نقد قسمت دوم سریال «سرخ و سیاه»: انتری که لوطیاش مرده
قسمت دوم «سرخ و سیاه» از همان جایی ادامه پیدا میکند که قسمت اول ما را رها کرده بود یعنی میدانی که در آن قرار بود پدر و نامزد فانوس به سزای اعمالشان برسد اما این اپیزود با عنوان «انتری که لوطیاش مرده بود» دنبالهی یک ماجرای ساده نیست. هرچه جلوتر میرویم، سوالهای تازهای هم بر سر راهمان مینشیند و عنوان قسمت هم معنای دیگری به قصه میدهد.
هشدار: بخشهایی از متن، داستان قسمت دوم سریال را لو میدهد.
پیشبرد روایت با زبان تصویر

اولین چیزی که در این قسمت دوست داشتم این است که سریال معطل نمیکند. این قسمت با تصویری از طاووس شروع میشود که افرادی او را در چاه میاندازند. بعد بلافاصله به ادامهی اعدام انتهای قسمت قبل برمیگردیم. در اینجا ریتم از نفس نمیافتد، اطلاعات به اندازه و کافی داده میشود و کسی برای ما رودهدرازی نمیکند. دیالوگها کوتاهاند و بار اصلی قصه روی قاببندی و لحظههای دراماتیک است و از این نظر سریال جای تحسین دارد. البته سکانس اول دو سوال بزرگ هم جلوی ما میگذارد. اگر طاووس مرده، پس چه کسی دارد قصه را تعریف میکند؟ و آن مردی که طاووس را به چاه میاندازد کیست؟ همچنین در قسمت اول، راوی دختری زندانی است که طاووس نام دارد و برای همبندیاش قصه میگوید.
همانجا یکی از زنان میگوید که وقتی قصه به چاه میرسد موی تنش سیخ میشود. طاووس هم میگوید که قصد داشتهاند او را بکشند ولی هفت زمستان است که آنجاست. پس ماجرای چاه بخشی از خود قصه است و فلشفوروارد نیست. از سوی دیگر در سکانس ابتدایی، طاووس نام جهان را فریاد میزند. جهان پسر کوچک سلمان است، برادرزادهی نوروز، همان کودکی که بارها در قاب میبینیم که با نگاه خیرهاش لحظههای مهم را زیر نظر دارد. دوربین چند بار روی او مکث میکند و نگاههای ساکت و پرمعنایش جزو تکرارهای تصویری این قسمت است. ظاهرا قرار است او در روایت اهمیت پیدا کند.
انتری که لوطیش مرده بود

عنوان این قسمت از داستان معروف «انتری که لوطیش مرده بود» اثر صادق چوبک گرفته شده است. داستان درباره میمونی به نام مخمل است که پس از مرگ صاحبش، لوطی جهان، از بند او رها میشود. مخمل ابتدا آزادی را فرصتی برای رهایی میبیند، اما خیلی زود درمییابد که زندگی بدون صاحبش را بلد نیست. سرانجام، پس از تجربهای تلخ، به سوی جسد لوطی بازمیگردد و زنجیرش را به دنبال خود میکشد؛ گویی حتی پس از مرگ صاحبش نیز نمیتواند از قیدی که سالها به آن خو گرفته، رها شود. در داستان چوبک، لوطی «جهان» نام دارد و همین نام در کنار سرگذشت مخمل، معنایی نمادین پیدا میکند.
سریال این تمثیل را هم در تصویر و هم در معنا جدی میگیرد. میمونی را میبینیم که به کولیها تعلق داشته. فانوس سراغش میرود تا بگیردش و فرار میکند. بعد نامزد فانوس آن را بدست میآورد و در نهایت وقتی نامزد کشته میشود، میمون را میبینیم که بالای سر جسدش نشسته و نمیداند چه کند. این صحنه تقریبا بازنمایی همان لحظهی داستان چوبک است. اما لایهی عمیقتر و پرسش اصلی این است که اگر زنجیر باز شود، آیا کسی هست که بداند با آزادی چه کند؟ یکی دیگر از موارد جالب سریال این است که نبرد صرف خیر و شر را نمیبینیم و ظاهرا همه چیز خاکستری است. حاکم شهر برای نمایش بخشندگی خود، پدر فانوس را اعدام میکند و نامزدش را آزاد میکند و به نوعی هم قدرت و هم گذشت را نشان میدهد. همچنین این قسمت مهر تاییدی هم بر حرفای حاکم شهر در قسمت قبل که میگفت هیچ حاکمی ظالمتر از مردمش نیست میزند.

سلمان بین بد و بدتر مجبور به انتخاب قتل فانوس شده و فشار و ترس از حکومت پشت این انتخاب است. حتی خودش بعدا پول میدهد که فانوس کشته نشود. در نتیجه جامعه هم نه سیاه است نه سفید. بعضی حکومتها از ترس و فشار نظم میسازند و جامعهای که زیر این فشار بزرگ شده، خودش هم بخشی از همین چرخه میشود. با این حال آیا این بدان معناست که مردم نباید آزادی داشته باشند؟ باید دید که در ادامه سریال تکلیفش را در مورد این موضوع بیشتر روشن میکند یا نه. سریال در این قسمت از نظر فنی هم کیفیت بسیار خوبی دارد. فارغ از قاببندیها، اسلوموشنهای به موقع مانند سکانس فرار نوروز و فانوس، نورپردازی در سرتاسر قسمت عالی از آب درآمده است و با توجه به اینکه در قسمت اول هم شاهد همچین کیفیتی بودیم، به نظر در طول سریال با اثری خوش ساخت از این حیث روبرو خواهیم بود.
البته این قسمت چندان بدون نقص هم نیست. اول از همه میزانسن صحنهی اعدام و فرار چیزی است که نباید از آن گذشت. لحظهای که فانوس سنگ را پرتاب میکند و در ادامه برخورد سنگ به چشم حاکم، به شکل واضحی با جلوههای کامپیوتری ساخته شده و به شدت مصنوعی از آب درآمده است. سربازهایی که پشت سر فراریها میدوند و دستشان را طوری تکان میدهند که به نوروز و فانوس نرسد هم از آن سکانسهایی است که بیمنطقی آن بیشباهت به بی منطقی بعضی فیلمهای ترسناک نیست.

برخی سکانسها و دیالوگها هم چندان با بقیه بخشها نمیخوانند. به عنوان مثال در سکانسی که نوروز با فانوس به پیش برادرش بازمیگردد، سلمان که به مرتب به نوروز تیکه میاندازد و دلیل کارش را میپرسد، نوروز میگوید: «انسانیت». این کلمه با آن موقعیت و فضا نمیخواند. ظاهر شدن ناگهانی نامزد فانوس بالای پشت بام، آن هم دقیقا در لحظهای که همهچیز بهم ریخته، تصنعی است و انگار فقط میخواستند که از شر او خلاص شوند. از نظر بازیگری هم ندا جبرئیلی در نق فانوس کمی در بخشهای عاشقانه به نظر لنگ میزند و همچنین باید ببینیم که تغییر نوروز روی بازی علی شادمان چه تاثیری خواهد گذاشت.
جمعبندی
در پایان، «انتری که لوطیاش مرده بود» قسمتی جذاب است و با اینکه از نظر فنی و منطق داستانی در جاهایی لنگ میزند ولی در عوض چیزی دارد که در سریالهای ما کم پیدا میشود و آن هم تصویری است که خودش حرف میزند. مهمتر از همه، سریال به جای یک نبرد سادهی خوب و بد، دنیایی خاکستری میسازد. حاکم ظالم است، اما مردم هم از ترس و فشار به جان هم میافتند و میمون چوبک که زنجیرش باز شده ولی آزادی را بلد نیست، سایهای است که روی همهی اینها افتاده.
شناسنامه سریال «سرخ و سیاه»
پخش: فیلیمو، ۱۴۰۵
کارگردان: آیدا پناهنده
بازیگران: پارسا پیروزفر، علی شادمان، ندا جبرائیلی، پردیس پورعابدینی، رضا بهبودی، پدرام شفیعی
خلاصه داستان: داستان سریال حول محور زندگی نوروز، نقاش جوانی میچرخد که درگیر یک رابطه عاطفی پیچیده با زنی کولی میشود.

