«زندگی کن و بگذار بمیرند»؛ وقتی راجر مور جیمز باند را نجات داد
هواداران جیمز باند احتمالا هیچوقت بر سر این که کدام بازیگر بهترین ۰۰۷ تاریخ بوده است به توافق نمیرسند. اما اگر قرار باشد فقط یک فیلم را برای معرفی جیمز باند راجر مور انتخاب کنیم، «زندگی کن و بگذار بمیرند» (Live and Let Die) یکی از بهترین گزینههاست؛ فیلمی که نهتنها نخستین حضور مور در نقش جیمز باند بود، بلکه مسیر او را برای بیش از یک دهه بعدی این مجموعه مشخص کرد.
این فیلم محصول ۱۹۷۳، ترکیبی از سینمای جاسوسی و جریان بِلَکسپلویتیشن (Blacksploitation) بود؛ جریانی که در آن سالها با فیلمهایی درباره زندگی و فرهنگ سیاهپوستان آمریکا و داستانهای جنایی شهری رونق گرفته بود. «زندگی کن و بگذار بمیرند» به تازگی با یک کپی ۳۵ میلیمتری در سینمای ویستا، متعلق به کوئنتین تارانتینو، روی پرده رفت.
«زندگی کن و بگذار بمیرند» (Live and Let Die) هشتمین فیلم مجموعه جیمز باند و نخستین حضور راجر مور در نقش مامور ۰۰۷ است؛ فیلمی که با تغییر لحن مجموعه و فاصله گرفتن از دوران شان کانری، مسیر تازهای برای این شخصیت باز کرد. در این مقاله به این میپردازیم که راجر مور چگونه در نخستین حضورش، برداشت متفاوتی از جیمز باند ارائه داد و «زندگی کن و بگذار بمیرند» چگونه توانست میان فضای جاسوسی، اکشن و حالوهوای سینمای بِلَکسپلویتیشن، هویتی تازه برای این مجموعه بسازد.
جیمز باند بدون شان کانری؛ انتخابی که ساده نبود

جایگزین کردن شان کانری برای تهیهکنندگان مجموعه، آلبرت آر. بروکلی و هری سالتزمن، کار سادهای نبود. آنها پیشتر با انتخاب جورج لازنبی برای «در خدمت سرویس مخفی ملکه» (On Her Majesty’s Secret Service) در سال ۱۹۶۹ با واکنشهای متفاوتی روبهرو شده بودند.
لازنبی که پیش از آن به عنوان مدل فعالیت میکرد و تجربه بازیگری نداشت، خیلی زود همکاران و بخشی از مخاطبان را با رفتارش نسبت به شخصیت باند آزرده کرد. او در نهایت پیشنهاد قرارداد برای چند فیلم را هم نپذیرفت؛ آن هم با توصیه مدیر برنامهای که معتقد بود شخصیت جیمز باند تا اوایل دهه ۱۹۷۰ دیگر جذابیت گذشته را نخواهد داشت.
«در خدمت سرویس مخفی ملکه» با وجود موفقیت تجاری، در زمان اکران تا حدی یک انتخاب اشتباه تلقی میشد؛ در حالی که امروز جایگاهش کاملا تغییر کرده و بسیاری آن را یکی از بهترین فیلمهای مجموعه میدانند. این فیلم همچنین به نظر میرسد تاثیر قابلتوجهی بر سینمای کریستوفر نولان گذاشته باشد.
پس از این تجربه، بروکلی و سالتزمن برای «الماسها ابدیاند» (Diamonds Are Forever) در سال ۱۹۷۱ دوباره سراغ شان کانری رفتند. اما کانری بعد از این فیلم برای مدتی از مجموعه جیمز باند کنار رفت؛ دستکم تا سال ۱۹۸۳ و «دیگر هرگز نگو هرگز» (Never Say Never Again). تهیهکنندگان بار دیگر مجبور شدند نقش باند را به بازیگری تازه بسپارند و امیدوار باشند این بار انتخابشان ماندگارتر باشد.
راجر مور پیشتر برای «در خدمت سرویس مخفی ملکه» هم در نظر گرفته شده بود، اما در آن زمان مشغول بازی در مجموعه تلویزیونی «قدیس» (The Saint) بود. هنگام ساخت «زندگی کن و بگذار بمیرند» نیز درگیر سریال «ترغیبگران!» (The Persuaders!) بود، اما وقتی متوجه شد نقش جیمز باند دوباره خالی شده است، از حضور در فصل دوم سریال صرفنظر کرد.
تهیهکنندگان برای انتخاب بازیگر جدید، از جرمی برت، جولیان گلاور و دیوید واربک تست بازیگری گرفتند و حتی برای مدتی کوتاه برت رینولدز را هم در نظر داشتند؛ گزینهای که خیلی زود کنار گذاشته شد، چون رینولدز بریتانیایی نبود و از نظر قد هم با تصویر مورد نظر سازندگان جور درنمیآمد.
بااینحال، راجر مور از همان ابتدا انتخاب اصلی بروکلی بود و در نهایت، بدون آن که رقیب جدی چندانی داشته باشد، این نقش را به دست آورد.
راجر مور قرار بود سایه شان کانری نباشد

این به معنی آن نبود که سازندگان خیالشان از بابت مور راحت بود. تام منکویتس، فیلمنامهنویس باسابقه مجموعه، تلاش کرد تا حد امکان مقایسه مستقیم میان مور و کانری را از بین ببرد. بخشی از رفتارها و جملههای معروف باند در دوران کانری کنار گذاشته شد تا مور مجبور نباشد نسخه دیگری از همان جیمز باند را بازی کند.
یکی از همین تفاوتها در صحنهای دیده میشود که مور برای نخستین بار نوشیدنی سفارش میدهد. باند به جای مارتینی معروف «تکاندادهشده، نه همزده» (Shaken, not stirred)، بوربن انتخاب میکند؛ تغییری کوچک اما کاملا آگاهانه برای معرفی یک باند تازه.
حتی شروع فیلم هم با احتیاط انجام میشود. «زندگی کن و بگذار بمیرند» نخستین فیلم باند پس از دو قسمت اول است که پیش از تیتراژ، یک بخش کوتاه دارد که به جای خود باند، روی شخصیتهای شرور تمرکز میکند. سازندگان نمیخواستند مور را ناگهان و بدون زمینه وارد قاب کنند.
اما وقتی مور در نخستین صحنه اصلی خود ظاهر میشود، خیلی زود مشخص میشود که برای این نقش آمادگی زیادی دارد. این صحنه بیشتر شبیه یک کمدی موقعیت کوتاه است؛ باند تلاش میکند مامور زنی را که با او رابطه دارد از چشم رئیسش، M، و دستیار مورد اعتماد او، میس مانیپنی، پنهان کند.
مور از همان ابتدا چنان راحت و مسلط ظاهر میشود که انگار باند از ابتدا برای او نوشته شده بود. او این شخصیت را بیشتر برای خنده بازی میکند و از این نظر حتی شباهت بیشتری به لازنبی دارد تا کانری. باند مور نرمتر، شوختر و کمی دستوپاچلفتی است؛ رویکردی که او در فیلمهای بعدی بیشتر هم روی آن تاکید کرد و البته چندان با استقبال طرفداران دوآتشه باند روبهرو نشد.
چرا تفاوت مور با کانری نقطه قوت اوست؟

برای کسانی که شان کانری را نه فقط بهترین، بلکه تنها جیمز باند واقعی میدانند، سبک خودآگاه و فروتنانه مور ممکن است در نهایت به نوعی شوخی تکرارشونده تبدیل شود. اما درست همین تفاوتهاست که فیلمهای مور را صاحب هویتی مستقل میکند.
وقتی مور قرارداد بازی در نقش جیمز باند را پذیرفت، از جملهای در یکی از رمانهای ایان فلمینگ الهام گرفت؛ جملهای درباره باند که کسی را میکشد، اما از انجام دادن آن لذت نمیبرد. این ایده در «زندگی کن و بگذار بمیرند» مستقیما بیان نمیشود، اما در سراسر فیلم حضور دارد و بعدها به بخش مهمی از برداشت مور از این شخصیت تبدیل میشود.
جیمز باند شان کانری از خشونت و کشتن چندان فاصله نمیگیرد. فیلمهای اولیه مجموعه، در مقایسه با استانداردهای امروز، به شکل عجیبی خشن و بیرحم هستند؛ خشونتی که حتی پنج یا شش دهه بعد هم میتواند تکاندهنده باشد.
مور اما این ویژگی را تغییر میدهد. باند او کمتر از خشونت لذت میبرد و بیشتر از بازی با کلمات، شوخی با موقعیت و توجه به پوچی شرایطی که در آن گرفتار شده، لذت میبرد.
ممکن است منتقدان بگویند این خودآگاهی از تنش فیلم کم میکند، اما یک سوال باقی میماند: آیا کسی واقعا برای واقعگرایی سراغ فیلمهای جیمز باند میرود؟
«زندگی کن و بگذار بمیرند»؛ یک ماشین سرگرمی تمامعیار

از همان ابتدا مشخص است که «زندگی کن و بگذار بمیرند» با هدف سرگرم کردن ساخته شده است. فیلم مجموعهای از صحنههای اکشن بزرگ و تماشایی دارد؛ از تعقیبوگریز طولانی با قایق و بدلکاریهای نفسگیر گرفته تا صحنههایی با تمساحهای واقعی که باید دیده شوند تا بتوان باورشان کرد.
در کنار این اکشن، فیلم پر از شخصیتهای فرعی و ضدقهرمانهای پررنگ است. بخش مهمی از انرژی فیلم نیز از فضای متفاوت آن میآید. باند این بار با قاچاقچی هروئین، با بازی یافت کوتو، در هارلم، نیواورلئان و جزایر کارائیب روبهرو میشود.
این محیطها و شخصیتهای تازه، جان دوبارهای به مجموعه میدهند. ««زندگی کن و بگذار بمیرند» از این نظر بیشتر به فیلمهایی مانند «پنبه به هارلم میآید» (Cotton Comes to Harlem) و «آن سوی خیابان ۱۱۰» (Across 110th Street) نزدیک است تا به فیلمی مانند «از روسیه با عشق» (From Russia with Love).
قرار دادن ۰۰۷ در دل فیلمی با حالوهوای بِلَکسپلویتیشن تصمیمی حسابشده از سوی بروکلی بود. این اولین بار هم نبود که سازندگان جیمز باند داستانی از رمانهای قدیمی فلمینگ را با هدف استفاده از یک جریان روز سینما تغییر میدادند.
نمونه آشکارتر این رویکرد، دو سال بعد و در «مونریکر» (Moonraker) دیده شد؛ فیلمی که باند را به فضا فرستاد، آن هم درست در دورهای که «جنگ ستارگان» (Star Wars) صنعت سینما را تحت تاثیر قرار داده بود.
حتی فیلمهای جیمز باند با بازی دنیل کریگ را هم میتوان تا حدی واکنشی به سبک اکشن مجموعه فیلمهای جیسون بورن دانست؛ سبکی که در سالهای بعد تقریبا به یکی از الگوهای رایج سینمای اکشن تبدیل شد.
وقتی شوخی مور، تنش فیلم را بیشتر میکند

بااینحال، استفاده از حالوهوای بِلَکسپلویتیشن فقط یک تصمیم تجاری نبود. این انتخاب از نظر هنری هم به نفع فیلم تمام شد، چون باند را در محیطی قرار داد که با آن بیگانه است؛ عنصری که کاملا با توانایی مور در کمدی جور درمیآید.
در «زندگی کن و بگذار بمیرند»، شخصیتهای شرور و گروه تحت فرمان یافت کوتو نیز خطرناکتر از بسیاری از دشمنان قبلی باند به نظر میرسند. منکویتس فیلم را پر از تلههایی میکند که ۰۰۷ به سختی میتواند از آنها جان سالم به در ببرد.
در چنین شرایطی، رویکرد شوخ مور نهتنها تنش فیلم را از بین نمیبرد، بلکه در کنار آن قرار میگیرد و حتی باعث میشود لحظات خطرناک تاثیر بیشتری داشته باشند. نتیجه فیلمی است که هم هیجان بیشتری دارد و هم در مقایسه با بسیاری از آثار تحسینشده دوران کانری، شوخطبعتر است.
البته باید منصف بود؛ شان کانری هم شوخی را به خوبی میفهمید و منتقدانی که در زمان اکران «زندگی کن و بگذار بمیرند» درباره فیلم نوشتند، حتی معتقد بودند کانری در مقایسه با مور خودآگاهتر و بامزهتر است.
تفاوت اصلی اینجا در میزان لذت بردن از نقش بود. کانری در بیشتر دوران بازی در این مجموعه همیشه این احساس را منتقل میکرد که چشمش به راه خروج است و میخواهد هرچه زودتر از شر این نقش خلاص شود. مور هم سرانجام در «نمایی به یک قتل» (A View to a Kill) به چنین نقطهای رسید؛ فیلمی که با وجود حضور شرورهای جذابی مانند کریستوفر واکن و گریس جونز، بیمیلی آشکار مور به نقش به آن لطمه میزند.
اوج راجر مور؛ «جاسوسی که دوستم داشت»

مور در بیشتر سالهای حضورش، با نوعی شور و لذت آشکار جیمز باند را بازی میکرد و همین انرژی به تماشاگر هم منتقل میشد. شاید به همین دلیل است که «جاسوسی که دوستم داشت» (The Spy Who Loved Me) برای بسیاری بهترین فیلم جیمز باند با بازی راجر مور باقی مانده است. این فیلم نقطه اوج اعتمادبهنفس مور در نقش باند است؛ جایی که او کاملا با شخصیت کنار آمده و درک دقیقی از ترکیب شوخی، جذابیت و هیجان پیدا کرده است.
از طرف دیگر، فیلم مجموعهای از بهترین صحنههای اکشن تاریخ این مجموعه را هم در خود دارد و موسیقی آن نیز یکی از ماندگارترین تمهای جیمز باند را ارائه میدهد. البته آهنگ زندگی کن و بگذار بمیرند (Live and Let Die) ساخته پل و لیندا مککارتنی و اجراشده توسط گروه وینگز (Wings) همچنان یکی از قطعات فراموشنشدنی تاریخ موسیقی این مجموعه است.
اما همه چیز از «زندگی کن و بگذار بمیرند» آغاز شد؛ اولین فیلمی که راجر مور را در نقش جیمز باند معرفی کرد و نشان داد این شخصیت میتواند بدون شان کانری هم مسیر تازهای پیدا کند.
برای کسانی که معتقدند راجر مور بهترین جیمز باند تاریخ است، «زندگی کن و بگذار بمیرند» مهمترین نمونه برای دفاع از این دیدگاه است؛ فیلمی که با تغییر لحن، فضای تازه و بازی متفاوت مور، نشان داد جیمز باند میتوانست چیزی فراتر از نسخهای دیگر از شان کانری باشد.
منبع: IndieWire







