آیا زمان بازنشستگی ریدلی اسکات فرا رسیده است؟

زمان مورد نیاز برای مطالعه: ۱۳ دقیقه
ریدلی اسکات

پیشنهاد بازنشستگی به یک هنرمند، در هیچ کجای دنیا و در هیچ فرهنگی، کار پسندیده‌ای نیست و بازخورد مناسبی در پی ندارد؛ با این حال، وقتی به ریدلی اسکات می‌رسیم، شاید بد نباشد کمی جدی‌تر به این سوال فکر کنیم.

او حالا 88 ساله است، اما چیزی که بیشتر از سنش جلب توجه می‌کند، سرعت کار کردن اوست. «ستاره‌های سگی» مدتی قبل اکران شد و اسکات حالا رویای ساخت «جزیره گنج»، را در سر می‌پروراند و خودش گفته قرار است فیلم‌برداری آن از اول نوامبر آغاز شود. تازه در کنار این‌ها، پروژه‌هایی مثل بازگشت احتمالی به دنیای «بیگانه»، یک فیلم زندگی‌نامه‌ای در مورد گروه موسیقی «بی جیز» و چند پروژه‌ی دیگر هم همچنان در مدار کاری او قرار دارند. در مصاحبه‌ای تازه، وقتی از او درباره‌ی این حجم از فعالیت در این سن پرسیدند، پاسخ ساده‌اش این بود: «حوصله‌ام سر نرفته.»

مسئله این نیست که یک پیرمرد 88 ساله می‌خواهد ثابت کند هنوز می‌تواند فیلم بسازد. مسئله این است که ریدلی اسکات هنوز مثل یک فیلم‌ساز 40 ساله برنامه‌ریزی می‌کند؛ گاهی حتی سریع‌تر. و در سال‌های اخیر، میل سیری‌ناپذیر او به فیلم ساختن، به طور فزاینده با کیفیت آثارش در تضاد قرار گرفته است. قدیم‌ها، کافی بود نام ریدلی اسکات با یک پروژه گره بخورد و ناگهان همه‌ی توجهات به آن فیلم جلب می‌شد. امروزه اما دیدن نام او روی یک فیلم تازه، ما را مجبور می‌کند تا از خود بپرسیم قرار است با کدام اسکات روبه‌رو شویم: همان مردی که «بیگانه» و «بلید رانر» را ساخته، یا فیلم‌سازی که به نظر می‌رسد فقط می‌خواهد پروژه‌ها را یکی پس از دیگری به پایان برساند؟

بازنشستگی ریدلی اسکات

برای اینکه وضعیت این روزهای اسکات را بهتر درک کنیم، باید خیلی به عقب برگردیم. او از مدرسه‌ی هنر آمد، در کالج سلطنتی هنر لندن درس خواند و بعد به تلویزیون و دنیای تبلیغات رفت؛ جایی که حجم عظیمی از آگهی‌های تبلیغاتی را کارگردانی کرد. همین سابقه است که بخش عمده‌ای از زبان سینمایی او را توضیح می‌دهد: علاقه به قاب‌بندی دقیق، نورپردازی کنترل‌شده، طراحی صحنه و مهم‌تر از همه، قصه‌گویی تصویری. اولین فیلمش، «دوئل‌بازها» (1977) جایزه بهترین فیلم اول کارگردان در جشنواره کن را به خانه برد و بعد «بیگانه» (1979) از راه رسید.

«بیگانه» شاید بهترین مثال برای این باشد که اسکات -در جوانی- چه‌قدر خوب می‌دانست چگونه ایده‌ای نسبتا ساده را به چیزی باشکوه و ترسناک تبدیل کند. داستان روی کاغذ چندان پیچیده نیست: خدمه‌ی یک سفینه با موجودی مرگبار روبه‌رو می‌شوند. اما اسکات آن را به یک کابوس تمام‌عیار تبدیل کرد. سه سال بعد، «بلید رانر» (1982) روی پرده رفت. فیلمی که در زمان اکران شکست خورد، بیش از بودجه‌اش هزینه برداشت و ابتدا واکنش‌های بسیار متفاوتی گرفت، اما بعدها به یکی از مهم‌ترین آثار علمی‌-تخیلی تاریخ تبدیل شد. اگر این روزها تقریبا هر تصویری از شهرهای آینده‌، پر از باران، رنگ‌های نئونی، آسمان‌خراش‌های فراوان با بنرهای تبلیغاتی رنگارنگ است، بخشی از این تقصیر را باید گردن اسکات انداخت. او احتمالا خودش هم نمی‌دانست که یکی از تاثیرگذارترین عناصر فرهنگ عامه را خلق کرده است.

8 فیلم دیدنی ریدلی اسکات که دست کم گرفته شدند

بعد «تلما و لوییز» (1991) آمد، «گلادیاتور» (2000)، «سقوط شاهین سیاه» (2001)، «گانگستر آمریکایی» (2007) و «مریخی» (2015). این فیلم‌ها یک ویژگی مشترک دارند: هیچکدام شبیه دیگری نیستند! او از فانتزی به علمی‌-تخیلی، از حماسه‌ی تاریخی به تریلر-جنایی و از جنگی به درام-اجتماعی می‌رفت، اما تقریبا همیشه یک امضای بصری مشترک داشت. این بخش از میراث اسکات هنوز کاملا دست‌نخورده است. نمی‌توان با چند فیلم ضعیف آن را پاک کرد. به همین دلیل بحث درباره‌ی بازنشستگی او اساسا بحث درباره‌ی این نیست که «آیا ریدلی اسکات فیلم‌ساز مهمی بوده؟» پاسخ آن سوال کاملا روشن است. بحث این است که چرا فیلم‌سازی با چنین سابقه‌ای در پایان مسیرش این‌قدر بی‌احتیاط شده است.

اگر بخواهیم آخرین اثر بزرگ و بی‌حرف‌وحدیث اسکات را پیدا کنیم، باید تعداد زیادی فیلم را نادیده بگیریم و به سال 2015 برگردیم. اسکات در «مریخی»، هرآنچه که در طول دهه‌ها آموخته بود را روی میز گذاشت. در این فیلم، همه‌چیز جای خودش قرار داشت و حتی اِلمان‌هایی در آن وجود دارد که از او انتظار نداشتیم: فیلمی شوخ و به شدت انسانی. میانگین امتیازش در راتن‌تومیتوز هنوز 91 درصد است و در اسکار 2016 هم در هفت بخش نامزد شد، از جمله بهترین فیلم، بهترین بازیگر مرد و بهترین فیلمنامه اقتباسی. پس از «مریخی»، اسکات متوقف نشد و بی‌وقفه فیلم ساخت اما متاسفانه اکثرشان کیفیت بالایی نداشتند یا بهتر است بگوییم با شاهکارهای قبلی او قابل مقایسه نبودند.

فیلم ستاره‌های سگی

«تمام پول‌های جهان» (2017)، «بیگانه: پیمان» (2017)، «آخرین دوئل» (2021)، «خاندان گوچی» (2021)، «ناپلئون» (2023)، «گلادیاتور 2» (2024) و حالا «ستاره‌های سگی» (2026). هیچکدام از این فیلم‌ها فاجعه نیستند. حتی بخش‌های بسیار خوبی دارند. اما نمی‌توان گفت اسکات در آن‌ها، در حدو‌اندازه‌ی دوران اوجش -یا حتی نزدیک به آن دوران- ظاهر شده است. به عبارت دیگر، ریدلی اسکات همچنان «فیلم بد» نمی‌سازد اما آثار «نامتعادل» می‌سازد. فیلم‌هایی که ممکن است در یک سکانس درخشان به نظر برسند و در سکانس بعدی، شبیه به اثری آماتور که بر اساس پیش‌نویس اولیه‌ی فیلمنامه تولید شده!

و اینجا فقط بحث کیفیت نیست. «گلادیاتور 2» حدود 24 سال بعد از فیلم اول ساخته شد. فیلمی که داستانش در قسمت اول تقریبا به‌طور کامل بسته شده بود: (خطر اسپویل!) ماکسیموس مرد، انتقام گرفته شد و آرک داستانی او به پایان رسید. برای همین، ساخت دنباله از ابتدا یک مشکل بزرگ داشت: قرار بود چه چیز تازه‌ای به این جهان اضافه شود؟ اسکات این سوال را با خشونت بیشتر، نبردهای بیشتر و سی‌جی‌آی بیشتر پاسخ داد. فیلم در گیشه شکست مطلق نخورد؛ حدود 462 میلیون دلار فروخت. اما در برابر بودجه‌ای که منابع مختلف حدود 250 میلیون دلار گزارش کرده‌اند، این فیلم را نمی‌توان یک موفقیت اقتصادی بزرگ دانست.

10 فیلم مورد علاقه ریدلی اسکات که به پیشنهاد او باید ببینید

کانی نیلسن، که در فیلم اول و دوم حضور داشت، درباره‌ی تفاوت روش کار اسکات گفته که صحنه‌هایی که در فیلم اول ساعت‌ها برای آماده‌سازی‌شان وقت گذاشته می‌شد، در قسمت دوم با سرعت بسیار بیشتری ساخته می‌شدند! این ادعا با چیزهایی که دیگران درباره‌ی روش کار اسکات گفته‌اند، همخوانی دارد: او تعداد زیادی دوربین را همزمان روشن می‌کند و صحنه‌ها را با کمترین برداشت ثبت می‌کند تا بازیگران مجبور نباشند بارها یک نما یا سکانس را تکرار کنند. اپراتورهای فیلم گفته‌اند در سکانس‌های بزرگ «گلادیاتور 2» گاهی 10 تا 12 دوربین همزمان فیلم‌برداری می‌کردند.

و اینجا باید یک دفاع مهم از اسکات انجام داد: این روش فی‌نفسه بد نیست. در واقع، مزیتی هم دارد. بازیگر را از تکرارهای بیهوده رها می‌کند و به صحنه حس «اتفاق‌افتادن واقعی» می‌دهد. اگر 12 دوربین داشته باشی، می‌توانی هر چیزی را ثبت کنی. اما «ثبت کردن با ساختن فرق دارد». در برخی از صحنه‌های «گلادیاتور 2» کاملا احساس می‌کنید که اسکات موفق شده یک رویداد بزرگ را فیلم‌برداری کند، اما الزاما به این فکر نکرده که چرا این اتفاق باید برای ما اهمیت داشته باشد. لحظات پر سر و صدا هستند؛ اما همیشه معنا ندارند.

«ناپلئون» بازگشت اسکات به یکی از ژانرهای محبوبش بود، یعنی حماسی-تاریخی. روی کاغذ، همه‌چیز فراهم بود: واکین فینیکس در نقش ناپلئون، یک بودجه‌ی بزرگ و حمایت اپل و سونی از پروژه. اما فیلم بیشتر از آنکه یک پرتره‌ی تاریخی قاطع باشد، مجموعه‌ای از اپیزودهای عجیب بود که دور رابطه‌ی ناپلئون و ژوزفین می‌چرخید. و بعد، فیلم به خاطر تحریف تاریخ کاملا زیر سوال رفت، چون اسکات بسیاری از جزئیات را تغییر داده بود، از رابطه‌ ناپلئون با ژوزفین تا ترتیب برخی اتفاقات و حضورش در بعضی مکان‌ها. یکی از معروف‌ترین نمونه‌ها، حمله‌ی ناپلئون به اهرام مصر است! فیلم او را در حال شلیک توپ به سمت اهرام نشان می‌دهد و احتمالا می‌دانید که چنین اتفاقی هرگز رخ نداده است. در حالی که تاریخ‌دان‌ها فیلم را تکه‌تکه کردند، شاید پاسخ مشهور اسکات را هم شنیده باشید. او گفت: «شما آنجا بودید؟!»

بازنشستگی ریدلی اسکات

اما اگر «گلادیاتور 2» هشدار بود، «ستاره‌های سگی» زنگ خطر است. این فیلم قصه‌ی هیگ (جیکوب الوردی) را روایت می‌کند؛ خلبان جوانی که به همراه یک بازمانده‌ی نظامی به نام بنگلی (جاش برولین)، پناهگاهی کارآمد اما منزوی در یک دنیای بی‌رحم پساآخرالزمانی برای خود ساخته‌اند. با این حال، یک روز پیامی رادیویی و مرموز هیگ را ترغیب می‌کند تا در جستجوی امید و انسانیتی که هنوز به وجودشان باور دارد، به سوی ناشناخته‌ها قدم بگذارد. این فیلم کار خود را با فروش ناامیدکننده‌ی 8 میلیون دلاری در آمریکای شمالی و 11.3 میلیون دلاری در بازارهای بین‌المللی آغاز کرد تا در مجموع به افتتاحیه‌ی فاجعه‌بار 19.3 میلیون دلاری در سطح جهانی برسد. برای درک بهتر ابعاد ماجرا، بودجه‌ی ساخت فیلم حدود 110 میلیون دلار تخمین زده می‌شود؛ این بدان معنا بود که فیلم برای جبران بودجه‌اش باید حدود 220 میلیون دلار بفروشد که چنین اتفاقی تقریبا غیرممکن بود.

میانگین امتیاز فیلم در راتن‌تومیتوز در حال حاضر 41 درصد است و منتقدان تقریبا بر سر یک چیز توافق دارند: فیلم زیباست، اما داستانش بیش از حد آشنا و ریتمش کند است. در عین حال، کسی نقد کاملا منفی برای فیلم ننوشته و بعضی‌ها هم از بازی بازیگران و لحظات احساسی فیلم دفاع کرده‌اند. اما چیزی که «ستاره‌های سگی» را عجیب می‌کند این است که اساسا باید در ابعاد کوچک ساخته می‌شد. این یک قصه‌ی حماسی نیست، داستان چند آدم، یک سگ و یک جهان خالی است. و با این ‌حال، فیلم با بودجه‌ای هنگفت ساخته شد. این همان مشکل قدیمی هالیوود است: وقتی یک فیلم‌ساز بزرگ پروژه‌ای را آغاز می‌کند، آن پروژه به‌طور خودکار گران‌تر می‌شود.

۱۰ شخصیت برتر فیلم‌های ریدلی اسکات؛ از ناپلئون تا مکسیموس

آیا ریدلی اسکات دیگر بلد نیست فیلم بسازد؟ او هنوز از نظر تکنیکی فیلم‌ساز فوق‌العاده‌ای است. هنوز بلد است قاب بسازد، نور را کنترل کند، جمعیت را هدایت کند، نبرد را سازمان دهد و جهان‌هایی بسازد که روی پرده واقعی به نظر برسند. پل مسکال در گفتگو با خود اسکات، از وضوح و سرعت او روی صحنه تعریف کرده بود؛ چیزی که نشان می‌دهد این سبک شتاب‌زده از بیرون شاید بی‌نظم به نظر برسد، اما برای خود اسکات نوعی نظام آگاهانه است. حتی جاش برولین، که بعدا اعتراف کرد بعد از یک روز فیلم‌برداری، می‌خواسته پروژه را ترک کند، در نهایت کار با اسکات را یکی از رضایت‌بخش‌ترین تجربه‌های حرفه‌ای خودش توصیف کرد. او از نبود تمرین و احساس آشفتگی اولیه ناراحت شده بود، اما بعد از صحبت با اسکات و دیدن چیزی که کارگردان در همان مدت کوتاه ساخته، نظرش تغییر کرد.

پس اسکات ناگهان ناتوان نشده: او هنوز همان فیلم‌ساز است؛ فقط دیگر مثل سابق وسواس به خرج نمی‌دهد و زمان صرف نمی‌کند. او حتی مثل قبلا، شخصا نماهای فیلم را نقاشی و به استوری‌بورد تبدیل می‌کند. پس این تصور که اسکات دیگر علاقه‌ای به جزئیات ندارد، دقیق نیست. شاید حتی برعکس باشد. او قبل از فیلم‌برداری، آنقدر به جزئیات توجه کرده که وقتی سر صحنه می‌رسد دیگر علاقه‌ای به معطل کردن ندارد. اما در فیلم‌های امروزی که پروسه‌ی تولید پیچیده‌تر شده، سی‌جی‌آی بخش بزرگ‌تری از پروژه را تشکیل می‌دهد و بازیگران باید احساسات ظریف‌تری را منتقل کنند، سرعت می‌تواند علیه فیلم کار کند.

اسکات هنوز می‌داند چه چیزی می‌خواهد، اما شاید دیگر فرصت ندارد به این فکر کند که آیا ایده‌هایش نیاز به تغییر دارند یا می‌توانند بهتر شوند. مشکل فقط اسکات نیست؛ مشکل سینمای امروز هم هست: هالیوود تغییر کرده و سازوکارهایش عوض شده. فیلم‌های با بودجه‌ی متوسط سخت‌تر ساخته می‌شوند؛ و استودیوها بیشتر به فرنچایزها و برندهای مشهور تکیه می‌کنند. کارگردانی که هنوز بخواهد فیلم بزرگی بسازد، یا باید سراغ یک برند شناخته‌شده برود، یا ستاره‌های بسیار گران‌قیمت را دور خودش جمع کند.

بازنشستگی ریدلی اسکات

و اسکات در همین سیستم گیر افتاده است. به او پول بزرگ می‌دهند، چون انتظار دارند فیلم‌های بزرگ و پرفروش بسازد. بنابراین، حتی وقتی به سراغ یک رمان پساآخرالزمانی نسبتا کوچک می‌رود، آن هم بودجه‌ای سنگین پیدا می‌کند. در چنین ساختاری، شاید اسکات قربانی همان صنعت تجاری شده که خودش دورانی در شکل‌گیری زبان بصری آن نقش ایفا کرد. او از فیلم‌سازانی است که ثابت کرد سینمای بزرگسالانه و سینمای تجاری لازم نیست ضد یکدیگر باشند. اما حالا این سیستم تجاری بیشتر از همیشه دنبال برند است و کمتر دنبال فیلم‌ساز.

با این حال، یک تفاوت بزرگ میان اسکات و هم‌نسل‌هایش وجود دارد. مارتین اسکورسیزی 83 ساله هنوز فیلم‌هایی می‌سازد که به نظر می‌رسد واقعا حرفی برای گفتن دارند. او در «قاتلان ماه گل» بیش از سه ساعت و نیم زمان صرف می‌کند تا شخصیت‌ها فرصت خودنمایی داشته باشند و بتواند جهان قصه را به درستی به تصویر بکشد. فیلم با استقبال گرم منتقدان و تماشاگران روبه‌رو شد و حتی به فروش خوبی هم رسید. اما چه چیزی این دو فیلمساز را متمایز می‌کند؟ مدل کار کردن.

فرانسیس فورد کوپولا اواخر دهه‌ی هشتاد زندگی‌اش تصمیم گرفت «مگالوپولیس» را بسازد و بخشی از هزینه‌ی آن را شخصا تامین کرد؛ نتیجه فیلمی عجیب، ناقص و کاملا شخصی بود. می‌شود عاشقش بود یا از آن متنفر، اما تقریبا غیرممکن است بگوییم کوپولا برای ساختن چیزی که خودش به آن باور دارد، مسیر امن را انتخاب کرده است. کوئنتین تارانتینو هم سال‌هاست درباره‌ی اینکه می‌خواهد با فیلم دهم بازنشسته شود حرف می‌زند. ایده‌ی او این است که یک فیلم‌ساز نباید آن‌قدر روی صحنه بماند که مخاطب در نهایت از دیدن آثارش خسته شود. اسکات اما دقیقا مسیر مخالف را انتخاب کرده است. او نه‌تنها قصد ندارد کنار برود، بلکه می‌خواهد بیشتر از همیشه فیلم بسازد.

از «تلما و لوئیز» تا «ستاره‌های سگی»؛ ریدلی اسکات از عشق، ۱۱ دوربین و قدرت سکوت می‌گوید

حالا به پروژه‌ی بعدی او می‌رسیم، یعنی «جزیره گنج». اقتباسی جدید از رمان رابرت لویی استیونسن که یکی از مشهورترین داستان‌های دزدان دریایی تاریخ است. هیو جکمن برای نقش لانگ جان سیلور انتخاب شده و اسکات گفته در حال مذاکره برای اضافه کردن هیو گرانت و اوون کوپر است. روی کاغذ، این پروژه کاملا برای اسکات مناسب به نظر می‌رسد؛ به هر حال او در طراحی سکانس‌های اکشن بزرگ متخصص است. اما یک سوال آزاردهنده باقی می‌ماند: چرا باید دوباره یکی از مشهورترین داستان‌های دنیا را بسازیم؟

«جزیره گنج» پیش از این بارها اقتباس شده است. حتی دیزنی در دهه‌ی 90 میلادی آن را با «ماپت‌ها» به یک کمدی ماجراجویانه تبدیل کرد و بعد با «سیاره گنج»، یک نسخه‌ی انیمیشنی فضایی از آن هم ساخت. بنابراین برای اینکه نسخه‌ی جدید معنایی داشته باشد، اسکات باید چیزی بیشتر از «نسخه‌ای بسیار زیبا از همان داستان همیشگی» ارائه کند.

آیا بازنشستگی راه‌حل مناسبی است؟ شاید نه، در واقع، اینکه بگوییم «ریدلی اسکات باید بازنشسته شود»، یک ایراد فنی دارد: هیچ تضمینی وجود ندارد که فیلم بعدی او بد باشد. ممکن است «جزیره گنج» ناگهان تبدیل به یکی از بهترین فیلم‌های اواخر کارنامه‌اش شود. ممکن است پروژه‌ی جدید «بیگانه» چیزی باشد که سال‌ها منتظرش بوده‌ایم. ممکن است اسکات با فیلمی که هیچ‌کس از او انتظار ندارد، دوباره همه را غافلگیر کند. اصلا تاریخ سینما پر از فیلم‌سازانی است که در سال‌های پایانی کارنامه‌شان به اوج بازگشته‌اند.

بنابراین، چیزی که امیدواریم رخ دهد، این است که تصمیم بگیرد کمتر فیلم بسازد و بیشتر روی هر کدام تمرکز کند. اسکات هنوز می‌تواند یک فیلم‌ساز بزرگ باشد. حتی شاید یکی از معدود فیلم‌سازانی باشد که در 88 سالگی می‌تواند استودیوها را متقاعد کند صدها میلیون دلار برای فیلم بعدی‌اش خرج کنند. این خودش یک پدیده‌ی عجیب است. اما قدرت، مسئولیت هم می‌آورد. وقتی کوپولا پول خودش را خرج می‌کند، شکستش بخشی از خطر شخصی اوست. وقتی یک فیلم‌ساز مستقل با 20 میلیون دلار فیلمی می‌سازد و شکست می‌خورد، خسارت بزرگی به کسی نمی‌زند. اما وقتی یک چهره‌ی بزرگ هالیوود برای پروژه‌ای 250 میلیون دلار بودجه می‌گیرد و فیلمی می‌سازد که سینمادوستان به آن پشت می‌کنند، مسئله دیگر فقط سلیقه نیست. این پولی است که می‌توانست خرج آثار دیگری شود.

فیلم بلید رانر

میراث ریدلی اسکات در خطر نابودی نیست. هیچ‌کس نمی‌تواند «بیگانه» یا «بلید رانر» را از تاریخ سینما پاک کند.«تلما و لوییز» از مهم‌ترین فیلم‌های دهه‌ی 90 میلادی است. «گلادیاتور» اسکار بهترین فیلم را در کارنامه دارد و از «مریخی» همچنان به نیکی یاد می‌شود. و آکادمی اسکار قرار است در نوامبر 2026 یک اسکار افتخاری به ریدلی اسکات اهدا کند. پس میراث او قرار نیست خدشه‌دار شود. ضمن اینکه هر فیلم‌ساز بزرگی حق دارد فیلم بد بسازد. حتی چند فیلم بد. اما وقتی فیلم‌های بد دیگر «استثنا نباشند»، این نگران‌کننده است.

«ستاره‌های سگی» حالا یکی از کم‌فروش‌ترین پروژه‌های بزرگ اسکات به حساب می‌آید. «گلادیاتور 2» با تمام زرق‌وبرق‌هایش نتوانست حتی اندکی به جایگاه قسمت اول نزدیک شود. «ناپلئون» ماندگار نشد که هیچ، فقط حاشیه ساخت. در حال  حاضر، شاید پیشنهاد بازنشستگی به ریدلی اسکات بی‌ادبانه باشد. اما پیشنهاد مکث کردن؟ نه. شاید حتی ضروری باشد. چون مردی که چندین شاهکار ساخته، لزومی ندارد خودش را به کسی اثبات کند. او حتی لازم نیست شاهکار جدیدی بسازد. فقط کافی است پیش از ساختن فیلم بعدی، از خودش بپرسد که «آیا واقعا حرفی برای گفتن دارد؟»

منبع: independent, دیجی‌کالا مگ

برچسب‌ها :
دیدگاه شما

پرسش امنیتی *-- بارگیری کد امنیتی --

بازدیدهای اخیر

بر اساس بازدیدهای اخیر شما
تاریخچه بازدیدها مشاهده همه

دسته‌بندی‌های منتخب برای شما

X