بهترین فرنچایزهای علمی-تخیلی تاریخ سینما؛ از «ماتریکس» تا «تلماسه»

زمان مورد نیاز برای مطالعه: ۱۷ دقیقه
بهترین فرنچایزهای علمی-تخیلی

سینمای علمی-تخیلی جایی است که تخیل نویسندگان و فیلمسازان با جادوی جلوه‌های ویژه گره می‌خورد تا رویاها و فانتزی‌های ما را به واقعیت نزدیک کند. با اینکه در دهه‌های اخیر، آثار علمی-تخیلی درخشانی روی پرده رفته‌اند اما وقتی به فرنچایزهای این ژانر می‌رسیم، تنها تعداد انگشت‌شماری از آن‌ها توانسته‌اند میراث بزرگی از خود بر جای بگذارند و یک پدیده‌ی فرهنگی تبدیل شوند. اما بهترین فرنچایزهای علمی-تخیلی تاریخ سینما کدامند؟

از اپراهای فضایی پیچیده‌ای که نبرد خیر و شر را در ابعاد کهکشانی روایت می‌کنند تا آثار دیستوپیایی که مرز میان انسان و هوش مصنوعی را به چالش می‌کشند، در این مقاله، بهترین فرنچایزهای علمی-تخیلی تاریخ را مرور می‌کنیم اما مثل همیشه، برخی از مجموعه‌های بزرگ، از فهرست کنار گذاشته‌ شده‌اند و عدم حضور آن‌ها چیزی از ارزش‌هایشان کم نمی‌کند.

1. ماتریکس (The Matrix)

بهترین فرنچایزهای علمی-تخیلی؛ ماتریکس (The Matrix)

«ماتریکس» (1999) فیلمی ساختارشکن بود که رویکرد سینمای جریان اصلی به آینده، تکنولوژی و حتی مفهوم واقعیت را تغییر داد. فیلم خواهران واچوفسکی، خیلی زود از یک بلاک‌باستر محبوب فراتر رفت و به پدیده‌ای فرهنگی تبدیل شد که هنوز هم ردپایش را می‌توان در سینما، بازی‌های ویدیویی و البته اینترنت پیدا کرد.

فیلم آینده‌ای سرد و تاریک را به تصویر می‌کشد؛ جهانی که انسان‌ها بدون اینکه بدانند، داخل شبیه‌سازی عظیمی به نام «ماتریکس» زندگی می‌کنند؛ یک زندان دیجیتالی که ماشین‌های هوشمند برای کنترل بشریت ساخته‌اند. در این میان، توماس اندرسون -یا همان نئو- (کیانو ریوز)، برنامه‌نویس منزوی و هکری که احساس می‌کند چیزی در دنیای اطرافش درست نیست، به گروهی از شورشیان ملحق می‌شود تا حقیقت را کشف کند.

بله، «ماتریکس» فیلم اکشن درجه‌یکی است و جلوه‌های ویژه انقلابی‌اش را هم نمی‌توان نادیده گرفت اما چیزی که آن را از دیگر آثار علمی‌-تخیلی هم‌دوره‌اش متمایز می‌کند، این است که موفق می‌شود مفاهیم سنگین فلسفی را وارد یک روایت سرگرم‌کننده و پرهیجان کند. واچوفسکی‌ها از دل فضای سایبرپانکی، سینمای رزمی هنگ‌کنگ، فلسفه اگزیستانسیالیسم، نظریه شبیه‌سازی و حتی مفاهیم مذهبی، جهانی ساخته‌اند که هم برای مخاطب عام جذاب است و هم برای کسانی که دوست دارند ساعت‌ها درباره لایه‌های پنهان داستان فکر کنند.

«ماتریکس» از جنبه بصری هم یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌های علمی-تخیلی سینمای مدرن محسوب می‌شود. افکت معروف «بولت تایم» (Bullet Time) که در آن دوربین وسط صحنه‌های اکشن به شکلی غیرممکن حرکت می‌کرد، خیلی زود به امضای فیلم تبدیل شد و بعد از آن، تقریبا همه سعی کردند نسخه‌ای از آن را تکرار کنند. حتی استعاره معروف «قرص قرمز و قرص آبی» هم از دل همین فیلم وارد فرهنگ عامه شد؛ استعاره‌ای که سال‌ها بعد، معنایی فراتر از خود فیلم پیدا کرد.

موفقیت «ماتریکس» فقط به سه‌گانه اصلی محدود نماند. این مجموعه بعدها با کمیک‌ها، بازی‌های ویدیویی و انیمیشن تحسین‌شده «انیماتریکس» گسترش پیدا کرد و دنیای آن غنی‌تر شد. علی‌رغم کیفیت سوال‌برانگیز و فروش ضعیف فیلم «رستاخیزهای ماتریکس»، کار هالیوود با یکی از بهترین فرنچایزهای علمی-تخیلی تاریخ تمام نشده و طبق گزارش‌ها، برادران وارنر در حال توسعه‌ی قسمت جدید مجموعه است.

2. نابودگر (The Terminator)

نابودگر (The Terminator)

نمی‌توان درباره تاریخچه ژانر علمی‌-تخیلی حرف زد و نام جیمز کامرون را نادیده گرفت؛ فیلمسازی که  در چند دهه‌ی اخیر، شمایل بلاک‌باسترهای علمی-‌تخیلی مدرن را عملا تغییر داده است. خیلی قبل‌تر از آنکه با «آواتار» رکوردهای گیشه را در هم بشکند، کامرون با آثاری مثل «بیگانه‌ها» و «ورطه» نشان داده بود که چطور می‌شود اکشن، ترس، تکنولوژی و دغدغه‌های انسانی را در قالب یک فیلم سرگرم‌کننده کنار هم قرار داد. اما شاید مهم‌ترین نقطه شروع این مسیر، «نابودگر» باشد.

کامرون در «نابودگر» آینده‌ای را ترسیم می‌کند که در آن هوش مصنوعی کنترل را به دست گرفته و ماشین‌ها تقریبا نسل بشر را نابود کرده‌اند. در دل این کابوس آخرالزمانی، رباتی قاتل از آینده به گذشته فرستاده می‌شود تا پیش از آغاز جنگ، مادر رهبر آینده مقاومت انسانی را از بین ببرد. انتخاب آرنولد شوارتزنگر برای نقش ترمیناتور هم یکی از همان تصمیم‌هایی بود که بعدها رنگ افسانه‌ای به خود گرفت؛ این بدنساز اتریشی‌ آن روزها هنوز ستاره بزرگی نبود، اما با نگاه سرد، دیالوگ‌های کوتاه و حضور ترسناک، یکی از ماندگارترین شخصیت‌های تاریخ سینما را خلق کرد.

در «نابودگر»، کامرون ترسی را به تصویر کشید که امروزه بسیار جدی‌تر از دهه 80 میلادی به نظر می‌رسد؛ ترس از تکنولوژی‌هایی که روزی ممکن است از کنترل انسان خارج شود. اسکای‌نت شاید در ظاهر یک سیستم دفاعی هوشمند باشد، اما در واقع نمادی از نگرانی همیشگی بشر نسبت به پیشرفت بی‌حد‌و‌مرز فناوری است؛ نگرانی‌ قابل اعتنایی که حالا در عصر هوش مصنوعی، مشروعیت بیشتری پیدا کرده.

جایگاه قسمت اول محفوظ است اما این «نابودگر 2: روز داوری» بود که جایگاه فرنچایز را تثبیت کرد. کامرون در سال 1991 با دنباله‌ای برگشت که هنوز هم بسیاری آن را یکی از بهترین دنباله‌های تاریخ می‌دانند. موفقیت عظیم این فیلم باعث شد دنیای «ترمیناتور» سال‌ها ادامه پیدا کند؛ از فیلم‌های سینمایی مختلف تا سریال تلویزیونی، بازی‌های ویدیویی و حتی پارک‌های تفریحی.

البته این وسط یک مشکل هم وجود دارد: «نابودگر» با هر قسمت جدید، خط زمانی خودش را پیچیده‌تر کرد، تا جایی که حالا دنبال کردن تایم‌لاین/خط زمانی «نابودگر» بیشتر شبیه حل کردن یک پازل غیرقابل‌درک است. بنابراین اگر وسط این همه نسخه و ریبوت گیج شده‌اید، کاملا طبیعی است؛ احتمالا خود اسکای‌نت هم نمی‌داند قضیه چیست! اما نکته مثبت قضیه این است که کامرون به مجموعه بازگشته و قرار است بر تولید نسخه‌ی بعدی نظارت کند.

3. تلماسه (Dune)

بهترین فرنچایزهای علمی-تخیلی؛ تلماسه (Dune)

کمتر رمانی را پیدا می‌کنید که به اندازه «تلماسه» فرانک هربرت روی این ژانر تاثیر گذاشته باشد. کتابی که سال 1965 منتشر شد و خیلی زود از یک رمان علمی-‌تخیلی معمولی فراتر رفت. «تلماسه» اثری عظیم و چندلایه درباره سیاست، مذهب، استعمار، قدرت و بقا است و دقیقا همین جاه‌طلبی و پیچیدگی باعث شده بود سال‌ها همه تصور کنند این کتاب اساسا غیرقابل اقتباس است؛ داستانی که روی کاغذ شاهکار به نظر می‌رسد، اما نمی‌شود عظمت و جهان پیچیده‌اش را به تصویر کشید.

در دهه 70 میلادی، تعدادی از بزرگان سینما و حوزه‌ی هنر تلاش کردند تا این فیلم را بسازند؛ از آلخاندرو خودوروفسکی تا سالوادور دالی و حتی ریدلی اسکات، همه در مقطعی به این جهان حماسی نزدیک شدند، اما هیچ‌کدام نتوانستند آن را به سرانجام برسانند. همین ناکامی‌های پیاپی، به افسانه‌ی «غیرقابل اقتباس بودن تلماسه» دامن زد.

تا اینکه سال 1984، دیوید لینچ تصمیم گرفت ریسک کند و نسخه سینمایی خودش را بسازد؛ فیلمی عجیب، جاه‌طلب و متفاوت که تلاش می‌کرد دنیای پیچیده خاندان‌های اشرافی و جنگ‌های سیاسی در سیاره بیابانی آراکیس را در قالب یک اپرای فضایی به تصویر بکشد. نتیجه اما در زمان اکران، چندان مطابق انتظار نبود. فیلم نه منتقدان را راضی کرد، نه طرفداران کتاب را و حتی خود لینچ هم بعدها از آن فاصله گرفت. با این حال، در گذر زمان نگاه‌ها را تغییر داد و «تلماسه» لینچ در گذر زمان به اثری کالت تبدیل شد؛ فیلمی پر از ایده‌های عجیب و تصاویر فراموش‌نشدنی که هنوز هم طرفداران خاص خودش را دارد.

اوایل دهه 2000، شبکه سای‌فای تلاش کرد با ساخت دو مینی‌سریال، نسخه‌ای وفادارتر به رمان‌های فرانک هربرت ارائه دهد. این آثار از نظر بصری به عظمت فیلم‌های سینمایی نمی‌رسیدند، اما برای بسیاری از طرفداران، هنوز دقیق‌ترین اقتباس‌ها از جهان «تلماسه» محسوب می‌شوند. با این حال، این فرنچایز هیچ‌وقت به اندازه چند سال اخیر محبوب و جریان‌ساز نبوده است. دنی ویلنوو کاری را انجام داد که سال‌ها غیرممکن به نظر می‌رسید؛ او نه‌تنها جهان فرانک هربرت را با شکوهی خیره‌کننده روی پرده آورد، بلکه موفق شد روح رمان‌ها را هم حفظ کند. قسمت سوم دسامبر 2026 روی پرده می‌رود اما این پایان ماجرا نیست.

تل‌ماسه؛ چگونه رمانی علمی-تخیلی جهان را دگرگون کرد؟

4. پارک ژوراسیک (Jurassic Park)

پارک ژوراسیک (Jurassic Park)

استیون اسپیلبرگ مهارت ویژه‌ای در انتقال «حس شگفتی» به مخاطب دارد؛ همان حس کودکانه‌ای که باعث می‌شود هیجان‌زده شویم و برای چند ساعت، غیرممکن‌ها را باور کنیم. اسپیلبرگ در طول دوران حرفه‌ای‌اش بارها دنیاهای خیالی حیرت‌انگیز خلق کرده، اما شاید هیچ‌کدام به اندازه «پارک ژوراسیک» این توانایی او را نشان نداده باشند. وقتی فیلم سال 1993 اکران شد، تماشاگران برای اولین ‌بار احساس کردند دایناسورها واقعا دوباره زنده شده‌اند.

اقتباس اسپیلبرگ از رمان مایکل کرایتون، هم یک ماجراجویی نفس‌گیر درباره دایناسورها بود و هم از غرور انسان و توهم کنترل طبیعت حرف می‌زد؛ درباره این ایده خطرناک که بشر تصور می‌کند چون توانایی انجام کاری را دارد، پس حتما باید آن را انجام دهد. جان هموند (ریچارد اتنبرو) با رویای ساخت پارکی پر از موجودات منقرض‌شده، در ظاهر می‌خواهد معجزه علمی خلق کند، اما فیلم خیلی زود نشان می‌دهد طبیعت همیشه از کنترل انسان فرار می‌کند.

البته چیزی که «پارک ژوراسیک» را به پدیده‌ای جهانی تبدیل کرد، مفاهیم فلسفی‌اش نبود. جلوه‌های ویژه انقلابی فیلم، استانداردهای سینمای بلاک‌باستری را برای همیشه تغییر دادند. ترکیب حیرت‌انگیز انیماترونیک‌های واقعی (مدل‌های متحرک دست‌ساز) و سی‌جی‌آی باعث شد دایناسورها زنده‌تر از هر چیزی به نظر برسند که سینما تا آن زمان دیده بود. حتی امروز، بعد از دهه‌ها پیشرفت فناوری، بسیاری معتقدند قسمت اول «پارک ژوراسیک» از نظر حس واقعی بودن موجوداتش، از اکثر بلاک‌باسترهای مدرن جلوتر است.

عملکرد تجاری فیلم، «پارک ژوراسیک» را به فرنچایزی چندرسانه‌ای تبدیل کرد؛ مجموعه‌ای که حالا شامل فیلم‌های متعدد، انیمیشن‌ها، بازی‌ها، پارک‌ها و حجم عظیمی از اسباب‌بازی‌ها و محصولات جانبی می‌شود. بعدها مجموعه «دنیای ژوراسیک» تلاش کرد این جهان را برای نسل جدید بازتعریف کند؛ آثاری که مقیاس بزرگ‌تر، اکشن بیشتر و دایناسورهای مرگبارتر را وارد داستان کردند.

البته مثل هر فرنچایز قدیمی دیگری، کیفیت آثار این مجموعه همیشه یکدست نبوده است. بعضی دنباله‌ها نتوانستند جادوی فیلم اصلی اسپیلبرگ را تکرار کنند، با این حال، «پارک ژوراسیک» حتی بعد از فراز و نشیب‌های فراوان، همچنان جایگاهش را در فرهنگ عامه حفظ کرده است.

5. بازگشت به آینده (Back to the Future)

بهترین فرنچایزهای علمی-تخیلی؛ بازگشت به آینده (Back to the Future)

در دورانی که بیشتر فرنچایزهای سینمایی تا جایی ادامه پیدا می‌کنند که دیگر خودشان هم نمی‌دانند قرار است کِی تمام شوند، «بازگشت به آینده» یادآور دورانی ساده‌تر است؛ زمانی که یک ایده خوب، سه فیلم حساب‌شده و یک پایان درست، برای ماندگار شدن کافی بود. مجموعه‌ای که رابرت زمکیس و باب گیل در دهه 80 میلادی خلق کردند، هم از محبوب‌ترین آثار علمی‌-تخیلی تاریخ سینما است و هم سرگرم‌کننده‌ترین روایت «سفر در زمان» در فرهنگ عامه.

داستان از جایی شروع می‌شود که مارتی مک ‌فلای (مایکل جی. فاکس) ناخواسته سوار ماشین زمان دوست دانشمندش، دکتر براون (کریستوفر لوید) می‌شود و به گذشته می‌رود. چیزی که «بازگشت به آینده» را خاص می‌کند، فقط ایده جذاب سفر در زمان نیست؛ هر سه فیلم به شکلی هوشمندانه از این مفهوم برای ساختن موقعیت‌های کمیک، احساسی و حتی فلسفی استفاده می‌کنند. مارتی و داک مدام بین گذشته، آینده و خطوط زمانی مختلف حرکت می‌کنند و هر تغییر کوچک، می‌تواند کل آینده را از نو بنویسد. همین ایده ساده، باعث می‌شود فیلم‌ها هم سرگرم‌کننده باشند و هم مخاطب را مدام درگیر این سوال کنند که اگر فرصت تغییر گذشته را داشتیم، واقعا باید این کار را می‌کردیم؟

سه‌گانه «بازگشت به آینده» از معدود فرنچایزهای بزرگی است که تقریبا همه قسمت‌هایش کیفیت بالایی دارند. از سفر به دهه 50 میلادی در فیلم اول تا آینده عجیب‌وغریب 2015 و ماجراجویی وسترن قسمت سوم، هر فیلم هویت خودش را دارد، اما در عین حال بخشی از یک داستان منسجم باقی می‌ماند. شاید به همین دلیل است که این مجموعه بعد از چند دهه کهنه نشده و نسل‌های جدید همچنان با آن ارتباط برقرار می‌کنند.

البته دنیای «بازگشت به آینده» فقط به فیلم‌ها محدود نماند. بعدها انیمیشن، بازی ویدیویی، کمیک و حتی تئاتر موزیکال موفقی بر اساس آن ساخته شد، اما حقیقت این است که قلب اصلی فرنچایز همان رابطه دوست‌داشتنی میان مارتی و داک باقی مانده؛ دو شخصیتی که شیمی فوق‌العاده‌ای دارند. میراث واقعی «بازگشت به آینده» اما چیز دیگری است. این سه‌گانه تبدیل به استاندارد طلایی داستان‌های سفر در زمان شده است و هر فیلم یا سریالی در این زیرژانر، ناخواسته با آن مقایسه می‌شود.

6. گودزیلا (Godzilla)

گودزیلا (Godzilla)

«گودزیلا» پادشاه بی‌چون‌وچرای فرنچایزهای هیولایی است؛ شخصیتی که اصلا خودش یک ژانر است! توجه داشته باشید که «گودزیلا» قدیمی‌ترین فرنچایز فعال سینما به حساب می‌آید و از این حیث، نامش در کتاب رکوردهای گینس هم ثبت شده است. این موجود غول‌آسا در دهه 50 میلادی از دل ترس‌ها و اضطراب‌های ژاپن پس از جنگ جهانی دوم بیرون آمد.

اولین فیلم سال 1954 و به کارگردانی ایشیرو هوندا اکران شد؛ اثری که برخلاف ظاهر هیولامحورش، فیلمی سیاسی و تلخ بود. گودزیلا در آن فیلم استعاره‌ای بود برای بمب اتم، زخم‌های جنگ و ترسی که ژاپن بعد از هیروشیما و ناگازاکی با آن زندگی می‌کرد. این لایه انسانی/اجتماعی باعث شد «گودزیلا» فراتر از یک فیلم سرگرم‌کننده عمل کند و به منبع الهام سینمای هیولایی تبدیل شود.

اما چیزی که گودزیلا را ماندگار کرد، توانایی عجیب این شخصیت در تغییر و تطبیق با زمانه بود. در طول نزدیک به هفتاد سال، گودزیلا بارها هویتش را عوض کرده؛ گاهی یک نیروی مخرب و ترسناک بوده که شهرها را نابود می‌کند، گاهی محافظ زمین و منجی بشریت شده و گاهی هم شبیه ضدقهرمانی خشمگین رفتار کرده است. با گسترش این مجموعه در سینما، تلویزیون، کمیک‌ها و بازی‌های ویدیویی، دنیای «گودزیلا» هم بزرگتر شد و هیولاهای مشهور دیگری مثل گیدورا شاه، ماترا و رودان به آن اضافه شدند؛ موجوداتی که بعضی از آن‌ها حالا به اندازه خود گودزیلا محبوب هستند.

در سال‌های اخیر هالیوود تلاش کرده این فرنچایز را به مسیر متفاوتی ببرد. دنیای سینمایی هیولاها -یا همان مانسترورس- گودزیلا را کنار کینگ‌ کونگ قرار داده و دنیایی مشترک از هیولاهای غول‌پیکر ساخته است. با این حال، اگر دلتان برای گودزیلای قدیمی تنگ شده، باید به سراغ «گودزیلا: منهای یک» بروید، فیلمی که به‌زودی دنباله‌اش هم از راه می‌رسد.

رتبه‌بندی فیلم‌های «گودزیلا» از بدترین تا بهترین

7. سیاره میمون‌ها (Planet of the Apes)

بهترین فرنچایزهای علمی-تخیلی؛ سیاره میمون‌ها (Planet of the Apes)

«سیاره میمون‌ها» (1968) در ظاهر فیلمی مضحک درباره میمون‌های سخنگو بود اما با کمی دقت متوجه می‌شویم چرا با آثار مشابه فرق دارد: این فیلم نشان می‌داد که ژانر علمی-‌تخیلی می‌تواند همزمان سرگرم‌کننده، سیاسی و تکان‌دهنده باشد. فیلم فرانکلین جی. شافنر با بازی چارلتون هستون، مخاطبان خود را هم با پایان شوکه‌کننده و تاریخی‌اش غافلگیر کرد، و هم جهانی را روبه‌رویشان گذاشت که به شکل ترسناکی آشنا به نظر می‌رسید؛ دنیایی که در آن انسان‌ها سقوط کرده‌اند و میمون‌ها جای آن‌ها را گرفته‌اند.

موفقیت عظیم قسمت اول باعث شد استودیو خیلی سریع سراغ گسترش این دنیا برود. بین سال‌های 1970 الی 1973 چهار دنباله ساخته شد که هرکدام به شکلی تلاش می‌کردند جهان پیچیده «سیاره میمون‌ها» را بزرگتر کنند. بعدتر هم سریال تلویزیونی و انیمیشن آن از راه رسیدند تا این فرنچایز بیش از پیش وارد فرهنگ عامه شود. البته مثل بسیاری از مجموعه‌های طولانی، کیفیت آثار همیشه یکدست نبود و به تدریج تب اولیه مجموعه فروکش کرد.

در دهه‌های 80 و 90 میلادی، «سیاره میمون‌ها» بیشتر شبیه فرنچایزی بود که کسی نمی‌دانست باید با آن چه کار کند. تا اینکه تیم برتون سال 2001 نسخه بازسازی خودش را ساخت؛ فیلمی که با وجود ظاهر پرزرق‌وبرق و بازیگران مشهور، نتوانست روح نسخه اصلی را تکرار کند و هنوز هم برای بسیاری، ضعیف‌ترین نقطه این مجموعه به حساب می‌آید.

اما بازگشت واقعی فرنچایز زمانی اتفاق افتاد که «ظهور سیاره میمون‌ها» در سال 2011 اکران شد. این فیلم به ‌جای تکیه بر اکشن و نوستالژی، روی رابطه میان انسان‌ها و میمون‌ها تمرکز و داستانی احساسی، تراژیک و حتی انسانی را روایت کرد. نقطه قوت سه‌گانه جدید این بود که همان سوال قدیمی نسخه‌ی اصلی را می‌پرسید: اگر انسان‌ها دیگر گونه برتر زمین نباشند، دیگر چه چیزی از «تمدن» باقی می‌ماند؟ با اکران «پادشاهی سیاره میمون‌ها» (2024) فصل تازه‌ای برای این مجموعه آغاز شده و باید دید در ادامه به کجا می‌رسد.

8. بیگانه (Alien)

بیگانه (Alien)

در تاریخ سینما، فیلم‌های علمی-‌تخیلی ترسناک کم نداشته‌ایم اما تعداد معدودی از آن‌ها توانسته‌اند مانند «بیگانه» وحشت خالص را به درستی با عناصر علمی-تخیلی تلفیق کنند. ریدلی اسکات سال 1979 کاری کرد که هنوز هم بعد از چند دهه، تاثیرش از بین نرفته؛ او «فضا» را از یک مفهوم هیجان‌انگیز و ناشناخته، به کابوسی سرد، تاریک و خفقان‌آور تبدیل کرد؛ جایی که انسان نه قهرمان مطلق است و نه کنترل اوضاع را در دست دارد.

نسخه‌ی اول در ظاهر داستان ساده‌ای دارد؛ خدمه یک سفینه فضایی با موجودی ناشناخته روبه‌رو می‌شوند که یکی‌یکی شکارشان می‌کند. اما باید بدانید این یک فیلم ترسناک معمولی نیست. ریدلی اسکات با فضاسازی سنگین، سکوت‌های طولانی و طراحی ترسناک زنومورف (هیولای قصه)، حسی از اضطراب دائمی خلق می‌کند؛ حسی که باعث می‌شود حتی راهروهای باریک سفینه‌ی نوسترومو هم تهدیدکننده به نظر برسند.

اما «بیگانه» فقط به خاطر هیولای ترسناکش ماندگار نشده. فیلم یکی از مهم‌ترین قهرمانان تاریخ سینما را هم معرفی کرد؛ الن ریپلی (سیگورنی ویور). شخصیتی که برخلاف کلیشه‌های رایج آن دوران، نه یک قهرمان شکست‌ناپذیر، بلکه انسانی عادی بود که مجبور شده برای بقا بجنگد. ریپلی خیلی زود به قلب تپنده فرنچایز تبدیل شد و هنوز هم یکی از بهترین شخصیت‌های زن سینمای علمی-‌تخیلی به حساب می‌آید.

هفت سال بعد، جیمز کامرون با «بیگانه‌ها» مسیر مجموعه را عوض کرد و برداشتی اکشن از آن ارائه داد؛ تغییری که به ‌طرز عجیبی جواب داد و باعث شد فرنچایز هویت تازه‌ای پیدا کند. البته بعد از آن، مجموعه بارها دچار فراز و نشیب شد. بعضی فیلم‌ها مثل «بیگانه 3» و «رستاخیز» واکنش‌های ضدونقیضی دریافت کردند و پروژه‌های زیادی هم هرگز به مرحله تولید نرسیدند.

با این حال، دنیای «بیگانه» آنقدر جذاب و گسترده است که فیلمسازان نمی‌توانند از آن دل بکنند. از دیوید فینچر تا ریدلی اسکات در دوره بازگشتش با «پرومتئوس» و «بیگانه: کاوننت»، و فده آلوارز با «بیگانه: رومولوس» هرکدام تلاش کردند جنبه تازه‌ای از این جهان را کشف کنند؛ جهانی که فقط درباره هیولاها نیست، درباره طمع شرکت‌های بزرگ، خطرات هوش مصنوعی، تنهایی انسان در فضا و شکنندگی حیات هم هست.

9. پیشتازان فضا (Star Trek)

بهترین فرنچایزهای علمی-تخیلی؛ پیشتازان فضا (Star Trek)

«پیشتازان فضا» -یا همان «استار ترک»- هرگز در ایران پرطرفدار نبوده اما خارج از مرزهای ما، یکی از تاثیرگذارترین فرنچایزهای علمی-تخیلی تاریخ در نظر گرفته می‌شود. مجموعه‌ای که جین رادنبری در دهه 60 میلادی خلق کرد، یک سریال آبکی درباره سفرهای فضایی نبود؛ «پیشتازان فضا» در واقع تصویری امیدوارکننده از آینده ارائه می‌داد، آینده‌ای که در آن انسان‌ها بالاخره از بسیاری از اختلاف‌ها، جنگ‌ها و تعصبات خود عبور کرده‌اند و برای کشف ناشناخته‌ها کنار هم ایستاده‌اند.

در دورانی که بخش زیادی از آثار علمی-‌تخیلی، آینده را جایی تاریک و آخرالزمانی نشان می‌دادند، «پیشتازان فضا» مسیر متفاوتی را انتخاب کرد. سریال اصلی جهانی را متصور شد که در آن علم و اتحاد، مهم‌تر از جنگ و نابودی‌ است. این نگاه خوش‌بینانه کمک کرد تا سریال فراتر از یک مجموعه تلویزیونی معمولی برود و به بخشی از فرهنگ عامه تبدیل شود.

اما تاثیر واقعی «پیشتازان فضا» این است که مفهوم طرفداری -یا در واقع «فندوم»- مدرن را شکل داد؛ چیزی که امروز در دنیای سینما و سریال عادی به نظر می‌رسد. طرفداران دوآتشه سریال که به آن‌ها «تِرکی‌ها» می‌گفتند، از اولین گروه‌هایی بودند که ثابت کردند عشق به یک اثر داستانی می‌تواند به یک جنبش فرهنگی واقعی تبدیل شود.

وقتی شبکه اِن‌بی‌سی تصمیم گرفت سریال را لغو کند، هواداران دست روی دست نگذاشتند. آن‌ها کمپین‌های گسترده نامه‌نگاری راه انداختند، گردهمایی برگزار کردند، لباس شخصیت‌ها را بازسازی کردند و حتی داستان‌های خودشان را درباره جهان «پیشتازان فضا» نوشتند؛ چیزی که بعدها به بخش بزرگی از فرهنگ اینترنت و فن‌فیکشن تبدیل شد. در واقع، بسیاری از رفتارهایی که امروز در جبهه‌ی طرفداری مارول، «جنگ ستارگان» یا دنیای بازی‌ها می‌بینیم، ریشه در جامعه طرفداران «پیشتازان فضا» دارد.

نکته جالب‌تر اینجاست که تاثیر سریال فقط فرهنگی نبود. خیلی از فناوری‌ها و ایده‌هایی که «پیشتازان فضا» سال‌ها قبل تصور کرده بود، بعدها الهام‌بخش دنیای واقعی شدند؛ از ابزارهای ارتباطی شبیه موبایل تا تبلت‌ها و حتی برخی مفاهیم مربوط به هوش مصنوعی و اکتشافات فضایی.

با این محبوبیت باورنکردنی، پای مجموعه به سینما هم باز شد و در دهه‌ی 80 میلادی شاهد اکران چندین فیلم خاطره‌انگیز بودیم. از آن زمان تاکنون، این جهان با سریال‌های متعدد، آثار سینمایی، رمان‌ها، بازی‌ها و نسل‌های تازه‌ای از شخصیت‌ها مدام گسترش پیدا کرده است و به نظر نمی‌رسد هرگز متوقف شود.

10 فیلم علمی-تخیلی مدرن که باید ببینید

10. جنگ ستارگان (Star Wars)

جنگ ستارگان (Star Wars)

برای بسیاری از سینمادوستان، ژانر علمی-تخیلی یعنی «استار وارز» و دیگر هیچ! «جنگ ستارگان» فقط یک مجموعه فیلم محبوب نیست؛ پدیده‌ای فرهنگی است که چندین نسل با آن بزرگ شده‌اند. جرج لوکاس سال 1977 دنیایی خلق کرد که در ظاهر درباره نبردهای کهکشانی، جدای‌ها و امپراتوری‌های فضایی بود، اما در قلبش، داستانی کلاسیک و انسانی جریان داشت؛ داستان تقابل خیر و شر، خانواده، امید و رستگاری.

«جنگ ستارگان: قسمت 4 – امیدی تازه» فیلمی جریان‌ساز به حساب می‌آمد که از هر نظر حماسی، اپراگونه و نوآورانه است. تا آن دوران، هیچ فیلم علمی‌-تخیلی دیگری در تاریخ موفق نشده بود چنین تلفیقی را به‌درستی و با همین تاثیرگذاری ارائه دهد. شاید «2001: ادیسه‌ی فضایی» (1968) نزدیک‌ترین باشد اما آن فیلم درامی جدی و متفکرانه بود که نمی‌توانست مثل «امیدی تازه»، هر نوع سلیقه‌ای را راضی کند.

این فرنچایز، سریال‌های فوق‌العاده‌ای هم داشته است که در میان آن‌ها، «مندلورین» و صدالبته «آندور» درخشان هستند، این دومی حتی از بهترین سریال‌های تاریخ توصیف می‌شود. این سریال‌ها کمک کردند مخاطبان گوشه‌هایی از کهکشان را ببینند که فیلم‌های اصلی هیچ‌وقت فرصت پرداختن به آن‌ها را نداشتند.

«جنگ ستارگان» در سال‌های اخیر، حواشی متعددی را تجربه کرده و تقریبا هر پروژه جدید، موافقان و مخالفان خودش را دارد و طرفداران این مجموعه سال‌هاست درباره بهترین یا بدترین دوره آن بحث می‌کنند. همین حساسیت و اشتیاق نشان می‌دهد «جنگ ستارگان» چقدر برای مخاطبانش مهم است. فارغ از اینکه چقدر به «استار وارز» علاقه دارید، این مجموعه برای هر کسی چیزی دارد، چه دنبال نبردهای فضایی و اکشن باشید، چه داستان‌های سیاسی، ماجراجویی‌های کلاسیک یا حتی روایت‌هایی درباره تنهایی، شکست و امید.

منبع: slash/film

برچسب‌ها :
دیدگاه شما

پرسش امنیتی *-- بارگیری کد امنیتی --

بازدیدهای اخیر

بر اساس بازدیدهای اخیر شما
تاریخچه بازدیدها مشاهده همه

دسته‌بندی‌های منتخب برای شما

X