هنر اقتباس در سینما؛ چگونه فاصله گرفتن از کتاب به خلق یک شاهکار میانجامد؟
وقتی صحبت از اقتباسهای سینمایی به میان میآید، همیشه این پرسش مطرح است که آیا فیلم میتواند بهاندازه کتاب اصلی خوب باشد یا حتی از آن پیشی بگیرد. اما کیفیت یک رمان لزوما موفقیت یا شکست فیلمی را که بر اساس آن ساخته میشود، تعیین نمیکند. گاهی تغییرات جسورانه، حذف بخشهایی از داستان یا فاصله گرفتن از متن اصلی به خلق اثری ماندگار منجر میشود؛ همانطور که وفاداری به کتاب هم بهتنهایی تضمینی برای یک اقتباس موفق نیست. از «درخشش» (The Shining) تا «رگیابی» (Trainspotting)، تاریخ سینما پر از فیلمهایی است که نشان میدهند اقتباس موفق بیش از آنکه به بازسازی موبهموی یک کتاب وابسته باشد، به درک ظرفیتهای سینما و جسارت در بازآفرینی داستان بستگی دارد.
از رمان تا فیلم؛ فرمولی برای موفقیت وجود ندارد

همه رمانهای درخشان به فیلمهای درخشانی تبدیل نمیشوند و گاهی هم نتیجه درست برعکس است. اما فارغ از کیفیت اثر اصلی و انتظارات مخاطبان از شخصیتهای محبوبشان، برای ساختن یک اقتباس موفق بیش از یک راه وجود دارد.
همراه شدن با موجهای فراگیر همیشه وسوسهانگیز است؛ درست مثل موجی که زمانی در میان مردم اروپا برای دوچرخهسواری به راه افتاد و همه را شیفته خود کرد. شاید به همین دلیل است که حتی فیلمسازان و تماشاگران سختگیر هم گاهی در برابر هیاهوی یک اثر پرمخاطب تسلیم میشوند. فیلم «ادیسه» (The Odyssey) ساخته کریستوفر نولان، یکی از آثار جنجالی امسال، نمونهای از همین پدیده است؛ فیلمی که تماشای آن به بخشی از گفتوگوهای عمومی تبدیل شد. «بلندیهای بادگیر» (Wuthering Heights) به کارگردانی امرالد فنل نیز پیش از آنکه بسیاری از مخاطبان فرصت تماشایش را پیدا کنند، بحثهای فراوانی برانگیخت. سازندگان اقتباس تازه «عقل و احساس» (Sense and Sensibility) هم احتمالا امیدوار بودند که تماشاگران با حضور در سینما، خودشان درباره موفقیت یا شکست فیلم قضاوت کنند.
بااینحال، کمتر پیش میآید تماشاگران پس از خروج از سالن سینما بگویند فیلم دقیقا همان چیزی بوده که هنگام خواندن کتاب تصور میکردند؛ چه رسد به اینکه آن را بهتر از رمان بدانند. معمولا واکنشها شکل دیگری دارند: اعتراض به تغییر پایان داستان، سادهسازی بیش از اندازه روایت، انتخاب بازیگری که با تصویر ذهنی مخاطب از شخصیت همخوانی ندارد یا کنار گذاشتن ویژگیهایی که باعث محبوبیت آن شخصیت شدهاند. گاهی هم اقتباس چنان از انتظارات مخاطبان فاصله میگیرد که به نمونهای بحثبرانگیز تبدیل میشود؛ اتفاقی که سال گذشته برای «باشگاه قتل پنجشنبه» (The Thursday Murder Club) رخ داد.
اما چه چیزی یک اقتباس را به اثری موفق تبدیل میکند؟ پاسخ، برخلاف تصور رایج، ساده نیست. بررسی نمونههای گوناگون اقتباس نشان میدهد که این فرایند میتواند به خلق شاهکارهایی ماندگار منجر شود یا به تجربهای ناامیدکننده و حتی مضحک ختم شود. در کتاب «کتابش بهتر بود» (The Book Was Better)، نویسنده با بررسی طیف گستردهای از اقتباسها، از نمایش موزیکال راک «هیتکلیف» (Heathcliff) و فیلم ناموفق «جزیره دکتر مورو» (The Island of Dr. Moreau) محصول ۱۹۹۶ تا نسخه سهقسمتی «اطلس شانه بالا انداخت» (Atlas Shrugged)، به سراغ همین پرسش رفته است. در کنار این نمونههای شکستخورده، آثار بسیاری نیز وجود دارند که با نسخه ادبی اصلی برابری میکنند یا حتی از آن فراتر میروند.
نخستین نکته این است که کیفیت اثر مبدا لزوما تعیینکننده نتیجه اقتباس نیست. آنتونی برجس، نویسنده «پرتقال کوکی» (A Clockwork Orange)، زمانی گفته بود که اقتباسهای درخشان اغلب از آثار داستانی درجهدو یا درجهسه ساخته میشوند. این دیدگاه با دو تصور رایج دیگر همراه است: بعضی کتابها اساسا قابلیت اقتباس ندارند و آثار کلاسیک در قالب مجموعههای تلویزیونی فرصت بیشتری برای گسترش پیدا میکنند. بااینحال، نمونههای موفق سینمایی نشان میدهند که هیچیک از این قواعد را نمیتوان همواره درست دانست.
گاهی رمانهایی که داستانگوییِ خوبی دارند اما شاهکار ادبی محسوب نمیشوند، در فرایند اقتباس به آثاری استثنایی تبدیل میشوند. «آروارهها» (Jaws)، «پدرخوانده» (The Godfather) و «جنگیر» (The Exorcist)، سه فیلم اقتباسی مهم از اواخر دهه ۱۹۶۰ و اوایل دهه ۱۹۷۰، نمونههایی از این دست هستند. در مقابل، رمانهای بزرگی مانند «رگیابی» (Trainspotting)، «واسطه» (The Go-Between)، «یوزپلنگ» (The Leopard) و «پرتقال کوکی» (A Clockwork Orange) نیز به فیلمهایی درخشان تبدیل شدهاند. البته اقتباس همیشه به ارتقای اثر اصلی منجر نمیشود. «رمز داوینچی» (The Da Vinci Code) و «پنجاه طیف گری» (Fifty Shades of Grey) نشان میدهند که گاهی ضعفهای کتاب به نسخه سینمایی آن هم راه پیدا میکنند.
بیش از حد به متن اصلی وفادار نباشید؛ اقتباس نباید به مجموعهای از بهترین لحظهها تبدیل شود

بعضی آثار ادبی ذاتا ظرفیت بیشتری برای اقتباس دارند. رمانهای جین آستن با طرحهای عاشقانه و موانعی که میان شخصیتها قرار میگیرند، الگوهایی انعطافپذیر ارائه میدهند که میتوان آنها را در دورههای تاریخی مختلف بازآفرینی کرد. فیلم «بیسرنخ» (Clueless) نمونهای از این رویکرد است؛ اثری که داستان و شخصیتهای آستن را آزادانه بازتفسیر میکند و آنها را در دنیای معاصر نوجوانان قرار میدهد.
رمانهای آستن درواقع بسیاری از عناصر اصلی کمدیهای رمانتیک را در خود دارند. به همین ترتیب، میتوان ردپای «رابینسون کروزوئه» (Robinson Crusoe) را در فیلم «مریخی» (The Martian)، سنت رمان گوتیک را در سینمای وحشت و تاثیر «سرود کریسمس» (A Christmas Carol) را در شمار زیادی از فیلمهای کریسمسی پیدا کرد. داستانهای کوتاه نیز به دلیل غافلگیریهای ناگهانی و حرکت سریع بهسوی نقطه پایانی، اغلب منبع مناسبی برای اقتباس سینمایی هستند. فیلم «حالا نگاه نکن» (Don’t Look Now) بر اساس داستان کوتاهی از دافنه دوموریه ساخته شده است و نشان میدهد که چگونه روایتی فشرده میتواند به فیلمی تاثیرگذار تبدیل شود.
اسطورهها، افسانههای عامیانه و قصههای پریان نیز به دلیل ریشههای مبهم و قابلیت تغییرپذیریشان، همواره زمینه مناسبی برای اقتباس فراهم میکنند. این روایتها در گذر زمان بارها بازگو شدهاند و در بسیاری از موارد، جزئیات ناگفته و خلاهایی دارند که فیلمساز میتواند آنها را با تخیل خود پر کند. همین ویژگی به سازندگان اجازه میدهد داستانی آشنا را با نگاهی تازه بازآفرینی کنند.
در بسیاری از موارد، فاصله گرفتن از متن اصلی به موفقیت اقتباس کمک میکند. بعضی از بهترین فیلمهای اقتباسی با آزادی عمل فراوان به سراغ منبع ادبی خود میروند؛ بخشهایی را تغییر میدهند، عناصر دیگری را کنار میگذارند و در نهایت مسیری مستقل در پیش میگیرند. پل توماس اندرسن در این زمینه توصیه کرده است: «آن بخشهایی را که لازم دارید بدزدید و بعد با تمام سرعت فرار کنید.» آلفرد هیچکاک نیز گفته بود که پیش از ساخت فیلم «پرندگان» (The Birds)، داستان اصلی را تنها یک بار خوانده و پس از آن دیگر به آن فکر نکرده است. حتی یکی از فیلمنامهنویسان نقل کرده که زمانی از او خواسته بودند رمانی را که قرار بود اقتباس کند، نخواند؛ زیرا شرکت سازنده تصور میکرد آشنایی بیش از اندازه با کتاب ممکن است روند خلاقانه کار را مختل کند.
کتاب و فیلم دو رسانه متفاوتاند و نمیتوان از آنها انتظار داشت به شیوهای یکسان عمل کنند. دنیس لهان، نویسنده و فیلمنامهنویس، تفاوت این دو را به تفاوت «سیب و زرافه» تشبیه کرده است. اقتباس در اصل انتقال یک روایت از زبان کلمات به زبان تصویر است. فیلمساز باید زبان سینمایی خودش را پیدا کند و داستان را به شکلی بازگو کند که با امکانات و ویژگیهای این رسانه سازگار باشد.
«فرزندان انسان» (Children of Men) ساخته آلفونسو کوارون در سال ۲۰۰۶، یکی از نمونههای شاخص اقتباس آزاد است. این فیلم رمان فلسفی و الهیاتی پی. دی. جیمز، نویسنده بریتانیایی، را به تریلری آخرالزمانی درباره عوامگرایی، تروریسم و برخورد جوامع با مهاجران تبدیل میکند. با وجود گذشت سالها از زمان ساخت، فیلم همچنان اثری معاصر و مرتبط با مسائل روز به نظر میرسد؛ ویژگیای که خود جیمز نیز از آن استقبال کرده بود.
کوارون از رمان بهعنوان نقطه شروع استفاده کرد، اما بهتدریج از مسیر داستان اصلی فاصله گرفت و روایت خود را شکل داد. ایده محوری کتاب همچنان پابرجا ماند: اگر روزی در جهانی زندگی کنیم که دیگر هیچ کودکی در آن متولد نمیشود، چه اتفاقی خواهد افتاد؟ چنین پرسشهایی که در مرکز آثار علمی-تخیلی و داستانهای گمانهزن (Speculative Fiction) قرار دارند، امکان مناسبی برای بازآفرینی فراهم میکنند. فیلمساز میتواند ایده اصلی را حفظ کند، اما آن را با دغدغههای شخصی خود و نگرانیهای جامعهای که در آن زندگی میکند، پیوند بزند.

سالی پاتر نیز هنگام اقتباس از رمان «اورلاندو» (Orlando) نوشته ویرجینیا وولف، رویکردی مشابه در پیش گرفت. او داستان خیالپردازانه وولف درباره سفر در زمان را چنان بازآفرینی کرد که گویی کتاب هرگز وجود نداشته است. نتیجه، فیلمی جسورانه و طعنهآمیز بود که در واکنش به ساختار قدرت در بریتانیا و تصویب قانونی محدودکننده درباره طرح موضوع همجنسگرایی در مدارس و نهادهای محلی ساخته شد. پاتر گفته بود برای آنکه به فیلم وفادار بماند، ناچار بوده با رمان بیرحم باشد. این رویکرد را میتوان نوعی ویرانی در خدمت آفرینش دانست؛ فرایندی که در آن، فاصله گرفتن از متن اصلی به خلق اثری مستقل منجر میشود.
در دست نویسنده و کارگردانی مناسب، اثر مبدا میتواند و حتی گاهی باید در برابر نگاه خلاقانه سازندگانش تغییر شکل دهد. استنلی کوبریک در اقتباس «درخشش» (The Shining) از رمان استیون کینگ، بسیاری از ویژگیهای موردنظر نویسنده را کنار گذاشت و برداشت متفاوتی از داستان ارائه کرد؛ اما حاصل کار به یکی از آثار شاخص و تاثیرگذار سینمای وحشت تبدیل شد.
نمونههای دیگری نیز از این رویکرد وجود دارند. رمان «دل تاریکی» (Heart of Darkness) نوشته جوزف کنراد، زمینه شکلگیری حماسه جنگی «اینک آخرالزمان» (Apocalypse Now) را فراهم کرد. «اژدهای سرخ» (Red Dragon) نیز در دستان مایکل مان به «شکارچی انسان» (Manhunter) تبدیل شد؛ فیلمی مسحورکننده که بهجای بازگویی صرف داستان رمان، جهان و سبک شخصی کارگردان را به آن افزود.
از همین رو، اقتباس نباید به مجموعهای از صحنههای محبوب کتاب تبدیل شود که صرفا برای جلب رضایت طرفداران کنار هم قرار گرفتهاند. وفاداری افراطی به منبع ادبی ممکن است به قیمت از دست رفتن هویت مستقل فیلم تمام شود. «بازیهای گرسنگی» (The Hunger Games) و «جاده» (The Road) از جمله آثاری هستند که با وجود ساخت دقیق و تغییرات محدود، ممکن است در مقایسه با تجربه شخصی خوانندگان از کتاب، روی پرده کمجانتر به نظر برسند.
اما اساسا وفاداری به متن اصلی به چه معناست؟ هیچ داستانی کاملا مستقل از روایتهای پیشین شکل نمیگیرد. دن اوبانون، فیلمنامهنویس «بیگانه» (Alien)، در توصیف همین موضوع گفته بود: «من از هیچکس چیزی ندزدیدم. از همه دزدیدم!» حتی مفهوم وفاداری به روح اثر نیز چندان روشن نیست؛ زیرا هر خواننده ممکن است برداشت متفاوتی از آن داشته باشد.
هرکس هنگام خواندن کتاب، تصاویر و صحنههای خاص خود را در ذهن میسازد. بسیاری از مخاطبان «گتسبی بزرگ» (The Great Gatsby) را مرثیهای برای رویای آمریکایی و نشانهای از فروپاشی ارزشهای ایالات متحده میدانند، درحالیکه برخی اقتباسها بیشتر بر مهمانیهای مجلل و زرقوبرق دنیای داستان تمرکز میکنند. همین تفاوت در برداشت از شخصیتها نیز دیده میشود. هیتکلیف در رمان «بلندیهای بادگیر» ممکن است از نگاه برخی خوانندگان شخصیتی روانپریش و آزارگر باشد که از شکنجه و دار زدن سگهای کوچک لذت میبرد؛ اما همه اقتباسهای سینمایی چنین تصویری از او ارائه نمیکنند.
برداشت شخصی بازیگران و فیلمسازان از یک اثر میتواند مسیر اقتباس را بهکلی تغییر دهد. جودی فاستر برای ایفای نقش کلاریس استارلینگ در فیلم «سکوت برهها» (The Silence of the Lambs) تلاش زیادی کرد؛ زیرا از نگاه او، هسته اصلی رمان داستان زنی بود که میکوشید جان زنی دیگر را نجات دهد، درحالیکه مردان بسیاری مدام بر سر راهش مانع ایجاد میکردند. این برداشت، وجهی از داستان را برجسته میکرد که ممکن بود برای دیگر خوانندگان در اولویت نباشد. اقتباس، حتی در بهترین حالت، دریچهای به ذهن و نگاه فردی دیگر است؛ نگاهی که لزوما با تصاویر شکلگرفته در ذهن مخاطب همخوانی ندارد.
انتخاب بازیگر؛ فاصله میان شخصیت ادبی و تصویر سینمایی

انتخاب بازیگر یکی از روشنترین نمونههای تفاوت میان برداشت مخاطب و تصمیم سازندگان فیلم است. هالیوود معمولا بازیگرانی خوشچهرهتر از آنچه نقش اقتضا میکند انتخاب میکند؛ هرچند این رویکرد همیشه به اندازه انتخاب دنیس ریچاردز در نقش یک فیزیکدان هستهای با شلوارک کوتاه در فیلم «دنیا کافی نیست» (The World Is Not Enough) اغراقآمیز نیست.
گاهی این انتخاب با هدفی مشخص انجام میشود. در رمان «روانی» (Psycho) نوشته رابرت بلاک، نورمن بیتس از نظر ظاهری مردی ناخوشایند و زننده توصیف شده است. آلفرد هیچکاک اما آنتونی پرکینز را با چهره معصوم و دوستداشتنیاش برای این نقش انتخاب کرد تا تماشاگر را به برداشت اشتباهی از شخصیت سوق دهد و در لحظه مناسب غافلگیر کند.
در موارد دیگر، انتخاب بازیگر بر این تصور استوار است که شخصیتهای اصلی باید برای مخاطب همدلیبرانگیز باشند. راجر ایبرت، منتقد سینما، سینما را دستگاهی برای ایجاد همدلی توصیف کرده بود؛ منطقی که گاهی به تصمیمهای نادرست در انتخاب بازیگر منجر میشود. انتخاب بروس ویلیس برای بازی در نقش روزنامهنگاری انگلیسی و فرسوده در اقتباس شکستخورده «آتش غرور» (The Bonfire of the Vanities)، بر اساس رمان تام وولف، یکی از نمونههای مشهور چنین انتخابی است.
بااینحال، بازیگری که در نگاه نخست انتخاب مناسبی به نظر نمیرسد، ممکن است چنان در نقش خود بدرخشد که به تصویر ماندگار آن شخصیت تبدیل شود. مارگارت رادرفورد در نقش خانم مارپل، رنی زلوگر در نقش بریجت جونز و مایکل کین در نقش هری پالمر در فیلم «پرونده ایپکرس» (The Ipcress File) نمونههایی از این موفقیتاند. در رمانهای لن دیتون، هری پالمر اهل شمال انگلستان است و حتی نام مشخصی ندارد؛ بااینحال، مایکل کین چنان شخصیت را از آن خود کرد که تصویر سینمایی او هویتی مستقل یافت. در نهایت، کاریزما و توانایی بازیگر میتواند محدودیتهای انتخاب اولیه را از میان بردارد.

شاید اقتباس در نهایت بیش از هر چیز به احساس و دریافت شخصی وابسته باشد. آنتونی مینگلا هنگام صحبت درباره اقتباس از رمان «آقای ریپلی بااستعداد» (The Talented Mr Ripley) گفته بود: «نوشیدنی را نوشیدهای و آن مزهای که در دهانت باقی میماند، همان چیزی است که باید با آن پیش بروی.» اروین ولش، نویسنده رمان «رگیابی»، نیز بر این باور بود که باید کتابها را بویید؛ یعنی بهجای روخوانی صرف رویدادها، باید اتمسفر آنها را با تمام حواس لمس و تجربه کرد، نه اینکه صرفا رویدادها و شخصیتهایشان را به تصویر کشید.
حسین امینی، فیلمنامهنویسی که رمان «بالهای کبوتر» (The Wings of the Dove) را با رویکردی تازه اقتباس کرد و حالوهوای فیلم نوآر را به داستانی در فضایی تاریخی آورد، نیز در پی بازآفرینی همان تجربه شخصی و شور کشف بود؛ لحظهای که خواننده احساس میکند هیچکس دیگری در جهان کتاب را دقیقا به همان شکلی که او درک کرده، تجربه نکرده است. چنین دریافت منحصربهفردی میتواند نقطه شروع یک اقتباس تازه باشد.
با این نگاه، واکنشهای متفاوت به «ادیسه» کریستوفر نولان نیز معنای روشنتری پیدا میکند. نولان بسیاری از تصمیمهای خود را بر پایه بازآفرینی آزادانه متن اصلی گرفت و داستان را با جهانبینی شخصیاش پیوند زد. او اودیسئوس زیرک و حیلهگر را به شخصیتی شبیه سربازی آسیبدیده از جنگ تبدیل کرد؛ برداشتی که میکوشد اسطوره کهن را با اضطرابها و تجربههای دنیای معاصر مرتبط کند. بااینحال، چنین رویکردی لزوما برای همه تماشاگران نتیجه یکسانی ندارد. گاهی حاصل این بازآفرینی، بهجای برانگیختن حس ماجراجویی و شگفتی، تجربهای فرساینده از انتظارهای طولانی و خشونتهای ناگهانی است؛ گویی فیلم بیش از آنکه داستانی اسطورهای را زنده کند، تجربه حضور در میدان جنگ را بازسازی میکند.
شاید مشکل زمانی به وجود میآید که تحلیل و محاسبه جای احساس را بگیرد و فیلمساز بهجای آنکه داستان را از نو تجربه کند، بیش از اندازه درگیر بازتفسیر آن شود. هیلاری منتل، نویسنده فقید، در توصیف ماهیت اقتباس توصیهای ساده اما معنادار داشت: «متن را زمین بگذار و بگذار داستان در رویایت شکل بگیرد.» شاید همین فاصله گرفتن از کلمات و رسیدن به تصویری شخصی از داستان باشد که یک اقتباس را از بازسازی صرف فراتر میبرد و به اثری سینمایی با هویت مستقل تبدیل میکند.
منبع: The Guardian





