۶ تفاوت مهم میان رمان «ستارههای سگ» و فیلم ریدلی اسکات
اقتباس سینمایی از آثار ادبی همیشه با تغییر همراه است؛ بهویژه زمانی که فیلمسازی مانند ریدلی اسکات پشت دوربین قرار داشته باشد. «ستارههای سگی» (The Dog Stars) که بر اساس رمان همنام پیتر هلر ساخته شده، چارچوب اصلی داستان منبع اقتباس خود را حفظ میکند، اما در مسیر انتقال آن به پرده سینما، تغییراتی قابل توجه در شخصیتها، رویدادها و فضای روایت ایجاد کرده است.
مارک ال. اسمیت در اقتباس سینمایی خود تغییرات قابلتوجهی در داستان اصلی ایجاد کرده است. بعضی از این تغییرات، موقعیتهای اکشن بیشتری به روایت افزودهاند و به پیشبرد سریعتر داستان فیلم کمک میکنند. ستارههای سگی بر هیگ تمرکز دارد؛ مکانیکی که به خلبان تبدیل شده و جیکوب الوردی نقش او را بازی میکند. هیگ یکی از معدود بازماندگان همهگیری آنفلوآنزا و بیماری خونی است که پس از آن شیوع پیدا کرده و حالا در کلرادوی پساآخرالزمانی و ایالتهای اطراف آن سرگردان است.
تنها همراهان هیگ، بروس بنگلی با بازی جاش برولین، نظامی سابق و مردی مردمگریز، و سگ بلژین مالینویز او به نام جاسپر هستند. وقتی هیگ نیاز دارد مدتی از بنگلی فاصله بگیرد، با هواپیمای زردرنگ سسنای خود پرواز میکند و به دیدار خانوادههای منونایت میرود. رهبری این گروه را شخصیتی با بازی بندیکت وانگ بر عهده دارد و هیگ برای آنها تجهیزات و لوازم پزشکی را از بیمارستانی در دنور میآورد. او برای کمک به این خانوادهها، خطر ابتلا به بیماری از طریق کودکان و والدینشان را نیز به جان میخرد.
رمان ستارههای سگی همزمان با اکران فیلم دوباره مورد توجه قرار گرفت و تقاضا برای آن در هفته اکران فیلم در اپلیکیشن کتابخانهای لیبی ۲۶۸.۵ درصد افزایش یافت. با این حال، نسخه سینمایی در بخشهای مختلف، از تغییرات کوچک تا تفاوتهای اساسی، مسیر متفاوتی نسبت به رمان پیتر هلر در پیش میگیرد. در ادامه، شش تفاوت مهم میان رمان ستارههای سگی و اقتباس سینمایی ریدلی اسکات را بررسی میکنیم.
هشدار اسپویل: این مطلب بخشهایی از داستان فیلم «ستارههای سگ» را فاش میکند.
۱. هواپیما

در رمان، هواپیمای هیگ یک سسنا ۱۸۲ مدل ۱۹۵۶ است که با رنگهای کرم و آبی توصیف میشود. هیگ در ذهن خود آن را «هیولا» (The Beast) صدا میزند؛ لقبی که بیشتر شبیه گفتوگویی درونی میان او و هواپیما است تا نامی که دیگران هم از آن استفاده کنند.
هیگ با این هواپیما محدوده اطراف پناهگاه کوچک خود و بنگلی را زیر نظر میگیرد. این دو بیشتر به لطف مهارت بنگلی در استفاده از تفنگ دوربرد توانستهاند از مزاحمان و تهدیدهای مختلف جان سالم به در ببرند. بنگلی از فاصله دور هر کسی را که تهدیدی برای پناهگاهشان باشد، هدف قرار میدهد.
اما در نسخه سینمایی، هواپیما ظاهری کاملا متفاوت دارد و به رنگ زرد دیده میشود.
۲. مرگ جاسپر

یکی از تفاوتهای مهم کتاب و فیلم به سرنوشت جاسپر مربوط میشود. در رمان پیتر هلر، جاسپر مرگی نسبتا آرام دارد. هیگ او را برای کمپزدن و ماهیگیری به کوهستان میبرد و سگ در خواب از دنیا میرود. جاسپر پیر شده و بخش زیادی از شنوایی خود را از دست داده بود. در نهایت، سرمای شب و تصمیم هیگ برای گذراندن شب در هوای یخبندان، برای این سگ سالخورده بیش از اندازه سنگین تمام میشود.
اما فیلم سرنوشت بسیار خشونتآمیزتری برای جاسپر در نظر میگیرد. گروهی از مهاجمان به هیگ و سگش حمله میکنند و بنگلی تا آخرین لحظه برای هدف قرار دادن آنها صبر میکند. دلیل این موضوع هم آن است که هیگ در گشت هوایی خود به اندازه کافی دقیق نبوده و مهاجمانی را که به سمت او و بنگلی میآمدند، ندیده است. در جریان حمله، یکی از مهاجمان با قمه به جاسپر ضربه میزند و سگ کشته میشود.
با وجود تفاوت در نحوه مرگ جاسپر، نتیجه در هر دو نسخه یکسان است. مرگ او در نهایت هیگ را به این تصمیم میرساند که از محدوده امن پناهگاه خود فراتر برود و به دنبال چیزی بیشتر بگردد. او سالها قبل سیگنالی از فرودگاه گرند جانکشن دریافت کرده بود و حالا میخواهد بفهمد پشت آن پیام چه چیزی وجود داشته است.
۳. هیگ چگونه با سیما و پاپس آشنا میشود؟

در رمان، هیگ در نزدیکی مزرعه سیما، با بازی مارگارت کوالی، و پاپس، با بازی گای پیرس، فرود میآید. محل زندگی آنها نیز مانند پناهگاه هیگ و بنگلی، در مکانی دورافتاده قرار دارد.
پاپس از همان ابتدا با هیگ برخوردی خصمانه دارد و چند بار به سمت او شلیک میکند. هیگ هم با پیامهایی که روی کاغذ مینویسد و برای او میفرستد، به بهترشدن اوضاع کمک چندانی نمیکند و در عمل پاپس را بیشتر تحریک میکند. با این حال، آنها در نهایت از این تنش عبور میکنند و هیگ مدتی در کنار سیما و پاپس میماند.
در فیلم، این ملاقات به شکل دیگری اتفاق میافتد. الاغی به نام سارا هیگ را به محل زندگی سیما و پاپس هدایت میکند و او ابتدا سیما را میبیند. اما پاپس در سایهها و پشت سر هیگ، با تفنگی در دست کمین کرده است. او خیلی زود به سمت هیگ میآید و به او دستور میدهد اسلحههایش را زمین بگذارد و آرام بایستد.
پاپس از همان ابتدا روشن میکند که هیچ علاقهای به حضور هیگ در ملکشان ندارد، اما سیما با این خلبان وارد گفتوگو میشود و همین برخورد، راهی برای شکلگیری ارتباط میان آنها باز میکند.
۴. سیما و پاپس چگونه همراه هیگ مزرعه را ترک میکنند؟

در کتاب، هیگ و پاپس بهتدریج به این نتیجه میرسند که هر سه نفر میتوانند با هواپیما مزرعه را ترک کنند. اما پیش از آن باید مسئله وزن بار، میزان سوخت و ظرفیت هواپیما را دقیق محاسبه کنند.
پس از انجام این محاسبات، به این نتیجه میرسند که پاپس ابتدا با خودرو به بزرگراه برود و سپس، بعد از آنکه هیگ و سیما با سسنا پرواز کرده و مقداری از سوخت هواپیما مصرف شد، به آنها ملحق شود.
اما فیلم برای این خروج، شرایطی بسیار فوریتر و پرتنشتر در نظر میگیرد. گروه بزرگی از افراد مهاجم و خصمانه مزرعه را پیدا میکنند و به آن حمله میکنند. هیگ، سیما و پاپس مجبور میشوند با عجله برای فرار آماده شوند.
سیما و پاپس به هیگ کمک میکنند تا مسیر پرواز را باز کند. آنها درختها را قطع میکنند و سنگها و دیگر موانع را از مسیر کنار میزنند تا هواپیما بتواند از زمین بلند شود. پس از بازشدن مسیر، هر دو همراه هیگ سوار هواپیما میشوند و از محل فرار میکنند.
۵. دروگرها

در رمان پیتر هلر، تهدید تازهای که کمکم خود را نشان میدهد، «آرابها» (The A-rabs) نام دارند؛ گروهی که به شکلی خود را به این کشور رساندهاند و برای بازماندگان مشکلاتی ایجاد میکنند.
اما فیلم نام این گروه را به «دروگرها» (The Reapers) تغییر داده است. هیگ در ابتدای فیلم نوشتهها و گرافیتیهای آنها را ثبت میکند و بعدها گروه بزرگی از این افراد را میبینیم که صورتهایشان را رنگ کردهاند.
این گروه هم به محل زندگی سیما و پاپس حمله میکند و هم به سراغ بنگلی میرود؛ کسی که پس از رفتن هیگ برای پیدا کردن سیما و پاپس، تنها مانده است.
در رمان، حمله به بنگلی بهطور کامل روایت نمیشود، زیرا داستان از زاویه دید هیگ پیش میرود و او هنگام وقوع این اتفاق حضور ندارد. اما فیلم این بخش را گسترش میدهد و خود حمله را به تصویر میکشد؛ صحنههایی که بخشی از آنها با تصاویر دید در شب روایت میشوند. با این حال، یک نکته در هر دو نسخه یکسان باقی میماند: بنگلی از این حمله جان سالم به در میبرد.
۶. گرند جانکشن

سیما، پاپس و هیگ هم در رمان و هم در فیلم به گرند جانکشن میروند، اما آنچه در آنجا اتفاق میافتد در نسخه سینمایی تفاوت بسیار زیادی با داستان کتاب دارد. در هر دو روایت، نقطه آغاز این سفر پیامی است که با صدای یک زن سالخورده از طریق رادیو پخش میشود.
در کتاب، زمانی که هیگ تلاش میکند در گرند جانکشن فرود بیاید، یک سیم تلهای تقریبا به هواپیمای سسنا گیر میکند و نزدیک است آنها را به سمت سقوطی مرگبار بکشاند. آنها در نهایت موفق میشوند فرود بیایند و در برج رادیویی با زوجی سالخورده روبهرو میشوند که همراه تعداد بسیار زیادی گربه در آنجا زندگی میکنند. هیگ و همراهانش در نهایت این زوج را میکشند.
فیلم این بخش از داستان را بسیار گستردهتر میکند و با حضور غافلگیرکننده آلیسون جنی در نقش دارلین، مسیر کاملا متفاوتی در پیش میگیرد. دارلین همان زنی است که صدایش پیشتر از طریق رادیو شنیده میشد و رهبری گروهی عجیب و شبیه یک فرقه را بر عهده دارد؛ گروهی که مدتی است در فرودگاه زندگی میکنند.
دارلین پیشتر مهماندار هواپیما بوده و همچنان ظاهری شبیه به دوران کاری خود دارد. او در این اجتماع عجیب تنها سیما را شایسته نگهداشتن میداند، زیرا سیما مهارت و دانش پزشکی دارد.
این تغییرات نشان میدهند که اقتباس مارک ال. اسمیت و ریدلی اسکات، در حالی که چارچوب اصلی رمان پیتر هلر و مسیر کلی سفر هیگ را حفظ میکند، در بسیاری از جزئیات و بهویژه صحنههای پرتنش، روایتی سینماییتر و اکشنمحورتر ارائه میدهد. نسخه فیلم در چند بخش مهم، موقعیتهای داستانی را گسترش داده و تهدیدهای دنیای پساآخرالزمانی خود را آشکارتر و مستقیمتر به تصویر میکشد.
منبع: Deadline



