نقد فیلم «وریتی»؛ اقتباس کالین هووری که میخواهد هیچکاکی باشد
«جایی که میرویم هیچ نوری نیست؛ فقط تاریکی در پیش است». این هشداری است که وریتی کرافورد در اعترافنامهی خود به لوون اشلی، قهرمان «وریتی» (Verity) میگوید. اما این جملات بیشتر از داستان، از عاقبت خود فیلم خبر میدهند. «وریتی»، مثل فیلم پارسالی «خدمتکار» (The Housemaid)، بازگشتی است به فیلمهای تریلر دهههشتادی و همچنین اقتباسی است از یکی از پرفروشترین نویسندگان امروز، کالین هوور که در «وریتی» از داستانهای عاشقانهی معمول خود فاصله گرفت و کوشید کمی تاریکی و رمز و راز به نوشتارش بیاورد. اما همانطور که هوور خارج از محدودهی امن ژانر عاشقانه، نتوانسته فضای تاریک و هولناک مدنظرش را تداعی کند، مایکل شووالتر، کارگردان فیلم، نیز از تقلید از روی دست امثال هیچکاک و برایان دیپالما ناموفق بوده است. در نقد فیلم «وریتی» به اجرای بازیگران و طراحی هنری خوب فیلم میپردازم که در سایهی کاستیهای فیلمنامه و اشتباهات فنی، هدر رفتهاند.
هشدار! در نقد فیلم «وریتی» خطر لو رفتن داستان وجود دارد
نقد فیلم «وریتی»؛ همهچیز با یک تصادف شروع شد

رمز و راز در شهری کوچک، زنان موقهوهای با گذشتههای مرموز و مردان قدبلندی با گذشتههای حتی مرموزتر، شاکلهی کتابهای کالین هوور را شکل میدهند. «وریتی» هم همین است و حتی با یک تصادف رانندگی (و یک گالون خون) شروع میشود که اولین ملاقات بین قهرمان زن و مرد داستان را رقم میزند. لوون (داکوتا جانسن) نویسندهی جوان و ناموفق ژانر تریلر است که با اصرار جرمی (جاش هارنت) استخدام میشود تا بهجای همسر جرمی، وریتی کرافورد (آن هتوی)، سه کتاب آخر مجموعهی پرفروش وریتی را تمام کند؛ مجموعهای که همه از زاویهدید قاتل/شرور داستان روایت میشوند و بهشدت تیره و تارند.
لوون پس از اصرارهای جرمی و وعدهی پولی سنگین، بالاخره میپذیرد که به خانهی دورافتاده و شگفتانگیز وریتی برود تا هم با این نویسنده ملاقات کند و هم لحن و ذهنیت او را دریابد. اما پس از رسیدن به خانه و ملاقات با جرمی و پسر کوچکشان، کرو (بریدی واگنر)، متوجه میشود کار بهشدت سختتری در یپش دارد. وریتی در اثر تصادف رانندگی در حالت نباتی به سر میبرد و نیازمند مراقبت ۲۴ ساعته است. لوون، که تا به حال حتی یک کتاب وریتی را هم نخوانده، برای آنکه خود را در ذهنیت وریتی فروببرد، در اتاق کار او گشت میزند و در پاکت سیگاری، فلشی شامل اعترافات/زندگینامهای از زبان وریتی پیدا میکند که در آن از تمام افکار شومش دربارهی شوهر و فرزندانش حرف میزند؛ به ویژه دختر مرحوم وریتی که بهتازگی در دریاچهی کنار خانهاشان غرق شده است.

«وریتی» همان عناصری را در خود دارد، که تریلرهای اتمسفریکی که سالهای نهچندان دور مخاطبان را به سینما میکشاندند؛ رازهای سربهمهر، زنان زیبایی که در وحشت فرورفتهاند، خانههای مجللی که با پیشرفت داستان به مارپیچی بیسروته بدل میشوند. مایکل شووالتر (که سال ۲۰۲۴ آن هتوی را در فیلم «ایده تو» کارگردانی کرد) هم فهمیده که برای یک تریلر خوب، باید از روی دست چه کسانی نگاه کند و علاوه بر کنتراستها و سایههای غلیظ فیلمنوآرهای هیچکاکی، آگاهانه به آثاری که بر «وریتی» تأثیرگذار بودهاند ارجاع میدهد و ازاینرو، ارجاعات بصری مشخصی به «ربکا» (Rebecca)، «به خدا واگذارش کن» (Leave Her to Heaven) و… در فیلم پیدا میشود. اما این ارجاعات در سطح بصری باقی میمانند، نه آنچه درون شخصیتها میگذرد.
شاید به همین علت است که فیلم ظاهر بهشدت جذابی دارد. با فیلمبرداری خوب جیم فرونا، که پارانویای داستان را بیشتر از خود داستان تداعی میکند، هرچه لوون بیشتر از اسرار تاریک ذهن وریتی سردرمیآورد، بیشتر در وحشت فرومیرود و پندار یا هیبت نویسنده را میبیند که در خانهی پیچدرپیچ کنار دریاچهاشان راه میرود یا لوون را نظاره میکند؛ خانهای که نقش مهمی در «وریتی» دارد. با اینکه فیلم از اجرای تمام و کمال پارانویای گوتیک، به ویژه در فیلمنامه، بازمانده، طراحی هنری، خاصه انتخاب لوکیشن خانهی وریتی درخشان است. خانهی وریتی با سقف شیبدار و زوایای تیز در محیطی برفی کنار دریاچهای قرار گرفته که معمای اصلی داستان، یعنی مرگ هارپر، دختر وریتی و جرمی، در آن اتفاق میافتد و آخرسر هم به مدفن رازهای لوون و جرمی تبدیل میشود.
محیطهایی که طراح تولید، ایمی ویلیامز، کارگردان هنری، جوزف فرناندز و کارگردان صحنه، کندال اندرسون برای فیلم ساخته و یافتهاند، روح رمز و رازی را که «وریتی» لازم داشته و حتی در کتاب وجود ندارد، فراهم کردهاند. ملک کرافوردها، با اتاقهای گرد، پنجرههای از کف تا سقف و راهروهای بهشدت طولانی که بهراحتی در آنها گم میشوید، بزرگترین دستاورد فیلم است. دفتر کار وریتی با ترکیب عناصر طبیعی مانند سنگها و تنهی درختان، حس سکون و آرامشی القاء میکنند که در پس آن، احساس خطری همیشگی حکمفرماست.
خانه همزمان که با طبیعت آزاد گره خورده، میتواند مثل یک زندان عمل کند؛ هم برای وریتی، که در تخت بیمارستانیاش گیر افتاده، و هم لوون که طراحی اتاق و راهروی منتهی به آن، یادآور میلههای زندان است؛ راهرویی که فقط یکی از راهروهای متعدد خانه است که حس هزارتو و سردرگمی را، نهفقط به لوون که بینندگان که همزمان با او برای اولین بار پا به خانهی وریتی میگذارند، القاء میکند.

در کنار دکور، طراحی لباسها نیز درخشاناند و بیشتر به ما دربارهی شخصیتهای فیلم میگویند تا مثلاً اعترافنامهی وریتی. سادهترینش را در انتخاب رنگها میبینید. رنگ قرمز تنها در ارتباط با شخصیت وریتی به کار رفته است؛ در اولین ملاقات وریتی و جرمی، وریتی با لباس شب قرمز از او دلبری میکند، در فلشبکها وریتی را در پلیور قرمزش میبینیم، حتی لوون خلاف لباسهای همیشگیاش، برای شام با جرمی یکی از لباسهای قرمز وریتی را از کمد برمیدارد و در کل فیلم، اساساً خون و وریتی با هم گروه خوردهاند؛ حتی قایقی که به ارابهی مرگ هارپر بدل میشود، قرمز رنگ است.
پالت رنگی لباسهای لوون نقطهی مقابل وریتی هستند؛ با رنگهای سرد چون سرمهای، سبز و خاکستری، لوون بهعنوان کاراکتری منطقی و نهچندان احساسی معرفی میشود که به قول خودش، چهرهی غلطاندازی دارد و اینطور القاء میکند که انگار همیشه حوصلهاش سر رفته. اما هرچه بیشتر در خانهی کرافوردها میماند، بیشتر در سرخ خونیرنگ وریتی غرق میشود.
آن هتوی، بازیگری که استحقاق بیشتر از اینها را دارد

«وریتی» تمام عناصری را که از دلشان یک تریلر خوب بیرون میآید در خود دارد؛ یک عاشقانهی ممنوعه، قتل در عمارتی هولناک، رمز و رازهای گذشته و راویان غیرقابل اعتماد. اما به جز وریتی، شخصیتهای جرمی و لوون زیربنای متزلزلی دارند. مادر لوون به تازگی مرده، اما این موضوع به سرعت به دست فراموشی سپرده میشود؛ یا مردی جلوی چشمان لوون میمیرد. اما این صرفاً بهانهای است برای ملاقات جرمی و لوون که عاشقانهی نپختهای که بین آنها شکل میگیرد بهشدت اجباری به نظر میرسد.
البته بازیگران کوشیدهاند به همین رفت و برگشتهای بیروح هم جان بدهند. مثلاً «وریتی» برای شخصیت لوون گهگاه از «پنجاه طیف خاکستری» (Fifty Shades of Grey) خط میگیرد؛ با این حال، داکوتا جانسن حتی انرژی بیشتر از سهگانهی معروف خود برای کاراکتر لوون به فیلم آورده است. با این حال، دیالوگهای بیروح او با جاش هارنت – که اجرایی بسیار فراتر از حد و اندازههای فیلمی چون «وریتی» ارائه میدهد – پیشرفت رابطهی آنها را توجیه نمیکند و جانسن و هارنت در جانبخشی به کاراکترهای سطحی لوون و جرمی بازمیمانند.
در مقابل، وریتی یکی از جذابترین کاراکترهای آن هتوی است که امسال سال سینمایی شلوغی داشته؛ از «مادر مری» (Mother Mary)، «ادیسه» (The Odyssey) تا «انتهای خیابان اوک» (The End of Oak Street) و حالا «وریتی»، به نظر میرسد این بازیگر هر ماه با فیلم تازهای به سینما آمده است. او یکی از بهترین اجراهایش را در «وریتی» به نمایش میگذارد؛ به ویژه با نگاه اغواگر و رازآلودش، که بیشباهت به کاراکترش در «آیلین» (Eileen) نیست، و جان دادن به نوشتههای وریتی با صداگذاری و صحنهی اوج پایانی که به حدس و گمانهای بیننده جامهی عمل میپوشاند. اما هرچه اجرای هتوی دیدنی است، فیلمی که دور و بر او اتفاق میافتد نیست و این بیشتر به منبعی که فیلم از آن اقتباس کرده برمیگردد.

بزرگترین ضربه به «وریتی» را، منبع الهام فیلم به آن میزند. رمانهای کالین هوور، رمانهای خوبی نیستند. هوور با تغییر قابل توجهی از سبک معمولش، در رمان ۲۰۱۸ خود آگاهانه به سمت لحنی تاریکتر و پرپیچ و خمتر رفت. فیلم هم به همین مسیر میرود و مثل منبع الهام خود، هر دو در چاه میافتند. کتاب «وریتی» لحن خود را نمیداند؛ همانطور که فیلم لحن خود را نمیداند. حضور وریتی در برنامهی «هات وانز» یا وقتی براثر تصادف دوچرخهسواری جلوی چشم لوون، یک گالون خون روی او میپاشد، بهشدت خندهدارند؛ مخصوصاً که «وریتی» بیشتر از فیلمی مثل «خدمتکار» خودش را جدی میگیرد و نمیتوان این لحظات اغراقشده و خندهدار را توجیه کرد.
در مقابل، «وریتی» در طول دوساعت خود مدام وعده میدهد که رمز و رازهای بهشدت تاریکی در دل داستان نهفته، اما فیلم هرگز به تاریکی و خشونتی که مدام به آن اشاره دارد، متعهد نمیشود. وریتی بیرحمانه حرفهایی دربارهی فرزندانش میزند که هیچ مادری حق ندارد بزند؛ اما با نشان دادن نیمبند و بیرمق آن، انگار خود فیلم طاقت پذیرشش را ندارد. با اینکه تغییر لحن داستان به نوشتههای وریتی با اجرای جذاب آن هتوی صحنههای فلشبک را هیجانانگیزتر میکند، اما درک فیلم از خشونت و افکار تاریک، به ایدهی کودکانهای از خشونت و بیرحمی میماند که هرگز نمیتوانند به آن نقطهی اوج و تابوشکن فیلمسازانی چون دیپالما برسند. وقتی هم داستان به دیدگاه لوون برمیگردد، دوباره کلیشهای و یکنواخت میشود.
داستان پیچش و چرخش کم ندارد، اما شووالتر، که از پردهی سوم با تثبیت راوی غیرقابل اعتماد داستان، مدام به این پیچش قریب الوقوع فیلم اشاره میکند، قدرت تأثیرگذاری غافلگیری نهایی را از داستان میگیرد. بسیاری کتاب را خواندهاند اما پیچ و خمهای فیلم حتی برای آنهایی که کتاب را نخواندهاند از ابتدا قابل پیشبینی است. بهطرز عجیبی، فیلم یکسری مشکلات فنی ابتدایی هم دارد؛ مثل فوکوس و صداگذاری اشتباه و شکستن تداوم با تدوین اشتباه.
- اجرای آن هتوی
- طراحی هنری، دکور و طراحی لباس
- چرخشهای قابل پیشبینی
- شخصیتپردازی ضعیف به ویژه برای جرمی و لوون
- عدم تعهد به لحن تاریک و خشنی که فیلم وعدهاش را میدهد
«وریتی» دقیقاً از همان نوع تریلرهایی است که روزگاری استودیوها و اینروزها پلتفرمهای استریمینگ برایش سرودست میشکنند. اما با متنی ناامیدکننده و اجرایی ناموفق، آرزو میکنید کاش فیلم به دست برایان دیپالماهایی سپرده میشد که میتوانستند از دل «وریتی» یک تریلر درست و درمان بیرون بکشند.
شناسنامه فیلم «وریتی» (Verity)
کارگردان: مایکل شووالتر
نویسنده: نیک آنتاسکا براساس رمان «وریتی» نوشتهی کالین هوور
بازیگران: آن هتوی، داکوتا جانسن، جاش هارنت، اسماعیل کروز کوردوا، بریدی واگنر
محصول: ۲۰۲۶، ایالات متحده
امتیاز سایت IMDb به فیلم: ۶ از ۱۰
امتیاز فیلم در سایت راتن تومیتوز: ۳۱٪
خلاصه داستان: لوون نویسندهای است که برای کمک به نویسندهی پرطرفدار دیگری به نام وریتی، استخدام میشود تا سه رمان بعدی مجموعهی او را تکمیل کند. اما نکتهاش اینجاست که وریتی دستیار نمیخواهد؛ به یک جایگزین نیاز دارد. لوون برای آنکه وریتی را بهتر بشناسد و بتواند لحن و ذهنیت او را پیدا کند، مدتی در خانهی وریتی میماند؛ اما بیشتر از خود وریتی با شوهر جذاب او، جرمی، آشنا میشود…
منبع: دیجیکالا مگ



