اما در بلندمدت نمیتواند پایدار بماند. پلتفرمها محتوای ارزان به دست میآورند و ریسک مالی را به فیلمسازان و سرمایهگذاران منتقل میکنند. انگار فرض بر این است که همیشه گروه تازهای از افراد سادهلوح پیدا میشوند که حاضرند پولشان را وارد این چرخه کنند و به این ترتیب، بازار به کار خود ادامه خواهد داد.
در چنین شرایطی، برنامهریزان جشنوارهها قدرت زیادی به دست آوردهاند. آنها عملا به مدیران استودیوهای کوچک تبدیل شدهاند و ایجنتها هم با آنها مانند مدیران استودیو برخورد میکنند. همه وانمود میکنند که فیلمها صرفا بر اساس شایستگی هنری انتخاب شدهاند، اما فهرست آثار اغلب شبیه هالیوودی است که کارت گردنآویز جشنواره به گردن انداخته و ادعای وجدانمندی دارد.
از نظر تجاری، وانمود کردن به اینکه هنر از منافع استودیوها جداست، تصمیمی هوشمندانه است؛ دستکم روی کاغذ. همین اعتبار جشنوارهای به توزیعکنندگان اجازه میدهد عبارت «منتخب رسمی جشنواره» را روی پوستر فیلم بچسبانند و برای اثری که شاید به قیمتی در حد یک تویوتا کمری میانرده خریدهاند، بهای قابلتوجهی مطالبه کنند.
این برندسازی هم جواب میدهد. کافی است صبح روز بعد به خبرهای رسانههای تخصصی سینما نگاهی بیندازید و ببینید کدام اتفاق واقعا تیتر یک شده است. خبر اصلی نه کشف استعدادی تازه است و نه موفقیت یک درام آرام؛ بلکه جنگ پیشنهادهای خرید برای فیلم ترسناکی است که در سانس نیمهشب به نمایش درآمده.

نتفلیکس برای خرید «آنچه درون است» (It’s What’s Inside) در جشنواره ساندنس ۱۷ میلیون دلار پرداخت کرد. یک سال بعد، شرکت نئون نیز مبلغ مشابهی را برای «با هم» (Together) پیشنهاد داد. شرکت فوکس فیچرز هم در جشنواره تورنتو رکورد زد و ۱۵ میلیون دلار برای فیلم «وسواس» (Obsession) هزینه کرد. خریداران حاضرند برای هر فیلمی که مخاطبان لترباکس (Letterboxd) را در تاریکی سالن بلندتر از بقیه به جیغ وادارد، هزینههای هشترقمی پیشنهاد کنند.
بدون شک، همه این معاملهها پیروزیهای قابلتوجهی برای سینمای مستقل هستند. اما دستکم در مورد ساندنس، فاصله زیادی میان وضعیت کنونی جشنواره و آرمانی وجود دارد که رابرت ردفورد هنگام بنیانگذاری آن در ذهن داشت. ردفورد رویای معبدی برای سینمای هنری و جدی، از جنس فیلمهایی را داشت که مجله «کایه دو سینما» (Cahiers du Cinéma) ستایش میکرد؛ اما وقتی چشم باز کرد، دید مجله تخصصی فیلمهای ترسناک «فاناگوریا» (Fangoria) فروشگاه هدیه این معبد را اداره میکند.
خدایان سینما ظاهرا عاشق طعنهاند. از میان تمام موضوعاتی که جشنوارهها اصرار دارند جدی بگیریم، از بحران اقلیم و مردانگی سمی گرفته تا فاشیسم شرکتی که مارک رافلو میخواهد آن را در هم بشکند، تنها چیزی که واقعا در برجسته کردنش موفق بودهاند، صحنههای سربریدن، ضربات چاقو، بیرون آوردن چشم و مردی جنزده است که مغزش را با گلوله متلاشی میکند.
آثاری که زمانی فیلمهای بنجل و کمارزشی به شمار میرفتند و نوجوانها آنها را روی دیویدی کرایه میکردند، حالا به سودآورترین محصولات جشنوارهها تبدیل شدهاند. انگار همان جشنوارههایی که زمانی میخواستند از سینمای تجاری فاصله بگیرند، حالا راه دیگری برای فروش همان چیزی پیدا کردهاند که هالیوود همیشه در آن مهارت داشته است: سرگرمی پرهیاهو و تماشایی.
جشنوارهها میخواستند سینما را از بدترین غریزههای هالیوود نجات دهند، اما در نهایت رودههای خونآلودش را در کتوشلوار رسمی جا دادند و نشان افتخار جشنواره را هم روی آن چسباندند.
منبع: The Hollywood Reporter






