بازگشت «مرد سه هزار چهره» مدیری پس از ۱۸ سال چقدر موفق بوده است؟

زمان مورد نیاز برای مطالعه: ۸ دقیقه
نقد سریال مرد سه‌هزار چهره

مهران مدیری بعد از «قهوه‌ی پدری» و سریال «شش‌ماهه‌» نافرجامش که تقریبا هیچ‌کس آن را دنبال نکرد، حالا با «مرد سه‌هزار چهره»، بازگشتی پرسروصدا به یکی از محبوب‌ترین کاراکترهای تاریخ کمدی تلویزیون ایران، مسعود شصت‌چی، داشته است.

این بازگشت، حدود هجده سال بعد از پایان «مرد دوهزار چهره»، با نویسندگانی تازه (امین انتظاری، احمدرضا کاظمی و محمدامین فرشاد) و در قالب یک مجموعه‌ی پانزده‌قسمتی رقم خورده است. اما پرسش اصلی که پس از دیدن هر دنباله‌ای به ذهن خطور می‌کند طبیعتا این است که آیا اصلا ضرورتی برای ساخت این سریال وجود داشت یا صرفا یک استفاده‌ی حساب‌شده از نوستالژی مخاطب است؟ هرچند که برای یافتن پاسخ فعلا کمی زود است اما نشانه‌های اولیه چندان خوب نیستند.

همه‌ آنچه باید درباره سریال «مرد سه‌هزار چهره» بدانید؛ از بازیگران تا روز و ساعت پخش

کاراکتری که در زمان یخ زده

بررسی سریال مرد سه‌هزار چهره

بزرگ‌ترین ایرادی که در این فصل جدید به چشم می‌خورد، عدم تحول شخصیت مسعود شصت‌چی است. داستان به ما می‌گوید هجده سال گذشته و مسعود دوران تبعید را پشت سر گذاشته، شغلش همچنان کارمند بایگانی است، ازدواج کرده و حالا در آستانه‌ی میان‌سالی است. اما در عمل، همان آدم ساده‌لوح، دستپاچه و بداقبال هجده سال پیش، بی‌کم‌وکاست روی صحنه ظاهر می‌شود؛ همان لحن حرف زدن، همان زبان بدن، همان «بفرمایید»های تکراری، همان توضیح‌دادن‌های اضافه و بی‌پایان، حتی همان برخورد با دیوار و شیءهای اطرافش.

وفاداری به یک شخصیت با تکرار عین‌به‌عین شخصیت دو مقوله‌ی کاملا متفاوت‌اند. مشکل این نیست که مسعود همچنان مسعود باشد؛ مشکل این است که هیچ ردی از گذر زمان، از تجربه‌ی تبعید، در رفتار و واکنش‌های او دیده نمی‌شود. حتی سریال‌هایی مثل پایتخت که خودشان هم از ضعف در شخصیت‌پردازی رنج می‌برند، دست‌کم در هر فصل یک ویژگی تازه به شخصیت‌ها اضافه می‌کردند تا حس تازگی بسازند؛ اما در مرد سه‌هزار چهره تنها تغییر محسوس، اضافه‌شدن یک همسر به زندگی مسعود است، آن‌هم زنی که خودش هم دقیقا همان تیپ شخصیتی مسعود را دارد و در عمل نقش مستقلی در پیشبرد قصه ندارد؛ بیشتر یک شریک برای پینگ‌پنگ‌های کلامی است تا یک کاراکتر با انرژی مستقل.

چرا مهران مدیری بازیگر خوبی نیست؟ (پرتره‌ی یک بازیگر)

همین ایراد درباره‌ی پدر و مادر مسعود هم صدق می‌کند. مادر همچنان فقط گریه می‌کند و با حساسیت افراطی واکنش نشان می‌دهد؛ پدر همچنان با اشعار حافظ و ادا‌های روشنفکرانه‌ی نصفه‌نیمه‌اش شوخی می‌سازد. بازیگرانی مثل پروین قائم‌مقامی و غلامرضا نیک‌خواه بی‌تردید بازیگرانی باتجربه‌اند، اما مسئله این است که ظاهرا کارگردان از آن‌ها چیز تازه‌ای نخواسته و همان تیپ آشنا را بار دیگر تکرار کرده است.

به شخصه فکر می‌کنم که اگر سریال از لحظه‌ی آزادی مسعود از زندان یا حتی از میانه‌ی دوران تبعید در برره آغاز می‌شد، مخاطب فرصت بیشتری برای همذات‌پنداری با تحولات این کاراکتر پیدا می‌کرد و می‌شد مسعودی افسرده و بی‌حس بازگردد و بعد به‌مرور همان ساده‌لوحی و شوخ‌طبعی قدیمش را ارائه کرد. چنین ساختاری هم به لحاظ دراماتیک جذاب‌تر بود و هم توجیه بهتری برای بازتولید همان فرمول قدیمی فراهم می‌کرد. اما این اتفاق نیفتاده و در عوض، پایان فصل دوم که با تبعید مسعود به برره تمام شده بود، بدون هیچ توضیحی نادیده گرفته شده است؛ انگار آن پایان‌بندی هرگز وجود نداشته.

سریال مرد سه‌هزار چهره

نویسندگانی که تغییر کرده‌اند

بخش بزرگی از اعتبار آثار مهران مدیری، نه به خود او، بلکه به تیم نویسندگانی برمی‌گردد که در دوره‌های مختلف کنارش بوده‌اند از جمله برادران قاسمخانی، زنده‌یاد خشایار الوند، امیرمهدی ژوله یا سروش صحت. کافی است تیم نویسندگان مرد هزار چهره را با تیم فعلی مقایسه کنید تا بفهمید چرا کیفیت این‌چنین افت کرده است. وقتی متن قوی و شخصیت‌پردازی درست وجود دارد، مدیری می‌تواند اثری بسازد که سال‌ها بعد هم درباره‌اش حرف زده شود؛ اما وقتی آن پشتوانه کم‌رنگ می‌شود، مشخص می‌شود که تنها نام مهران مدیری به‌ تنهایی تضمین‌کننده‌ی یک کمدی خوب نیست. مسیر آثار اخیر او از «هیولا» و «دراکولا» تا «قهوه‌ی پدری» و آن سریال شش‌ماهه‌ی فاجعه‌بار، به‌روشنی همین افت را نشان می‌دهد. نبود برخی بازیگران باسابقه‌ی فصل‌های قبلی از جمله علیرضا خمسه، فلامک جنیدی و… بدون هیچ توضیحی در داستان، یکی دیگر از نکاتی است که جای بحث دارد.

نویسندگان جدید به‌ جای خلق موقعیت‌های تازه، به‌شدت به شوخی‌های فضای مجازی متکی‌اند، همان شوخی‌هایی که مدت‌هاست در ریلز و کلیپ‌های اینستاگرامی چرخیده و برای مخاطب تکراری شده‌اند، حالا عینا وارد فیلم‌نامه شده‌اند. مشکل اینجاست که مخاطب امروزی همان محتوای دم‌دستی مجازی را با کیفیت بهتر و بدون ممیزی در پلتفرم‌های دیگر دیده است؛ پس شنیدن نسخه‌ی سانسورشده همان شوخی از تلویزیون، به‌ جای خنده، حس تکرار و عدم خلاقیت می‌سازد. نبود کمدی موقعیت هم یکی دیگر از خلاءهای فیلم‌نامه است. اکثر شوخی‌های سریال کلامی‌اند، نه موقعیتی یعنی خنده از دل یک صحنه یا کنش بصری بیرون نمی‌آید، بلکه صرفا یک دیالوگ یا بازی با کلمات است. حتی در بخشی از سریال یک فلش‌بک کوتاه به مرد دوهزار چهره و جایی که مسعود در کابین خلبان مشغول زدن کباب است، به‌ عنوان نمونه‌ای از کمدی موقعیت واقعی یادآوری می‌شود اما در چند قسمت نخست فصل سوم تقریبا هیچ معادلی برایش نداریم.

مرد سه‌هزارچهره

ریتمی که حوصله سر می‌برد

مشکل مهم دیگری که در سریال وجود دارد، ریتم و ضرب‌آهنگ آن است. قسمت اول تایم نسبتا بالایی دارد اما اتفاق خاصی در آن نیفتاده و بیشتر زمان صرف رابطه‌ی مسعود با نامزدش و شوخی‌های خانوادگی می‌شود، بدون آنکه داستان اصلی جلو برود. برای سریالی که برخلاف آثار گذشته‌ی مدیری چندان طولانی نیست، فرصت زیادی برای کند پیش رفتن وجود ندارد و این حجم از مقدمه‌چینی، غیرقابل‌توجیه است. در دنیایی که مخاطب دیگر حوصله‌ی تماشای یک سکانس بیش از دو دقیقه‌ای را ندارد و به‌ سرعت به‌سراغ گوشی موبایلش می‌رود، این‌گونه کش‌دادن، مرگ ریتم یک سریال کمدی پانزده‌قسمتی است که هر قسمت آن هم قرار است بعد از یک هفته پخش شود. حتی اگر قرار بود در این زمان طولانی چهار پنج ویژگی تازه از مسعود به مخاطب نشان داده شود، پذیرفتنی بود اما آنچه در عمل می‌بینیم صرفا کپی‌پیست گذشته با سرعتی کندتر است.

شوخی‌هایی تاریخ مصرف گذشته

جنس شوخی‌ها نیز که قبلا هم به آن اشاره کردم، یکی از مواردی است که دیگر جذابیتی برای مخاطب روز ندارد. شوخی‌هایی مثل خجالت‌کشیدن از صدازدن یکدیگر با اسم کوچک در دوران عقد یا تعجب از قیمت تالار عروسی، دقیقاً همان شوخی‌هایی‌اند که در دهه‌های گذشته جواب می‌دادند اما امروز دیگر چندان جذابیتی ندارند و برخی از این موارد برای نسل امروز نه‌ فقط خنده‌دار نیست، بلکه حتی قابل‌درک هم نیست. برخی شوخی‌ها هم بیشتر بر پایه‌ی همان هیجان قدیمی «باورم نمی‌شود این از صداوسیما پخش شد» ساخته شده‌اند که ارزش خاصی ندارند.

با این حال، همه‌ی سریال هم نکته منفی نیست و نقطه‌های روشنی هم وجود دارد. بازی رضا نیک‌خواه در نقش پدر، با شیوه‌ی خاص حرف‌زدن و حرکاتش، تنها بخشی از سریال است که برای برخی مخاطبان واقعا خنده ایجاد کرده و برخی کنایه‌ها به شخصیت‌ها و اتفاقات دنیای واقعی تا حدی جذاب هستند، هرچند که در اجرا عالی نیستند.

نقد اجتماعی یا فقط گزارش قیمت؟

بخش قابل‌توجهی از سریال به مسائل اقتصادی از جمله قیمت شیرینی و هزینه‌ی تالار عروسی می‌پردازد اما به جای نقد اجتماعی واقعی چیزی شبیه گزارش تورم را شاهد هستیم. البته که مسعود شصت‌چی از ابتدا شخصیتی معترض نبوده و همیشه شرایط را می‌پذیرفته و ادامه می‌داده، حتی اگر جایگاهش اشتباه بوده باشد. حالا از زبان همین شخصیت غیرمعترض، انتظار می‌رود نقد اجتماعی بشنویم، در حالی که فقط یک عدد بزرگ گفته می‌شود و مخاطب باید از تعجب مسعود، خودش نتیجه بگیرد که اوضاع بد است. مخاطب ایرانی دیگر برای فهمیدن گران‌شدن همه‌چیز نیازی به یادآوری مهران مدیری ندارد و طنز واقعی باید لایه‌ای عمیق‌تر از این واقعیت روزمره را نشان دهد که ما هر روز می‌بینیم نه صرفا تکرار همان واقعیت با عددی بزرگ‌تر.

سریال مرد سه‌هزار چهره

جلوه‌های ویژه و بخش اکشن

یکی از عجیب‌ترین بخش‌های فصل سوم، ورود یک خط داستانی جدی‌تر و اکشن‌محور است. ما دزدیده‌شدن مسعود توسط یک باند خلافکار بین‌المللی به علت اشتباه گرفتن با یک شخص مهم، تیراندازی، حمله به ماشین پلیس و موراد این چنینی را می‌بینیم. ایده‌ی اصلی گرفتارشدن اشتباهیِ یک آدم ساده در دل یک ماجرای بزرگ کاملاً با روح شخصیت مسعود شصت‌چی هم‌خوان است و حتی می‌توانست پتانسیل خوبی برای اکشن‌ کمدی داشته باشد. اما اجرا به‌ شدت ضعیف است و جلوه‌های ویژه‌ی در حد یک اثر قدیمی و بازیگری ضعیف، بدون اینکه مشخص باشد این کمدی اکشن است یا صحنه‌ای جدی، باعث شده تا این صحنه‌ها نیز جذابیتی نداشته باشند. تیتراژ ابتدایی سریال هم در مقایسه با تیتراژ خلاقانه‌ی فصل اول ناامیدکننده است.

نوستالژی کافی نیست

با همه‌ی این مشکلات، یک واقعیت انکارنشدنی وجود دارد و آن هم این است که «مرد سه‌هزار چهره» با وجود همه‌ی ضعف‌هایش، بازدید میلیونی گرفته و باعث شده بسیاری از مخاطبانی که سال‌ها به تلویزیون رسمی نگاه نمی‌کردند، دوباره سراغش بروند. البته این را باید نشانه‌ی قدرت نوستالژی و برند مهران مدیری دانست نه لزوماً کیفیت اثر. مقایسه با سریال شش‌ماهه‌ی قبلی مدیری که تقریبا هیچ بازدیدی نگرفت نشان می‌دهد که صرفاً استفاده از یک اسم و کاراکتر آشنا، چقدر می‌تواند در جذب مخاطب مؤثر باشد، حتی وقتی اثر خودش چیز چندانی برای ارائه ندارد. اما نوستالژی بنزین موتور یک سریال پانزده‌قسمتی نیست. تماشاگرانی که فقط برای مرور خاطره‌ی خوش گذشته پای این سریال می‌نشینند، دیر یا زود از استفاده‌ی مکرر و بدون خلاقیت از همان خاطره خسته می‌شوند خصوصاً اگر خود اثر جدید هیچ ارزش افزوده‌ای به آن خاطره اضافه نکند. البته گزارش‌هایی هم منتشر شده از اینکه سریال از نظر بیننده افت پیدا کرده که اگر این روند سریال بهبود پیدا نکند، افت بیشتری هم پیدا خواهد کرد.

جمع‌بندی

اگر بخواهیم «مرد سه‌هزار چهره» را در یک جمله خلاصه کنیم، باید گفت: بعضی عناصر داستانی تاریخ مصرف دارند و اگر بعد از هجده سال دوباره سراغشان بروید، ممکن است دیگر خنده‌دار و جذاب نباشند و حتی شاید نتیجه کاملا برعکس شود. مسئله‌ی اصلی مخالفت با بازگشت یک شخصیت قدیمی نیست چرا که اتفاقا اگر درست انجام شود می‌تواند فوق‌العاده باشد، بلکه مشکل، ثابت نگه داشتن یک شخصیت با همان شوخی‌ها، همان بازی و همان موقعیت‌های قدیمی است بدون اینکه هیچ تلاشی برای تطبیق آن با دنیای امروز فارغ از گزارش گرانی و… انجام شود. اساسا وقتی بعد سال‌ها به سراغ یک اثر قدیمی می‌روید، بهتر است که آن ریبوت کنید و تنها هسته آن اثر را حفظ کنید نه اینکه همان عناصر را دوباره ارائه دهید و در قالب یک فصل جدید روبروی مخاطب بگذارید. البته این فقط قضاوت درباره‌ی چند قسمت نخست است و ممکن است در ادامه‌ی پانزده قسمت، داستان جان بگیرد، شخصیت‌های تازه‌تری وارد شوند و کیفیت بالا برود.

برچسب‌ها :
دیدگاه شما

پرسش امنیتی *-- بارگیری کد امنیتی --

بازدیدهای اخیر

بر اساس بازدیدهای اخیر شما
تاریخچه بازدیدها مشاهده همه

دسته‌بندی‌های منتخب برای شما

X