نقد قسمت سوم سریال «سرخ و سیاه»؛ عشق سالهای وبا
اگر بخواهم قسمت سوم سریال سرخ و سیاه را در یک جمله خلاصه کنم، میگویم این قسمت بیرحمترین قسمت سریال تا اینجاست. نمایش جنازهها، سخنان بیپرده و کثیفی تاثیر زیادی دارد، با این همه، پشت این خشونت ظرافتی هست که کمتر در سریالهای ایرانی دیدهایم.
هشدار: بخشهایی از متن، داستان قسمت اول سریال را لو میدهد.
عنوانی که بار دیگر قصه را میگوید
اول از همه بگویم که به نظر نام هر قسمت این سریال قرار است به کتابی ارجاع میدهد. قسمت دوم «انتری که لوتیاش مرده بود» نام داستانی از صادق چوبک است. میمونی که با مرگ صاحبش از بند آزاد میشود، ولی چون هرگز یاد نگرفته مستقل زندگی کند، آزادیاش به کارش نمیآید. قسمت سوم «عشق سالهای وبا» نام رمان گابریل گارسیا مارکز را دارد و نشان میدهد که فانوسی که تکیهگاهش را از دست داده، چون نمیتواند روی پای خودش بایستد، مجبور میشود به همان شهر پرخطر برگردد.

این ارجاع فقط مربوط به مریضی و شهر و موارد ظاهری نیست. در رمان، دکتر جوونال اوربینو، هنگام تلاش برای پایین آوردن طوطی خانگیاش از درخت انبه، از نردبان سقوط میکند و جان میبازد. نوروز هم که برای گذران زندگی به دور از کاری که همیشه حرفهاش بوده اما در جایی که هست خریدار زیادی ندارد، بنایی میکند، از ارتفاع میافتد و در نهایت میمیرد. اما آیا عشق در فضای مسموم وبا میتواند به وجود بیاید؟ فانوس به ظاهر عاشقانه به سمت نصر میرود، اما پشت این عشق نقشهی انتقام است. وبا اینجا هم بیماری است و هم احتمالا نشانهای از جامعهای فاسد است که عشق در آن شکل نمیگیرد.
نمایش قحطی و وبا
برای فضاسازی قسمت سوم باید واقعا عوامل سازنده را تحسین کرد. اول از همه بهتر است بدانید که در جریان قحطی بزرگ ایران در دوره ناصرالدینشاه، شمار زیادی از مردم بر اثر گرسنگی و بیماری جان باختند. برآوردها درباره میزان تلفات متفاوت است و از حدود یکونیم میلیون تا چند میلیون نفر را در بر میگیرد. کاهش بارندگی و خشکسالیهای پیاپی، احتکار غله، ضعف نظام حملونقل و دشواری انتقال آذوقه میان مناطق مختلف، بحران را عمیقتر کرد. گزارشهای تاریخی از شدت گرسنگی و شرایط هولناک زندگی مردم حکایت دارند و بسیاری برای زنده ماندن به خوردن علفها، برگ درختان و ریشه گیاهان روی آوردند و حتی گزارشهایی از خوردن حیواناتی مانند سگ و گربه ثبت شده است که در سریال هم تاحدی میبینیم.
نکتهی خوب اینجاست که سریال این تاریخ را نمیخواهد با شعار و دیالوگهای توضیحی نمایش دهد و آن را به تصویر میسپارد. حیاط خانهی سلمانخان، که روزی جای رنگ و هنر بود، حالا تیره و دلمرده است. یاور، پسر سلمان، در حال سلاخی الاغ خانه است تا غذایی برای روزهای سختشان باشد. پیرمردی هم با سگ لاغرش به در خانه سلمان میآید و میخواهد سگ را برای خوردن بفروشد. قابهایی نظیر زجر کشیدن فردی وسط یکی از کوچهها و رنگبندی کل قسمت که خاکستریطور است، بدون اینکه کسی به شما توضیح بدهد، شما را وسط آن دهه قرار میدهد. جالب است بدانید گفتوگوی حاکم و پزشک درباره کاهش بیماری پس از بارش برف، بازتابدهنده یکی از باورهای پزشکی رایج در قرن نوزدهم است. در آن دوران، بسیاری از پزشکان تصور میکردند بیماریهایی مانند وبا از طریق هوای آلوده و بخارات ناشی از مواد فاسد منتقل میشوند. بنابراین، تغییرات جوی و بارش برف و باران را گاهی عاملی برای پاکشدن هوا و کاهش شیوع بیماری میدانستند.

آقا نصر و نقشهای که از اول کاشته شده بود
مهمترین اتفاق قسمت سوم رابطهی فانوس و آقا نصر است. نصر کسی است که زلگی، نامزد قبلی فانوس را کشته. حالا با زبان حمایت پیش فانوس میآید. میگوید بچههایت را میپذیرم تا از مادرشان جدا نشوند و اضافه میکند که خودش بچهای ندارد. پیشنهادش در ظاهر راه نجات است، ولی فانوس از همان لحظه قصد دیگری دارد چرا که دل در عشق قدیمی هم دارد و قصد ندارد به این راحتی از انتقام خود بگذرد.
این دل داشتن در عشق قدیمی به خوبی پرداخت میشود. فانوس به محض ورود به شهر، سر قتلگاه نامزدش زانو میزند. طاووس تعریف میکند که مادرش همیشه از مردی حرف میزد که هرگز از ذهنش پاک نمیشود. فانوس همچنین با دایه از نفرتش از نصر میگوید و همهی اینها قبل از قبول پیشنهاد نصر کاشته میشوند. آدمی که قتلگاه عشقش را دیده و سالها نفرت در سینه داشته، منطقی است که تن به این ازدواج بدهد، چون هدفی دارد. بعد، در مسیر خانهی نصر، فانوس خانههایی را میبیند که پرچم زرد (که بیارتباط به رمان هم نیست) دارند و نشان از مبتلایان در آن خانه است. او شب هنگام وارد یکی میشود و روی صورت زن بیمار را میبوسد و کاسهی آب فرد بیمار را هم میخورد تا راه انتقال بیماری را بسازد.
در مورد سیلیای که فانوس به پسرش میزند هم در نگاه اول بیرحمانه به نظر میرسد اما میخواهد پسرش از او دل بکند، چون میداند خودش دیر یا زود میمیرد و قرار نیست بار دیگر پیش آنها برگردد و درد شکمش را هم در همین قسمت یادآوری میکند. صحنهی اتاق خواب را میتوان یکی از لحظههای عطف داستان دانست. فانوس با ظاهری آراسته در قابی قرار میگیرد که ظاهرش آغاز یک عاشقانه است اما نصر او را در میکند و آنچه در انتها میبینیم نوعی خشم و فروپاشی روانیای است که بخ خوبی شکل میگیرد و اوج میگیرد. نصر به نوعی میگوید تا دلت با من نباشد تن به چنین کاری نمیدهم و غافلگیری صحنه همینجاست. نقشهای که تا همینجا از نظر فانوس به خوبی پیش رفته، یکدفعه بیاثر میشود و تلاشهای فانوس با بازی خوب ندا جبرائیلی سکانس خوبی را میسازند. همچنین سریال قرار نیست به صورت شعاری تحتفشار بودن زنان و استفاده ابزاری از آنها را نشان دهد و گوشه چشمی هم بار دیگر به سیاست دارد و دیدگاه حاکم در مورد رحم نکردن مردم به یکدیگر را بار دیگر نشان میدهد تا از نظر موضوع ظلم و ظالم و.. میانهرو باشد.

ساخت شخصیتهای جدید
سریال در این قسمت جهان و باور را بیشتر به ما نشان میدهد و ساخت شخصیت آنها را از اینجای سریال شروع میکند. البته ما آنها را در قسمت قبل دیده بودیم اما عملا چیزی پرداخت نشده بود. از همان اوایل قسمت سوم، باور را در حال سلاخی الاغ میبینیم و از طرفی رفتار بد او با پسر فانووس و کار با قلم جهان و رفتارش با طاووس، شخصیت هردو را به خوبی نشان میدهند. شباهت چهرهی جهان نوجوان و جهان بزرگسال (علی شادمان) هم باورپذیر است و پیوستگی دنیای سریال را حفظ میکند. به طور کلی بازیها نیز در این قسمت خوب هستند و به خصوص ندا جبرئیلی به خوبی کاراکتر خود را اجرا میکند.
این قسمت با درآوردن جسد طاووس از چاه شروع میشود و سرباز او را مرده اعلام میکند. تئوری اول این است که طاووس زنده است و ماجرای چاه قبل از زندان اتفاق افتاده. شاید یاور هم همان کسی باشد که طاووس بعدها با چاقو میکشد. تئوری دیگر این است که سکانس چاه صحنهی مرگ واقعی طاووس است و بعد از قصهی زندان رخ میدهد اما مسیر سریال شاید حرف دیگری بزند. در پلان آخر حاکم به نظر در حیاط سلمان است و از آنجایی که رنگ و رو به حال و هوای خانه برگشته و گریم پیروزفر پرش زمانی را نشان میدهد. وبا به نظر تمام شده و جهان بزرگ شده و جای نوروز را در کارگاه گرفته است. پسری که سمت چپ قاب ایستاده هم، شبیه معشوق قدیمی فانوس به نظر میرسد.
ایرادی که میتوان به سریال گرفت، همین سرعت بالای روایت آن است. این لزوما بد نیست اما ما عملا جزئیات زیادی نمیبینیم و به عنوان مثال هیچ چیزی از رابطه نوروز و فانووس دیده نشده و پرداخت رابطه قدیمیاش حتی بیشتر از رابطهای است که اهمیت بیشتری برای داستان دارد. این سرعت بالا همچنین باعث شده که ما نتوانیم به خوبی نقاط عطف بازی بازیگرها را ببینیم و باید دید که چه زمانی این پرشهای بلند متوقف میشوند و ما روایتی پیوستهتر میبینیم تا بتوانیم با شخصیتها نیز ارتباط بهتری بگیریم.

جمعبندی
قسمت سوم «سرخ و سیاه» تلخترین و در عین حال سنجیدهترین قسمت سریال تا اینجاست. قحطی و وبا فقط پسزمینه نیست و در حیاط خانه، در رنگ قابها و در زندگی آدمها نشسته است. فانوس، با بازی ندا جبرائیلی، قلب این قسمت است. کاشتهایی که از قسمتهای قبل چیده شده بود، یعنی فال کف دست، نفرتی که از اول داشت و… همه در این قسمت برداشت میشوند. نصر هم با یک تصمیم ساده نقشهی او را بیاثر میکند و دلهرهای میسازد که تا پایان قسمت رهایمان نمیکند و ما را با سوالات زیادی تنها میگذارد.
شناسنامه سریال «سرخ و سیاه»
پخش: فیلیمو، ۱۴۰۵
کارگردان: آیدا پناهنده
بازیگران: پارسا پیروزفر، علی شادمان، ندا جبرائیلی، پردیس پورعابدینی، رضا بهبودی، پدرام شفیعی
خلاصه داستان: داستان سریال حول محور زندگی نوروز، نقاش جوانی میچرخد که درگیر یک رابطه عاطفی پیچیده با زنی کولی میشود.


