«ارباب حلقهها» رالف بکشی؛ شاهکاری ناتمام که از زمان خود جلوتر بود
گاهی برای پیدا کردن فیلمهای واقعا ماندگار، باید کمی از مسیرهای آشنا فاصله گرفت و سراغ آثاری رفت که در زمان خودشان آنطور که باید دیده نشدند؛ فیلمهایی از گوشههای فراموششده تاریخ سینما که سالها بعد به آثار کالت و محبوب فیلمبازها تبدیل شدند.
در این مطلب، سراغ یکی از همین فیلمها رفتهایم؛ اثری که شاید در نگاه اول، اقتباسی ناقص و عجیب از دنیای تالکین به نظر برسد، اما با کمی فاصله گرفتن از انتظارات معمول، ویژگیهایی در آن پیدا میشود که ارزش بازنگری دارند. بااینحال، پیش از هر چیز باید پرسید: آیا «ارباب حلقهها» (The Lord of the Rings) رالف بکشی، با تمام نقصها و ناتمامبودنش، واقعا ارزش تماشا دارد؟
توجه: این مطلب قسمت سوم و پایانی مجموعهای سهقسمتی درباره اقتباسهای انیمیشنی «ارباب حلقهها» است؛ مجموعهای که پیش از این به «هابیت» محصول ۱۹۷۷ و «بازگشت پادشاه» محصول ۱۹۸۰ پرداخته بود. میتوانید قسمت اول و دوم را از لینکهای زیر بخوانید:
بازگشت پادشاه «دنیای باحال»

رالف بکشی استعدادی کاملا منحصربهفرد بود که پس از موفقیت عظیم اولین فیلمش، «فریتز گربه» (Fritz the Cat) در سال ۱۹۷۲، به سراغ آثاری رفت که از آثار جنجالی و سودآور تا پروژههای شکستخورده و زیانده در نوسان بودند.
«ترافیک سنگین» (Heavy Traffic) عملکرد قابلقبولی داشت، اما «کیناسکین» (Coonskin) در پی مشکلات توزیع و اعتراضهای «کنگره برابری نژادی» (Congress of Racial Equality) با اکرانی محدود روبهرو شد و خیلی زود از سینماها کنار رفت. البته نکته جالب این است که NAACP استفاده فیلم از کلیشههای نژادپرستانه را نوعی هجو دانست و از آن حمایت کرد.
فیلمهای بعدی او، از جمله «پاپ آمریکایی» (American Pop)، «آتش و یخ» (Fire and Ice) و همین «دنیای باحال» (Cool World) دوستداشتنی، در زمان اکران نتوانستند مخاطبان زیادی پیدا کنند و بعدها از طریق ویدیوهای خانگی و پخشهای آخر شب تلویزیونی جایگاه خود را به دست آوردند.
بکشی حتی زمانی که آثارش موفق میشدند، باز هم تا حدی یک چهره خارج از جریان اصلی باقی ماند. بااینحال، فیلمسازان و کارتونیستهای مختلف در سراسر صنعت مدام برای الهام گرفتن به سراغ او میرفتند.
پیتر جکسون گفته است که «ارباب حلقهها» (The Lord of the Rings) ساخته بکشی او را با آثار تالکین آشنا کرد. کوئنتین تارانتینو هم آنقدر آشکارا از کیناسکین دفاع کرد که بعدها مقدمه زندگینامه «آنفیلترشده: زندگی و آثار کامل رالف بکشی» (Unfiltered: The Complete Ralph Bakshi) را در سال ۲۰۰۸ نوشت؛ البته اینکه این موضوع چقدر اهمیت دارد، بحث دیگری است.
در میزگردی با حضور فیلمسازان که هالیوود ریپورتر در سال ۲۰۱۱ برگزار کرد، گور وربینسکی، کارگردان «دزدان دریایی کارائیب» (Pirates of the Caribbean)، وقتی بحث به این موضوع رسید که چرا انیمیشن آمریکایی به مترادف سرگرمی خانوادگی تبدیل شده است، به شکلی معنادار از دیگر فیلمسازان پرسید:
«چه بلایی سر رالف بکشیهای دنیا آمد؟»

پیتر چانگ، خالق «ایان فلاکس» (Æon Flux)، بکشی را حتی تاثیرگذارتر از دیزنی در سالهای آغازین فعالیتش میدانست. جان کریفلوسی هم رویکرد خالقمحور خودش را هنگام کار زیر نظر بکشی در «ماجراهای جدید مایتی ماوس» (Mighty Mouse: The New Adventures) شکل داد.
و این فهرست همچنان ادامه دارد.
هالیوود نزدیک به نیمقرن، فیلمهای بکشی را تکهتکه جدا کرد و بخشهایی از آنها را برای خودش برداشت. در عمل، صنعت سینما تجربهها و ایدههای خلاقانهای را که باعث شده بود بکشی همیشه میان جریان اصلی و هنر زیرزمینی در رفتوآمد باشد، از هم باز کرد و بعد آنها را به شکلهای مختلف در آثارش به کار گرفت.
بکشی با وجود اینکه تقریبا درباره بیشتر چیزهایی که فکر میکرد انیمیشن در نهایت به آن تبدیل خواهد شد، از زمان خودش جلوتر بود، بهندرت به خاطر آیندهای که خودش به ساختنش کمک کرده بود، اعتبار کافی گرفت.
بکشی در خانوادهای یهودی از تبار کریمچاق در حیفا به دنیا آمد و در فقر در محله براونزویل بروکلین بزرگ شد. او در ۱۸سالگی وارد صنعت انیمیشن شد و کارش را با تمیز کردن آلودگی از روی طلقهای انیمیشن در استودیوی تریتونز آغاز کرد.
بعد بهتدریج پیشرفت کرد و به کارگردانی رسید. در این مسیر هم یاد گرفت کارخانه انیمیشنسازی آمریکایی چطور کار میکند و هم مهمتر از آن، فهمید که میخواهد ماشین فرهنگی آن را از اساس به چالش بکشد.
بکشی با شکستن مرز میان داستانگویی تصویری و موضوعاتی که آن زمان صرفا «بزرگسالانه» تلقی میشدند، آثاری ساخت که میتوانستند بیثبات، توهینآمیز و حتی آشکارا ناتمام باشند. بااینحال، خیلی وقتها تمام توجه روی همین ویژگیها متمرکز شد و مهارت فوقالعادهای که زیر این ظاهر وجود داشت، نادیده گرفته شد.
در نگاه اول، ارباب حلقهها محصول ۱۹۷۸ شاید یک استثنا در کارنامه بکشی به نظر برسد. اما این کارگردان پیشرو و طرفدار قدیمی تالکین، سرزمین میانه را با همان میل شدید به تجربه و خلق چیزهای تازه ساخت که محرک تمام آثار دیگرش بود.

نتیجه هم چیزی شد که امروز میتوان آن را یکی از کاملترین نمونههای یک دنباله معنوی (فیلمی جدیدی که از نظر حالوهوا، مضمون، ایده یا میراث یک اثر قبلی به آن ارتباط دارد، اما لزوما همان داستان را ادامه نمیدهد و ممکن است شخصیتها، سازندگان و سبک متفاوتی داشته باشد) در سینما دانست؛ نه فقط دنباله معنوی «هابیت» (The Hobbit) ساخته رانکین و بیس، بلکه به معنای گستردهتر این مفهوم.
دنباله معنوی قرار نیست داستان فیلم قبلی را موبهمو ادامه دهد. قرار است بار احساسی و اهمیت داستان قبلی را به ارث ببرد، بدون اینکه مجبور باشد از هنرمندان، ظاهر یا حتی تایید اثر قبلی پیروی کند.
نتیجه، اقتباسی عجیبوشکل، نامتعارف و در عین حال به شکلی غیرمنتظره شریف است؛ فیلمی که تقریبا به اندازه قهرمانان داستانش، شبیه فیلمسازی است که برای به پایان رساندنش جنگید.
گفته میشود بکشی دههها عاشق ارباب حلقهها بود و زمانی سراغ ساخت آن رفت که فهمید یونایتد آرتیستس پروژه اقتباس لایو اکشن پیشنهادی جان بورمن را کنار گذاشته است.
او با قاطعیت با این ایده مخالفت کرد که سهگانه تالکین را بتوان در یک فیلم خلاصه کرد. بکشی ابتدا به ساخت سه فیلم انیمیشنی فکر کرد و در نهایت تصمیم گرفت پروژه را در دو قسمت جلو ببرد؛ دو فیلمی که از نظر او همچنان میتوانستند حس فانتزی و غوطهوری در داستان اصلی را حفظ کنند.
اما به جای اینکه برای آماده شدن یک فرصت دوباره، روشهای قبلی را تکرار کند، تولید فیلم به جایی رسید که بکشی آنقدر جسورانه تکنیکهای مختلف را کنار هم گذاشت که نتیجه گاهی شبیه حلقهای از فیلم است که جلوی چشم شما مدام در حال تغییر شکل است.

شخصیتهای انیمیشن سنتی در میان تصاویر روتوسکپی، پسزمینههای نقاشیشده و نماهای واقعی جنگ ظاهر میشوند؛ تصاویری که در فرایند پردازش، به تودههای متلاطم سایه و رنگ بدل شدهاند.
بکشی در این فیلم واقعا از هر ابزاری که پیدا میکرد استفاده کرد؛ گاهی از سر الهام هنری و گاهی فقط به خاطر محدودیت بودجه. همه اینها بخشی از تلاش خشن و بیپروای او بود تا به ادبیاتی که اینقدر دوستش داشت، آن مقیاس سینمایی باشکوهی را بدهد که شایستهاش بود.
از ابتدا قرار بود فیلم دوم هم ساخته شود. اما حتی با وجود اینکه ارباب حلقهها از نظر مالی موفق به حساب میآمد، فروشش آنقدر نبود که استودیو را به ساخت دنباله ترغیب کند.
مشکل از این هم بدتر شد. یونایتد آرتیستس از عنوان فیلم در سال ۱۹۷۸ عبارت «قسمت اول» را حذف کرد، چون نگران بود مخاطبان حاضر نباشند برای دیدن نیمی از یک داستان بلیت بخرند.
در نهایت، بسیاری از تماشاگران بدون اینکه بدانند بکشی قصد داشته داستان را فقط تا نبرد هلمز دیپ ادامه دهد، وارد سالن سینما شدند. استودیو از تامین بودجه برای پایان دادن به این پروژه بلندپروازانه خودداری کرد و فیلم بکشی خیلی زود به یکی از آشکارترین حماسههای ناتمام تاریخ سینما تبدیل شد.
بعدها ارباب حلقهها ساخته بکشی در کنار «هابیت» (The Hobbit) محصول ۱۹۷۷ و «بازگشت پادشاه» (The Return of the King) محصول ۱۹۸۰ قرار گرفت و برادران وارنر این سه اثر جدا از هم را در انتشارهای خانگی، عملا به عنوان یک سهگانه انیمیشنی از آثار تالکین عرضه کرد.
البته بکشی از همان ابتدا هابیت رانکین و بیس را یک «نسخه افتضاح و تقلبی» از تالکین میدانست و علنا گفته بود اقتباس خودش از کتابها هیچ ترانهای نخواهد داشت که فقط با هدف فروش یک آلبوم موسیقی جانبی نوشته شده باشد.
اما حتی چنین دشمنی آشکاری هم نتوانست مانع شکلگیری یک رابطه فرهنگی میان این سه فیلم شود. برای علاقهمندان به سینمای خارج از جریان اصلی، این اتفاق لزوما چیز بدی نبود.
اگر هابیت رانکین و بیس برای کودکان سرزمین میانهای انیمیشنی ساخت که در آن خطر وعده یک ماجراجویی اخلاقی را میداد، بکشی چند سال بعد به همان صحنه برگشت؛ اما این بار معصومیت آن جهان از مدتها قبل از بین رفته بود و آنچه ارائه میکرد، نمایشی هراسانگیز از همان دنیا بود.

حلقه جادویی که در هابیت به بیلبو کمک میکرد از دست گابلینها فرار کند، اینجا به وسیلهای برای اعتیاد و کنترل سیاسی جمعی تبدیل شده است. حتی جملههای اطمینانبخش تالکین نیز کنار تصاویری قرار گرفتهاند که حالوهوایی آمیخته با وحشت دارند. احساس موجود در دو فیلم اساسا متفاوت بود و بکشی هم تصاویر را بر همان اساس طراحی کرد.
به این ترتیب، چه قصدش را داشته باشد و چه نه، کارگردان ارباب حلقهها دنباله معنوی قطعی رقبایش و حتی خودش را ساخت؛ فیلمی که با شور و اشتیاق نشان میدهد بزرگ شدن از یک سرزمین میانه انیمیشنی و قدم گذاشتن به سرزمین میانهای دیگر برای مخاطب چه شکلی میتواند داشته باشد.
بکشی در جریان تولید فیلم ۱۹۹۲ «دنیای باحال» (Cool World)، در پی دخالتهای استودیو و تغییرات اساسی در فیلمنامه، بخش مهمی از کنترل خلاقانه پروژه را از دست داد؛ زمانی که ایده اولیه او برای یک تریلر روانشناختی به شکل گسترده بازنویسی شد و فیلم به یک کمدی فانتزی تبدیل شد.
با این حال، نام او همچنان روی اثر نهایی باقی ماند و نتیجه چیزی شد که هم از نظر هنری تا حدی آسیب دیده بود و هم به شکلی عجیب، کاملا بازتاب شرایطی بود که فیلم در آن ساخته شد.
داستان درباره کارتونیستی بود که کنترل مخلوق خودش را از دست میداد؛ فیلم را هم کارتونیستی ساخته بود که خودش کنترل اثرش را از دست داده بود. بعید است چیزی بیشتر از این بتواند «فیلم کالت مناسب عصر جدید» باشد.
راه همچنان ادامه دارد

«ارباب حلقهها» محصول ۱۹۷۸ ساخته رالف بکشی، برای بسیاری از طرفداران این مجموعه، بهخصوص کسانی که نخستین آشناییشان با سرزمین میانه از طریق فیلمهای پیتر جکسون بوده، تجربه سادهای نیست. مخاطبی که با تصویر آشنای جکسون از سرزمین میانه خو گرفته باشد، ممکن است در برخورد اول با فیلم بکشی بهسرعت احساس بیگانگی کند؛ بهویژه زمانی که طراحی شخصیتها و برداشت فیلم از چهرههای محبوب داستان تا این اندازه متفاوت باشد.
در آن سالها، فرومهایی مانند TheOneRing.Net مملو از بحث درباره فیلمنامه پیتر اس. بیگل و طراحی نازگولها بود و برای طرفداران جوانی که با اشتیاق هر چیزی مرتبط با دنیای تالکین را دنبال میکردند، نسخه بکشی نیز طبیعتا میتوانست با انتظار زیادی همراه باشد. اما این انتظار در نخستین برخورد با فیلم ممکن بود خیلی زود جای خود را به دلخوری بدهد.
یکی از مهمترین نمونهها، سموایز گمجی است؛ شخصیتی که در این نسخه کوتاهتر، چاقتر، دستوپاچلفتیتر و کمهوشتر از تصویری است که بعدها در ذهن بسیاری از مخاطبان جا افتاد. دیگر هابیتها نیز در این برداشت، تا حدی سادهلوح و دستوپاچلفتی به تصویر کشیده شدهاند. همین تفاوتها میتوانست برای مخاطبی که به نسخههای متاخر و جدیتر ارباب حلقهها عادت داشت، بسیار آزاردهنده باشد.
از همین زاویه، حتی میشد با نگاهی کاملا سختگیرانه به فیلم برخورد کرد و بسیاری از تصمیمهای بصری و روایی آن را دستمایه شوخی قرار داد؛ از طراحی شخصیتها و استفاده از روتوسکپی گرفته تا ظاهر نامتعارف بعضی هابیتها. با این حال، فاصله گرفتن از آن نگاه اولیه نشان میدهد که بخش قابلتوجهی از چیزهایی که در ابتدا عجیب، ناهماهنگ یا حتی خندهدار به نظر میرسیدند، در واقع بخشی از زبان بصری متفاوتی بودند که بکشی برای روایت داستان تالکین انتخاب کرده بود.
با گذشت بیش از دو دهه، نگاه به ارباب حلقهها ساخته رالف بکشی میتواند کاملا متفاوت باشد. بسیاری از ویژگیهایی که در نخستین برخورد ممکن است نقطهضعف فیلم به نظر برسند، با فاصله گرفتن از آن واکنش اولیه، جای خود را به نکاتی میدهند که نشان میدهند با اثری جاهطلبانه و متفاوت روبهرو هستیم.
علاقه عمیق بکشی به داستان تالکین را میتوان بیش از هر چیز در رویکرد تجربی او به انیمیشن دید. فیلم عمدا از روشهای مختلفی برای جان بخشیدن به سرزمین میانه استفاده میکند و در بعضی صحنهها، شخصیتها و حتی اشیای مهم داستان حالتی پیدا میکنند که ممکن است در نگاه اول عجیب یا نامتعارف به نظر برسد.

بخشی از این تفاوت به استفاده گسترده از روتوسکپی برمیگردد؛ روشی که بکشی از آن برای ایجاد حسی غریب و غیرواقعی و همچنین بزرگتر نشان دادن دنیای داستان استفاده کرده است. این انتخابها شاید با استانداردهای رایج انیمیشن در تضاد باشند، اما دقیقا همان چیزی هستند که به فیلم هویت بصری مستقل و متفاوتی میدهند.
بکشی از روتوسکپی فقط برای ایجاد ظاهری متفاوت استفاده نمیکند. این تکنیک به داستان حلقه قدرت حسی از جهانی ناشناخته و فراتر از واقعیت روزمره میدهد. در عین حال، باعث میشود صحنههای اکشن از زاویه دید هابیتها بسیار بزرگتر و باشکوهتر به نظر برسند؛ درست همانطور که انسانهای بزرگ در نگاه یک هابیت عظیم به نظر میرسند.
با کنار گذاشتن انتظاراتی که از ظاهر رایج انیمیشن در سینمای امروز شکل گرفته، میتوان ارزشهای بیشتری در این فیلم پیدا کرد. مهمترین ویژگی ارباب حلقهها شاید همین توانایی آن در تغییر شکل مداوم میان روشها و سبکهای مختلف تصویری باشد؛ فیلم یک لحظه کاملا انیمیشنی است و لحظهای دیگر از تکنیکها و تصاویر متفاوتی استفاده میکند و همه آنها را در نهایت به بخشی از زبان بصری خودش تبدیل میکند.
این رویکرد یادآوری میکند که سینما مجبور نیست شکل مشخصی داشته باشد. فیلمساز میتواند ابزارهای مختلف را کنار هم قرار دهد و هرکدام را در جایی به کار ببرد که بیشترین تاثیر را بر داستان داشته باشند.
بکشی نیز دقیقا چنین رویکردی دارد. او تقریبا هر تکنیک و ابزار بصری در دسترسش را وارد این داستان میکند و با همان آزادی عمل اکسپرسیونیستی پیش میرود که سالها بعد در «مرد عنکبوتی: به درون دنیای عنکبوتی» (Spider-Man: Into the Spider-Verse) هم به شکلی تازه دیده شد.
البته طراحی شخصیتها و فضای کلی فیلم همچنان به سنتهای قدیمیتر وفادار است. حالوهوای قرونوسطایی بخش مهمی از ظاهر آن را شکل میدهد و بعضی از تصمیمهای طراحی امروز ممکن است کمی قدیمی به نظر برسند؛ از جمله همان شوخی معروف درباره نبودن شلوار.

بااینحال، رنگهای زنده انیمیشن، شیوه استفاده از حرکت و ترکیببندیهای پویا همچنان چشمگیر هستند. حتی بعضی از قابهای فیلمهای پیتر جکسون نیز مستقیما از تصاویر ساخته بکشی تاثیر گرفتهاند و همین موضوع نشان میدهد این زبان بصری، بسیار ماندگارتر از چیزی بوده که در زمان اکران تصور میشد.
بخش مهم دیگری از جذابیت فیلم، این است که اجازه میدهد خود داستان نیز به اندازه دنیای تالکین عجیب و غریب باقی بماند.
فیلمنامه پیتر اس. بیگل البته نمیتواند تمام ویژگیهای سفرگونه و ماجراجویانه نوشته تالکین را به سینما منتقل کند. ارباب حلقهها در اصل فقط مجموعهای از اتفاقات پشت سر هم نیست؛ بخش زیادی از لذت آن از همراه شدن با شخصیتها در مسیر، دیدن سرزمینها و روبهرو شدن با موجودات مختلف شکل میگیرد. طبیعی است که بخشی از این تجربه در انتقال به سینما از دست برود.
بااینحال، فیلم در درک سرزمین میانه به عنوان جهانی افسانهای و اسطورهای موفق عمل میکند؛ جهانی که هنوز همهچیز در آن کاملا تثبیت نشده و انگار خود جهان در حال شکل گرفتن است، پیش از آنکه به نظمی نهایی و ثابت برسد.
لگولاس با صداپیشگی آنتونی دنیلز نیز یکی از نمونههای جالب همین نگاه است؛ شخصیتی کوچک، عجیب و همیشه خندان که تصویری متفاوت از آنچه بعدها از این الف در ذهن مخاطبان شکل گرفت ارائه میدهد.
حتی ظاهر برومیر با بازی مایکل گراهام کاکس نیز با همان نگاه نامتعارف فیلم طراحی شده است. کلاهخودی که حالوهوای وایکینگها دارد، در کنار صحنههایی که او سرش را میان دستهایش میگیرد، حس تراژیک شخصیت را حتی پررنگتر میکند.

روانشناسی شخصیتها شاید چندان عمیق نباشد، اما فیلم تلاش نمیکند چیزی بیش از یک افسانه باشد. آن را باید همچون یک قصه اسطورهای دید؛ قصهای که در آن لحظات ناگهانی تغییر مسیر و مواجهه با سرنوشت، تاثیر خودشان را میگذارند.
حتی ناتوانی فیلم در دل کندن از منبع اصلی هم بخشی از همین دلبستگی است. روایت به جای اینکه کاملا از «یاران حلقه» (The Fellowship of the Ring) فاصله بگیرد، بیشتر اتفاقات آن بخش را دنبال میکند و در نهایت نبرد هلمز دیپ را به عنوان پایان انتخاب میکند.
این تصمیم باعث شده ارباب حلقهها ساختاری عجیب پیدا کند؛ فیلمی که از نظر روایت، حالوهوای یک مجموعه دنبالهدار را دارد، اما با ریتم و زمانبندی یک فیلم سینمایی پیش میرود. همین دوگانگی باعث میشود بعضی بخشها کاملا به یکدیگر نچسبند، هرچند همین ناهماهنگی هم بخشی از هویت فیلم شده است.
در نهایت، ارباب حلقهها را میتوان نمونهای روشن از یک دنباله معنوی دانست؛ فیلمی که نه قرار است اثر قبلی را موبهمو تکرار کند و نه باید دقیقا از همان مسیر هنری آن پیروی کند.
گاهی یک فیلم در زمان درست دیده میشود و تاثیرش میتواند سالها با مخاطب باقی بماند. گاهی هم برای درک یک اثر، لازم است زمان بگذرد؛ سلیقهها تغییر کنند، تجربههای تازه به دست بیایند و نگاه مخاطب از چیزی که در ابتدا مانع دیدن ارزشهای یک فیلم بوده فاصله بگیرد.
برای علاقهمندان به جهان گسترده افسانههای تالکین، بعید نیست این فیلم سالها بعد همچنان در همان مسیر ایستاده باشد و دست تکان دهد؛ اثری عجیب، جاهطلبانه و کاملا متعلق به دهه ۷۰ که سرانجام شاید بتوان جایگاه واقعیاش را در تاریخ اقتباسهای تالکین دید.
شما در واقع هنوز در همان مسیر قدم میزنید.
منبع: IndieWire










