«بازگشت پادشاه»؛ عجیبترین اقتباس «ارباب حلقهها» که هنوز ارزش تماشا دارد
«ارباب حلقهها» (The Lord of the Rings) برای بسیاری از مخاطبان با سهگانه عظیم پیتر جکسون شناخته میشود؛ اما سالها پیش از آنکه نسخههای لایو اکشن این مجموعه به یکی از مهمترین پدیدههای سینمای فانتزی تبدیل شوند، اقتباسهای انیمیشنی دیگری تلاش کرده بودند سرزمین میانه و شخصیتهای تالکین را به تصویر بکشند. یکی از عجیبترین نمونهها، «بازگشت پادشاه» (The Return of the King) محصول ۱۹۸۰ است؛ فیلمی تلویزیونی که برخلاف عنوانش، تمام داستان کتاب را روایت نمیکند و حتی از نظر زمانی نیز ادامه مستقیمی برای «ارباب حلقهها» (The Lord of the Rings) ساخته رالف بکشی به حساب نمیآید.
با این حال، شاید همین آشفتگی و ناتمامبودن است که نسخه رانکین و بیس را به اثری جالب برای بازبینی تبدیل میکند. فیلمی که قرار بود ادامهای برای «هابیت» (The Hobbit) باشد، در نهایت به روایتی عجیب، فشرده و گاهی نامنسجم از بخش پایانی سفر فرودو تبدیل شد؛ اثری که میان فانتزی کودکانه، موسیقی، طراحی بصری متفاوت و لحظات تاریک و غیرمنتظره در رفتوآمد است و تصویری کاملا متفاوت از سرزمین میانه ارائه میدهد.
در این مقاله، بازگشت پادشاه بررسی میشود تا ببینیم چطور یک اقتباس میتواند در روایت داستان شکست بخورد، بخشهایی از قصه را جا بیندازد و بااینحال چیزی از جادوی جهان تالکین کم نکند.
توجه: این مطلب قسمت دوم از مجموعه سهقسمتی «ارباب حلقهها» است که به نسخههای انیمیشنی این مجموعه میپردازد. میتوانید قسمت اول را از لینک زیر بخوانید:
دنبالهای از گذشته و آینده

فیلم موزیکال، فانتزی و انیمیشنی «بازگشت پادشاه» (The Return of the King) محصول ۱۹۸۰ که رانکین و بیس آن را برای تلویزیون ساختند، نمونه جالبی از دردسرهایی است که وقتی مستقیم سراغ بخش جذاب یک داستان میروید، به وجود میآید. این فیلم حتی تمام کتاب پایانی مجموعه «ارباب حلقهها» (The Lord of the Rings) نوشته جی. آر. آر. تالکین را هم پوشش نمیدهد.
کسانی که فیلمهای پیتر جکسون را دیدهاند، اینجا با نبرد دشتهای پلنور و سفر طولانی فرودو و سم به سوی کوه نابودی روبهرو میشوند. در کنار آنها، میانپردههای موزیکال و فولکلور مخصوص رانکین و بیس هم وجود دارد که در مقایسه با نسخه آنها از «هابیت» (The Hobbit) در سال ۱۹۷۷، وضوح و حتی انسجام بسیار کمتری دارند.
اگر قرار باشد «ارباب حلقهها» (The Lord of the Rings) را نه یکجا و با ولع، بلکه در حد لقمههای کوچک تماشا کنید، بازگشت پادشاه گزینه عجیب اما مناسبی است؛ انگار یک براونی بزرگ را به هشت تکه تقسیم کرده باشید و هر بار فقط یکی از آنها را بخورید. البته این حرف به این معنی نیست که فیلم هیچ جذابیتی ندارد؛ اتفاقا بازگشت پادشاه لحظات دیدنی و سرگرمکننده کم ندارد، فقط جمع شدن این تکهها کنار هم همیشه نتیجه کاملا منسجمی به وجود نمیآورد.
سبک انیمیشن استودیوی «تاپکرفت» (Topcraft)، که بعدها از پیشگامان مسیر شکلگیری استودیو جیبلی شد، ترکیبی عجیب و تماشایی از حالوهوای قرون وسطایی و هنر نو است؛ تصویری شبیه یک کتاب قصه که دنیای داستان را به شکلی ترسیم میکند که در عصر فروپاشی بازسازیهای لایو اکشن و اسپینآفهای «مینیونها» (Minions)، کمیاب و زیبا به نظر میرسد.
ماندگاری فیلمهای جکسون یک شمشیر دولبه است. از یک طرف، این ماندگاری باعث شده ظاهر و سبک آنها چنان روی برداشت ما از حماسههای «جدی» و داستانهای فانتزی حماسی تاثیر بگذارد که از «بازی تاجوتخت» (Game of Thrones) تا «ادیسه» (The Odyssey) را در بر میگیرد. نتیجه این است که گاهی فراموش میکنیم موردور را میتوان به شکلهای دیگری هم تصور کرد.
بازگشت پادشاه دقیقا یکی از همین برداشتهای متفاوت است و برای ادامه دادن مرور دوران انیمیشنی این مجموعه، ارزش آن را دارد که حفظ شود؛ دستکم به خاطر چیزی که میتواند از دل آن بیرون بیاید.
همانطور که در هابیت هم دیدیم، هیولاهای رانکین و بیس ظاهرشان بسیار کمتر انسانی است و بیشتر شبیه موجودات کوچک، چروکیده و عجیبوغریباند؛ چیزی که هم به نفع آنهاست و هم به نفع ما.

اگر بخواهیم از میان میانپردههای موزیکال فیلم فقط یک قطعه را انتخاب کنیم، بدون شک باید سراغ ترانه ارکها، «هرجا شلاقی هست، راهی هم هست» (Where There’s a Whip, There’s a Way) برویم؛ قطعهای واقعا بهیادماندنی که از آن دست آهنگهایی است که نمیشود بهسادگی فراموششان کرد.
بسیاری از جلوههای صوتی و تغییرات اعمالشده روی صدای بازیگران، بهخصوص در مورد ارباب نازگول با صداپیشگی جان استیونسن، حالوهوایی بیشتر علمی-تخیلی دارند تا فانتزی و همین موضوع تاثیر جالبی ایجاد کرده است. فیلم در نمایش چشم سائورون هم کاملا از منطق واقعگرایانه فاصله میگیرد و تصویری نامتعارف و دیوانهوار ارائه میدهد که به بهترین شکل ممکن انگار هیچ ارتباطی با واقعیت ندارد. از این نظر، تماشای یک داستان فانتزی که اینقدر بیپرده فانتزی بودن خودش را به رخ میکشد، واقعا انرژیبخش است.
متاسفانه بازگشت پادشاه چندان به روایت منسجم داستان اهمیت نمیدهد و برای اینکه فقط زمینه ماجراهای اصلی را فراهم کند، آنقدر گره روایی ایجاد میکند که در نهایت همهچیز شبیه بشقابی پر از چوبشورهای درهمتنیده و گرهخورده به نظر میرسد.
فیلم با بیلبو و فرودو بگینز، با صداپیشگی اورسن بین، آغاز میشود؛ همان بازیگری که در هابیت صداپیشگی بیلبو را بر عهده داشت. آنها همراه دوستشان، جادوگر گندالف با صداپیشگی جان هیوستون و خدمتکار وفادار فرودو، سموایز با صداپیشگی رادی مکداول در ریوندل نشستهاند و برای بیلبوی پیر و فراموشکار از ماجراهایی میگویند که برای از بین بردن حلقه قدیمی او پشت سر گذاشتهاند.
اما ماجرا از اینجا جالبتر میشود؛ یک خواننده دورهگرد هم هست که ناگهان شروع میکند به خواندن درباره ماموریت یاران حلقه. بعد تازه یک صدای راوی هم وارد میشود.
در این فیلم اتفاقات زیادی همزمان در جریان است؛ آنقدر زیاد که انگار بهتر است از همین حالا قید تلفظ درست نام هر منطقه در سرزمین میانه را بزنید، احتمالا رومیولر به شکل موجهی نگران بوده که مخاطبان در فاصله میان تبلیغات شبکه ABC گم شوند.

اما با این حال، ۲۰ دقیقه نخست فیلم واقعا سخت میگذرد؛ البته احتمالا نه به سختی تلاش بیچاره سم برای ورود به سیریت اونگول، جایی که فرودو به اسارت گرفته شده و داستان اصلی، در دل داستان دیگری، آغاز میشود.
اگر کتابها را آنقدر خوب نشناسید که بتوانید متوجه شوید چه زمانی شخصیتها عملا جملههایی را کلمهبهکلمه از کتاب نقل میکنند، معلوم نیست با بعضی از انتخابهای فیلم چه میتوان کرد. مثلا اینکه دیوانگیای که حلقه یگانه میتواند ایجاد کند چگونه به تصویر کشیده میشود یا اینکه دنهتور با بازی ویلیام کنراد ناگهان معرفی میشود و فقط پنج دقیقه بعد دستور میدهد خودش را به آتش بکشند؛ آن هم در صحنهای که مرگش را نمیبینیم.
حتی دشوار بود که ارتباطی بین شاه تئودن و بازی دان مسیک برقرار کرد؛ مردی که تقریبا ناگهان سوار بر اسب وارد میشود، از روی اسب پرت میشود و میمیرد. در همین حال، آراگورن با بازی تئودور بیکل عملا فقط یک مرد درشتاندام، قوی و ریشدار است و تمام.
اما به همان اندازه که بازگشت پادشاه گاهی بد عمل میکند، گاهی نکتهای مهم درباره ماهیت آن وجود دارد که به نفعش تمام میشود: ناتمام بودنش.
این فیلم خیلی وقتها اشتباها دنباله ارباب حلقهها ساخته رالف بکشی در سال ۱۹۷۸ در نظر گرفته میشود؛ فیلمی که دو بخش نخست حماسه تالکین، یعنی «یاران حلقه» (The Fellowship of the Ring) و «دو برج» (The Two Towers)، را اقتباس کرده است. البته بکشی و تیم رانکین/بیس پروژههای خودشان را جداگانه توسعه داده بودند. با این حال، «بازگشت پادشاه» همچنان حس یک اثر مستقل را دارد؛ چیزی که شاید برخلاف میل سازندگانش شکل گرفته باشد.
با توجه به اینکه عنوان اولیه فیلم «فرودو، هابیت ۲» (Frodo, The Hobbit II) بوده، روشن است که تیم رانکین/بیس میخواسته روی فرمولی که پیشتر جواب داده بود، بیشتر تکیه کند. اما این ویژهبرنامه سال ۱۹۸۰ در عین حال تاریکتر، تلخوشیرینتر و کمتر شکلگرفته است؛ انگار برای پیدا کردن یک نقطه آغاز، یک همتای مناسب یا زمینی که بتواند داستانش را روی آن بنا کند، مدام در حال جستوجوست.
با این حال، حتی وقتی پایههایش متزلزل است، دیدن فرو ریختن برج تاریک همچنان لذتبخش است.
محکوم کردن یک فیلم به کمک صفحه کمرونق ویکیپدیا

وقتی سفر قهرمانانه را از دو زاویه کاملا متفاوت بررسی میکنیم، به نظر میرسد فرودو و بیلبو برای ارتباط برقرار کردن با دو نوع کاملا متفاوت از آدمها نوشته شدهاند.
فرودوهای دنیا با بارهایی تعریف میشوند که از قبل روی دوششان گذاشته شده است، اما بیلبوها ابتدا باید متقاعد شوند که بیرون از خانه چیزی وجود دارد که ارزش دارد برای پیدا کردن یا جنگیدن برایش، خانه امن خود را ترک کنند.
پریدن مستقیم از نخستین ماجراجویی بیلبو به بخش پایانی سفر فرودو، در واقع همان روشی بود که بسیاری از مخاطبان در ابتدا این داستان را تجربه کردند.
خیلی از تماشاگران، بهخصوص کودکان، در سال ۱۹۷۷ شاهد بازگشت بیلبو از کوه تنها بودند. سه سال بعد پای تلویزیون نشستند و ناگهان فهمیدند حلقه بامزهای که صاحبش را نامرئی میکرد، حالا تقریبا باعث آخرالزمان شده است و در این میان، انگشت مردی را هم که هرگز او را ندیده بودند، از بین برده است.
درست است که ساختن یک فیلم بازگشت پادشاه و قرار دادن آن بلافاصله بعد از هابیت، یعنی رفتن از پایان به آغاز و دوباره بازگشت به پایان، از نظر ساختاری انتخاب چندان درستی به نظر نمیرسد. حتی بعضی از سازندگان بازگشت پادشاه هم بعدا از شیوه اکران فیلم و بستهبندی آن در کنار فیلم بکشی انتقاد کردند. اما همین انتخاب به شکل عجیبی رضایتبخش است.
وقتی ابتدا بیلبو را میشناسید، علاقه شما به این جهان کمکم شکل میگیرد. در نتیجه، هرچه بیشتر وارد تاریکی این دنیا میشوید، ارتباط احساسیتان با مهمترین مضمونهای داستان هم قویتر میشود؛ چون متوجه میشوید هر قدمی که تا آنجا برداشتهاید، با شجاعت و هدف مشخصی همراه بوده است.

بله، بازگشت پادشاه در مقایسه با دو ویژهبرنامه رانکین/بیس اثر ضعیفتری است. اما تماشای آن باعث میشود که بخواهید بیشتر درباره تالکین بدانید.
این موضوع، هم گواه توانایی ادبی تالکین است و هم یادآوری این نکته که او از همان ابتدا کتابها را دقیقا با همین ترتیب نوشته بود.
تماشای فیلمهای برنده اسکار دهه ۲۰۰۰ تا همین حالا کاری دشوار و حتی کمی ترسناک به نظر میرسید. یکی از دلایلش این بود که آثار جکسون آنقدر افسانهای شدهاند که ندیدن فیلمهای ارباب حلقهها تا امروز، کمی شرمآور به نظر میرسید. اما بعد از بازگشت پادشاه ساخته رانکین/بیس، حالا دستکم اطلاعات بسیار بیشتری نسبت به قبل داریم.
بله، فرودو یک انگشتش را از دست میدهد. گالوم و حلقه نیز همراه با یکدیگر داخل کوه نابودی سقوط میکنند. سائورون شکست میخورد، آراگورن به پادشاهی میرسد و ائوین، که خودش را به شکل یک جنگجوی مرد درآورده، پادشاه جادوگر آنگمار را میکشد. و در نهایت کیت بلانشت!
اما وقتی در کنار فرودوی کارتونی از سرزمین میانه خارج میشوم، یک حس دیگر هم وجود دارد: اینکه این اقتباس موزیکال ۹۸ دقیقهای واقعا فقط نقطه شروع است.
در فاصله میان اقتباسهای انیمیشنی و فیلمهای لایواکشن ارباب حلقهها، رالف بکشی در سال ۱۹۹۲ «دنیای باحال» (Cool World) را ساخت؛ فیلمی عجیب، آشفته و تا حدی مبتذل که شاید بتوان آن را یکی از غیرعادیترین آثار کارنامه او دانست. داستان درباره یک شخصیت کارتونی شبیه تصاویر پینآپ است که بیش از اندازه شیفته دنیای انسانها شده و یک پلیس هم تلاش میکند او را به دلیل رابطه جنسی با یک هنرمند واقعی دستگیر کند.
بله، درست خواندید!
بااینحال، هیچچیز برای من به اندازه جملهای که در صفحه ویکیپدیای «بازگشت پادشاه» محصول ۱۹۸۰ آمده، سرگرمکننده نیست:
«هم منتقدان و هم طرفداران، واکنشی سرد و بیتفاوت به «بازگشت پادشاه» نشان دادند.»
آیا این توصیف واقعا دقیق است؟ چه کسی میداند. اما باید قبول کرد که جمله فوقالعادهای است. و البته، همانطور که جایی دیگر گفتهاند، هرکسی که مسیرش را گم کرده به این معنی نیست که واقعا گم شده است.
منبع: IndieWire





