نقد فیلم «انتهای خیابان اوک»؛ یک درام دایناسوری
هالیوود سی سال است میخواهد جادوی «پارک ژوراسیک» را تکرار کند. اول با دنبالههای ۱۹۹۷ و ۲۰۰۱ فیلم و بعد بازراهاندازی فرنچایز در ۲۰۱۵. «انتهای خیابان اوک» (The End of Oak Street) از کارگردان فیلم ترسناک «تعقیب میکند» (It Follows)، هم میخواهد چنین کند. تکههای پازل را هم در اختیار دارد؛ چون با اینکه اسماً در فرنچایزی نمیگنجد، اما از فیلمهای اسپیلبرگی خط میگیرد که دههی هشتاد سینما را قبضه کرده بودند. این روزها هر فیلمی که در فرنچایزی نگنجد خود جای تقدیر و تحسین دارد، اما «انتهای خیابان اوک»، بیش از حد به نوستالژی آن سالها چنگ میزند تا ایدهی تازهاش به ثمر بنشیند. شبیه فیلم اورجینال اخیر نتفلیکس، «آخرین خانه» (The Last House)، «انتهای خیابان اوک» خانوادهای را در خانهاشان حبس میکند، هیولاهایی که به دلایلی ناشناخته سربرآوردهاند و هدفی جز تغذیه روی بقایای بشریت ندارند به جانشان میاندازد و حوصلهی شما را سر میبرد. در نقد «انتهای خیابان اوک» به لحن ناهمگون فیلم میپردازم که با اینکه بدوبدو کم ندارد، اما گاه به درامی خانوادگی میماند که در پسزمینهاش دایناسورها پرسه میزنند.
هشدار! در نقد فیلم «انتهای خیابان اوک» خطر لو رفتن داستان وجود دارد
نقد فیلم «انتهای خیابان اوک»؛ یا چطور ازدواج خود را در دورهی مزوزوئیک نجات دهید

«انتهای خیابان اوک» همهچیز در خودش دارد؛ اکشن، کمدی، خانواده، عاشقانه، دایناسور، پیتزا؛ تمام چیزهایی که در فیلمهای پرفروش سالهای دور پیدا میشدند و استودیوهای هالیوودی دوست دارند همهاشان را یکجا با هم در یک فیلم بگنجانند. اما برای فیلمی که از دایناسورهای ماقبل تاریخی، تا پورتالهای سفر در زمان، تمام عناصر فیلمهای علمی-تخیلی دهه هشتادی را در خود جای داده، «انتهای خیابان اوک» بهشدت کلیشهای است.
بیست دقیقهی اول فیلم با ریتم عجیب و دیالوگهای از آن کلیشهایتر، شما را با یک خانوادهی معمولی امریکایی، پلاتها، آشنا میکند: گرگ و دنیس پلات (یوئن مکگرگور و آن هتوی) به همراه دو فرزندشان، آدری (میسی استلا) و برایان (کریستین کانوری). این خانوادهی پشت ظاهر کاملاً معمولی خود، شکافهای عمیقی را پنهان کردهاند؛ مثلاً مادر خانواده نویسنده است و داستانهای تخیلی از فرار از قید و بندها مینویسد که بیشتر انگار وضعیت خودش را توصیف میکند؛ همزمان، شوهرش چندوقتی است از کار بیکار شده و آن را از دنیس پنهان کرده است. بچهها هم دغدغههای نوجوانانه دارند؛ مثلاً پسر خانواده (طبق معمولِ چنین فیلمهایی) از قلدری هممحلهایهایش رنج میبرد، البته مهارت عجیبی در تیرکمان دارد!
اینها اما آنقدری مهم نیست. چون ناگهان یک روز خانواده از خواب بیدار میشوند و میفهمند کل محلهاشان به طرز شگفتانگیزی به دورهای ماقبل تاریخ منتقل شده است؛ دورهای با خزندگان غولپیکری به نام دایناسور! با سر رسیدن دایناسورها، پلاتها اینور و آنور میدوند، تا جای ممکن از بلعیده شدن دوری میکنند و یاد میگیرند یکدیگر را، با تمام نقصهایشان، دوست داشته باشند!

حقیقتاً کل داستان «انتهای خیابان اوک» بهشدت احمقانه است؛ برای فیلمی که هدفش یک ساعت و نیم سرگرمی است، بیشتر از این نمیتوان انتظار داشت. اما از کارگردان یکی از فیلمترسناکهای سورئال ناب سالهای اخیر، انتظار نمیرفت چنین فیلم کلیشهای تحویل دهد. بیش از یک دهه از اکران نخستین فیلم دیوید رابرت میچل، «تعقیب میکند» میگذرد؛ فیلمی که با اینکه شهرت جهانی نیافت، اما همچنان یکی از دلهرهآورترین و بدیعترین فیلمهای ترسناک ماورای طبیعی تمام ادوار است. در سالهای پس از آن، این فیلمسازِ اهل میشیگان تنها یک فیلم دیگر ساخت، «زیر دریاچه نقرهای» (Under the Silver Lake)؛ فیلمی حتی کمترشناختهشده که این روزها طرفداران خاص خودش را پیدا کرده است. تمام اینها، انتظارات را برای «انتهای خیابان اوک» را بالاتر برد که اولین فیلم میچل بعد از هشت سال، و همچنین اولین قدمهای او در دنیای فیلمهای خانوادگی به حساب میآید؛ البته گول ظاهر رنگارنگش را نخورید. «انتهای خیابان اوک» از آنچه با فیلمهای خانوادگی به آن عادت دارید، بهشدت خشنتر است.
این یکی از جسارتهایی است که میچل به خرج داده. او تلاش کرده با فرمولهای «پارک ژوراسیک» بازی کند؛ مثلاً آن را از پارک، به محله آورده است؛ یا ناگهان غافلگیرتان کرده و کاراکتر یوئن مکگرگور را در میانهی فیلم به شکل وحشیانهای میکشد (مرگی که البته در پایان با بازگشت در زمان، بار خود را از دست میدهد). با وجود این غافلگیریها، که برای فیلمی در این ژانر، بهشدت جسورانه است، «انتهای خیابان اوک» به یک نسخهی توخالی از فیلمی میماند که میتوانست باشد.
مشخصاً میچل در فیلم تازهاش میخواسته حس و حال دهههشتادی تداعی کند؛ به ویژه حس و حال فیلمهای اسپیلبرگ با همان بچههای دوچرخهسوار و نورهای ناشناختهی فیلم «ای.تی.» (E.T)، هیجان دایناسوری «پارک ژوراسیک» و موسیقی متنی (ساختهی مایکل جاکینو) که همچون بهترین ساختههای جان ویلیامز شما را به دورهای دیگر میبرد. اما دهه هشتادِ «انتهای خیابان اوک»، دورهای واقعی یا ملموس را به تصویر نمیکشد؛ بلکه بیشتر به ملغمهای از خاطرات جمعی ما از بلاکباسترهای هالیوودی میماند که ماهیت این فیلمها را فراموش کرده است.
خلاف فیلمهای دهه هشتادی، در «انتهای خیابان اوک» خبری از همبستگی و حسن جوار نیست. گذشت آن روزها که همسایهها با هم جمع میشدند، فکرهایشان را روی هم میریختند و با هم جلوی تهدید را میگرفتند. خانوادهی پلات در «انتهای خیابان اوک»، همچون خانوادهی «آخرین خانه» نتفلیکس، انگار در یک حباب شخصی قرار گرفتهاند که سایرین بیرون از آن اهمیتی ندارند.
همزمان که همسایههایشان در پسزمینه قورت داده میشوند، پلاتها دنبال حل مشکلات شخصی رابطهاشان هستند و خدا را شکر میکنند که حواس دایناسورها به طعمههای دیگر گرم است. پلاتها از پنجره مرگ همسایهاشان را تماشا میکنند و گاه از خانهی خالی همسایهی دیگری سردرمیآورند و با اجساد تکهپارهشدهای مواجه میشوند که بیشتر به فیلم حال و هوای دیستوپیایی/آخرالزمانی میدهد، نه یک ماجراجویی هیجانانگیز دهههشتادی. البته مؤخرهای زورکی آخر فیلم چپاندهاند که نشان میدهد بعد از بازگشت در زمان، دو-سه تا از کاراکترهای فرعی بهخاطر هوشمندی دنیس زنده ماندهاند (حتی همسایهی غرغرویشان که با سگها مشکل دارد). اما هیچ حس همکاری عمیقی در کاراکترها دیده نمیشود، حتی بین اعضای خانواده که مدام از هم جدا میشوند تا تنهایی خودشان را به دردسر بیندازند.

بین تمام اجساد و قطع عضوها، «انتهای خیابان اوک» به نظر میرسد میخواهد کمدی هم باشد؛ مثل صحنهای که در آن تیرکسی در روز روشن قایمکی میخواهد به خانواده نزدیک شود. چندتایی جوک هم در متن زورچپان شده و گویا مواجههی اولیهی کاراکترها با دایناسورها باید خندهدار باشد. اما فیلم نمیتواند هیچ خندهی واقعی از مخاطب بیرون بکشد؛ چون در دنیایی که قهرمانان بیرحم و بیفکر هستند و کارهای احمقانه میکنند، طنز داستان به مقصد نمیرسد. این ماهیت متناقض فیلم میچل، ارتباط گرفتن با آن را دشوار کرده است. فیلم، نه آنقدر صاف و ساده است که بتوان آن را یک فیلم کودکانه/خانوادگی ماجراجویی دید، نه آنقدر پخته و عمیق که بزرگسالان بتوانند از آن لذت ببرند. در واقع، «انتهای خیابان اوک» لحن و هدف خود را نمیداند؛ انگار به ماهیت مضحک داستان و روایتش واقف است، اما همچنان آن را بهشدت جدی میگیرد.
مثلاً کاراکتر دنیس را در نظر بگیرید که فیلم انگار میخواهد با او نقد اجتماعی ارائه دهد. دنیس مادری است که مخفیانه کتابی دربارهی زنی نوشته که خانوادهاش را ترک میکند و دنبال جاهطلبیهایش میرود؛ البته این کتاب را حتی به شوهرش نشان نداده است. او جلوی همسایهی غرغرویشان میایستد، سراغ زنان مسنتر محلهاشان را میگیرد و اصولاً جرئت و جسارت بیشتری از مرد خانواده نشان میدهد که برنامهاش بعد از بازگشت در زمان، این است که در خانه منتظر بماند تا پورتالی باز شود و دوباره به زمان خودشان برگردند. خلاصه، دنیس یک زن قوی و قهرمانی عالی (!) است که نمیگذارد حتی آخرالزمان دایناسوری او را از رسیدن به اهدافش بازدارد، چه رسد به شوهری بیکفایت. مشخصاً آن هتوی هم از بازی در نقش او لذت میبرد که با یک تفنگ ساچمهای اینور و آنور میدود، جیغ کشیده و از دست دایناسورهای کامپیوتری فرار میکند. نقش او بعد از مرگ گرگ حتی کلیدیتر میشود.
با این حال، نه دنیس و نه سایر قهرمانهای فیلم، هیچ شایستگی واقعی از خود نشان نمیدهند. از دنیس و گرگ و بچههایشان، تا کاراکترهای فرعی چون همسایهها و کتابدار محل، همه یکی-دوتا ویژگی برجسته بیشتر ندارند؛ دنیس نمونهی زن جسور و جاهطلبی است که نمیخواهد ازدواج جلوی پیشرفتش را بگیرد، گرگ مرد مذهبی خوشباوری است که قرار است فدا شود، برایان مثل پسرهای همسن و سالش، عاشق دختر مرموز محلهاشان شده و آدری جرئت بیشتری دارد و به مادرش میماند؛ یک همسایه با سگها مشکل دارد و کتابدار محل همهچیز را حتی دربارهی گیاهان منقرضشده میداند. متأسفانه، این شخصیتپردازیهای تکخطی، زمینهی کافی فراهم نمیکنند تا برای مرگ و زندگی آنها تره خرد کنیم. اینها تازه بدون در نظر گرفتن اشتباهات در انتخاب بازیگر است؛ چون از یوئن مکگرگورِ اسکاتلندی نه یک امریکایی خوب درآمده و نه حتی شوهر باورپذیری برای آن هتوی.
مشکل اصلی اینجاست که فیلم برای موفقیت، نیازمند آن است که مخاطب به این خانواده و رابطهی آنها اهمیت دهد. اما از این قضیه سرسری رد میشود. با وجود بیعرضگی گرگ، دنیس ناگهان یادش میافتد که عاشق اوست و خانوادهاش از هر چیز در این دنیا بیشتر اهمیت دارد؛ فقط برای اینکه وقتی گرگ میمیرد (و سپس برمیگردد)، بار احساسی پشتش وجود داشته باشد.

بهجز خالهبازیهای دنیس، گرگ و دیگران، زمانی هم به دنبالبازی با موجودات/دایناسورهایی اختصاص داده شده که حالا بعد از اکتشافات تازهی زیستشناسان، شبیه مارمولکهای غولپیکر یا اژدهایان کوچکتر نیستند، بلکه پَر و پشم دارند (به جز یکی که به باسیلیسک لزجی میماند که از تالار اسرار فرار کرده است). اما این دایناسورها نه براساس غریزه، که براساس فیلمنامه عمل میکنند. دایناسورهای «انتهای خیابان اوک» مثل حیوانات وحشی نیستند؛ آنها هیولا/آنتاگونیست فیلم هستند که ترحمی در مخاطب برنمیانگیزانند و قهرمانان به راحتی با تبر و تفنگ آنها را از پای درمیآورند؛ البته پیش از آنکه چندتاییاشان به هوا پرتاب و یک لقمهی چپ این هیولاها شوند.
مشخصاً تکنولوژی که میچل این روزها در اختیار دارد، به مراتب از آنچه اسپیلبرگ سی سال پیش برای «پارک ژوراسیک» داشت، پیشرفتهتر است؛ با این حال، دایناسورهای «انتهای خیابان اوک» باکیفیتترین دایناسورهایی نیستند که تاکنون در سینما دیدهاید. شاید به همین دلیل میچل به کیفیت جلوههای ویژهی کامیپوتریاش برای این موجودات بسنده نکرده و به چندتایی حقه از دوران فیلمترسناکسازی خود متوسل شده تا هیجان دنبالبازی با دایناسورها را بالاتر ببرد؛ مثلاً، اول صدای خرناسی میآید، بعد بوتهای تکان میخورد، سایهای سر بر میآورد و به مرور بزرگ و بزرگتر میشود. البته حضور دایناسورها در «انتهای خیابان اوک» قرار نیست غافلگیرتان کند. اگر پیشتر تریلر یا پوستری از آن دیده بودید، میدانستید که با چه فیلمی طرفید. اما میچل برای خالی نماندن عریضه این ترفندهای آشنا را به کار برده است.
- موسیقی متن مایکل جاکینو (که اغلب از متن بیرون میزند)
- آوردن دایناسورها به محیط متفاوت یک محلهی معمولی امریکایی
- انتخاب بازیگر اشتباه
- اصرار به تکرار قابهای دیوپتر که هیچ سنخیتی با فیلم ندارند
- شخصیتپردازی تکخطی و کلیشهای برای قهرمانان و کاراکترهای فرعی
- تلاش برای تداعی کردن حال و هوای فیلمهای ماجراجویی دهههشتادی با اتکا به نوستالژی
- لحن ناهمگون فیلم که بین یک کمدی ماجراجویی کودکانه، درام خانوادگی و فضای آخرالزمانی خشن بزرگسالانه در نوسان است
میچل در دو فیلم پیشیناش نشان داده بود که میداند چطور باید یک فضای پرتنش بسازد؛ یک نظر موجودی را در پسزمینه نشان دهد و قهرمانِ بیخبر را دنبال کند که وحشت به آرامی بر او چیره میشود. فرمول برندهی میچل در «تعقیب میکند» و «زیر دریاچه نقرهای»، این بود که آدمهای عادی را در موقعیتهایی خطرناک قرار دهد تا مخاطب با آنها همذاتپنداری کند. او این کار را در «انتهای خیابان اوک» با خانوادهی کاملاً معمولی پلاتها کرده است. اما خلاف دو فیلم قبلی، قهرمانان «انتهای خیابان اوک» هیچ همذاتپنداری برنمیانگیزانند و هیولاها هم بسیار بزرگتر و سریعتر از آن هستند که وحشت ناشی از آنها به وجود آدم رخنه کند.
هیچ الزامی وجود ندارد که میچل تا آخر عمرش، فرمولهای دو فیلم اول خود را تکرار کند. اما از یک فیلم دایناسوری از دیوید رابرت میچل انتظار میرفت این کارگردان دیدگاه خاص خود را به دنیایی کاملاً متفاوت بیاورد. دلیلی دارد که رویکرد میچل در «تعقیب میکند»، همچون اسپیلبرگ در «پارک ژوراسیک»، همچنان تأثیرگذار است، چون او به خلق هیولایی هولناک بسنده نکرد. بلکه دقیقاً میدانست باید چه موقع این تهدیدات را آشکار و چه موقع آنها را از نظرها پنهان کند و مهمتر از همه، قهرمانهایی بسازد که سرنوشتشان برایمان مهم است. در «انتهای خیابان اوک» اما دایناسورها از آدمهایی که از دستشان فرار میکنند جالبترند.
شناسنامه فیلم «انتهای خیابان اوک» (The End of Oak Street)
کارگردان: دیوید رابرت میچل
نویسنده: دیوید رابرت میچل
بازیگران: آن هتوی، یوئن مکگرگور، میزی استلا، کریستن کانوری
محصول: ۲۰۲۶، ایالات متحده
امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۶.۴ از ۱۰
امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۸۶٪
خلاصه داستان: خانوادهی پلات، یک خانوادهی معمولی امریکایی از طبقهی متوسطاند که در ۱۹۸۲ دیترویت زندگی صاف و سادهای دارند. با این حال، پشت ظاهر تمیزی که پلاتها حفظ میکنند، ازدواج گرگ و دنیس در آستانهی فروپاشی قرار گرفته است. گرگ برای کمکهزینهی زندگی، علاوه بر شغل اصلیاش، پیتزا جابجا میکند، دنیس به هوای لباس شستن مخفیانه نویسندگی میکند و دربارهی زنی مینویسد که میخواهد از بنبست زندگیاش بیرون بزند. با اینکه نارضایتیها و دعواهای زن و شوهری آنها، و دغدغههای نوجوانانهی پسر و دخترشان کاملاً معمولی است، اما سرنوشت غیرمعمولی در انتظار آنهاست. شبی ناگهان نور سفید عجیبی ظاهر میشود و کل محلهی آنها را به دورانی ماقبل تاریخ منتقل میکند؛ دورانی با دایناسورها!
منبع: دیجیکالا مگ


